سایر منابع:
سایر خبرها
آخر خط دانش آموزان؛ از خودکشی تا سونامی دستبند
حالا ندا به سوم دبیرستان رسیده، درس ها سخت تر شده، اضطراب کنکور، هم در کلاس و هم در خانه موج می زند و ندا خیلی کم در آزمون ها نمره قبولی می آورد. او احساس می کند یک کوه سنگین به اسم درس روی دوشش است. اما نمی داند چطور باید آن را از شانه هایش بردارد. نمی تواند با مادرش درباره اینکه به درس علاقه ای ندارد صحبت کند. در مدرسه دوست زیادی ندارد. دخترها در گروه های سه، چهارنفره با هم معاشرت می کنند و ندا نتوانسته عضو هیچ یک از این گروه ها شود. از معلم ها و اول
پاسداری که فیش حقوق و پاداشش را حضرت زینب(س) صادر کرد +تصاویر
شهادت را از خداوند می خواستند. در طول سا ل های زندگی ما را برای شهادتشان آماده می کردند، تقریبا هر روز به ما یادآور می شدند که اگر من شهید شدم صبور باشید و بی تابی نکنید. من گاهی اوقات شرمنده می شدم و می گفتم: آقا این حرف ها را نزنید؛ من بدون شما نمی توانم زندگی کنم، زنده بمانم و نفس بکشم، مگر زندگی بعد از شما هم می تواند معنا و مفهومی داشته باشد. من با دلتنگی بعد از شما چه کنم، اصلا زندگی برای
مهلت یک هفته ای متهم برای جلب رضایت اولیای دم
قصاص را مطرح کرد و گفت: داریوش در زمان حیاتش به ما گفت از سوی جاوید زخمی شده و او به سمتش شلیک کرده است. ضمن اینکه شاهدان پرونده نیز گفته اند جاوید به سمت پسرم شلیک کرده؛ من او را نمی بخشم و خواستار صدور حکم قصاص هستم. در آن مدت هم که پسرم در بستر بود و زجر می کشید، خانواده او حتی یک بار هم به ما مراجعه نکردند تا عذرخواهی کنند من هم گذشت نمی کنم. سپس وکیل اولیای دم در جایگاه حاضر شد
و چقدر بی وفا و بی معرفتیم و چه نمک نشناس شدیم!
را با تاکسی برد تا حقی برگردنش نیاید. فاصله گرفتیم که همه کاریمان بر دیده شدن است و نفهمیدیم سرلشکر شهید بابایی داخل منبع آب پارگان می رود و خودش منبع را تمیز می وند بدون اینکه کسی متوجه شود. و یا نوجوان شهید موسایی شبها پوتین بچه ها را واکس می زد و بعد از شهادتش قوطی واکس و فرچه را کوله پشتی اش پیدا کردند. و چقدر بی وفا و بی معرفتیم و چه نمک نشناس شدیم ! نمک نشناسی کردیم که به اینجا رسیده ایم. خدایا ما را شرمنده شهدا مگردان. خدایا برخی از مسئولان ما را قدری وجدان عنایت بگردان. *پلاک دزفول ...
نام طارمی و رضاییان در فهرست مسافران اتریش قرار گرفت +عکس
نوشته شده توسط ali safari دسته: اخبار بازیکنان بازدید: 7414 نظرات 1 2 3 4 5 6 7 +13 #95 محمد king red 2016-07-15 02:47 من هی میگم نمیاد مهتی میگید نه بسه بابا این همه مسخره بازی مرجع لوطی گری بچاپ نقل قول +6 #94 فدایی 2016-07-15 02:40 یعنی اگه ما حاج حسین نداشتیم تا الان پرسپولیس نابود شده بود آقای طاهری صندلی ریاست چسبیده هرچی گودرزی میگه
من از انتهای جنون آمدم
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ملایری ها ؛ مردان جنگ زندگی شان خاص است همانان که شیران روز و زاهدان شب بودن و چون در جبهه بودند، همه سختیهای جنگ را از نزدیک لمس کردند. جبهه جایی که کشتن هنربود و مردن شهادت. آنجا متر خدا پهن بود و میلی متری وجودت اندازه گیری می شد آنجا بین مرگ و زندگی فاصله ای نبود و هر لحظه باید آماده دیدار یار میشدی تا با بدن خونی به جایگاه ابدی سفر کنی و انان که
سه کتاب از مجموعه مدافعان حرم روایت فتح منتشر شد
جبران می کنم، کم کاری هایم رو توی این چند وقته بنویس، برگشتم جبران می کنم. نمی توانستم ناراحتی اش را ببینم. دلش زودتر از خودش رفته بود. در پشت جلد کتاب شهید عبدالله اسکندری آمده است: همه چیز برایم سی سال به عقب برگشت. حال و روز خانم هایی که دورمان بودند و با شنیدن خبر شهادت همسرشان یک باره دنیای قشنگ آرزوهایشان فرو می ریخت. بعد از سال ها برای من اتفاق افتاد. خاطرات خانم ده بزرگی هم از
چهره ها در شبکه های اجتماعی (275)
میخوره. شرحِ عالی و کافی منصور ضابطیان برای یکی از زیباترین عکس های این 275 شماره ای که تابحال داشته ایم. غربت به معنی بودن در مکانِ نا آشنا و پر از غریبه نیست. آدم می تواند در خانه و شهر خودش هم غریب باشد. مهدی طارمی در حال تماس تصویری با سه تنفگدار. مهدی پس از این تماس و با دیدن "فضای" عالی در تمرین پرسپولیس دلش برای وطن غنج زد و آهنگ بازگشت به پرسپولیس سر داد. مهدی اگر میدانست
بلای وحشتناکی که پسران در پارک بر سر دختر جوان آوردند
چطوری می خوای پول دربیاری ؟ الان می فهمم که چقدر این بچه ترس از آینده داشت و من بی خبر بودم. یک روز با همسرم دعوای بدی کردم. همسرم پسر کوچیکم رو با خودش برده بود و من هم خبری از پسرم نداشتم. رفتم کلانتری تا از دست همسرم شکایت کنم عصری که رسیدم خونه دیدم مهسا نیست. گفتم شاید رفته چیزی بخره. به خاطر همین زیاد پیگیر نشدم ساعت 9 شب شد دیدم مهسا نیومد. دلشوره داشتم. رفتم بیرون دنبالش. اما
شهدای صابرین خیلی زود فراموش شدند
ابتدا بگذارید من شرط هایم را بگویم! کمیل ابتدا از دوری از خانواده و زندگی در تهران گفت. از مأموریت های گاه و بیگاهش و اینکه ممکن است از مأموریت هایی که می روم سالم برنگردد. گفتم یعنی چی!؟ گفت: ببینید من آرزوهای خیلی زیادی در زندگی دارم که بزرگ ترین و بهترین آن شهادت است، شما مشکلی ندارید!؟ در دلم گفتم چه می گوید! شهید و شهادت برای حدوداً 30 سال پیش بود. الان دیگر شهید و شهادت چیست؟ دوباره پرسید
مرحوم شیخ مرتضی گفته بودند از ابتدای سن تکلیف خلاف شرع و گناه نکرده ام
کند که بدون دلگیری پدرم، پای من از خانه ی حاج امین الضرب بریده شود. وقتی قصد داشتم با پدر از خانه ی حاج امین الضرب بیرون بیایم، حاج امین الضرب آهسته در گوش من گفت هفته ی بعد شما به منزل ما نیایید . *هنگام ارتحال ایشان شما چند ساله بودید؟ خاطره ای از آن روز به یاد دارید؟ آن روز ها حدودا هفت ساله بودم. مرحوم پدربزرگم اواخر عمر برای آماده شدن برای تطهیر و نماز به کمک احتیاج داشتند
فرزندان شهید شمع تولد پدر را فوت کردند + تصاویر
دیدار با پدرم قبل از رفتن به سوریه گفت، من فقط یک سفر برای رضای خدا می روم که شاید برنگردم؛ بچه های گلم اگر برنگشتم هیچ وقت فکر نکنید من شما را تنها می گذارم. سرتان را جلوی هیچ کس پایین نیندازید؛ اگر به کمک نیاز بود یک حمد بخوانید و سه بار اسم من را صدا بزنید و مطمئن باشید من به کمکتان می آیم. من همان موقع خداحافظی برای پدرم نامه نوشتم به او گفتم امیدوارم همیشه سالم بمانی و مراقب خودت باش و امیدوارم
حرمت حجاب دست و پای آدم را می بندد
شدم دیگر آن آدم سابق نبودم راهی شدیم با این دوستان به سمت جنوب، اما با قصد خنده و تفریح و خوش گذرانی. یعنی همه گروه ها را دست می انداختیم و می خندیدیم. مدام هدفون روی گوش مان بود آهنگ گوش می دادیم و می خوردیم و می خوابیدیم. همه جا دوربین به دست فیلم هم می گرفتیم. تا اینکه قرار شد برویم شلمچه، یادم هست به دوستم گفتم بیا این بار دوربین نبریم. همین طور رفتیم و نشستیم کنار دیگران و به
وحشت اسرای عراقی از یک سربازایرانی
شان گذاشتند و تا دو روز صدایی از آنها بلند نشد و من هم دیگر سیبیل کسی را دود ندادم. حکایت خدمت من در اردوگاه اسیران عراقی در تهران حکایت غریبی است. آن قدر غریب که یک بار از سر فرماندهی اهواز زنگ زدند و گفتند یک گروهان از ارتش عراق می خواهد خودش را تسلیم کند اما شرط کرده اند بعد از اسارات بفرستیم شان تهران پیش شما. می خواستند بدانند در اردوگاه جا هست یا نه! البته جا نبود و گرنه می گفتم بیایند. نویسنده رضا ساکی/ فاش نیوز
شغل دوم بازیگران مشهور ایرانی چیست؟
مانند این آقا. مرد مسن بلند شد و آمد در گوشم گفت الان متوجه نشدم من استادم یا شما. فهمیدم که او استاد است و گفتم شرمنده استاد، آمدم جایم را به استاد بدهم که کل کلاس ترکید همان روز مرا از دانشگاه اخراج کردندو چند وقتی سر کلاس ننشستم. فکرش را بکنید اولین روز دانشگاه اینگونه گذشت و بعد هم چند وقت اخراج اما بعد درس خواندم و مهندس شدم و شروع کردم به بستن قراردادهای خوب. در این میان یک روز
سردار اشتری تنها کسی بود که به ما سر زد/ ماجرای شهید مظلوم نیروی انتظامی
شویم که اینطور بوده. او حتی یک بار هم سر من داد نزد. با این که خیلی از مسئولان نظامی خشن و خشک هستند او اصلا اینطور نبود. تلفن برای بار چندم وسط مصاحبه به صدا درمی آید. حاج خانم می گوید اگر ممکن است از پریز بکشیدش. ناشناسی به منزل فرمانده زنگ می زند. خودش را معرفی نمی کند اما از حال و روز مرد خانه خبر می دهد. دعوتشان می کند به یکی از بیمارستان های شیراز. حاج خانم خودش را می رساند آنجا
بچه فوتبالیستم سر از آقازادگی درآورد؟
بشیر اسماعیلی آقا موص زنگ زد و گفت: این قضیه برنجا به حجی بوگو بیبین میگد چه. گفتم: کدوم برنجا؟گفت: همینا که میخوان وردارنا ورمالن. بعد هم خداحافظی کرد. من سرچ کردم اختلاس برنج، دیدم برای اختلاس صدها مورد خبر آمد، اما برای اختلاس برنج به علاوه شکر خبر زیر را پیدا کردم:پسر اسطوره فوتبال ایران که اواخر سال93 از شرکت بازرگانی دولتی برنج و شکر نسیه در قبال رهن یک ملک خریده بود، با گذشت یک
انتقادهای بی پروای مجری معروف تلویزیون علیه فرزاد حسنی و آزاده نامداری
و جنس حرف زدن های محمود شهریاری با مردم حرف زده. ❎ در تمام این سال ها بار ها آدم هایی زنگ زدند گفتند ما حرف زده ایم و حل شده برگرد تلویزیون، من هم گفتم شما برو حلش کن بعد بیا. ولی هیچ وقت حل نشده. بعد هم من وقتی درباره تلویزیون حرف می زنم درباره یک جایی که دوست دارم به آن برگردم که حرف نمی زنم. می گویم تلویزیون بازنده یک فضای رسانه ای است. من برای چی باید دوباره به تیم بازنده برگردم
انتقاد کارگردان زاپاس از شوخی های نامناسب در فیلم ها
، بازیگری است. دیگر چه فرقی می کند در چه مدیومی باشد! تمام بازیگران زاپاس (شبنم مقدمی، امیر جعفری، ریما رامین فر، جواد عزتی و...) بارها و بارها کار سینمایی کردند و اصلا بار اولی نبود که جلوی دوربین سینما می آمدند. جواد عزتی و الناز حبیبی زاپاس هیچ ربطی به دردسرهای والدین ندارند، احمد مهرانفر هیچ ربطی به سریال پایتخت ندارد و.... همه بازیگرهای این فیلم به ساده ترین و سخت ترین شیوه مردم را خنداندند و
با اهل هوا
از این مرکب برنداری." دیگر نمی دانستم چه هستم دخترک یا حمید رضا اویسه. رو به بابا کردم و گفتم :" آهنگ ساز وموسیقیدانم. مگر فراموش کرده اید آن شب ها و روزهایی را که به پای نغمه هایم نشسته بودید و درد دل هایتان را با نوای سازم درمی آمیختید؟ بیمارانتان را شفا می دادید و با ساز من تسکین پیدا می کردید. کسی از اهل شما هست که بگوید نوای سازم را نشنیده است؟" بابا خیزرانی بر دهانم
نکته ها و گفته های 508 شهید دفاع مقدس درخصوص حجاب و عفاف
شهیدان به شما این است که شما با رعایت کامل حجاب اسلامی مشت محکمی بر دهان دشمنان اسلام بزنید. * شهید محمدرضا مظاهری گچی: ای خواهر عزیز تو نیز با حجابت باعث کوری چشم دشمنان باش. حجاب تو ای خواهر گرامی می تواند کوبنده دشمنان باشد همچون زینت حجابت را حفظ کن. * شهید احمد کریمی درچه: شما خواهران عزیز همچون زینب که باعفت و پاکدامنی و شهامت خود پیام خون برادرش را به همه رسانید شما هم با حجاب
اگر درخت بودم، از دست مردم فرار می کردم
؛ یک روز ناغافل درِ آهنی که یکی از همسایه ها برای جوش دادن از چهار چوب در آورده بود، به علت لق بودن یکی از پایه ها و بر اثر بازی بچه ها، واژگون شده و روی احمد رضای نوجوان می افتد و برای همیشه او را همدم صندلی چرخ دار می کند، اما حاشا از ذره ای نا امیدی! دانشجوی رشته حقوق است، در این رشته تحصیل می کند تا از حق درختان دفاع کند. پشت کار عجیبش او را در زمره 30 جوان برتر استان قرار داده و نامش به
هزینه سفر به کربلا را به خانواده نیازمند داد/ گفتگو با خانواده یک شهید مدافع حرم که در یافت آباد زندگی ...
صحبت می کرده و آنها را آماده شنیدن خبر شهادتش می کرده است. روزبه روز بی قرارتر می شد مادر شهید آهی می کشد و به آخرین روزهای حضور فرزند شهیدش در خانواده اشاره می کند و می گوید: یکی دو ماهی هم بار سفر بست و به جمکران و قم رفت و آنجا ماند. وقتی برگشت بی قرار تر بود و تصمیمش برای رفتن به سوریه جدی تر شده بود تا اینکه با گروهی از بچه های محل در 12 دی ماه به سوریه اعزام شد و مدتی
عزت و شخصیتم را مدیون چادرم هستم/در شلمچه عهد بستم از چادر حضرت زهرا (س) حفاظت کنم
که اینجا آمده طلبیده شده است وشهدا خودشون دونه دونه ماها رو انتخاب کرده اند. همین الان هم که دارم تعریف می کنم واقعا بغض گلویم را گرفته است. در طی مسیر در کاروان راهیان نور هر صحبتی که از سمت راوی می شد به چشم می دیدم که بچه های کاروان گریه می کنند و من تعجب می کردم .با خودم می گفتم من برای صمیمی ترین ادمای زندگیم تا حالا آنقدر اشک نریختم که حالا گریه کنم .صحبت رو کوتاه می کنم . لحظه اخر
جراحت سینه؛ از خاکریز منطقه هور تا تخت بیمارستان/ حال اسطوره جنگ خوب نیست
. فرزندش در مورد وضعیت پدرش گفت: اگرچه روند درمانی در حال طی شدن است ولی پدرم وضعیت خوبی ندارد. این روز ها دعای همه آن هایی که عشق به ولایت و انقلاب در دلشان زنده است، این است که قهرمان ما، حاج رجب محمد زاده به شفای عاجل دست یابد؛ این آرزو در دل تمام مشهدی هایی پرورانده می شود که حتی یک بار از حاج رجب و زندگی اش شنیده اند. قهرمان ما از درد و ناراحتی نمی ترسد چون در این چند سال هر روز شهادت را با چشمان خود دیده و باز به عشق دیدن رهبری زنده شده است. گزارش/مریم غزل باش ...
در انتظار حاج احمد؛ بررسی یک راز 30 ساله
ما زیر بار شایعات نمی رویم و حاج احمد متوسلیان را سالم می خواهیم. تلاش های ایران برای یافتن سرنخی از متوسلیان همچنان ادامه دارد. به هر قیمتی مسائل باید روشن شود. هم وزارت امور خارجه و هم سازمان اطلاعات کشور در پی اطلاعاتی که توسط برخی کشورها به دست آمده است، در تلاشند. تلاش ها برای یافتن حاج احمد متوسلیان ادامه دارد تا نتیجه روشن شود. وزیر دفاع هم اخیرا در سال روز آزادسازی خرمشهر گفت
حرمت قداست جامعه پزشکی خدشه دار شده است
کرد ولی همان هم پاسخگوی زندگی نبود. تمام اداره امور زندگی ما در نبود پدرم به عهده مادرم بود، مادرم واقعاً برای ما زحمت کشید. 4 سال دبستان من در دبستان اسدی گذشت که رئیس آن یک روحانی به نام سید حسن قریشی بود که هر 4 کلاس را خود ایشان اداره می کرد. ایشان معلم همه درس هایمان بود از دروس رایج تا درس خوشنویسی و نقاشی و دینی را هم به ما می آموخت و جالب این بود که هر 4 کلاس را خودش اداره می کرد
یکی هِی می خواهد مرا روشن کند!
ژولیده تشکر کردم و پرسیدم:" پس گفتی من روزی چند تا کتاب گُنده بخونم؟!" - من چه می دونم؛ هرچی می خونی، کوفتت بشه... دیدم درست نیست که او از من ناراحت و رنجیده خاطر شود؛ پس قبل از خداحافظی، کمی به صورت گرما زده و عرق کرده اش نزدیک شدم و برای آخرین بار، به گرمی به رویش لبخند زدم:" من واقعا به خاطرحرف های پُربار و عمیق تون از شما سپاسگزارم! من اعتراف می کنم که حرف های خوب تون، بسیار منطقی
چرا خداوند، علم علمای بنی اسرائیل را شاهدی بر صدق دعوی نبوت پیامبر اکرم ص مطرح کرده است؟
شما و خدای خودم خواهم رفت، و فارقلیطا خواهد آمد و اوست که به نفع من و به حقّ شهادت خواهد داد همان طور که من برای او شهادت دادم، و اوست که همه چیز را برای شما تفسیر خواهد کرد، و اوست که رسوائی های امّت ها را آشکار خواهد کرد، و اوست که ستون خیمه کفر را خواهد شکست جاثلیق گفت: هر چه از انجیل بخوانی آن را قبول داریم، حضرت فرمود: آیا قبول داری این مطلب در انجیل موجود است؟ گفت: بله...
از فیلم های کیارستمی چه می دانیم؟
. رنج سفر را به جان می خرد و راه می افتد. هم احمدپور و هم نعمت زاده ، نمایندگان کودکان دهه شصت هستند ؛ کسانی که صدای شان در گلو خفه بود و در برابر همه بله قربان گو بودند. خانه دوست کجاست؟ چند وجهی است؛ هم مظلومیت کودکان دهه شصت را روایت می کند ، هم پای مرام بچه ها را وسط می کشد، سیستم آموزشی را زیر سوال می برد و در نهایت نقبی به درونیات مردمان گیلان می زند. مشق شب/ 1366 چه