سایر خبرها
حدود حصر موسوی و کروبی چقدر است؟
اقدامی علیه امنیت مردم انجام نشود. یک موقع است برخی علیه امنیت می نویسند یا حرف می زنند؛ از نظر ما اشکالی ندارد؛ بگویند و بنویسند همان طور که امروز خیلی ها می نویسند. اما اگر کسی فرد یا گروهی بخواهد علیه امنیت مردم اقدام عملی کند، ما ورود خواهیم کرد چون در بحث امنیت مردم با هیچ کس شوخی نداریم. در فتنه 88 وقتی من نماینده مجلس بودم، به نمایندگان مجلس گفتم ما عضو کمیسیون امنیت ملی هستیم
از بازگشت دوباره جناب خان تا پشت پرده رفاقت با خسرو شکیبایی
حرکت می دادم تا از جلوی دوربین با سرعت عبور کند بار اول که رفتم گفتند باید سریع تر بروی، گفتم رانندگی ام خیلی خوب نیست و بار دوم خیلی خوب این کار را کردم و حتی آقای پرستویی گفت چرا الکی می گویی که بلد نیستی به این خوبی گاز دادی در همین لحظه محمد آلادپوش گفت که فکر کنم صحنه را از دست دادم و بار سوم آنچنان رانندگی کردم که ماشین را به کوه زدم و پای پرویز مجروح شد و خودم هم انگار ضربه مغزی شدم و مدام می
از ترس داعش از افغانستان مهاجرت کردیم
برگشتم تو برو . به خاطر همین مجتبی ایران مانده بود و کار می کرد. خبر شهادت را هم همین پسرم به من داد. یک روز زنگ زد گفت بابا می خواهم یک خبری به شما بدهم. گفتم بگو آقا مجتبی. گفت : پسرت شهید شده مبارکت باشد. من هم گفتم انشالله بی بی زینب قبولش بکند. من می دانستم که ممکن است حمید در جهادی که انجام داده شهید بشود. از همان وقتی که حمید رفت من او را بخشیدم به حضرت زینب(س). شما از همان زمان
خاطره منتشر نشده از رهبر معظم انقلاب درباره برخورد شهید رجایی با دوگانه "مذاکره" و "مبارزه" در جنگ ...
گاهی به انجمن اسلامی پزشکان و مهندسین می رفتم. یک روز آنجا آقای بازرگان بعد از آن که در خانه اش بمب گذاشته بودند آمد و صحبت کرد که ما باید همان سیاست آرام در چهارچوب قانون اساسی را پیش ببریم و هرگونه حرکت متقابل یا تعرضی به ضرر ما خواهد بود و ما راهی جز این نداریم. آقای دکتر عباس شیبانی بلند شدند و گفتند: آقای بازرگان! دشمن از حریم آمده داخل حرم. باز شما همین مطالب را مطرح می کنید؟ این
آدم ربایی به سبک سریال ترکیه ای!
این کار را ندادم. روز حادثه برای برداشتن وسایلم به خانه شاکی رفتم، ناگهان مجید راننده آژانس که قبلا درباره شاکی با او حرف زده بودم، وارد خانه شد و من را مجبور کرد در این کار با او همکاری کنم. در ادامه مجید گفت: غزال دروغ می گوید؛ همه نقشه ها را غزال کشیده بود و از من خواست به او کمک کنم. مشکلات مالی که داشتم، باعث شد چنین اشتباهی بکنم. با پایان گفته های مجید، رضا در برابر قضات
وضعیت حکم میکند درسوریه باشیم/موشکهارابرای دفاع ازخودآماده میکنیم
) چه وقت بود؟ حسنی: یک روز فرماندهان دیدار حضرت امام آمده بودند، فکر کنم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از این عملیات ها بود. وقتی رفتم خدمت ایشان حاج احمد آقا از اتاق بیرون رفتند. من بودم و حضرت امام! یکسری مطالب به عرض حضرت امام رساندم. یک نکته را به عرض شان رساندم و گفتم حضرت امام شما فرمودید کاش من یک بسیجی بودم؛ ما انتظار داریم که شما بفرمایید کاش من یک سرباز بودم. با یک روحیه ای
با شب زنده داری، غسل و روضه مسلم به قربانگاه منا رفت/برات شهادت را در حرم حضرت رقیه(س) گرفت
به گزارش ایران ویج به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ائل، شهید محمدرضا جلالی، همان پاسداری که همواره در صحنه های حساس انقلاب پای کار آمده و امتحان خود را بخوبی پس داده بود. مردی که در فتنه سال 78 در قامت بسیجی به صحنه آمد و در فتنه 88 در ردای پاسداری به دفاع از نظام پرداخت. در بحران سوریه وارد معرکه جهاد شد؛ اما قسمت او شهادت با لباس احرام در سرزمن مقدس منا بود. همان مادح اهل بیت(ع
گفت و گو با خالق نوحه ممد نبودی شهر آزاد گشته...
شعر را سرودم. داشتیم به مراسم سالگرد ایشان می رفتیم که میانه راه سرودم و در همان اتوبوس هم خواندم. خودتان مداحی می کردید؟ بله، خیلی کم البته. بیشتر سینه زن بودم تا مداح اما آنجا داخل اتوبوس شعر را مداحی کردم و بچه های همراه هم به دل شان نشست. با همین آوای مشهوری که دارد اجرایش کردید؟ گویا این آوا در دستگاه خاصی اجرا می شود. من از موسیقی سررشته زیادی ندارم. یک بار
رزمنده ای که تواضع و یکرنگی را بهترین درس جبهه می داند
کتاب نداشت ولی روز جمعه در حالی که کتابی در دستش بود به شهادت رسید و این شاهدی برای ادعای من است که همیشه گفتم جبهه مدرسه بود. عاشقانه ترین کلاس آموزش. آقای یاسینی به چه شکل کارمند دانشگاه آزاد اسلامی شدید؟ من لیسانس تربیت بدنی بودم و در مدت حضورم در دانشگاه آزاد اسلامی میبد با آن دانشگاه هم به صورت پاره وقت همکاری داشتم تا اینکه در امتحان آزمون دانشگاه آزاد اسلامی بافق شرکت
نیما و نوشاد عالمیان؛ ژن های خوب پینگ پونگ
بودم پدرم حتی گاهی تا هشت ساعت با ما تمرین می کرد. البته این شانس بزرگ را هم داشتم که نوشاد الگویم در زندگی بود. همیشه سعی داشتم اشکالاتم را با دیدن تمرینات و مسابقات نوشاد برطرف کنم. از اینکه برادر بزرگ تان از شما جلوتر بود هیچ وقت ناراحت نشدید؟ نوشاد تنها برادر بزرگ نیست؛ بلکه مربی و راهنمای من در زندگی هم هست. به داشتن چنین برادری افتخار می کنم. حتی از اینکه زیر سایه
با "اسب" ناتوانی انسان را فراموش کنید!
به سارا گفتم: می شه اسبا رو بهم نشون بدی؟ و او سر تکان داد. گفت: باشه دختری هشت، نه ساله که خیلی چیزا یادم داد. مثلا در نخستین راهرو گفت: حواس تون به این اسب سیاه باشه. یه کمی عصبانیه! گفتم: از کجا می فهمی؟ گفت: گوشاشو نگاه! وقتی می بره عقب، یعنی عصبانیه و ممکنه بخواد حمله کنه! به گزارش اعتدال، شهروند در ادامه نوشت: ناخودآگاه عقب رفتم. روبه روی اصطبل اسب سیاه، مادیانی قهوه ای؛ آرام می
شعر/ بگو محشر به پا دارد رقیه
است در عین وحدت کثرت از توحید دارد هم فاطمه هم زینب است و هم رقیه است هرجا که پرسیدند بنده صاحبت کیست؟ گفتم همان که دوستش دارم، رقیه است اصلا نپرس این اطعمه از جانب کیست روزی رسان حضرت مریم رقیه است در وادی عشق و جنون تحقیق کردم گشتم جهان را مرجع اعلم رقیه است عمری است در قلبم نشاندم رایةِ عشق عمری است ذکر روی
200 سرباز برهنه را قتل عام کردیم/قیمت کنیزها از 12000 دلار شروع می شد/ ماجرای سنگسار زن 50 ساله/ دخترانی ...
یکی از درختان پنهان می شدم. با چنان سوزی از عمق وجودم گریه می کردم و اشک می ریختم که قبلا در خود سراغ نداشتم. مرتب خودم را سرزنش می کردم، چه شد، به اینجا آمدم؟ اصلا چرا به اینجا آمدم؟ چرا از مادرم جدا شدم؟ هرچه بود، فشار روحی شدیدی را تحمل می کردم؟ به سرزمین خلافت آمده بودم، اما با ارزش ترین چیزی که در دنیا داشتم، مادرم، را از دست داده بودم. باورم نمی شد، دیگر نمی توانم او را ببینم.
هومن اژدری: موسیقی راک در دنیا در حال از بین رفتن است
است نویسنده یا شاعر شوم؛ چون آن زمان رمان می نوشتم و در مجله سوره نوجوان هم به عنوان نویسنده در یک مسابقه برنده شدم. آن زمان 14 ساله بودم. تا اینکه به تهران آمدیم و 16 سالگی عاشق شدم، یک شعر و ملودی نوشتم و اولین آهنگم را ساختم. یک گیتار درب و داغون هم پیدا کردم و دست و پا شکسته زیر آن کمی هارمونی گرفتم. همانجا بود که پدرم فهمید استعداد دارم و من را کلاس گیتار فرستاد. چند جلسه پیش رافیک داودیان رفتم
خاطره منتشر نشده از رهبری درباره برخورد شهید رجایی با دوگانه "مذاکره" و "مبارزه" در جنگ تحمیلی
1357 گاهی به انجمن اسلامی پزشکان و مهندسین می رفتم. یک روز آنجا آقای بازرگان بعد از آن که در خانه اش بمب گذاشته بودند آمد و صحبت کرد که ما باید همان سیاست آرام در چهارچوب قانون اساسی را پیش ببریم و هرگونه حرکت متقابل یا تعرضی به ضرر ما خواهد بود و ما راهی جز این نداریم. آقای دکتر عباس شیبانی بلند شدند و گفتند: آقای بازرگان! دشمن از حریم آمده داخل حرم. باز شما همین مطالب را مطرح می کنید؟ دشمن امروز
روایت زن امدادگر از روزهای جنگ
مقدس نشستیم. نرگس آقاجری اهل آبادان روزهای جنگ در سال 59 و آغاز فعالیتش به عنوان یک امدادگر را این گونه روایت می کند: جنگ که شروع شد 20 ساله بودم. سازمان جوانان آن زمان یا همان هلال احمر الان، کلاس های آموزشی برگزار کرده بود؛ مثل ماشین نویسی، خیاطی و ... . من هم ماشین نویسی ثبت نام کرده بودم. صبح 31 شهریور داشتم آماده می شدم به کلاسم بروم که برادرم به خانه آمد و وقتی فهمید می خواهم به
ابراز عشق به فرزند، روش های به یاد ماندنی
/> این ممکن است از آنچه در اولین نگاه به نظر می رسد، سخت تر باشد. این چالشی بود که من با پنج بچه زیر 11 سال آن را تجربه کردم. متوجه شدم که وقتی با بچه هایم حرف می زنم، به تلفنم نگاه می کردم یا درحال نوشتن یک ایمیل سریع بودم. خیلی زود متوجه شدم که درحال از دست دادن آن لحظه شیرین و احساس عمیق حضوری بودم که در طول سالهای مادری پروش داده بودم. حالا وقتی بچه ها با من حرف می زنند، هرچه درحال انجام آن
نجات دختر 8 ساله از دام پسر شیطان صفت +عکس
معرفی می کرد به افسر تحقیق گفت: در حال عبور از خیابان بودم که دیدم مردی جوان همراه یک دختر هشت ساله از خودروی پرایدی پیاده شدند و چند لحظه بعد راننده از آنها دور شد. چهره مرد جوان پریشان بود و به زور دخترک را با خود این سو و آن سو می برد. دختر کوچولو گریه می کرد و رفتارش به گونه ای بود که انگار با آن مرد غریبه است و نمی خواهد با او همراه شود . وی افزود: با دیدن این صحنه و چهره رنگ
هدیه امام حسین (ع) به حسام الواعظین/ خطیب، شاعر، خوشنویس، نقاش و موسیقی دان، جمع در یک نفر
1325 اتفاق افتاده بود و من دوست داشتم که از مصراع، همین عدد برآید بی هیچ کم و کاست و نه 1326، که یک عدد یک زیاد داشت و مرا خوش نمی آمد؛ چون مجبور بودم مثلاً بگویم یکی از میان ناگهان رفت و گفت محمدعلی مرد در راه دوست، همان شب مرحوم پدر را در خواب دیدم که فرمود این کار که خیلی آسان است الفِ راه را بردار! ناگهان از خواب پریدم و در دم نوشتم محمدعلی در ره دوست مرد . * هدیه حضرت سیدالشهدا
این مرد مخترع آ با کلاه و رکورد دار ملی است! + عکس
شهید رجایی در قزوین بوده و درباره او می گوید: کمتر از یکسال معلم ایشان در چهارم ابتدایی بودم و بعد به تهران منتقل شدم. شهید رجایی همشهری خودمان بود و یک نسبت فامیلی سببی هم داشتیم. دانش آموز خوبی بود. معلم کلاس اولم از پنجره داخل کلاس می آمد از استاد وحیدی سوال می کنم روز های اول به مدرسه رفتن خودش را به یاد دارد ؟ محکم می گوید: بله، یادم هست. معلم کلاس اولم به رحمت خدا رفت
مخاطبان "دورهمی" و "نود" کمتر از خندوانه بودند/ آماده مذاکره برای حضور جناب خان هستیم
تمرین می کردیم. البته کاری بداهه را آماده کردیم که سال 71 اولین سال تأسیس فرهنگسرای بهمن اجرا کردیم و کمدی بود و همه ما چندین نقش داشتیم و بسیار از آن استقبال شد که نامش بازی، شادی، نمایش بود که از بداهه های ما تنظیم شده بود. همان سال رشته تئاتر قبول شدم و البته دوام نیاوردم و به علت مشکلاتی از دانشگاه بیرون آمدم. وی ادامه داد: برای اولین کاری که جلوی دوربین رفتم، نوروز 73، شبکه دو برنامه
مذاکره برای بازگشت جناب خان به خندوانه
دوست شان داشتم البته من حدود 15 سال داشتم که لی لی فوت کرد. زمانی که 4 سال داشتم همراه لی لی و خواهرم به سینما رفتیم و یادم نمی آید تارزان را دیدیم. کدام سینما بود؟ یادم نیست ولی حدس می زنم شاید سینمای میدان ولیعصر بود. یادم است جمله ای را خیلی بلند گفتم که الان نمی توانم بگویم و اینکه صدای یک بچه در سالنی تاریک در لحظه ای از فیلم بپیچد، خنده دار شد. چون سکوت مطلق بود و همه
اعجوبه های دهه 60
رحمت کند. یک روز یکی از بچه ها سراغ من آمد و گفت پورحیدری ابراز علاقه کرده برای استقلال بازی کنی که من هم گفتم برایم باعث افتخار است. از آن به بعد دیگر استقلالی شدم و هیچ وقت به این که به پرسپولیس علاقه داشتم، فکر نکردم، یعنی قلبا دیگر استقلالی شدم و گذشته را فراموش کردم. پیراهن هر باشگاهی را می پوشی، باید به همان تعصب داشته باشی. برخلاف خیلی از برادرانی که در فوتبال بوده اند، شما و
همسر شهاب حسینی بازیگر شد + عکس
دو تا از برادرانم در آن زمان قبل از انقلاب سیاسی بودند، اخراجم کردند. بعد از آن رفتم رشته زبان و ادبیات انگلیسی و سرنوشت طوری رقم خورد که دبیر بشوم. 30سال کارمند آموزش پرورش بودم. البته فعالیت های دیگری هم داشتم؛ مثل فعالیت های تجاری. در کنار این فعالیت هایی که گفتم، شعر هم می گفتم و داستان هم می نوشتم. حتی یادم هست چند فیلمنامه هم نوشتم اما مهم تر از همه، ترجمه هایی بود که در آن زمان
برخی تهدیدکردند فیلم دفاع مقدسی نسازم
را رفتم در اصفهان برخوردهای جالبی شد، سینما نیمه پر و خوب بود، خیلی می گفتند ما نمی خواستیم بیاییم چون دیشب برنامه هفت را دیدیم گفتیم اینقدر از این فیلم بد می گویند برویم ببینیم چیست؟! من نمی گویم فیلم خوب و شاهکار و عالی ساختم، من تجربۀ خودم را در این فیلم دارم و همه تجربۀ خودشان را در فیلم هایشان دارند. من سعی کردم نگاهِ هنر خودم را درست و سالم انتقال بدهم ولی شروع، میان و پایان فیلم من بسیار
قاری مصری که سکوی تلاوت را بر داروخانه ترجیح داد
داروسازی تحصیل کرده اید و سپس یک داروخانه تأسیس کردید، اما به دلیل روی آوردن به تلاوت قرآن آن را ترک کردید، علت این کار چه بود؟ از زمانی که برای مناسبت های مختلف برای تلاوت قرآن می رفتم، عملا داروخانه را کنار گذاشته بودم. من شیفته تلاوت قرآن هستم به همین دلیل مدیریت داروخانه را به برادر کوچکم سپردم. ا ز چه زمانی قرآن را حفظ کرده و برای تلاوت در جشن ها و مراسمات شرکت می کنید؟
جریان عشق مهدوی
(عج) می افتند و برای ظهورش دعا می کنند. حالا این گروه می خواهند با این کارشان کسانی که غرق در دنیای مادیات شده اند را هم با خودشان همراه کنند تا یکصدا مهدی بیا، مهدی بیا را به زبان جسم و دلشان جاری و اعلام کنند که برای آمدنش لحظه شماری می کنند. از نخستین گام شان4ماه می گذرد. تک تک کسانی که برای کمک آمده اند در تکاپو هستند. خانم ها داخل ساختمانی، مشغول درست کردن شاخه های گل و شربت خیار و سکنجبین
تصاویر:دختر رَپِر ایرانی که هنرپیشه تئاتر شد
بروم. جالب اینکه شما به شدت اجتماعی خوان هستید... بله، پیش تر هم گفتم که حرف من همان دغدغه ای است که در محیط و پیرامون وجود دارد. به همین دلیل من از طلاق خواندم، از این خواند که اگر دختری داشتم به او سبک زندگی صحیح را یاد می دادم و از مسائل دیگری از این دست. تا به امروز رپر دختری نداشتیم که اجتماعی و برای خانم ها و دغدغه هایشان بخواند. به همین دلیل است که طرفدارهای خاصی برای
واکنش تند پیرنیاکان به گفته های گلپا درباره شجریان
ابتدای عمرم کنجکاو بودم. همان طور که گفتم چندین شغل را تجربه کردم تا به موسیقی رسیدم. در اوایل کار موسیقی ام، آقای قنبری مهر پیشنهاد بازی در فیلمی را به من ارائه داد که با مخالفتم مواجه شد زیرا باور داشتم که هنرپیشه نیستم. بعدها آقای میثاقی، که یکی از دوستان نزدیک من بود، گفت که می خواهم فیلمی با عنوان حنجره طلایی بسازم و از من درخواست کرد که در آن فیلم بازی کنم. آن زمان مردم به من القاب گوناگونی
از کودکی خادم اهل بیتم/ تابلوی عرش بر زمین نگاهی متفاوت به قتلگاه امام حسین (ع) دارد/ مجسمه برنینی را که ...
/> واقعا از همان زمان که به عالم هنر وارد شدم سپاسگزار الطاف خداوند بودم و تلاش می کردم اخلاق و تواضع را از یاد نبرم. حتی چند روز پیش که به مناسبت برنامه ای در اصفهان حاضر بودم در مراسمی و روی سن به سجده شکر پرداختم. معتقدم اخلاق گرایی مهم ترین نکته ای است که آدم از خانواده و بعد استادان خود یاد می گیرد. ولی این مولفه بین برخی از هنرمندان جوان که ناگهان به شهرت می رسند، کمرنگ است.