سایر منابع:
سایر خبرها
قصه شب یلدا برای مدرسه و پیش دبستانی
روستا زندگی می کردیم و چقدر هم باصفا بود. من خیلی دلم می خواست با پدرم به مزرعه گندم بروم، اما هرموقع که از او می خواستم مرا با خودش ببرد می گفت که تو هنوز کوچولویی، وقتی بزرگ تر شدی با هم می رویم. اما من هر روز اصرار می کردم تا این که بالاخره راضی شد. آن روزی که بابام قبول کرد من را به سر زمین ببرد خیلی خوشحال بودم و قول دادم به همه حرف هایش گوش بدهم. صبح روز بعد دو تایی به طرف مزرعه راه
اینیستا: ترک بارسلونا سخت ترین تصمیم ممکن بود؛ کاش تا 90 سالگی بازی می کردم! / عکس
به واقعیت تبدیل کنم. برای یک بچه 12 ساله، آمدن به بارسلونا با آن همه بزرگی و اینکه تنهایی باید اینجا زندگی می کردم، خیلی سخت بود. اما من تمام تمرکزم را روی پیشرفت کردن گذاشتم. آن گلی که در دقیقه 116 بازی فینال جام جهانی به هلند زدیم، حاصل تلاش همه بود. هم هواداران تیم ملی و هم بازیکنان. من فقط آنجا بودم که توپ را وارد دروازه کنم. جادوی همه باعث شد این اتفاق بیفتد. حتی جادوی دانی خارکه
حکایت امیرعلی؛ کودک کار افغان که رویاهایش را می سازد
؛ والا اختلاف چندانی بین انسان ها نمی بینم. من می گویم همه از هر خاکی که باشند، انسان هستند. گفتم؛ اگر غول چراغ جادو بودم چه آرزویی می کردی تا برآورده کنم؟ گفت؛ اگر آرزویی به دست آوردنی داشته باشم، خودم به دستش می آورم. امیرعلی انگار پدر برادر بزرگ ترش بود که از غصه اش برای او می گفت که درس نخوانده و معلوم نیست در زندگی چه می خواهد. دو برادر بزرگ تر از خود دارد و دو خواهر کوچک تر. پدر و
مردان متوقع، دختران نازپرورده؛ دو روی یک سکه!
تعاریف و تصورات غلطی که از همسر خوب، ازدواج و زندگی خوب دارم دست به انتخاب می زنم و از همان ابتدا دچار خطا می شوم. سکون و آرامش مهمترین علت ازدواج سوال: چه تصورات غلطی معمولاً نسبت به ازدواج وجود دارد؟ یک موضوع مهم در ازدواج این است که تعریف ما از ازدواج چیست؟ آیا آن را به عنوان یک مرحله از زندگی می بینیم که باید طی کنیم، مثل درس خواندن، مدرسه رفتن، یا کار کردن، بدون
زیباکلام: دروغ است که می گویند آیت الله هاشمی باعث ادامه جنگ شد /احمدزاده: اعراب نمی توانند با اسرائیل ...
برد می کردند. یک دوست عراقی داشتم که می گفت پنج سال در ارتش عراق سرباز و آشپز بودم، به ما آموزش ماریوتکا هر روز می دادند. آموزش ماریوتکا ضد تانک. او می گفت من آشپز یک گردان بودم. اصلاً شما دیده اید به آشپز گردان آموزش موشک ماریوتکا بدهند که یک موشک تخصصی ضد تانک است؟ می گفت ما فکر می کردیم که این ها برای مبارزه با اسرائیل است منتهی وقتی صدام آمد همه اینها را سمت ایران برد. یک
در رسانه| دنیای نادیدنی زینب؛ تاریک اما پر از نور امید!
ای گذشت و وضع من حادتر شد و دیگر حتی نمی توانستم رنگ ها را هم تشخیص دهم. اما من همچنان امیدوار بودم و انگار نه انگار اتفاق خاصی افتاده چرا که دکتر بارها به من اطمینان داده بود که نگران نباشم و همه چیز، بهتر و بهتر خواهد شد. زمانی که می فهمد دیگر قادر به دیدن نیست از حال و هوای خانواده در آن روزهای سخت می پرسم. حال من در آن روزها خیلی بهتر از اعضای خانواده بود. مثل اینکه پزشک
داستان کوتاه/ خوابگاه شماره 2
خانه زنگ زدم و طلب پول کردم. آن ها هم فرستادند. فرقی نمی کرد چه قدر، به محض این که پول را می گرفتم، غیب می شد. همه جا را امتحان کردم توی جیبم، توی جلد کتاب جا سازی می کردم، توی جعبه کفش و آن را زیر تخت گذاشتم. دلم به حال خودم می سوخت. هنوز همان دختر بچه سرتق، صبور و امیدوار بودم که گمان می کردم هر قله کوه دعوتیست برای فتح و پاشنه ی کفشم را ور می کشیدم. راهی جاده های پر از سراب با تلالو
تکه ای از محمد در میان پنبه و کفن پیچانده شد
/> روز دوازدهم شهادتش، با امر رهبری و تأکید بر تفحص مجدد ناو و با دستور مسئولان ارتش، بدنه ناو برش داده شد و تکه هایی از پیکر شهدا در میان ناو پیدا شد. از همه پیکر محمد من هم فقط تکه ای از شانه اش پیدا شد. آنجا بود که پی به درایت رهبری بردم. خدا را شکر کردم با لطف خدا توانستیم نشانی از شهیدمان پیدا کنیم که پایانی تلخ باشد بر چشم انتظاری. وقت دیدار با شهید در معراج شهدا همه آنچه از محمد پیدا شده بود را
شهید چنگیز سپهر را کسی اخراج کرد که خودش انقلابی ها را کتک می زد
وند چه قدر راه است؟ ده پانزده کیلومتر است. همه را در بیابان ها دویدم. به مادرم گفتم می خواهم بروم بازی کنم. وقتی رسیدم، 5 تومن را دادم و با گلایدر دور تهران نور یک دور زدیم و نشستیم و عجب حالی کردیم [خنده]. وقتی تمام شد سربالایی دماوند تا ضرابخانه را دویدم تا مادرم متوجه نشود. او مخالف خلبان شدنم هم بود. قاچاقی آمدم. از همان جا و همان پرواز قاچاقی به خلبانی علاقه مند شدم. در دبیرس
خدا کند هیچ بوسنیایی این کتاب را نخواند!
خبرگزاری کتاب ایران ( ایبنا ) - محمدحسین عباسی: کتاب سگ ها و استخوان های مادرم را یک دانشجوی بوسنیایی به من داد. گفت وقتی برای فرصت مطالعاتی به ایران رفته بودم یک نفر که فهمید من بوسنیایی هستم آمد و با ذوق و شوق این کتاب را به من معرفی کرد و گفت این را دربارۀ جنگ بوسنی نوشته ایم. آن دانشجو با خندۀ تمسخرآمیزی حرفی زد که خجالت کشیدم. گفت این نویسندۀ شما نمی داند در زبان بوسنیایی مایکا اسم نیست
نکونام دیگر به مربیگری فکر نکند/ در این صورت اسم مجیدی را باید گذاشت فرهادِ دیوانه!/ بختیاری زاده هم ...
هواداران استقلال} وقتی حرف راست می زنیم برای همه تلخ است و به خود مسئولان هلدینگ هم گفته بودم این راه اشتباه است خیلی هم قشنگ قبول کردند اما بعد کار دیگری انجام دادند. دیدیم که در نهایت چه اتفاقاتی برای استقلال رخ داد و چگونه با اعصاب هواداران این تیم بازی شد. خیلی ها به می گویند آقای روشن باز هم حرف شما درست از آب درآمد ولی باور کنید من پیشگو نیستم و فقط آنچه بر اساس اصول فوتبال می بینم بر زبان می
حسن روشن: اگر مجیدی استقلال را نجات دهد، باید اسمش را گذاشت فرهادِ دیوانه!
همه تلخ است. به خود مسئولان هلدینگ هم گفته بودم این راه اشتباه است. خیلی هم قشنگ قبول کردند اما بعد کار دیگری انجام دادند. دیدیم که در نهایت چه اتفاقاتی برای استقلال رخ داد و چگونه با اعصاب هواداران این تیم بازی شد. وی افزود: الان هم می گویند دنبال مربی خارجی هستیم. این هم یک اشتباه بزرگ دیگر است.خارجی خوب الان بیکار نیست. چه کسی را می خواهند بیاورند؟ الان دلال ها در تهران کلی
شوهرم از همان ابتدا گفت که مرا دوست ندارد
زن44 ساله گفت:آن زمان دختری نوجوان بودم پسر خاله ام با این جمله که مرا دوست ندارد و فقط بخاطر مادرش با من ازدواج کرده، قلبم شکست. زمانی که موضوع را برای مادرم بازگو کردم، او گفت:من با خاله ات صحبت می کنم این حرف ها را در آغاز زندگی جدی نگیر!ا گر به شوهرت محبت کنی!عاشقت می شود. هرچه به مادرم می گفتم او دختر دیگری را دوست دارد ولی باز هم مرا تشویق به ادامه زندگی مشترک می کرد
مرد همسرکش قتل را گردن پسرش انداخت
اعزام و مقابل هیئت قضایی همان شعبه حاضر شد. ابتدای جلسه پدر و مادر و دو پسر مقتول درخواست قصاص کردند. سپس پسر بزرگ مقتول در جایگاه ایستاد و گفت: پدرم معتاد و مرد بداخلاقی بود. او به کار و درآمد اهمیتی نمی داد و همان درآمد کم را هم خرج مواد می کرد. همه بار زندگی روی دوش مادرم بود و با کار کردن در خانه های مردم هزینه های زندگی را تأمین می کرد. آن ها همیشه با هم درگیر بودند و بار ها پدرم او را کتک زده
پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!
جبهه می رفتم و چند بار به اشتباه خبر شهادتم آمده بود، مرحوم مادرم به من می گفت برو یک بار شهید شو و این قدر عذابم نده! خلاصه آن روز از ابوالفضل اصرار بود و از من انکار. این را هم بگویم که فرمانده وقت پادگان ابوذر آقای بنی احمد از دوستان من بود. ابوالفضل نیروی این پادگان بود و می گفت تو اگر یک زنگ به بنی احمد بزنی، مشکل اعزام من حل می شود. اینجا نکته ای را بگویم. آن زمان پارتی بازی های ما نه برای سمت
ترس هایی که لگد شدند
امروز صبح انرژی مضاعفی داشتم که می خواستم خرج بضاعت مزجاتم کنم. وسع من 240 دانش آموز پایه اولی بود که صبح ها توی صبحگاه، به نگاه و لبخندم جان می گیرند و توی کلاس هایشان می دوند. تکیه شان را به پهلوهایم می دهند و بوی مادرشان را از من می شنوند. حالا وقتش بود. فرمان جهاد را شنیده بودم و امروز وقت گفتن سمعاً و طاعتا بود. همین که دسته جمعی مثل هر روز صبح، به قول بچه ها قل هوالله را خواندیم و
امید آخرین چیزی که می میرد
خوبم، فقط سرم درد می کند! دستش را به طرفم دراز کرد، دستت را بده به من و بلند شو. خواستم بلند شوم، اما هیچ چیز حس نمی کردم، انگار نه دست داشتم و نه پا. گفتم نمی توانم. دیگر چیزی یادم نمیاید تا اینکه خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. تمام بدنم باند پیچی شده بود. از گردن به پایین فلج شده بودم. همان لحظه فهمیدم که دیگر نمی توانم راه بروم. از آن روز به بعد، صندلی چرخ دار پاهای من است. کمی مکث
خورشید را دیدیم، درست وسط رسالت
گفتند روایتت را برسان دیر شده و صفحه دارد می رود، دیدم چاره ای نیست. الان نشستم توی ماشین تروتمیز با بوی معطرکننده نسکافه زیر کولر روشن و یادداشت را به اینجا می رسانم. دو نقطه می گذارم و در پایانش می نویسم، اگر زنده باشم، سی سال دیگر که نوه هایم دارند کتاب تاریخ می خوانند و می رسند به این نماز، من تک سرفه ای می کنم و می گویم: من هم در این نماز بودم، کف رسالت، تازه همان سال یک چندخطی هم در روزنامه شهرآرای مشهد نوشتم، روزنامه خوبی بود. نمی دانم الان هست؟ بعد نوه ام جست وجو می کند و می گوید: بله باباجان هست. البته الان کشوری شده، می گویم: توی قسمت جست وجویش بزن، درست وسط رسالت. ...
به خاطر چشم های مظلوم سینا
گشت... مهندسی سی ساله، خوش تیپ و خوش سرو زبان شده بودم برای خودم. آن شب مادرم نشست کنارم. اول با کلی مقدمه چینی و بعد با خواهش و التماس و در آخر با هزار تا قسم و آیه خواست فردا به منزل نرگس برویم و او را ببینیم. به خاطر اشک هایش نه نگفتم و فردا شال و کلاه کنان رفتیم خانه ی نرگس... خیلی معمولی بود نرگس. آرام و کم حرف و کم رو و خجالتی... این را از همان برخورد اول
خوابی که تعبیر شد ...
تلاوت می کردند اما وحید هر روز بعد از نماز صبح با صدای بلند قرآن می خواند و به گونه ای که با صوت قرائتش بیدار می شدم، 24 سالش بود که تفسیر المیزان را تمام کرد. مادر این شهید مدافع سلامت با بیان اینکه وجودش برای خدمت به مردم بود، می گوید: کلاس دوم ابتدایی تصمیم گرفت که پزشک شود من گفتم مثل برادرانت مهندسی بخوان اما در طول زندگی خود، تنها همین حرفم را گوش نکرد. باور نمی کنم دیگر
دوباره زندگی ام را می سازم
بچه سوم خانواده بودم. خواهران و برادرانم ازدواج کرده و دنبال زندگی خود بودند و من باقی مانده بودم. پدرم آشپز بود و درآمد بخور نمیری داشت. پدر و مادرم آدمهای با اصل و نسب و ساکتی بودند و سرشان به زندگی خودشان گرم بود. با همه فامیل رابطه خوبی داشتیم و رفت و آمد می کردیم. اینها را خانمی می گوید که در راهرو شورای حل اختلاف دیده ام. از همان جملات اول می شود فهمید که تحصیل کرده
آشنایی با مفاخر دهستان هرابرجان: محبوبه یزدانی نویسنده و پژوهشگر روستای ترکان
را خودم انتخاب کردم. در عرض هفت ماه من چهار جلد کتاب نوشتم و ایشان هم لطف کردند دو ماه کمتر آن ها را چاپ کردند و همه را دادند به من. هیچ وقت برای کارهای فرهنگی چانه نمی زدم و برای کارهای فرهنگی هم پول را همان موقع نقد تقدیم ایشان می کردم. طبیعی است وقتی می دیدند کار خوب انجام شده ایشان هم کار را سریع انجام می دادند و در سخنرانی شان گفتند هنوز در هیچ کدام از کتاب
سیسمونی با سیم و زر
ماه پیش برای دخترم مختصر سیسمونی خریدم که 10-12 میلیون تومان شد، آن هم چه؟ چند دست لباس ساده و حوله و پوشک و چهار تا صابون و شامپو و قوطی شیر. نه طلا خریدم، نه تخت و نه کمد، نه سرویس غذا، نه اسباب بازی آنچنانی. یعنی نداشتم که بخرم، اما مگر می شد همین را هم نخرید؟ یاد همان زمان قدیم بخیر. مثل الان که نبود. پارچه ای را به عنوان گهواره می بستند از این سر
داستان زن ورزشکاری که صدبار زمین خورد و بلند شد
نگاره؛ دختری از خاورمیانه است که بیشتر عمرش در پناهندگی و آوارگی گذشته است. او از افغانستان به پاکستان همراه خوانده اش گریخته و در سفری طولانی در نهایت به کانادا رسیده است. مادر نگاره زمانی که او کودک بوده، دو روز و دو شب در گذر از کوه ها و گردنه ها او را در آغوشش گرفته بود، بدون اینکه بداند چه فردایی در انتظارشان است. اما نگاره امروز در رشته کاراته برای خودش اسم و رسمی دارد و زیر پرچم پناهندگان به مسابقات می رود.
گفتگو با مصدوم جنایت روستای زاک در حوالی مشهد که دوستش مقابل چشمش به قتل رسید
هر روز همان جا می نشینیم و دوز بازی می کنیم. اتفاقا نیم ساعت قبل از تیراندازی 10 نفر بیشتر آنجا جمع بودیم. چقدر در بیمارستان بودی؟ دو هفته در بیمارستان بودم و چند عمل جراحی رویم انجام شد. دستت خوب می شود؟ هنوز مشخص نیست. اتفاقا دست دیگرم هم قبلا شکسته بود و فقط کمی بالا می آید و حالا نمی دانم این دستم چه می شود.
گفت وگو با غلامحسین سالمی، ویِت کُنگ مجله فردوسی درباره جلال، سعید راد، پرسپولیس و خودش!
ریخته و سوخته تاک و پرستوها همه افتاده به خاک و شقایق ها پرپر مردها مرده در سنگر اولین نفری بودم که برای آزادسازی خرمشهر شیرینی دادم درباره آزادسازی خرمشهر که می پرسم، چشمانش باز از شادی برق می زند و می گوید: خبر آزادی را که شنیدم اولین کسی که در خیابان شیرینی پخش کرد، من بودم. نمی دانم چند جعبه شیرینی خریدم. دوتا واقعه بود که خیلی شیرینی خریدم. یکی آزادی خرمشهر؛ دم
موافقان و مخالفان سگ و گربه، پرنده، همستر و...
دخترم نخریدم، اما بهانه هر روز او این است من را به خانه دوستم ببر تا با خرگوش آنها بازی کنم. موافق حیواناتی هستم که کثیف کاری نکنند آقاست و 29 سال سن دارد. به همراه همسر خود برای خرید غذای پرنده آمده اند می گوید: نزدیک یک سالی می شود که طوطی خریدم و برایم مثل دوست صمیمی می ماند؛ پرنده ای دوست داشتنی و بدون خرج که در ماه شاید صد هزارتومان هزینه خوراک او نشود. در کل موافق نگه داشتن
داستان درمانگری که 30 سال مصرف کننده بود
به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه اعتماد، محمد داوری حالا 14 سال و 5 ماه است که بدون مصرف موادمخدر زندگی می کند. داستان زندگی و سرنوشت او، روایت رنج است و امید. او بعد از تحمل کلی درد و محنت توانسته که امیدوار زندگی کند. خودش بعد از چهارده سال ونیم پاکی می گوید: اگر اعلام پاکی می کنم به این دلیل است که امید بدهم؛ امید به اینکه می شود بعد از سال ها مصرف، بدون مواد زندگی کرد. او این روزها در حوزه درمانگری اعتیاد کار می کند. با او قرار ملاقات گذاشتی
قرآن عامل موفقیت هایم شد/ رموز موفقیت رتبه 33 کنکور انسانی
چطور بوده که شما تشویق به فعالیت جدی در زمینه قرآنی شدید؟ دوران کودکی در مشهد زندگی می کردیم و به دلیل اینکه مادرم در مهد کودک ها و مدارس ابتدایی قرآن تدریس می کرد همیشه من را همراهشان می بردند و این باعث شده بود که من از بچگی در فضای قرآن باشم و اجباری هم بالای سرم نبود از همان دوران کودکی شاهد آموزش های قرآنی مادرم از طریق بازی و قصه بودم. مادرم مهارت و تجربه زیادی در زمینه آموزش قرآن
می تو به روایت سرخپوست ها
است؛ چون علم و صنعتی است که ارزش های والایی را به فرهنگ دنیا اضافه کرده است. منظور شما از بی رحم بودن به معنی خود کلمه است!؟ بله، بی رحم به این معنا که فرزندان خود را از یاد می برد؟ این که فرزندان خود را فراموش می کند، بستگی به فرهنگ هر کشوری دارد. مثلاً در فرانسه، سینما فرزندان خود را فراموش نمی کند، ولی در ایران فراموش می کند. البته من اسم این رفتار را فراموشی نمی گذارم برای