سایر منابع:
سایر خبرها
این فیلم بی هیاهوست
داشته باشند، اما همه راکد مانده اند. مثل سینما عصر جدید که مدیرانش برای تغییر فضای آنجا و ایجاد کافه گفتند که سرقفلی بوفه سینما برای چند سال در اختیار یک نفر است و نمی توان در سینما محل دیگری را درست کرد. در این شرایط یک راه می ماند که آن ها هم اینکه این سالن ها بازسازی شوند و به پردیس تبدیل شوند ولی در عین حال حیف است که این سینماها از بین روند. هاشمی: به نظر کم کم مجبور می شوند! من
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
کنید. تسنیم: خبر شهادت شهید را چگونه به شما دادند؟ آذرماه 95 دیدم عروسم با من تماس گرفت گفت بابا از گردان امام حسین(ع) شماره شما را خواستند. قرار است با شما تماس بگیرند. گفتم چشم اما دلم طاقت نیاورد و خودم با تاکسی به سپاه شهرستان رفتم و وقتی خود وارد سپاه شدم یکی از دوستان شهید فکر کرد من از شهادت عبدالرحیم خبر دارم با چشمانی گریان به من تسلیت گفت من به روی خود نیاوردم وقتی
راز زندگی رکورددار اهدای خون
/> 15 ساله بودم. اصلا سازمان( Organization ) انتقال خون وجود نداشت. پدرم از خیرین خوزستان بود و هرکس مشکلی داشت در خانه ما را می زد. سوم مهر 1354 بود؛ خانمی احتیاج به خون داشت، پدرم همه بچه ها را جمع کرد که پس از آزمایش، گروه خونی من و یکی دیگر از بچه ها که + Bبود به آن فرد می خورد. یادم هست از سوزن می ترسیدم. هنوز هم بعد از 173 بار خون دادن از سوزن می ترسم. خلاصه خدا را شکر آن خانم از مرگ
سبک زندگی و الگوهای رفتاری حضرت خدیجه(س)
لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی. وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الْإِسْلَامِ غَیْرَ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَدِیجَةَ ... . یعنی: پیامبر چند ماه از سال را در غار حِرا می گذراند. در آنجا تنها من او را می دیدم و کسی جز من او را نمی دید. در آن روزها در هیچ خانه ای جز خانه پیامبر که خدیجه علیهاالسلام هم در آنجا بود، اسلام و ایمان راه نیافته
زندگی حضرت خدیجه(س)؛ پیام آور حضور موفق زنان در تمام عرصه های فردی و اجتماعی
فاطمه جان احمدی مدیرگروه تاریخ دانشگاه تربیت مدرس در گفت وگو با خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا) به معرفی شخصیت حضرت خدیجه(س) و سبک زندگی ایشان به عنوان نمونه ای کامل از سبک زندگی اسلامی پرداخت. وی در این خصوص گفت: حضرت خدیجه از ویژگی های روشی خاص و سبک زندگی ویژه خودشان برخوردار بودند که ایشان را در زمان حیاتش
طلبه ای که برای بچه ها قصه می خواند! +عکس
رسانند. مثلا یک بار یک خیر، پنج میلیون تومان کتاب برای ما خرید. اما چون کتاب کودک استهلاکش خیلی بالاست، الان چیز زیادی باقی نمانده. این کتاب ها را دوبار که با خودم به روستا می برم و بین بچه ها دست به دست می شود، مستهلک می شود، سه سال است بخاطر نبود مکان کتابخانه، هر روز کتاب ها را در صندوق عقب ماشین می گذارم و به محله ها می روم. آرزو دارم بتوانم یک کتاب خانه ی تخصصی کودک راه اندازی کنم.یا یک کانکس پر
خاطره گویی آیت الله موحدی کرمانی از امام خمینی(ره)
مجموع بسیار به حرکت امام(ره) امیدوار بودیم و آن قدر این جرات و جسارتی که یافته بودیم، فراوان بود که به راحتی در خیابان شعار مرگ بر شاه سر می دادیم و ترسی از برخورد ماموران به خود راه نمی دادیم. وی با اشاره به رفتار امام(ره) با بنی صدر نیز اظهار داشت: امام با بنی صدر رفتاری توام با مدارا داشت اما بنی صدر مغرور بود و می گفت یازده میلیون به من رای داده اند و به نظرم ماجرای بنی صدر نشان داد که
مرگ مرموز پسر دانشجو در بزم شبانه
به گزارش سرویس حوادث جام نیوز ، چند روز پیش زنی با حضوردر دادسرای جنایی تهران به خاطر مرگ مشکوک پسر 22 ساله دانشجویش از دوستان وی و مسئولان بیمارستانی در پایتخت شکایت کرد. شاکی به قاضی پرونده گفت: در خانه یکی از اقوام مهمان بودم که پسری که از دوستان پسر 22 ساله ام بود، با من تماس گرفت و اعلام کرد همراه پسرم و چند نفر از دوستانش به مهمانی شبانه رفته بودندکه حال او بد شده و وی را به خانه
واکنش دوستان امام به خبر درگذشت بنیان گذار انقلاب چگونه بود
ها برای اولین بار، خاطراتی را از لحظات فوت امام در بیمارستان قلب جماران و گفتگوهای مسئولان وقت نظام در آن لحظات بیان کرد. آیت الله سید محمد موسوی خوئینی ها در کانال تلگرام خود نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم نوبتِ بعد از ظهر جلسۀ بازنگری قانون اساسی بود؛ هنوز ننشسته بودم و جلسه تشکیل نشده بود که خبر رسید حال حضرت امام خوب نیست. خودم را به جماران رساندم. عصر بود و سران
روایت عینی از جمله معروف امام (ره) درباره ورزش و ورزشکاران
دیدند به من محبت کردند و من را در آغوش گرفتند. وی خاطرنشان کرد: در این هنگام حاج اکبر ناطق نوری به حضرت آقا گفتند “این محمد آقا چند بار جان شما را در میان ازدحام مردم و در روز 12 بهمن نجات دادند و زحمت زیادی کشیدند” که امام (ره) در جواب گفتند “من برای او چندین بار دعا کردم و دعا خواهم کرد”در ادامه هم فرمودند”من هرچند ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم.” در این هنگام من لبخند زدم که
روایتی از عشق دیرینه مردم اصفهان به امام خمینی(ره)
شد. با حضور عده ای دیگر، نجف آباد نیز خودم رفتم و با بعضی روحانیون صحبت کردیم آنها هم در منبرها بعد از نماز ظهر موضوع را مطرح کردند و نجف آباد هم تعطیل شد و اعتصاب کرده و شعار" یا مرگ یا خمینی" سر دادند. خیلی سخت بود وی ادامه داد: ما نه شب خواب داشتیم نه روز، روزهای خیلی سختی داشتیم، اصلاً به خانه هایمان نمی رفتیم، بازار را که به طورکلی تعطیل کردیم، کارخانجات و بسیاری نهادهای
بعد از امام روح ا لله(ره) نگران آینده انقلاب بودیم/ رهبری امام خامنه ای، آرامش را به دل های ایرانیان ...
) من 17 ساله بودم، در حال رفتن به مدرسه که از رادیو آقای حیاتی با بغض خبر رحلت حضرت امام(ره) را اعلام کرد، خانه ما را صدای شیون و گریه برداشت، آن روزها ما در شهر هرات زندگی می کردیم و به سختی از طریق تلوزیون تصاویر وداع مردم و تشییع جنازه تاریخی امام روح الله را نگاه می کردیم. اسلامی اذعان کرد: آن زمان من نوجوان بودم اما خوب به خاطر دارم که اکثر مردم علاوه بر غم از دست دادن امامشان
روایتی کودکانه از دیدار با آن مرد تاریخی
به گزارش بلاغ ، سیده زهرا برقعی: روی پای بابا نشسته بودم. جمعیت کیپ تا کیپ کنارمان نشسته بود و صلوات می فرستاد. هوا گرم بود. خیس عرق شده بودم. خوابم گرفته بود. سرک می کشیدم ببینم از لای نرده های ایوان، صورت مادرم را می بینم یا نه. خودم اصرار کرده بودم که در قسمت مردانه باشم. داشتم له می شدم. کم کم چشمانم گرم شد. هنوز امام نیامده بود توی ایوان. مردم سرود می خواندند. سینه می زدند و یا حسین می گفتند
آخرین التماس دعای امام از مردم چه بود؟!
بارها از حقیر تقاضای آب فرمودند و چند بار تقاضا کردند بالش زیر سرشان جا به جا شود. خبر وخامت حال امام را از اخبار شنیدم فکر می کنم ده شبی بود که من به خانه نرفته بودم. یک روز صبح به بنده مرخصی داده شد که برای استراحت به منزل بروم. منزل من هم بیست کیلومتر خارج از تهران بود و به تلفن هم دسترسی نداشتم . ساعت 20:30 شب بود که از طریق اخبار مطلع شدم حال امام رو به وخامت است.
آخرین ساعات زندگی امام(ره) چگونه گذشت؟
شدم آنجا را ترک کنم؛ بعد از نصفه شب بود که طی تماسی گفتند دولت جلسه اضطراری دارد. من وضعیت را می دانستم اما شاید برخی دیگر از اعضای دولت از موضوع اطلاع نداشتند. بنابراین تنها کسی هم که با پیراهن مشکی در جلسه هیات دولت حضور داشت بنده بودم؛ آقای مهندس موسوی از من خواست که من موضوع را شرح دهم و من هم موضوع را بیان کردم و گفتم که امام رحلت کردند و حال باید به این بپردازیم که ما باید چه کنیم. (گفت و گو
امام خمینی(ره) بعد از انقلاب درباره آمریکا چه موضعی داشتند؟
برای خدا قیام کرده است، فریادش اللَّه اکبر بوده، او را از چه می ترسانند اینها؟ یک کشوری است که جوانها در میدان رفتند و با تانکها مقابله کردند. نه جوانها، بچه ها. یکی از دوستان می گفت که من خودم شاهد بودم که یک موتورسواری، بچه ده، دوازده سال ه ای حمله کرد به تانک و رفت زیر تانک. یک همچو مملکتی را نمی توانند اینها خوف در آن ایجاد کنند. کی را می ترسانند؟ من از بچگی در جنگ بودم، تا حالا نگفتم
روایت رضا امیرخانی از رحلت امام خمینی(ره)
چادری مشکی که لکه های قوه ای خاک روی چادرش مشخص بود. جوانی که هنوز مو به صورت نداشت. با پیراهنی مشکی و شالی سبز. پیرمردی که به یک دستش عصا بود و با دست دیگرش به سختی عکس اما مرا بالا گرفته بود. کودکی کوچک که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود. بی خیال و بدون توجه به جمعیت، و جمعیت هم بی توجه نسبت به او. کودک می خندید و در عرض جمعیت راه می رفت. سه چهار جوان با لباس سربازی. سرباز اولی به سرباز دومی
مجلس و دولت در خدمتگزاری به مستضعفان و محرومان فروگذاری نکنند
. برادران! شما این اوراق را قبل از مرگ من نمی خوانید. ممکن است پس از من بخوانید در آن وقت من نزد شما نیستم که بخواهم به نفع خود و جلب نظرتان برای کسب مقام و قدرتی با قلبهای جوان شما بازی کنم. من برای آنکه شما جوانان شایسته ای هستید علاقه دارم که جوانی خود را در راه خداوند و اسلام عزیز و جمهوری اسلامی صرف کنید تا سعادت هر دو جهان را دریابید. و از خداوند غفور می خواهم که شما را به راه
امام خمینی واقعاً به درجه بندگی رسیده بود
چه؟ اصلاً دنبال مسئولیت گرفتن نبودم. ** با شهید رجایی چگونه آشنا شدید؟ شهید رجایی را بنده یک شب افطار دعوت کردم به منزل خودمان. درست این مصادف شد با یکسری ترورها. به شهید رجایی گفتم آقا شما مشکلی برای آمدن ندارید؟ ایشان گفتند نه. من خودم یک پیکان داشتم، ایشان را از دفترشان سوار کردم و با هم رفتیم خانه ما. بعد از افطار هم ایشان را بازگرداندم. آن موقع این طوری اوضاع محدود نشده
چهار آفت دین از نگاه یک پژوهشگر نهج البلاغه
؟ گفتم خیلی. این قدر که حاضر هستم جانم را فدایت کنم. گفت خب برو. رفتم به سوی خانه، به خانه نرسیده بودم که پیک خلیفه من را صدا کرد که خلیفه دوباره مرا کار دارد. دوباره رفتم خدمت خلیفه. سوالش را تکرار کرد که من را چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی. این قدر که حاضر هستم جان خودم و خانواده ام را فدا کنم. گفت خب برو. بار سوم داستان تکرار شد. گفتم این قدر که حاضر هستم جانم را و مالم را فدا کنم. بازهم گفت برو
مقام حضرت خدیجه(س) در پیشگاه خدا
از همسران پیامبر بعد از خدیجه(س) است، علاقه و محبت شدید پیامبر به خدیجه را این گونه توصیف می کند: من خدیجه را هرگز ندیده بودم، اما آن چنان که بر خدیجه حسد ورزیدم، بر هیچ یک از همسران پیامبر، رشک نبردم؛ چرا که پیامبر او را بسیار یاد می کرد...[3] او از خانه بیرون نمی آمد، مگر آنکه خدیجه را یاد می کرد و او را به نیکی ستایش می نمود...[4] و از ستایش او و استغفار برای او، دل تنگ و خسته نمی شد...[5] هرگاه
امام فرمود اگر خطا کنید، خودم بیرونتان می کنم!
آشنایی و ارتباط چگونه توسعه پیدا کرد؟ مرحوم والدآیت الله حاج حسین رسولی محلاتی در حوزه علمیه قم، گاهی در درس های اخلاق حضرت امام(رضوان الله تعالی علیه) شرکت می کردند و همیشه از مکارم اخلاق و فضایل ایشان برای ما می گفتند و در مجموع، بسیار به امام ارادت داشتند. من هم از روی توصیفات پدر، شیفته سجایای اخلاقی امام شده بودم. در مدرسه ابتدائی هم بامرحوم آقای حاج آقا مصطفی خمینی آشنا شدم و از این
حجت الاسلام پناهیان: وقتی حسادت باشد، هرشایعه ای علیه خوبان پذیرفته می شود+گزارش تصویری
دلیل ظلم ستیزی، نه به دلیل فقر، نه به دلیل دزدی درباریان، نه به دلیل آزادی حقوق بشر، نه به دلیل کمونیست ها و جریان های کارگری نبود. برای چه راه افتاد؟ برای اینکه گفتند امام خمینی مرجع تقلید ماست و شاه نباید او را دستگیر کند یا مرگ یا خمینی! قیام کردند برای ولی و دوست خدا، این قیام خیلی مخلصانه تر از قیامی بود که مردم درب خانه امیرالمومنین علیه السلام آمدند و گفتند آقا قیام کن. بسیاری
مراقب باشید سیاست بازان شما را به سوی چپاولگران نکشند
شماها باشد، ببینید کدام دسته طرفدار محرومان و مظلومان جامعه هستند. برادران! شما این اوراق را قبل از مرگ من نمی خوانید. ممکن است پس از من بخوانید در آن وقت من نزد شما نیستم که بخواهم به نفع خود و جلب نظرتان برای کسب مقام و قدرتی با قلبهای جوان شما بازی کنم. من برای آنکه شما جوانان شایسته ای هستید علاقه دارم که جوانی خود را در راه خداوند و اسلام عزیز و جمهوری اسلامی
واکنش دوستان امام به خبر درگذشت بنیان گذار انقلاب چگونه بود
که خبر رسید حال حضرت امام خوب نیست. خودم را به جماران رساندم. عصر بود و سران نظام رسیده بودند. کف حیاط کوچک بیمارستان فرشی پهن شده بود. آقایان خامنه ای، هاشمی، موسوی اردبیلی، مهندس موسوی، مشکینی، کروبی، احمدآقا (و شاید دو سه نفر دیگر که الآن به خاطرم نمی رسند) نشسته بودند. دکتر فاضل وضعیت بیماری امام را گزارش می داد. سرانجام دکتر فاضل گفت حضرت امام حداکثر تا هشت ساعت دیگر میهمان شما هستند. چنین به
10 خاطره از زندگی امام خمینی (ره) / دارایی حضرت امام هنگام رحلت چقدر بود؟
نپذیرفتید؛ والّا اگر خبر این ملاقات اعلام میشد، مردم به زیارت شما می آمدند و آن وقت شما با این حال نمی توانستید مردم را ملاقات کنید و انعکاس آن در دنیا خوب نبود. این کار شما، خواست خداوند و کمک الهی بود و در آن زمان تصمیم بجایی گرفتید. ایشان در پاسخ من گفتند: آن طور که من فهمیدم، مثل این که از اول انقلاب تا حالا، یک دست غیبی در همه ی کارها دارد ما را هدایت و پشتیبانی میکند. واقعا همین طور است؛ والّا
فکر نمی کردم روزی درباره ارتحال امام گزارش بنویسم / روزشمار بیماری تا ارتحال امام را نوشتم
به گزارش مرور نیوز ، محمدجواد مرادی نیا نویسنده و پژوهشگر در گفت وگو با فارس پیرامون فعالیت مطبوعاتی خود در روزهای ارتحال حضرت امام خمینی(ره) اظهار داشت: آن زمان من عضو شورای نویسندگان روزنامه جمهوری اسلامی بودم. صبح 14 خرداد 68 پس از اعلام خبر ارتحال امام که برای همه خبری شوک آور بود، فوری به محل روزنامه رفتم. بچه های تحریریه ویژه نامه ای یک برگی را با عجله تهیه کرده و در حال ارسال آن به چاپخانه
داستان انحلال یک حزب / چه عواملی موجب پایان کار حزب جمهوری اسلامی را فراهم کرد؟
، البته خودم هم بی میل نبودم و داوطلبی خود را اعلام کرده بودم. چند نفر دیگر از دوستان نیز با سایر تشکل ها ارتباط یافتند از جمله سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و... . اوایل انقلاب گروه های مختلف باب ذائقه های متنوع مردم وارد صحنه شده بودند که من میل دارم این قسمت را توجه بیشتری بکنید. باب سلیقه روشنفکری، جبهه ملی علم شده بود. باب سلیقه روشنفکرهای مسلمان نهضت آزادی ، باب سلیقه کارگر و خلق و
امام (ره)به ملکوت نزدیک شده بود/ اشک طلاب از دیدن من در قامت امام خمینی (ره)
امام(ره) به امر نظافت و تمیزی حتی در ایام بیماری بود. ** اشک طلاب از دیدن من در قامت امام خمینی (ره) یکروز در پنجره معروف خانه امام (ره) نشسته و آماده سخنرانی بودم وقتی گفتند صدا، دوربین، حرکت کمی منتظر شدم تا صدای جمعیت فروکش کند، هنگامی که شروع به سخنرانی کردم، آرام آرام دیدم اشک در چشمان بسیاری از طلاب است و در حال گریه واقعی هستند. هنگامی که سخنرانی تمام شد، چند لحظه سکوت
بانوی ایرانی رکورددار اهدای خون از سوزن می ترسد
یکبار. البته دفعه آخر دکتر گفت چهار دفعه یکبار خون بدهید. سری قبل که رفتم کانادا به پسرم سر بزنم، سازمان انتقال خون کبک از من خواست آنجا خون بدهم. حالا این بار که باز بروم، آنجا می خواهم خون بدهم. چطور شد از شما چنین درخواستی کردند؟ وقتی رفتم می خواستم بدانم روند انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من