سایر منابع:
سایر خبرها
قتل فجیع زن با شیلنگ + عکس
است. لحظاتی بعد مأموران همراه آن مرد به خانه اش رفتند و با جسد زن جوان روبه رو شدند. بعد از انتقال جسد به پزشکی قانونی متهم جزئیات بیشتری از زندگی اش را شرح داد و گفت: مدتی قبل، از رابطه همسرم با مردی که زن و بچه داشت، باخبر شدم. از آنها هم عکس داشتم و هم فیلم، اما هر بار از مریم سؤال می کردم، طفره می رفت و می گفت اشتباه می کنی، آن مرد را نمی شناسم. این گذشت تا اینکه روز حادثه به بهانه کار از خانه
اقدام زشت یک مرد با همسر چاق اش
خودم آمدم دیدم روح و روان و جسمم به شیشه وابسته شده است. تازه فهمیدم شوهرم به شیشه اعتیاد دارد و برای آنکه موی دماغش نشوم و رهایش نکنم مرا هم به این منجلاب کشانده است. پوست و استخوان شده بودم. خانواده ام با پیگیری موضوع دریافتند چه بلایی سر خودم آورده ام. با حمایت آن ها از این مرد ناباب طلاق گرفتم. بعد از آن به هم ریخته شدم و گاهی روح و روانم به هم می ریزد و با مادر و پدر و خواهرم درگیر می شوم. امروز بی آنکه بدانم چه می کنم به زن همسایه گیر دادم. با پلیس Police تماس گرفتند و مرا به کلانتری 13 آوردند. خودم از این وضعیت خسته شده ام. دوست دارم به زندگی بازگردم. ...
مردی که دختران زیبا را اغفال میکرد دستگیر شد
زن 36ساله در حالی که قطرات اشک چشمانش بر دستبندهای فولادین حلقه شده بر دستانش می ریخت، نگاهی ملتمسانه به کارشناس اجتماعی کلانتری سجاد مشهد انداخت و با بیان این که می خواستم پناهگاه دختری بی کس باشم، حالا دختر خودم بی پناه شده است، به ماجرای آشنایی خود با دختری تحت تعقیب پرداخت و گفت: 18ساله بودم که ازدواج کردم و زندگی شیرینی داشتم. همسرم شغل آزاد دارد و از وضعیت مالی خوبی برخوردار است. حاصل
قتل همسر زیر ضربات شلنگ | متهم دوست همسرش را صیغه کرده بود
خانه برگشتم و منتظر شدم تا همسرم بیاید. وقتی آمد، از او پرسیدم کجا رفته است. جواب درستی نداد و من هم از ناراحتی و عصبانیت، گفتم می دانم به من خیانت کرده و با پسری رابطه دارد. او هم حرفم را رد نکرد و گفت فقط می خواسته با آن پسر غذا بخورد و رابطه خاصی با او ندارد. متهم گفت: قصد کشتن همسرم را نداشتم؛ فقط می خواستم او را تنبیه کنم. به حیاط رفتم و با چاقویی که دستم بود، تکه ای از شیلنگ را بریدم. حتی
خاله ناتنی ام کاری کرد که به حجله پیمان بروم / 17 ساله بودم و ...
به گزارش گروه زن 35 ساله که به همراه دختر 17 ساله اش به کلانتری مراجعه کرده بود تا از خانواده دامادش به دلیل دخالت در زندگی دخترش شکایت کند، در حالی که بیان می کرد خودم را مقصر اصلی این ازدواج می دانم، به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: حدود 4 سال قبل خانواده پیمان که نسبت دوری با ما داشتند به خواستگاری دخترم آمدند، آن زمان نه تنها من و همسرم بلکه دخترم نیز مخالف این ازدواج بودیم چرا که به
دیه و زندان مجازات قتل پدرزن
مهران با چاقو به شوهرم ضربه زد و فرار کرد. بعد از انتقال جسد به پزشکی قانونی، داماد 39 ساله بازداشت شد. او به جرمش اعتراف کرد و گفت: شب حادثه قرار بود با همسرم صحبت کنم تا به خانه برگردد، اما پدرزنم دخالت کرد و با من درگیر شد. او که حالت عادی نداشت و مست بود، شروع به فحاشی کرد. در آن درگیری ناچار شدم برای دفاع از خودم با چاقو به او ضربه بزنم. بعد از اقرارهای متهم، پرونده با
قاتل بنیتا: مرا اعدام کنید / قرار بود کودک را با آژانس به خانه اش بفرستیم ولی ...
خانه ام پارک کردم و به سراغ همسرم رفتم تا به او بگویم زودتر از خانه بیرون بیاید که با شنیدن صدای در متوجه سرقت شدم . وقتی سارق حرکت کرد، خودم را روی کاپوت انداختم و به سارق گفتم دخترم داخل خودرو است. خودرو را سرقت کن دخترم را پس بده . پدر بنیتا فریاد می زد: دخترم داخل خودرو است، زندگی ام داخل خودرو است. و با مشت به شیشه خودرو می کوبید. آنقدر کوبید که شیشه خودرو شکست و خون از دستش مثل روز حادثه جاری
جنایت از زبان زن شوهرداری که در خانه فساد کار می کرد
نشسته است. اما از او فاصله گرفتم وخیلی زود بیرون رفتم وخودم را به کرج رساندم. بعد هم چکشی خریدم و اینبار با دوستم به خانه مورد نظر رفتیم. چکش را داخل ساک به اتاق خواب بردم و از دوستم خواستم آهنگ گوشی اش را زیاد کند تا صدای فریاد این زن بیرون نیاید. همچنین خواستم به بهانه ای سر مرد شیطان صفت را گرم کند. وقتی داخل اتاق شدم با چکش چند ضربه به سر زن زدم و از اتاق بیرون آمدم. بعد هم با همان
شکنجه مرگبار همسر با شیلنگ
خانه می آیی یا نه؟ به حرف هایش مشکوک شدم و خودم را به نزدیکی خانه ام رساندم. در کوچه کمین کردم و منتظر سمیه شدم. چند دقیقه بعد پیدایش شد و به دیدن سعید رفت. از این کارش فیلم گرفتم و سپس به خانه رفتم. وقتی سمیه آمد پرسیدم چرا پیش سعید رفته بودی؟ گفت رفته بودم غذا بخورم. سر همین موضوع با هم درگیر شدیم و من چاقو برداشتم. به حیاط رفتم و قسمتی از شیلنگ را بریدم و برگشتم. با آن چند ضربه به سمیه زدم. می
جنایت سیاه در باغ متروکه
می کردم و از آنها می خواستم اجازه دهند پیاده شوم، اما دو مرد جوان بدون توجه به التماس هایم به راهشان ادامه دادند. ماشین به حرکت خود ادامه می داد و من سعی می کردم سرم را بالا بیاورم تا هم ببینم کجا هستیم و هم با ایجاد سر و صدا از راننده های عبوری کمک بخواهم. در این میان فقط موفق شدم تابلوی سبز رنگی را که یکی از محله های خارج از تهران را نشان می داد، ببینم. او ادامه داد: بعد
به صورت اتفاقی یک روز به خانه برگشتم صحنه ای را در خانه دیدم که ای کاش می مُردم!
توانم ببینم! همان نیمه شب به خانه پدرم رفتم اما غم دوری از آن ها برایم خیلی سخت بود. هر روز برای دیدن فرزندانم به منزلم بازمی گشتم ولی همسرم اجازه دیدن بچه ها را نمی داد. تا این که یک روز پنهانی، در نبود مجتبی، به خانه ام آمدم که ای کاش می مردم و این صحنه را نمی دیدم با دیدن سر و وضع زخمی و به هم ریخته کودکانم متوجه شدم که او در نبود من آن ها را کتک می زند و با از بین بردن کتاب های درسی شان، آن ها را از رفتن به مدرسه باز داشته است و ... حالا هم با دیدن این وضعیت چاره ای جز طلاق ندارم. خراسان 110 ...
دختر 15 ساله بودم که صیغه یک مرد شدم / وقتی باردار شدم همه چیز تغییر کرد
آشنایی با او نداشتم. من هم که نمی توانستم برای خودم تصمیم بگیرم، پیشنهاد خاله ام را پذیرفتم و با آن جوان به صورت غیررسمی ازدواج کردم چرا که رضایت پدرم را نداشتم و ... هنوز مدت زیادی از جاری شدن صیغه عقد نگذشته بود که فهمیدم همسرم بسیار عصبی است و همواره مرا کتک می زد. من کار می کردم تا کمک خرج زندگی مان باشم اما همسرم گاهی کار می کرد و گاهی، مدت زیادی بیکار بود. در این شرایط خیلی زود باردار شدم و
بن بست
پیف، دهنت بو می ده. جلوشو بگیر خفه شدیم راننده گفت: باز من دهنم بو می ده، اما تو چی؟ هر سه ثانیه بوی نخود لوبیا آبگوشتی که دیشب خوردی، کلِ ماشینو برمی داره. بعد راننده پیچید توی خیابانی یک طرفِ. مسافر گفت: خاک برسر قانون شکنت بعد هم کار به فحش های کشدار رسید. سرم داشت سوت می کشید. از کیفم قرص هایم را درآوردم و خواستم آرامبخش بخورم که هول شدم و اشتباهی یک مشت مسهل خوردم. پشت چراغ قرمز، آرام در را باز کردم و رفتم دنبال بیرون روی خودم...
تنهایی آدم را به کشتن می دهد
. لبخند می زدم و بهانه می آوردم. البته این اصرارها همان اوایل آشنایی با بچه ها بود. بعدها دیگر همه می دانستند که من با کسی نمی جوشم و در خیالات خودم هستم. هرچند برای خودم هم دشوار بود. لذت اینکه کنار بچه ها بالا و پایین بپرم و جیغ بکشم، چیزی نیست که یک دختر نوجوان به راحتی از کنار آن بگذرد؛ اما با خودم در لج بودم. هر وقت وسوسه می شدم، یاد چند ساعت بعد که باید به خانه بروم و دوباره درگیر شلوغی و وسط
پیرزن 64 ساله از کاسبی شیشه می گوید!/ صف طولانی مشتریان در مقابل خانه های کاسبان مواد + عکس
پس کوچه های شهر شیشه می فروشد. ماهرخ گفت: چند باری به جرم خرید و فروش مواد مخدر به زندان افتادم و بیشتر از 5 سال را به دلیل ارتکاب جرایم مرتبط با مواد مخدر در زندان به سر بردم. اما سوء سابقه هم مانع ادامه کارم از فروش مواد مخدر نشده است زیرا بیکارم و اینکار در آمد خوبی برایم در بر دارد. در مدت زمان کوتاهی که با ماهرخ و مریم حرف می زدم، مشتریان گوناگونی به این خانه آمدند و
ایسترن تویلت فوبیا
اعصاب و برود شوک بدهد به مغز و وادارم کند فریاد بکشم توی فضای بسته دستشویی. همین شد که بابا داد توالت را خراب کنند و به جایش توالت فرنگی کار بگذارند. همیشه هم هرجا که بودم، برای دستشویی رفتن خودم را می رساندم به خانه. یک بار مجبور شدم بروم شهرستانی کوچک و چون هتل و مهمانسرا نبود توی شهر، رفتم خانه یکی از دوستان که خودش هم ماموریت بود و چند روز دیگر برمی گشت. همان طور که انتظار داشتم، خانه اش توالت
تنهایی پرهیاهو
آن سال ها محدود می شد به همین که آیا دوستی دارم یا نه. آیا با کسی حرف می زنم یا نه. من فقط می خواستم دل مشغولی هایم را با کسی در میان بگذارم. همین. بعدها چاه تنهایی عمیق تر شد. هربار که به دیگران نگاه می کردم و تفاوت آنها را با خودم می دیدم، انگار عمق این چاه هم بیشتر می شد.دیگر مثل عالم کودکی به هر دری نمی زدم که با کسی باشم یا غصه این را نمی خوردم که چرا تنها هستم. برعکس لذت هم می بردم. چون به
راهیان نور حالم را خوب می کند و تداعی کننده خاطراتم در جبهه است
ماه بعد از عملیات هم آنجا بودیم. من مجروح شدم، گروهان دستم بود و نفهمیدم که چی شد که مرا به اهواز بردند و تحت درمان بودم و تا صبح نشسته و خون بالا می آوردم. خیلی سخت بود. ریه هایم خراب بود و مدارک هایی تشکیل دادند که برای اعزام به تهران می خواستند بفرستند که من دوباره به فاو رفتم. چه سالی حاد شد؟ بعد از جبهه، حاد شدنش، در خانه نمی توانم طبقه دوم خانه را اجازه کنم، چهار تا بالا می روم
قتل 2 رفیق با انگیزه مالی و ناموسی
دیدم متوجه رابطه مرموز دوستم و همسرم شدم. همسرم را تهدید کردم که باید دوستم را به خانه مان بکشاند. او هم پذیرفت و روز حادثه درحالی که نمی دانست در خانه هستم به خانه ام آمد ومن غافلگیرش کردم و او را به قتل رساندم و با همدستی همسرم جسد را به اطراف شهرری بردیم. با وجود این ادعاها خانواده مقتول ادعا می کنند که فرزندشان قربانی اختلاف مالی شده است. در این شرایط پرونده به دادگاه کیفری یک فرستاده شد و قرار است این زن و شوهر به زودی محاکمه شوند.
قرار بود برای بنیتا آژانس بگیریم...
خودرو انداخت تا صحنه حادثه را بازسازی کند: آن روز قرار بود با همسر و دخترم به شهرستان اراک برویم. خودرویم را روشن وکنار خانه ام پارک کردم و به سراغ همسرم رفتم تا به او بگویم زودتر از خانه بیرون بیاید که با شنیدن صدای در متوجه سرقت شدم . وقتی سارق حرکت کرد، خودم را روی کاپوت انداختم و به سارق گفتم دخترم داخل خودرو است. خودرو را سرقت کن دخترم را پس بده. پدر بنیتا فریاد می زد: دخترم داخل خودرو است، ز
این همه پیش مسؤولان رفتیم، قبول نکردند اما خدا کارمان را درست کرد
نگاه کردیم، از اینکه اسم ما در لیست گروه اعزامی بود اشک شوق از چشمهایمان سرازیر شد و از میان جمعیت بیرون آمدیم. محمدرضا در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت: این همه پیش مسؤولان رفتی التماس کردی قبول نکردند، دیشب که از خدا خواستیم چه زود کارمان را درست کرد و اجازه رفتن به ما را داد. با قیافه دیدنی محمدرضا خنده از لب های بچه ها دور نمی شد روزی که برای نخستین بار وارد سپاه شدیم
صحبت های دلنشین خانم خیری ویلایی ها
. اینهایی که می گویم واقعیت است. امروزه در شرایط خیلی آرامی زندگی می کنیم. خیلی ها دیگر آن موقعیت های جنگی را فراموش کرده اند، برای همین اگر فیلم ویلایی ها را تماشا کنند شاید آن را باور نکنند. ولی کسانی که در آن شرایط بودند و از نزدیک لمسش کرده اند، متوجه می شوند خانم قیدی در این فیلم سعی اش را کرده تا گوشه ای از خاطرات ما را نشان دهد. وقتی من وارد آن خانه ها شدم، قبل از من
شکایت بازیگر مشهور از پدرش به خاطر آدم ربایی
نزدیک 85 عدد سکه را که در جشنواره های مختلف به عنوان جایزه دریافت کرده بودم، به پدرم دادم. مدتی بعد، زمانی که ازدواج کردم، از پدرم خواستم بدهی اش را پس بدهد؛ اما او به حرف های من توجه نکرد و به خاطر اینکه آبروی من را ببرد، با دایی ام نقشه کشیدند من را به زور اسلحه به کمپ ترک اعتیاد ببرند و وانمود کنند من معتاد هستم. این بازیگر درباره روز حادثه گفت: در خانه خواب بودم، ناگهان پدر و دایی ام
فرجام تلخ پیام های عاشقانه
در اتاق بسته بود اما دلش همچنان آرام وقرار نداشت. همان طور که به سمت صندلی می آمد، آرام پرسید: مطمئنید کسی صدای ما را نمی شنود؟ آنقدر دستپاچه بود که نمی شد آرامش کرد اما به هر زحمتی بود اعتمادش را جلب کردم. با دستمال مچاله شده ای که دستش بود اشک های روی گونه هایش را پاک کرد و نفسی عمیق کشید و گفت: من در یک خانواده متمول بزرگ شدم. تک دختر هستم و به همین خاطر همیشه هرچه می خواستم در اختیارم بود
گزارشی از خانه مصیبت زده بنیتا بعد از بنیتا
دیروز دقایقی پس از اعلام خبر کشف جسد بنیتا کوچولو، بستگان و آشنایان شان سراسیمه خود را به محله مشیریه-جنوب شرق تهران- رساندند. با گذر از در آبی پارکینگ، وارد حیاط کوچکی با دیوارهای سیمانی شدم. به گزارش عصر ایران ، روزنامه ایران در ادامه نوشت: در همان نگاه اول چشمم به روروئک بنیتا افتاد که در گوشه ای ازحیاط به چشم می خورد. هنوز هم لباس هایش روی بند آویزان بود. صدای شیون زنی از داخل خانه
حق سوران دوره گردی نیست
و همسرم که فارغ التحصیل آی تی است و در سنندج زندگی می کرد به بوکان آمد و در کنار هم در خانه ای اجاره ای زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. برای پیدا کردن کار به تهران و قزوین نیز آمدم ولی آنجا حقوقی که تعیین کرده بودند کفاف زندگی در شهرهای بزرگ را نمی داد. وقتی سررسید نخستین قسط وام ازدواجم فرا رسید متوجه شدم خودم باید آستین بالا بزنم. هیچگاه به خودم اجازه ندادم که جلوی کسی دست دراز کنم. همه ما آمال و
خبر شهادت علیرضا را به بدترین نحو در یکی کانال های محلی تلگرام خواندم
، درد و رنج، خستگی و دلتنگی می آورد، دو سال است که دورم، وسعت دوری ام به این دنیا و آن دنیا می رسد، من این دنیا، همسرم آن دنیا، در نگاه آدم ها دو سال است، آنها که عکس زیبای تو را می بینند و گاهاً شاید کمتر از دو سال، وقتی عکس سالگرد تو را میبینند می گویند چه زود گذشت، انگار همین دیروز بود که از این کوچه تشییع شد، اما برای من دو سال نه سال ها نه، شاید یک قرن طول کشید، تمام این روزها را با قاب عکس
وقتی ارتباط شیطانی زنم را با دوست صمیمی ام فهمیدم خشکم زد و ...
به خانه مان بکشاند. او هم پذیرفت و روز حادثه درحالی که نمی دانست در خانه هستم به خانه ام آمد ومن غافلگیرش کردم و او را به قتل رساندم و با همدستی همسرم جسد را به اطراف شهرری بردیم. با وجود این ادعاها خانواده مقتول ادعا می کنند که فرزندشان قربانی اختلاف مالی شده است. در این شرایط پرونده به دادگاه کیفری یک فرستاده شد و قرار است این زن و شوهر به زودی محاکمه شوند. اخبار اختصاصی حوادث رکنا را از دست ندهید: اخبار زیر را از دست ندهید:
بازنشر خاطره حاتمی کیا از عملیات مرصاد در برنامه شب خاطره
دیدم که قبری است و بالای سرم نشسته اند و .... وقتی به خودم آمدم، به این نتیجه رسیدم که در این فرصت و با سرعتی که هواپیما دارد من نمی توانم به پل برسم. یک آن نشستم و دوربین را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسی که داشتم در خط فاصله انفجارها قرار گرفتم، یعنی یک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا دربرگرفت و بعدی مقداری جلوتر از من منفجر شد. بمباران همین طور ادامه پیدا کرد تا اینکه
40 سال است که هنوز شوهرم را نشناخته ام / طلاق می خواهم + عکس
برای خودم خانه کوچکی بخرم. من تا مرگ فاصله ای ندارم و می خواهم این اواخر عمر زندگی ام با آرامش زندگی کنم. این همه سختی کشیدم، دیگر بس است. در همین هنگام قاضی از پیرمرد می پرسد:با این سن و سال قصد جدایی دارید، بهتر نیست مشکلاتتان را حل کنید و به زندگی در کنار یکدیگر ادامه بدهید؟ پیرمرد می گوید: آقای قاضی من هم از زندگی با این زن خسته شده ام. مرتب بهانه می گیرد و در این سن و سال