با پیراهن کربلا و مشهد، شهید شد + عکس
سایر منابع:
سایر خبرها
چرا اصغر ذاکر در آخرین ماموریت سردار سلیمانی کنارش نبود؟ | داعشی ها برای پس دادن پیکر پاکش چه خواسته ای ...
انگیز چگونگی بازگشت پیکر پاک شهید به کشور چنین گفت: تکفیری ها پس از شهادت حاج اصغر، پیکر پاکش را تحویل نمی دادند و از خانواده اش درخواست پول زیادی کرده بودند و البته جواب دندان شکنی هم گرفتند. چون پدر شهید که خودش مجاهد و از انقلابیون مبارز است در پاسخ به آنها گفته بودکه "جان اصغر و خودم و فرزندانم فدای اسلام و رهبرم. فرزندم در راه خدا شهید شده و راضی نیستم کسی برای تحویل پیکر فرزندم به این کافره
نباید از نوشتن بترسیم
گفت: بچه ها باید با کلمه ها رفیق باشند. هر هنری بعد از سال ها از بین می رود اما کلمه از بین نمی رود و به همین دلیل خدا کلمه را برای ارتباط با بندگانش از طریق قرآن انتخاب کرد. او ادامه داد: هنر اول ما شعر و ادبیات است و علاوه بر اینکه هنر است یک مهارت است و انسان را در زندگی پربار می کند. وقتی ما اثری را خلق می کنیم به این وسیله هم به خودمان و جامعه کمک می کنیم چون ممکن است حرف هایی که
با پیراهن کربلا و مشهد، شهید شد
باعث می شد بعد از این آتشی که گفتید از درون شما را می سوزاند یک مقدار آرامتر شود و خودتان را تسکین دهید؟ مادر شهید: بعد از شهادت احمد، چون قبلش من شهید داده بودم، همه خانواده، بیشتر به اهل بیت توکل کرده بودم، بعد از شهادت احمد که می خوابیدم، روضه هایی که حضرت زینب سلام الله علیها فرزندانش را فرستاد برای سربازی امامِ زمانش و برای دفاع از امام حسین، گوش می دادم. موقعی که گفتند عون و جعفر
حسین برای من پدری کرد و من برای بچه هایش
/> برادرتان چند بار به جبهه اعزام شد؟ قبلش بگویم وقتی حسین از اعزام اول برگشت، مادر مجدداً به ایشان گفت نرو! همان یک بار کافی است. حسین آقا به مادر گفت شما در ایران امنیت دارید. ناموس مان اینجا در امان است و راحت زندگی می کنید. خودم هم ابتدا می گفتم چرا ما برویم؟ ما که مسئولیتی نداریم! به ما ربطی ندارد، اما وقتی رفتم و همه آنچه را باید دیدم، نظرم عوض شد. حسین از سال 1392 تا سال 1396 مدام در منطقه
ماجرای ترور دختر 14 ساله به دست منافقین
همه دادیم. بعد از نماز جماعت آقای حسینی امام جمعه شهرمان خبر شهادت زینب را اعلام کردو گفت: زینب دختر چهارده ساله دانش آموز به خاطر عشق به امام و انقلاب مظلومانه به دست منافقین به شهادت رسید. بعد از خاکسپاری خواب زینب را دیدم روزی که زینب را در گلزار شهدا به خاک سپردند. انگار یک تکه از جگرم را زیر خاک دفن می کنند. آرزویم این بود که همانجا بمانم و به خانه برنگردم، اما به خودم و
سعه صدر مسئولان در ساخت علفزار قابل تحسین بود / فیلم هایی مانند علفزار در پیشگیری از وقوع جرم مهم است
که آن را ادامه بدهم. جشنواره مثل جام جهانی برایم جذاب و لذتبخش است چه فیلم داشته باشم چه نداشته باشم. دانشی در پاسخ به سوالی درباره چادری بودن مادر افراد متجاوز در فیلم توضیح داد: ما قصد بی احترامی به زنان چادری نداشتیم، خواهر و مادر خودم چادری هستند، اینکه پسرهای یک زن یک جرمی را مرتکب شوند، ربطی به آن مادر ندارد. دانشی عنوان کرد: نود درصد پرونده های تجاوز به خاطر آبرو به
ماه بانو، شیرزنی از دیار بشرویه
کوچک بودن جثه اش اسمش را نمی نوشتند، وقتی ناراحتی فرزندم را دیدم خودم به سپاه و بسیج رفتم و درخواست کردم تا اسم محمد را بنویسند و نمی خواستم تا حرف امام زمین بماند. مادر شهید ناصری گفت: محمدم، پنج سال در جبهه ها جنگید و همیشه او را تشویق کردم تا به راهی که انتخاب کرده است ادامه دهد. وی در خصوص شهادت فرزندش افزود: محمدم، هیچ گاه نمی گفت در جبهه چه می کند و فقط عنوان می کرد که خدمتگذار است تا اینکه در عملیات کربلای 4 به درجه رفیع شهادت نائل آمد و بعد از مدتی پیکر بدون سرش به وطنش منتقل شد. ...
شصت پرسش اعتقادی تبیین آموزه های توحیدی به زبان کودکانه است
و رفع گرفتاری ها را در توحید دیدم خیلی برایم این مقوله مهم شد. از آنجایی که اگر قرار باشد کار تولیدی بکنیم همانطور که حضرت علی و امام صادق(ع) فرمودند: علیک بالأَحداث (بر شما باد به جوانان و نوجوانان) به عنوان یکی از وجوه انگیزشی من در تألیف این کتاب است. یکی دیگر از دلایل تألیف این کتاب توسط بنده اظهارات استادم حضرت آیت الله زاهدی بود که می گفتند دوست داشتم تا یک کتابی در باب توحید بنویسم تا همه
عکس لباس شرم آور هانیه توسلی ! / خانم بازیگر تو دیگر چرا ؟!
گوید دوران کودکی بسیار شادی داشتم خواهرانش موفق اش خواهر بزرگ هانیه بنام هما مدتی در یک مجله منتقد بود و حالا کار ترجمه می کند ، خواهر دیگرش مهسا جراح مغز و اعصاب می باشد عکس قدیمی هانیه توسلی درجوانی با داستان زندگی نامه شخصی تئاتر را به شکل غیر حرفه ای از سال 1374 وقتی 16 ساله بود از همدان شروع کرد تا اینکه سال 1378 در 20 سالگی بعد از قبولی در دانشگاه
زندگی مبارز انقلابی خواهر دباغ ؛ از فلسطین تا فرانسه
نشان از قدرت ایمان و اراده زنی دارد که با وجود مادر چند فرزند بودن دست از مبارزه نکشید و زیر سخت ترین شکنجه ها در زندان های مخوف ساواک صبر و استقامت را با تعاریف جدیدی معنا کرد. وی از پیشگامان مبارزات انقلابی بود و مدت زیادی طعم زندان و شکنجه را چشید، پس از پیروزی انقلاب اسلامی از همراهان نزدیک امام شد و سوابقی، چون نمایندگی مجلس شورای اسلامی و فرماندهی سپاه همدان را در کارنامه خود ثبت
همرزم من دست قطع شده اش را به سمت کربلا پرتاب کرد!
. من روده های آن بنده خدا را داخل شکمش گذاشتم. بچه ها صدا می زدند آقای جعفری الان شما را می زنند. همرزمانم آمدند و مجروحین را داخل تویوتا گذاشتند تا بیمارستان حضرت فاطمه (س) برسانند. کسی که از ناحیه شکم مجروح شده بود بعد از شش ماه آمد و گفت من همان کسی هستم که روده هایم را جا زدی. هنوز صدای توسل شان به امام زمان (عج) در ذهنم است. واقعاً خاطرات زیاد است. در والفجر 8 مرتضی
9 مدافع حرم زیر یک سقف!
تهران در کارگاه پسرعمه اش، و خودش آمد به خانه. از خانه رفت کربلا؛ وقتی برگشت گفت می خواهم بروم سوریه. دوباره اعزام شد. **: یک مقدار آهسته تر برویم جلو. گفتید هفت نفر بودند. چه مدت آن هفت نفر در خانه شما ماندند؟ همسر شهید: بله، هفت نفر بودن و یک و نیم ماه ماندند. **: سخت نبود هفت نفر با اینکه خودتان هم سه تا بچه داشتید، یک و نیم ماه در خانه شما ماندند؟
روایت نوجوان انقلابی و بدحجابی های خانم معلم/ جایی که قرار بود بروم، رفتم
از مجتبی هم خداوند یک دختر به ما عنایت کرد. من روضه میخونم، شما هم گریه کنیم مادر شهید از علاقه مندی های مجتبی می گوید و ادامه می دهد: کار هر روزه اش بود که بچه های خواهرم و چند دختر و پسر همسایه را که همه پنج شش ساله و هم سن و سال بودند، در خانه جمع می کرد، چادرم را دور سرش می پیچید، توی اتاق روی یک متکای بزرگ می نشست و در حالی که تکه چوبی در دستش بود، به بچه ها می گفت من
رادان: "علفزار" فیلمی عدالتخواهانه است/ دانشی: می خواهم ژانر جنایی را در سینما ادامه دهم
در این نشست، کاظم دانشی کارگردان فیلم "علفزار" گفت: ابتدا دوست دارم این نکته را یادآوری کنم که سال گذشته در این ایام دو عزیز را از دست دادیم؛ مهرداد میناوند و علی انصاریان. کاش آنها امروز اینجا بودند و درخشش پژمان را از نزدیک می دیدند. به گزارش تسنیم، وی ادامه داد: با توجه به موضوع فیلم، نیاز به برقراری تعامل و گفتگویی مشترک با کلیه نهادهای ذیربط داشتیم و خدا را شکر به تعامل و تفاهم
بانویی که شکنجه گاه ساواک را بر عفو ملوکانه ترجیح داد
دستگیر شدند و تشکیلات آن ها تقریبا از هم پاشید! احمد رضائی از آن به بعد سعی کرد با افراد مبارز ارتباط برقرار کند و به منزل ما هم رفت و آمد داشت. شرایط طوری نبود که من بتوانم در جلساتشان شرکت کنم، ولی آقای غیوران برایم همه چیز را توضیح می داد و البته درباره تردیدهایش در مورد برداشت آن ها از قرآن و نهج البلاغه برایم حرف می زد. این حرف ها در من تردید ایجاد می کردند که آیا اساسا راهی که می رویم، مورد رضای
مدیرکل بنیاد شهید مازندران از مادر شهیدان محمدزاده عیادت کرد
: مادران شهدا شاهدانی بی ادعا هستند که با الهام از مکتب حضرت زهرا (س) با خدا معامله کردند و فرزندانشان را در راه حق وحقیقت راهی جبهه های نبرد با دشمنان کردند. این مسئول اضافه کرد: این عزت، کرامت و عظمت را خداوند به این مادران پاک و مومنه عطا کرده است. وی اظهار کرد: در نشست با مسئولین بیمارستان امام خمینی (ره) ساری، آخرین وضعیت جسمانی و روند درمان این مادر صبور و فداکار از
بدون تعارف پای درددل یک محکوم به اعدام
/> مجری: بعد شما آرش را می دیدی و یاد اون شکنجه ها می افتادی ولی نمی تونستی بهش دست بزنی؟ مهمان: آره، چون نزدن سخت تر بود، اون موقع نه حفاظتی بود و نه بازرسی مجری: یعنی می تونستی راحت تسویه حساب بکنی؟ مهمان: آره، اصلاً ؟؟؟؟؟؟ مجری: حالا چند تا بهش زدی؟ مهمان: خدا شاهده هیچی با عزت و احترام بردنش اعدامش کردند یک سیلی هم نخورد از ما مجری: اعتراف هم کرد به شکنجه ها
بدون تعارف با دختری که در 14 سالگی در بند ساواک گرفتار شد
ویژه برنامه بدون تعارف به مناسبت گرامیداشت ایام مبارک دهه فجر در این قسمت صحبت های خانم رضوانه دباغ را می شنویم که همراه مادرشان در زندان ساواک بود.
شهیدی که چراغ راه پدر شد
جذب سیستم شدم و درسم را تا دیپلم ادامه دادم. 13 سال در آموزش و پرورش در مقطع ابتدایی بودم. مدتی در کتابخانه دبیرستان کار کردم و بعد از 26 سال سابقه بازنشست شدم. در مدارس دولتی با هفتصد تا دانش آموز دو شیفت کار می کردم. یکبار گفتند بیایید در مدرسه رزمندگان تدریس کنید. قبول نکردم چون مدرسه بچه های شهدا بود. شما هم به نوعی جهادگر محسوب می شدید؛ هم در سال هایی که تنهایی فرزندتان را بزرگ کردید و هم
کارآفرینی راهبر شغلی کمیته امداد برای 250 زن سرپرست خانوار
زمینه آموزش فعالیتم را شروع کردم. بعد از مدتی با کمک و حمایت های شبانه روزی همسرم تعاونی صنایع دستی را ثبت کردیم تا بتوانم در همه رشته های صنایع دستی، هم در زمینه آموزش و هم تولید فعالیت داشته باشم. تشکیل خانواده و فرزندان در روند کاری شما چه تأثیری داشت؟ سال 91 که شروع به کار کردم، یک دختر دو ساله داشتم و بعد از 9 سال خداوند فرزند پسری به من عطا کرد و از این بابت خدا را شاکرم
ماجرای سکه های یک ریالی خانه امام
حضرت امام به همسرشان خیلی علاقه داشتند و عزت و احترام خاصی برای ایشان قائل بودند اگر کسی برخلاف میل خانمشان رفتار می کرد ناراحت می شدند که چرا مثلاً فرمان خانم زمین مانده است حتی همانگونه که قبلاً گفتم یک آقایی قبل از من خادم امام بود و به واسطه عدم تمکین دستور خانم در درباره جاروکردن برگ های حیاط جوابش کردند و رفت که چرا از همسر امام فرمان نبرده بود. بازی های کودکانه امام با بچه ها
الحق حدیقه قادرپناه لایق شهادت بود
بار که پدرش به شهر رفته بود، برای او یک دست بلوز و دامن و یک روسری خریده بود. وقتی آ ها را به او دادم، با سرعت بیرون رفت و بعد از لحظاتی که برگشت دیدم روسری و دامنش همراهش نبود، از او پرسیدم: دخترم! لباس هایی را که پدرت برایت خرید، چه کار کردی؟ گفت: مادر، یکی از دوستانم پدر ندارد، دامن و روسری خودم را به او دادم، چون من پدر دارم، دوباره می توانم تهیه کنم، اما او نمی توانست بخرد.
رفتارهایی که افراد باتجربه برای رفع مشکلات زندگی مشترک کردند
خیلی سخت تر از الان بود. پیشگیری از ایجاد اختلاف خودم 34 سال و همسرم 38 سال سن داریم و از این ازدواج یک فرزند خدا به ما داده است. هر دو شاغل هستیم و حقوق داریم و یک جا خرج می کنیم. در مواقع خرید سنگین هم حتماً نظر هردو را می پرسیم. طبیعی است که در موضوعات خانوادگی اوایل ازدواج اختلاف وجود دارد. اما سعی ما بیشتر از حل اختلافات به پیشگیری از ایجاد اختلاف بوده است به این طریق که
برگی از خاطرات بانوی انقلابی/ از شکنجه در زندان های ساواک تا خدمت به امام خمینی
گروه خانواده: نقش بانوان در پیروزی انقلاب اسلامی انکارناشدنی است، بانوانی که از همان روزهای ابتدای جنگ چه پشت جبهه ها و چه در تربیت فرزندان صالح برای وطنشان نقش آفرینی کردند. کم نبودند زنانی که خودشان هم لباس رزم پوشیدند، در زندان های ساواک و رژیم پهلوی شکنجه ها شدند اما دم نزدند و اسم شان در تاریخ ثبت شد. مرضیه حدیدچی(طاهره دباغ) از مشهورترین
نرگس محمدی و همسرش در صف اکران جشنواره مرد بازنده
کنیم که به شدت سخت است و به همین دلیل ممکن است خیلی از بچه ها در میانه کار عطای بازیگری را بر لقایش ببخشند و همین هم شد، ما در ابتدای کلاس ها بیست هنرجوی دختر و بیست هنرجوی پسر بودیم، اما اواخر کار، از این جمع چهل نفره فقط پانزده نفر باقی مانده بود. من از ابتدا خودم را برای این سختی ها آماده کرده بودم و از آن جایی که این حرفه و هنر را دوست داشتم تمام سختی ها را تحمل کردم. بازی نرگس
پای درد دل مادر 5 فرزند معلول/ مشکلات بی شمار معلولان و بی مهری مسوولان
/> پدر خانواده گفت: بعضی شب ها ساعت 3 نیمه شب که همه بچه ها خواب هستند از خانه بیرون می زنم تا کمی حالم عوض شود و به خودم می گویم این بچه ها که گناهی نکرده اند و این کارها که دست خودشان نیست. اگر من نباشم! وقت رفتن که شد و خواستیم با مادر خانواده در حیات کوچکی که داشتند، خداحافظی کنیم، لحظه شروع صحبت های مادرانه ای فراهم شد و با نگرانی گفت با این قلبی که دارم، اگر من
مادر شهید مهری زارع از روز های انقلاب اسلامی می گوید که دخترش زیر تانک له شد
خاطر یک روسری به دیوار می کوبید. از لحاظ فکری، از سن خودش جلوتر بود. بیشتر می فهمید. مادر از دوری دختر هنوز هم رنج می برد. هنوز هم داغ آن روز برایش تازه است و چشم هایش را پراشک می کند. مهری در تظاهرات 9 دی 57 به شدت مجروح شد و بعد از گذشت 3 ماه و چند روز که به حالت اغما در بیمارستان بستری بود، 15 فروردین 58 به شهادت رسید. همه با هم به تظاهرات رفتیم. چون فرزند شیرخواره ام را در بغل
گفتگو با فاطمه فکور یحیایی، بانوی خط مقدم انقلاب اسلامی
نوشتن داشت. پرسیدم چه کار کرده؟ دیدم پرچمی در دست با تصویر امام خمینی (ره)، بچه های دیگر را با شعار علیه شاه به دنبال خودش راه انداخته و در یک تعقیب وگریز خیابانی بازداشت شده است. تا افسر پرچم را باز کرد، گفتم ایشان که مرجع تقلید همه ما هستند و شما هم باید از ایشان تقلید کنید. اما رها نکردند تا آیت ا... مرعشی، از علمای مبارز مشهد، زنگ زده و به پلیس گفته بودند که فلانی بچه رحیم پور است و
شهادت صراط منیری بود که از قرآن آموخت
که خبر شهادتش گیسوان مادر را سفید و کمر پدرم را خم کرد. بعد از شهادتش خاله ام برایمان از روز هایی گفت که ابراهیم شوق رفتن و جهاد داشت. از روز هایی که او از خاله می خواست تا برای شهادتش دعا کند و خاله در پاسخ می گفت پدر و مادرت دلتنگ هستند و شهادت تو برایشان سخت خواهد بود، اما باز هم هر چه خدا بخواهد. ابراهیم به خاله می گفت شما دعا کنید من که می دانم شهادت لیاقت می خواهد و من لایق نیستم، ولی دعایم
من از مادرم کتاب خواندن را آموختم
آدم ها که ترجیح می دن همه چیز غذاشون باشه! این چند نمونه را برای مادر ها خواندم. تأثیرگذار بود. سؤال پرسیدند: خود بچه ها می دانند شما کار ها و حرف هایشان را یادداشت می کنید؟ بله، می دانند و یکی از جایزه هایشان این است که بنشینیم دور هم و این دفتر ها را برایشان بخوانم. این دفتر ها و نوشته ها یک هدیه زیبا و ارزشمند برای بیست سالگی شان است. تجربه سوم؛ به دیگران هم کتاب می دهیم