سایر منابع:
سایر خبرها
حجازی می گفت مجیدی را 6 میلیون بیشترنخرید
دو دهه برایش دویدم. خصوصی کردن دست ما نبوده است اما طالب آن بودیم. الان هم اگر این همه صحبت می شود برای این است که مجلس مجبور کرده که تیم ها خصوصی شوند پس الانی ها هم کاری نکرده اند ولی ما قدم هایش را برداشته بودیم. من ادعا می کنیم اولین نفری هستم که این بحث را مطرح کردم. همان طور که اولین نفری بودم که بحث حق پخش تلویزیونی را عنوان کردم. * به نظر شما این دو تیم خصوصی می شوند؟
صاحب قلب خاشع،محو جمال محبوب می شود
ندارم فقط خدا مرا از زیر ذره بین خودش دور نیندازد. وی با اشاره به اینکه شاید برخی بگویند او حضرت زهرا (س) است و ما نمی توانیم اینگونه باشیم، اظهار داشت: ما در مراتب نزولی اش می توانیم اینگونه باشیم و لا یکلف الله نفسا الا وسعها (سوره بقره، آیه 286). حجت الاسلام شهاب ادامه داد: صعصعه می گوید: به طور خصوصی کنار علی (ع) بودم و از ایشان پرسیدم چگونه به این جایگاه رسیدید؟ امام (ع
خاطره فنایی از قضاوت در استادیوم بارسلونا/ مدارکم را پنهان کردند تا نتوانم به جام جهانی بروم!
خودش افتخاری است اما باز به فینال نرسیدم ! روز جمعه ما را برای صبحانه به هتل فیفا بردند و تمام خبرنگاران خارجی نیز آنجا حضور داشتند. قرار شد بعد از صبحانه جلسه ای پشت درهای بسته برگزار شود و اسامی داوران فینال اعلام شود. احتمال می دادم که من و ساندروپل در یک تیم باشیم و پیتر نیکلسون دانمارکی و کمک استرالیایی در تیم دیگر . نیکلسون نماینده داوران در فیفا بود و کمک استرالیایی هم همیشه و همه جا دست
ناگفته های وزیر سابق از اقتصاد بدون نفت
منابع با ارزش بالاتری تبدیل کنیم باید توجه داشته باشیم که این منابع به نسل های آینده هم تعلق دارند. صندوق توسعه ملی در این راستا تشکیل شده است اما همه ماجرا این نیست. نوسان رشد اقتصادی پس از انقلاب؛ از مثبت 23 تا منفی 23 درصد من مطالعه ای انجام داده ام، جالب است بدانید در سال های بعد از انقلاب از سال 1356 تا سال 1392 ما رشد اقتصادی 23 درصد مثبت داشته ایم، رشد اقتصادی منفی 23
وقتی شهید جهان آرا با فانوس به دنبال شهدا می گشت
سراسیمه خود را به مدرسه رساند، به محض ورود به آنجا، محمد جهان آرا را دید که فانوس در دست با چشمانی اشک بار به دنبال جنازه بچه ها می گردد. جهان آرا نمی دانست چه کسانی در مدرسه حضور داشته و چه افرادی جان سالم بدر برده اند. او گفت: به همه بگویید که به کوی بهروز بروند و دیگر کسی این ور نماند. ** با ضربه های محکم در بیدار شدم ساعت از نیمه های شب گذشته بود و با مشت های محکمی
ایستادگی دیپلمات های ما در برابر قدرت ها با اتکا به ملت و شهداست/اهل تجاوز نیستیم اما از کشورمان دفاع می ...
یرزقون هستند و شهید نمی میرد و آنان زنده اند. وی ادامه داد: خداوند یک خلوتگاهی دارد که در آن خلوتگاه تنها انبیاء و اولیا و شهیدان راه دارند و کسی که شهید می شود و از جان خود داوطلبانه می گذرد گویی به هستی عالم وصل می شود، جاودانه می شود و دیگر نمی میرد نه اینکه امروز نمرده است بلکه هیچ وقت نمی میرد و همیشه زنده است و مهمان سفره خدا می شود و شهدای ما مهمان حق هستند و ما باید فرهنگ شهید و
شهادت فرزند شیطان در جنگ صفین!
گفت: من هام بن هیم بن لاقیس بن ابلیس هستم. حضرت فرمود: بین تو و ابلیس، حدفاصلی جز دو پدر نیست؟ گفت: چنین است ای رسول خدا (ص). حضرت فرمود: بر تو چه رفته است؟ گفت: روزگارم را به بیهودگی گذراندم مگر اندکی را. من روزی که قابیل، هابیل را کشت نوجوانی بودم که می توانستم سخن بگویم. اعتصام به حبل الهی نداشتم، در بیشه می گشتم و از تپّه ها بالا می رفتم و مردم را به
نامه عاشقانه غضنفر به عشقش
که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فچر بد نکن! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی جیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی. راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بی نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی یا از خر! خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک! بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشتم ...
سرگذشت یک زندگی شورانگیز
شاخه زرد رنگ به دستم می دهد و می گوید این را ببر برای حاج آقا پوستش را بکنید و بخورید . گفتم این چیست؟ می گوید این میوه جدیدی از آفریقا ست اسمش موز است آن را در یک پاکت کاغذی می گذارد و به من می دهد. همه چیز گران شده. یک پاکت آجیل هفت قلمی مشکل گشا 51 ریال؟ دفعه قبل که می خواستم به خدمت سربازی بروم همین مقدار آجیل مشکل گشا 8 ریال شد؟ حالا دوبرابر شده؟ اما مشکلی ندارد نذر است و به قول پدر برای نذر
فرمانده ای که بی سر به دیدار فرزندانش رفت+عکس
شهدای ایران :اسفند 1362، تخت فلزی را از دل کشوی سردخانه بیرون کشیدند. تو با لب هایی که نداشتی لبخند زدی و نور چراغ های سردخانه، چشم هایی را که نداشتی، اذیت کرد و بعد رو برگرداندی که همسرت را ببینی، با صورتی که نداشتی و خواستی با دستت، دست سرد همسرت را بگیری ، با دستی که نداشتی و اسمت را که فریاد می زد شنیدی ، با گوش هایی که نداشتی و بعد زمزمه کردی گریه نکن .... اما او صدایت را نشنید. از پا افتاد
عاشقانه یک شهید با عکس 3 فرزند
در فاو آوردند، ترکش در چند سانتی متری قلب او خانه کرده بود، او داشت آخرین لحظات عمر خود را سپری می کرد، دیدن لحظات جان کندن او برایم سخت و ناگوار بود، هیچ وسیله ای برای جراحی نداشتم و انتقال او به پشت جبهه، نیاز به صرف زمان داشت، دیوانه وار دور او می چرخیدم، بغض گلویم را چنگ می زد، کاری از دستم ساخته نبود، آن برادر لحظه ای چشمانش را باز کرد، مرا که دید با دست به جیب پیراهنش اشاره کرد.
نقش ادبیات در انتقال مواریث معنوی افغانستان
البته سنت فردی است ولی می شود آن را جمعی کرد. فرهنگ ها، ملت ها و دولت ها نیز می توانند در مسیر تکاملی شان به این سنت، گردن بنهند. از غرور و تفرعن و تعصبی که احتمالا به آن گرفتارند، تبری بجویند، اگر نه امید به رستگاری را انتظار نکشند. گردش روزگار مسافری که امروز به افغانستان سفر می کند و مثلا در تپه ماهورهای بلخ و هرات و غزنین، گشت وگذاری دارد؛ البته اگر بیم جان به او امکان این
راز ماندن "مهدی باکری" در آن سوی دجله چه بود؟/ اصرار فرماندهان برای بازگشت آقامهدی
شهردار ارومیه بودند، نقش عمده ای در تامین امنیت شهر در مقابله با ضدانقلاب و مبارزه با آن ها داشت. وی بیان داشت: من وقتی مسئول اطلاعات سپاه بودم اسم ایشان را شنیده بودم. در عملیات فتح المبین با احمد کاظمی بود، وقتی ایشان را دیدم چشمم را گرفت و از احمد پرسیدم ایشان کیست؟ گفت: مهدی باکری است. به احمد کاظمی گفتم باید او را آزاد کنی. گفت: چرا؟ گفتم می خواهم یک لشکر به او بسپارم. اما او قبول
فرهنگی که زیر شعله مدرنیته کباب شد...
تعارف کردن سخت پایبند است و به همین خاطر با لهجه غلیظ اصفهانی می گوید" تورو به خدا بخورین همه اینا از تابسونی سال پیشس این برگه هولوا مالی همین باغ خونمونس بخورین... بفرماین قدرش قابلی ندارد" و تو از شرم این همه محبت سعی می کنی از تمام این هنرهای وسوسه انگیز ذره ای بچشی تا دل میزبان با لطف و سخاوتت نشکند. اسم مربای خانگی را که به زبان می آوری ناگهان زن مثل ترقه از جلوی چشمانت غیب می شود و
گفتگوی خواندنی با استاد ناصر چشم آذر
ته خواب را دیدم. اقیانوس بود. رفتم به قعر اقیانوس. انتهای اقیانوس. آنجا علی (ع) از دل اقیانوس می جوشید. انوار علی (ع) مرا احاطه کرده بود و دلم روشن شد. ایمان و اعتقاد، بشر را زنده می کند. تا ایمان نداشته باشی، هیچی... کارگردانی برنامه دست اوست و حالا، بعد از این دو آهنگ، سکوت را توصیه می کند و در سکوت با صدایی پچ پچ گونه می گوید: ...و چقدر زیباست سکوت... و چقدر زیباست سکوت... و
انتقاد ظریف از رسانه های اصولگرا +عکس
موضوعات نزنن، آمریکا غلط کرد مواضع دوگانه بگیره، اسرائیل مگه دیوانه است بیاد تو مذاکرات، آخه اینارو از کجا در میارن، نه تو به من بگو؟!!!!! منم گفتم من نمی دونم دکتر به خداگفت: آره این همه کار کردیم آخرش اینطوریه. آنقدر عصبانی و دل پری داشت که نمی دونستم چی بگم، فقط گفتم ان شاالله درست میشه .شایان ذکر است که این خبرنگار حوزه سیاست خارجی که با باشگاه خبرنگاران و تسنیم، همکاری می کند در پاسخ به
حفظ محیط زیست در فرهنگ نبوی
به اندازه ای است که فقهای اسلام به آن توجه داشته و آنها را از انفال می دانند که خداوند متعال در قرآن انفال را از آنِ خدا و پیامبرش می داند: یَسْئَلونَکَ عَنِ الْأنْفالُ لِلّهِ وَ الرّسُولِ فَاتّقوا اللهَ (ای پیامبر) از تو درباره انفال می پرسند بگو، انفال به خدا و فرستاده او اختصاص دارد پس از خداوند پروا دارید بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی(ره) در این راستا چنین فرمودند: سرکوه ها، دره ها و
راز جاودانگی شهید رجایی و علت خواری بنی صدر
ایران دو رئیس جمهور را تجربه کردند، یکی دنیا پرست بود اما دیگری زهد را سرلوحه زندگی خود قرار داد. بر همین اساس علت تنزل و خواری بنی صدر توجه او به دنیا بود و عامل جاودانگی و ترقی شهید رجایی زهد در دنیا بود همه ما به ویژه اهل علم و ائمه جماعات باید از دلبستگی به دنیا برحذر باشیم، زیرا توجه به غیر خدا انسان را به جایی نمی رساند، البته زهد باید واقعی باشد، به این معنی که واقعاً دل خود را
تحولی که ده سال دنبال آن هستم،اینجا اتفاق افتاد/ کمال تشکر را از رهبر معظم انقلاب داریم/ ایشان حواسشان ...
باشیم". وقتی اسمم را خواندند تمام بدنم تکان خورد و برای همان ناخودآگاه گفتم "باورم نمیشه". همسرم قبل از اعلام اسامی می گفت:"چون تو از خدا خواسته ای حتما اسمت در قرعه کشی انتخاب می شود". این دوره بی نهائیت در زندگی ام اثر گذاشت ملکی: یادم هست در دوره دبیرستان که بودم این مراسم ( ازدواج دانشجویی ) برگزار می شد و از طرف مدرسه برای برگزاری دوره قرآن می رفتیم. آن زمان زوج ها می
اشتغال زایی عجیب تیم لیگ برتری فوتسال؟!
درحالیکه من یک کارت داشتم، هر چه خواسته به من توهین کرده، من فقط به او گفتم که نمی دانم از طرف چه کسی آمدی اما این رسم ورزش نیست. در بازی با پایاسازه هم خیلی با ما برخورد ناعادلانه ای داشتند. روی صحنه گل، بازیکن حریف با سر به سر من ضربه زد، باید همان جا اخراج می شد ولی این اتفاق رخ نداد. در موقعیتی که بازیکنان ما در حالت دو به گلر بودند، بازیکن ما را از پشت زدند، بازیکن حریف خودش داشت از زمین بیرون می
علی معلم: مرد یعنی مرگ و زن یعنی زندگی/ همه مردم جهان شاعر هستند
، در حوزه هنری گاهی استاد را می دیدم، اما بعدها به دلیل مشغله در خانه ماندم. وی افزود: در نمایشنامه ای که اخیراً نوشته ام، گفتم که آیا تا به حال خاری به پایت رفته است تا حالت را مشاهده کنی؟ آیا میله فلزی در دست و پا و کمرت رفته؟ آیا اسیر چرخ و عصا بوده ای؟ و آیا... پایداری در بی پایی مهم است و دارایی در نداری، اما اینها همه طنز است که با من درگیر است، وصل معشوق حقیقی است، سی سال است با این
زندگی خفت بار دختر فراری
دنیا نیامده بود، تا اینکه اتفاقی که نباید اتفاق می افتاد افتاد. یک روز که مادرم در آشپزخانه مشغول آشپزی بود، دیدم شهاب از خواب بیدار شده و می خواد گریه کنه ، نزدیکش رفتم و آهسته از روی زمین بلندش کردم همین که خواستم در بغل بگیرمش، شهاب دست و پای محکمی زد و از دستم ر ها شد، افتادن شهاب همانا و بلند شدن جیغ و گریه اش همانا... مادرم با عجله و عصبانیت از آشپزخانه بیرون آمد و با
شهر دیگر بی تو سیمرغ نیست/چه خورشیدها طلوع نکرد، وقتی اسم مرا صدا می زدی!
چاره ای نداشت جز آنکه نامی مثل سیمرغ برای خودش دست وپا کند وگرنه افسانه نام زیبایت حدیث خوش آهنگ منقار هر سیمرغی است. مادر، مادر، مادر! من و همه ما می دانیم که بی قراری ات وقتی به احمد جان و محمدت رسیدی پایان یافت ولی تو را به پرچم ایران قسم، یادی از ما هم بکن، من هنوز مثل آغاز نوجوانی، در راه رسیدن به تو گام برمی دارم، راهی که روزی به خورشید می رسیم و باز همسایه خدا می شویم!
استخاره یک مسئله اشراقی است
خانم معمولی و بیسوادی استخاره می گیرد ، آقای کشمیری گفته بود که می خواستند به من بفهمانند که استخاره ای که تو انجام می دهی را به یک خانم معمولی هم داده ایم پس به خودت افتخار نکن. ایشان در ادامه افزودند: بعد مرحوم آقای کشمیری از آن زن قضیه را پرسیدند که پاسخ داد : شوهرم را از دست داده بودم و زندگی بسیار سختی داشتم تا اینکه متوسل به حضرت امیر(ع) یا حضرت ابوالفضل(ع) می شود. تردید از من است در
نظر آوینی درباره شهید گلستانی/ توصیه شهید درباره بیت المال
داشت و قبل از یکی از اعزام ها به من گفت: اگر نمازت را بخوانی در هر نامه یک 10 تومانی برایت می گذارم و این کار را هم انجام داد. تا اینکه یک روز نامه ای از محسن آمد که در آن 10 تومانی نبود. در پاسخ نامه محسن نوشتم که اگر 10 تومانی نمی فرستی نماز نخوانم. در نامه بعد محسن دو اسکناس 10 تومانی گذاشت و نوشت برادر جان نماز را برای خدا بخوان نه 10 تومانی. نحوه شهادت این برادر شهید
نویسنده باید مثل آواز خوان ها سرحال باشد/ طنز جدی ترین ادبیات جهان است!/ من مادر همه مردم ایران هستم
و نامه ای را خطاب به ایشان خواندم. نوشته پایان یافت، پرسید امامی خودت آن را نوشته ای؟! مثل همیشه لبخندی بر لب داشت و به اشاره دست گفتم بله سیمین خانم، در واکنش به آن نوشته گفت من مادر همه مردم ایران هستم . سیمین دانشور سیاسی کار نبود اما سیاسی بود و مسائل مبتلا به اجتماع و فرهنگ ایران را به خوبی می فهمید و در آثارش هم بازتاب آن فهم دیده می شود. نقاش نبود، اما از منتقدان بزرگ هنر نقاشی بود و
فرماندهی که دست هایش بر اثر داغی تانک سوخته بود
سرخ شده بود و متورّم. همه ناله می کردند شیمیایی زدند. همه سرفه می کردند و استفراغ. چشم هایشان می سوخت و اشک می ریخت. محمّدرضا مرتب به سنگرها سر می زد و بچّه ها را بیرون می کشید. یک لندکروزر برداشته بود و مجروح ها را می برد عقب. چند بار رفت و برگشت. ظهر، با همان وضع رفته بود سر سفره ی ناهار که رزم حسینی بلندش کرده بود و به زور فرستاده بودش عقب. چند ساعت بعد حس بدی به من دست داد و نگران
به یادماندنی ترین جمله امام خامنه ای درسال93
/> جنگ تحمیلی نشان داد که یک ملت در سایه ی اتحاد، در سایه ی ایمان به خدا، در سایه ی حسن ظن به خدای متعال و اعتقاد به صدق وعده ی الهی، میتواند از همه ی گذرگاه های دشوار عبور کند. 1393/01/06 بیانات در یادمان شهدای شرق کارون اگر چنانچه کسی بخواهد مسئله ی زن را جدای از مسئله ی خانواده بحث بکند، دچار اختلال در فهم و در تشخیص علاج خواهد شد؛ این دو را باید در کنار هم دید. 1393/01/30
داستان خواندنی زندگی یک کارآفرین 9 شغله
بودم را در آن نوشته بودم اما این دفتر را هم سال 82 در اندیمشک از من دزدیدند! دیگر هیچ سرمایه ای نداشتم و این دفتر تنها چیزی بود که برایم مانده بود، حتی کشاورز هم نمی دانست چقدر به من بدهکار است اما با دزدیده شدن آن همه اسناد و مدارک از دست رفت من ماندم و مشکلات، یکی از ضرر و زیانهایی که متوجه من شد این بود که علاوه بر حساب کتابها، در سررسید ایده هایم را هم نوشته بودم و به نوعی با آن ایده ها راهبرد
ناگفته های آخرین روزهای زندگی صادق طباطبایی از زبان پسرش
که من می گفتم نمی توانم و مدرسه ام چه می شود. ایشان گفتند در اینجا به مدرسه می روی و من می گفتم دوستانم در آلمان هستند و من نمی خواهم از آنها دور باشم. سیداحمدآقا هم می گفتند اینجا این همه فامیل و آشنا داری، دوست هم پیدا می کنی، من خیلی جدی گرفته بودم و مسلما ایشان شوخی می کردند. این روشن ترین خاطره من از حاج احمدآقاست. تجربه زندگی در ایران و آلمان به هرحال وضعیت خاصی به وجود می آورد