سایر منابع:
سایر خبرها
- وال کیلمر - بازیگری که ستاره فضای مجازی شد
بودم یا اینکه تحقیقات من و نقشم، از زندگی واقعی من سبقت گرفته بود، فقط ساعت های بسیاری در طول روز هست که سایه کاری که باید انجام دهید روی کارتان می افتد و با زندگی شخصی تان ترکیب می شود. باید بگویم که نتیجه چنین شیوه ای بود که من تا حدود زیادی افکار جیم را داشته باشم، مثل او رویا ببینم و مثل او رفتار کنم. همان طور که گفتم، این مثل یک سفر بود و باب دیلن در این راه مثل یک راهنما بود؛ او در
سبک زندگی و الگوهای رفتاری حضرت خدیجه(س)
او پاسخ منفی داد و در همان حال، خود با هوشمندی و آینده نگری عجیبی به خواستگاری پیامبر رفت و با درایت و نجابت انگیزه های انسانی خود را برای این پیشگامی بیان کرد و گفت: من برای خویشاوندی و همفکری و به دلیل شرافت، امانت، راستی و منش شایسته ات دل در گرو مهر تو دارم، و اگر بپذیری با تو پیمان زندگی مشترک می بندم! و پس از امضای آن پیوند خجسته، گفت: اینک خانه خانه توست و هستی ام از آن تو و من هم نه مشاور
از آقا سید در خاطرات موسوی اردبیلی تا عیدی امام به صادق طباطبایی و پاسخ های کوتاهشان به سوالات هاشمی
مولوی بود به نام گاراژ ترانسپورت . معمولاً تماس می گرفتم تا ببینم اتوبوس جا دارد یا نه. یک روز وقتی رفتم سوار بشوم، مدیر گاراژ با همان لهجه ی شیرین قمی به من گفت: یک نفر در صندلی عقب جا داریم، اگر هم پهلوی این شیخه می شینی، همین صندلی دوم بشین، کسی نمی شینه پهلوش! من نگاه کردم دیدم آقای مهدوی کنی هستند. گفتم: افتخار می کنم . رفتم خدمت شان و سلام کردم. از آنجا که خداوند روزی فراهم کرده بودند
برانکو: خیلی عصبانی ام چون از درون باشگاه می خواستند من را مقابل بازیکنانم قرار دهند/ حالا که قهرمان ...
به تیم دیناموزاگرب رفتم و همراه با این تیم 2 عنوان قهرمانی به دست آوردم. اولین تماس برای حضورم در پرسپولیس در سال 86 انجام شد اما آن زمان من در حال رفتن به تیمی در لیگ چین بودم و دیگر خبری از ایران نداشتم. سپس در سال 1391 و زمانی که سردار رویانیان مدیرعامل باشگاه پرسپولیس بود صحبت ها درباره حضورم در پرسپولیس باز هم مطرح شد. آن زمان من عربستان بودم اما سفیر وقت ایران در عربستان به جده آمد تا با هم
وفات حضرت خدیجه(س) در شعرآئینی/ تو رفتی و بهار محمّد ز دست رفت
چارچوبِ خانه حتی استوار است مادر نباشد؛ روز روشن شام تار است امشب دل زهرا برایت بی قرار است بعد تو زهرا می شود تنها خدیجه. و اما شاعر در ابیات پایانی شعر خود، روضه حضرت خدیجه (س) را به کربلا پیوند می زند و می آوَرَد: بوی جدایی می دهد؛ هُرمِ صدایت دیگر نمی آید صدای ربّنایت این لحظه های آخری باید برایت روضه
امیرجعفری:می ترسم درباره انتخابات حرف بزنم
خاطر زمان و تداخل اجراهایش نتوانست همراه ما باشد و پروژه عقب افتاد تا بتوانم برایش بازیگری پیدا کنم. کاکاوند یادآور شد: درگیر ساخت فیلمی بودم وقتی تمام شد ضیافت پنالتی ها را شروع کردم. به خاطر ماجرای روحی ناشی از توقیف فیلم ام دوست داشتم تئاتر کار کنم و برای ایفای نقش این نمایش سراغ امیر جعفری رفتم؛ وقتی کسی قرار است 50 دقیقه حرف بزند باید خیلی توانا باشد و لحظه ای اگر اشتباه کند پایان
سناریوی مرگبار دختر 19 ساله برای مردان
توانستم فرار کنم. داد و فریاد راه انداختم و همسایه ها و چند رهگذر متوجه شدند و آن دو مرد فرار کردند. وی ادامه داد: طناز و همدست دیگرش با اطلاع از فرارم، متواری شدند. مردم دست و پایم را باز کردند. ماموران که آمدند ماجرا را گفتم. در خیابان در جست وجوی آنها بودم که با طناز روبه رو شدم، او مرا با قمه به مرگ تهدید کرد و بعد با سد کردن راه راننده ای سوار خودرو شد و فرار کرد. با اطلاعاتی که او
السلام علیک یا روح الله
نمی دانم. منتها شما سریع این را اقدام کنید و دستور بدهید. ما آمدیم و سریع خدمت آقای موسوی اردبیلی، بلافاصله نامه اش را نوشتیم و فردا ظهر آن روز مسئله حل شد. البته هنوز یک گروهی دنبال این هستند که این خیانت فلانی بوده است. دو سال قبل نوشتند که لاجوردی می خواست اعدامش کند و فلانی مانع از اعدام او شده است و معلوم نشد چطور شد که جلوی اعدامش گرفته شد. انتهای پیام کلمات کلیدی: امام خمینی - هادی سروش
سحابی در دادگاه ایران فردا؛ مهدوی کنی چرا شکایت کرد؟
/> آن روز اعضای هیات منصفه عبارت بودند از آقایان عسگراولادی، خانیکی، روح الله حسینیان و یک روحانی دیگر که نام او را به خاطر ندارم و خانم ها رمضان زاده و جلودارزاده که نمایندگان مجلس بودند. هنگامی که جلسه دادگاه به پایان رسید و افراد در حال خروج از اتاق بودند، آقای حسینیان مرا صدا کرد. مدتی به دلیل حرف ها و پرسش های افراد دیگر کار من به طول انجامید و سرانجام نزد وی رفتم. در گوشه دادگاه نیمکتی بود
اُم ُّالمومنین خدیجه در دوران جاهلیت به طاهره و سیده قریش مشهور شد
شده است. نویسنده کتاب پژوهشنامه انقلاب اسلامی ایران گفت: پس از شکست محاصره اقتصادی قریش علیه بنی هاشم، اُم المومنین خدیجه در شصت و پنج سالگی در رمضان سال دهم بعثت، به فاصله سه روز بعد از وفات جناب ابوطالب درگذشت. رسول الله با ردایی که پیوسته دست و صورت خود را با آن پاک می کرد و به هنگام نزول وحی بر سر می کشید، حضرت خدیجه را کفن کرد و با دست خود درون قبر نهاد و به روایت یعقوبی فرمود
ققنوسانی که در آتش 15 خرداد روشنی آفریدند
زمان در قم سکونت داشتند، مراجعه کردند. آیت الله باریک بین این دیدار را این گونه توصیف می کند: من در ابتدای مراسم داخل فیضیه بودم... [اما] فیضیه را ترک گفته و به مجلس روضه رفتم... [پس از پایان روضه و اطلاع از حمله به فیضیه] من هم به همراه مردم به منزل امام رفتم. در منزل ایشان داخل اتاق نشسته بودیم تا ایشان تشریف بیاورند. وضع طلبه ها خیلی آشفته و پریشان بود. احساسشان این بود که دیگر حوزه
ماجرای گرایش فرزند نجف دریابندری به اسلام و امام خمینی/ پروفسور حامد الگار هم با خواب امام(ره) شیعه شد
دانشگاه کمبریج مسلمان شدند و بعد یک دانشجوی استثنایی بودند. 10 زبانِ دنیا را کاملاً مسلط هستند و به همین دلیل بعد از اینکه دکتری خودشان را از دانشگاه کمبریج گرفتند فوری دانشگاه برکلی ایشان را گرفت و از آن زمان سال 65 میلادی در آنجا درس می دادند که 25 سال سنی بودند زمانی که من شاگرد ایشان بودم سنی بودند که همان زمان اتفاقاً با دکتر چمران و بچه های ایرانی آنجا خیلی رفت و آمد داشتند و بالاخره زمانی
سخنان امام(ره) ما را از هرگونه ترسی برای مبارزه دور می کرد
رئیسی را چطور می بینید و من گفتم که این رای حلال را به ایشان تبریک می گویم. من یک ساعت سخنرانی کرده بودم و حال یک کلمه از دهانم خارج شده بود اما این جمله به معنای این نبوده است که فقط آرای آقای رئیسی حلال است بلکه آرای آقای روحانی هم حلال است، نوش جان شان ولی اگر رایی از کسی به حساب کس دیگری ریخته شود این رای حرام است اما رایی که آقای روحانی گرفته اند حتماً حلال است و ما همه باید به منتخب مردم کمک
امام رئوفی که نمی گذارد حرم عمه اش بی عباس بماند
خبرگزاری شبستان- خراسان جنوبی ؛ محمود مقامی عضو شورای عالی بسیج رسانه خراسان جنوبی طی یادداشتی با عنوان امام رئوفی که نمی گذارد حرم عمه اش بی عباس بماند به اهمیت بارگاه ملکوتی حضرت رضا(علیه السلام) و نقش آن در بیداری فطرت ها در مبارزه با تکفیر و جریان های انحرافی اشاره کرد و نوشت: چند سالی است که مشهدالرضا(علیه السلام) حال و هوای دیگری دارد، گویی دوران دفاع مقدس شده است، صف های اعزام کاروان های
امام کدام عمل را حاضر بود با ثواب اعمالش عوض کند
ساعت 9 صبح یادم بیاورید برای این آقا . روز بعد ساعت هفت و نیم صبح، زودتر از روزهای قبل از خانه آمدم بیرون چشمم که به خیابان افتاد دیدم جمعیت از عمامه سفید موج می زند زیر طاق ها و داخل کوچه ها هر دو پر از جمعیت بود. تکان سختی خوردم طلبه ها مقابل منزل امام جمع شده بودند چه پیش آمده بود؟ شیخی جلو آمد و پرسید: آقای فرقانی! جنازه حاج آقا مصطفی را به کربلا می برند؟ گفتم: ای داد! و متوجه شدم که
اعتراف بی شرمانه زن شوهردار!
شده بودم به او گفتم حاضر نیستم برای قتل ج به تو کمک کنم! ولی وحید اصرار داشت من ج را به خانه مادرش بکشانم و به او شربت خواب آور بخورانم، تا او بتواند به راحتی نقشه شوم خود را عملی کند! وقتی من این موضوع را قبول نکردم کارمان به دادگاه کشید، وحید قصد داشت مرا طلاق بدهد اما من روی فرزندانم خیلی حساس بودم! به همین خاطر تصمیم به همکاری با وحید گرفتم تا او مرا طلاق ندهد و فرزندانم آواره نشوند. از آن روز
با عملی که دانشجوی شهرستانی دور از چشم مادرم با من کرد مجبور شدم من هم..
منتظر بمانم تا او ازدواج کند تا شاید سپس بتوانم فکری به حال زندگی خود کرده و تصمیمی برای ازدواج با فرد دلخواهم بگیرم. ------------ این اخبار را از دست ندهید: یک نوزاد چند دقیقه بعد از تولدش راه رفت! + عکس پسر جوان در مورد ارتباط شومش با 19 دختر زنجانی توضیح داد! عملی کثیف با دو دختر خانم جوان در حاشیه یک بزرگراه + عکس
دوستم وقتی ارتباط مرا با خواهرش متوجه شد او هم..
ندادند ازدواج کنم. این اولین برخورد جدی شان با من بود. رامین می گوید: من که بچه بودم و نمی فهمیدم چه کار باید بکنم، نامادری ام را مقصر می دانستم. با زن بیچاره سر ناسازگاری گذاشتم. یک سال طاقت آورد ؛ اما سوهان عمرش شده بودم. نامادری ام مرا تحویل عمویم داد. این بار آزادی های بی حدواندازه بیشتر شد. دو سال بعد با خواهر جمشید یکی از دوستان لاابالی ام رفیق شدم. دوستی که مرا معتاد کرد. قبل از
گزارش مطالبات دانشگاه از دولت دوازهم [+پرسش و پاسخ]
فدایی، دانشجوهای طرفدار مجاهدین خلق (منافقین) و گروه های مختلفی اینجا نشسته بودند و بحث می کردند و هر کدام از زاویه ای نظر خودشان را بیان می کردند. در آن جلسه خاطرم هست بحث داغی که وجود داشت این بود که دانشکده پزشکی 300 دانشجو می گرفت که 200 تا آزاد و 100 تا بورسیه ی ارتش بود و تو همین سالن همان روز بحث خیلی شدیدی در گرفته بود که این بورسیه های ارتش باهاشون چه رفتاری باید صورت بگیرد و آنها از خودشان
نقشه زشت فرهاد و سهیل برای زن بیوه
را باخته بودم. طلاهای مادرم را برداشتم و کردم. پسر جوان مرا به یکی از شهرهای مرزی برد. می خواستیم از آنجا به کشورش برویم. طلاها و شش میلیون تومان پول نقدی که همراهم بود را برداشت و گم و گور شد. هاج و واج مانده بودم که پلیس دستگیرم کرد و به خانه برگشتم. از آن به بعد در اتاقم زندانی شدم. خانواده ام از نظر عاطفی طردم کرده بودند. البته به آن ها حق می دهم. من اشتباه کرده بودم. مدتی
شوهرم زن خیابانی را در برابر چشمان من و بچه ها به خانه می آورد و ...
با تو زندگی کنم. این جمله او چون پتک سنگینی بود که بر سرم فرود آمد، اما به خاطر حفظ آبرو و 2فرزند کوچکم سکوت می کردم. انوشیروان اعتقاد داشت باید به طلاق توافقی رضایت بدهم. او برای آن که مرا مجبور به گرفتن طلاق بکند، حیا را نیز کنار گذاشت و با رفتارهای بی شرمانه، زنان خیابانی را مقابل چشمان من و فرزندانم به خانه می آورد. اعمال زشت و زننده او به حدی رسید که ناچار شدم موضوع را با مادرم در
معنای راضی به رضای خدابودن؟
ناطقان: همزمان با فرارسیدن ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خداوند، برای آشنایی با مضامین دعاهای روزانه هر روز از این ماه مبارک، آیت الله روح الله قرهی مدیر مدرسه علمیه امام مهدی(عج) و از اساتید اخلاق، در گفت وگو با خبرگزاری فارس، به شرح دعای روز ششم پرداخته است که در ادامه می خوانیم: پروردگارا در این روز و در این ماه نصیبی از رحمت خودت عطا فرما و مرا به ادلۀ روشن خود هدایت فرما و ای خدا
ماجرای شفای بازیگر مشهور در حرم امام رضا(ع)
و گفت ان شاالله خدا خودش عنایت می کنه! صباغی در حالیکه بدنش می لرزید و قطرات اشک بر صورتش جاری شد، ادامه داد: در حال راز و نیاز بودم و هنوز آب نبات از گلویم پایین نرفته بود که احساس کردم بدنم دارد داغ می شود اول، احساس کردم دست راستم داغ شد و می توانم آن را حرکت دهم. چیزی نگذشت که پای راستم هم داغ شد. به همراهم که زیر پهلویم را گرفته بود گفتم؛ دستم را رها کن ... می خواهم راه بروم که
حادثه 15 خرداد و قیام تاریخی مردم ایران
: من به شما نصیحت می کنم ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم. دست از این اعمال و رویه بردار. من میل ندارم که اگر روزی ارباب ها بخواهند که تو بروی، مردم شکرگزاری کنند. من نمی خواهم تو مثل پدرت شوی. نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو، از علمای اسلام بشنو، این ها صلاح ملت را می خواهند، این ها صلاح مملکت را می خواهند. از اسراییل نشنو، اسراییل به درد تو نمی خورد، بدبخت، بیچاره! اگر ما نگوییم
10 خاطره از زندگی امام خمینی (ره) / دارایی حضرت امام هنگام رحلت چقدر بود؟
در محله سیدان قم ساکن بود و من از او که علت را پرسیدم، دستم را گرفت و گفت: این شخص می گوید دست تو خداست! این به خاطر تصور غلطی بود که از بحث فلسفی وحدت وجود برای او حاصل شده بود. به هر حال سید مصطفی فرزند امام که حدود پانزده ساله بود و به رغم سن کمش اجازه یافته بود در درس فلسفه پدر شرکت کند؛ هنگام درس اصول، در مدرسه تشنه شد و از کوزه ای که در کنار مجلس بود، آب نوشید. وی در ادامه گفت: این
همه اهالی ولیعصر تبریز مرا می شناسند/ طعم اسارت را چشیده ام و کارت ایثارگری دارم
ابزارفروشی را شروع کنم، با تلاش هایی که در طول چند سال انجام دادم موفق شدم تا در این صنف حرفی برای گفتن داشته باشم تا اینکه سال 67 با پیش آمدن چند مشکل مالی، اولین ناملایمتی های زندگی را چشیدم، مشکلات مالی از یک سو و پلمپ شدن مغازه ام توسط شهرداری که به دلیل سد معبری که توسط کالاهای همسایگان اتفاق افتاده بود، از سوی دیگر زندگی من را دگرگون کرد. *بعد از پلمپ شدن مغازه تان چه کردید؟
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
شهید شوم. گفتم: پسرم شهادت خوب است اما اکنون نه پسرم تو و دیگر دوستانت باید باشید تا از اسلام و انقلاب دفاع کنید. گفت مادر شهادت آرزوی من است لطفا برایم دعا کنید. همان شب که عبدالرحیم به سوریه اعزام شد، پدرش به من چیزی نگفت تا اینکه چند روز بعد از اعزام به سوریه، عبدالرحیم زنگ زد و گفت مامان می دانی کجا هستم گفتم: همان مامویت قبلی که رفته بودی مادر منطقه اشنویه؟ گفت آن طرف تر. گفتم
راز زندگی رکورددار اهدای خون
انتقال خون در کانادا چطور است. مدارکم را با خودم برده بودم. وقتی آنجا کارتم را نشان دادم خیلی احترام گذاشتند و از من خواستند خون بدهم. آن زمان موقع خون دادنم بود، اما چون نیت داشتم به ایران برگردم و همزمان با روز 7 مهر که روز آتش نشان است، خونم را به آتش نشان ها تقدیم کنم، به من گفتند پس حتما دفعه بعد که آمدید خون بدهید. چون در کانادا باید پنج سال ساکن باشی تا خون بدهی، اما آنها از من خواستند دفعه
زندگی حضرت خدیجه(س)؛ پیام آور حضور موفق زنان در تمام عرصه های فردی و اجتماعی
) فدیه و خیرات حضرت خدیجه را از آن جدا کرد. من به پیامبر(ص) گفتم یارسول الله! خدیجه دیگر نیست اما من هستم و بعد جملاتی گفتم که آن شب چنان پیامبر(ص) عصبانی شدند که من هرگز پیامبر(ص) را به این حالت ندیده بودم و از آن به بعد دیگر راجع به خدیجه چیزی به پیامبر(ص) نگفتم. در همان وقت، پیامبر(ص) فرمودند آن زمانی که هیچ کس مرا تأیید نکرد، خدیجه مرا تأیید کرد، آن زمانی که هیچ کس مرا نپذیرفت خدیجه مرا پذیرفت، هیچ
طلبه ای که برای بچه ها قصه می خواند! +عکس
اهل مطالعه،گاهی که در دست او مجله می دیدم، مجلات را به من می داد و من می خواندم، از طرفی معلمی داشتم که مسئول کتابخانه بود و به من برچسب نوجوان کتابخوان زده بود، همه ی اینها مرا با دنیای مطالعه آشنا و نمک گیرم کرد کتاب ها را قسطی می دادم این طلبه ی خوش ذوق زمانی که برای تحصیل در قم ساکن شد و حجم کتاب فروشی ها را دید بیشتر از همیشه نبود کتاب در دهدشت به چشمش آمد، پدر در دهدشت