سایر خبرها
آیا اذان رائج شیعیان، در زمان رسول خدا (ص) به همین صورت بود؟
عرض کرد: ای رسول خدا! ابوذر در اذان بعد از شهادت به رسالت پیامبر(ص) به ولایت علی شهادت می دهد و می گوید: اشهد ان علیّا ولی الله. پیامبر(ص) فرمودند: کذلک أو نسیتم قولی فی غدیر خم من کنت مولاه فعلی مولاه؟ فمن نکث فانّما ینکث علی نفسه همین گونه است. مگر سخن مرا در غدیر خم فراموش کرده اید که گفتم هر کس من مولای او هستم پس علی (ع) مولای او است؟ هر کس پیمان را بشکند قطعا به خودش آسیب رسانده است. [1]
عروس بران با ماشین ژیان / پسر 41 روز بعد شهادت پدر آمد / فرماندهی سپاه که مقام نیست
روزی 54 آیه قرآن می خواند، روزه مستحبی می گرفت و به نمازجماعت توجه ویژه داشت. گاهی اوقات نمازجماعت دونفره در اتاق برگزار می کردیم، البته او میگفت من عادل نیستم پشت سر من نماز نخوان؛ ولی من به او می گفتم به عدالت تو ایمان دارم. مادر احمد با وجود داشتن شش فرزند بار دیگر بعد از 13 سال به خواست خدا بچه دار می شود و همزمان زهرا هم ...! احمد با شنیدن این خبر در پوست خود نمی گنجد. با شنیدن این
مدافع حرمی که 26 روز بعد از عروسی اش به سوریه رفت! +عکس
خوبی که داشتن در این سن به جایگاه فرماندهی عملیات رسیده و از فرماندهان جنگ بودند. ایمان فقط یکبار به سوریه اعزام شد. ما 94/6/19 عروسی کردیم و ایمان حدود 26 روز بعد از عروسی رفت. این در حالی بود که پدرش بخاطر مشکل کمر از پا فلج شده بودند و ایمان کارهای ایشان را انجام میداد. و چون تازه داماد بود مادرشان گفتند: مامان اگر میشه این بار نرو. ایمان یه بیت شعر برای مادر خواند : ما زنده بر آنیم
دکتر ابوترابی به روایت همسر
ابوترابی در تشریح آتش زدن منزل شان توسط نیروهای ساواک گفت: محرم سال 57 و در بحبوحه انقلاب، همسرم اتاقی را در خانه برای معالجه مجروحین انقلابی اختصاص داده بودند. درب خانه ما هر روی مجروحین باز بود. روزی که درگیری سختی میان انقلابیون و نظامی ها ایجاد شد، همسرم چند تن از مجروحین را برای معالجه به خانه آورد. آن روز در خانه مهمان داشتیم. هر قدر اصرار کردم که برای صرف ناهار به نزد مهمان ها بیاید، نپذیرفت
جسدخون آلود زیرپتو
، ماموران آتش نشانی عازم نشانی اعلامی شدند اما پس از جست وجو، منزل مذکور را خالی از سکنه یافتند و با اعلام این که کسی در خانه نیست، منزل مجردی را پس از ارائه گزارش به نیروی انتظامی، ترک کردند. چند روز بعد از این ماجرا، زن میان سال دوباره به منزل پسرش بازگشت تا اطلاعی از او به دست آورد. این بار مادر حامد (جوان گمشده) به سراغ کلیدساز محله رفت و از او خواست در ساختمان را برایش باز
از لقمه های حلال سفره پدر تا همدمی از جنس آیات نور در محل کار
زیارت نامه ها؛ آن روزها در دلش آرزو می کرد که او هم بتواند آیات قرآن را بخواند و بر جانش بنشیند. تا اینکه یک روز، با پیرمردی آشنا می شود که صبح ها بعد از نماز، او و دوستانش را به شوق تلاوت قرآن بیدار نگه می داشت و این عشق، آن ها را به منزل پیرمرد می کشاند؛ طولی نکشید که آرزویش محقق شد و طی همین کلاس های بعد از نماز صبح، او هم یاد گرفت که چگونه تمامی سوره های قرآن را به خوبی و با صوت
ما شهید ندادیم که یخچال بگیریم!
جای من ببین و صورتش را ببوس. شهادتش چطور رقم خورد ؟ همسرم در روند اجرای عملیات فتح المبین به شهادت رسیده بود. من از شهادتش بی اطلاع بودم اما دوستان و همکارانش در کارخانه می دانستند. همکارانش به خانه ما سر می زدند اما وقتی می دیدند ما بی خبریم می رفتند و به ما چیزی نمی گفتند، تا هفت روز به این منوال گذشت. بعد از هفت روز از سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت را دادند. پیکرش در فکه
چند جرعه زیارت در سرزمین علویان/ امام زاده ای با بزرگ ترین بنای آرامگاهی کشور
دهد: در سال 1378 در حیاط امامزاده در تردد بودم که خانمی را اشک ریزان دیدم. علت بی تابی اش را جویا شدم. ایشان مادر کودک 11 ماهه ای بود کهه از رشت برای درمان به بیمارستان سوختگی شهید زارع ساری مراجعه و چند روزی مهمان امامزاده بودند. مهمانی که پزشکان گیلانی جواب شان کرده بودند و گفتند فرزندتان زنده نمی ماند. از مادر کودک خواستم متوسل به امامزاده عباس شود و از ایشان طلب حاجت کند.
بعد از 2سال و 4ماه پیکر همسرم پیدا شد
سپاسگزاریم. در این میان اما هستند افرادی که کم کاری می کنند و گاهی به خانواده ها طعنه می زنند. بسیاری به خود من گفتند که چرا شوهرت را فرستادی، یعنی 2میلیون تومان آنقدر زیاد بود که همسرت را راهی کردی؟ الان که شوهرت بالا سرت نیست این پول ها به چه درد تو می خورد؟ من در پاسخ همه آنها گفتم آیا شما اجازه می دهید که انگشت دستتان را قطع کنند و بعد به شما مبلغی پول بدهند؟ گفتند نه هرگز. گفتم پس این حرف ها
شهیدی که در دو شهر به خاک سپرده شد
آهنی احمد که نامش بر روی آن نوشته شده بود، هنوز در منطقه مانده بود. طبق نشانی هایی که اسدپور می داد به قتلگاه پسرم رسیدم، هنوز تکه های بدنش آنجا بود؛ در حال جمع کردن گلبرگ های بدن احمد در یک کیسه بودم که دو پاسدار رسیدند و گفتند: پدرجان چه می کنی، اجازه بده کمکت کنیم؛ به خاطر این که آن ها روحیه خود را برای ادامه مبارزه از دست ندهند، گفتم: دارم جوانم را از روی این خاک ها جمع می کنم، شما هم
دسیسه شوم عروس برای مادرشوهر
، مدعی شد بر حسب اتفاق هم مسیر هستیم. بنابراین سوار ماشین زن ناشناس شدم که او در راه به من آبمیوه تعارف کرد. اما بعد از خوردن آبمیوه دیگر چیزی متوجه نشدم و زمانی که به هوش آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. پس ازاین شکایت تحقیقات تخصصی برای شناسایی راننده خودروی پژو آغاز شد. اما هیچ رد و سرنخی از او به دست نیامد. تا اینکه شاکی حدود یک سال بعد از این شکایت به پلیس مراجعه و اظهارات جدیدی
حزبی در قامت رقیب نظام!
. یکی از دستگیرشدگان در این واقعه ، پیشکار آقای شریعتمداری بود که اندکی بعد به خواهش آقای شریعتمداری آزاد گردید. عصر همان روز که خبر در سطح شهر پخش شده و به گوش همه رسیده بود، مجدداً تظاهراتی در قم در حمایت از امام برگزار شد. اما این بار نیز دستور امام که حفظ آرامش را اصلی ترین نیاز شرایط روز می دیدند و به همین دلیل مردم را به آرامش فرا می خواندند، از بلندگوهای حرم و مساجد اطراف و ماشین های مجهز
مسئولین استان و میراث معنوی ملی ما در گرگان / ضرورت احیای آیینی سوم ربیع الثانی در دارالمومنین گرگان
گفتند که چنانچه مسائل و مشکلاتی دارند آماده نمایند که ایشان در عصر جمعه روز سوم ربیع الثانی در گرگان خواهد بود و البته برای تجدید عهد و دیدار . ثالثا : جعفر بن شریف بدون هیچ تردید و سوالی در مقام یقین این موضوع را اجابت کردند . بعد از بازگشت جعفر به گرگان در موعد پیش بینی شده ، او با یقین و بدون هیچ تردیدی پیام امام حسن عسکری (ع) را منتقل و آنان نیز بدون هیچ شک و تردیدی این وعده
تفسیر آیات 121-129 سوره آل عمران
خود واگذارید، هر جا را خواستند لشکرگاه کنند، چون اگر همان جا بمانند بدترین جا مانده اند، و اگر داخل شهر ما شوند، در همین شهر با آنان کارزار می کنیم. از آن سو قریش همچنان پیش می آمد، تا در روز چهار شنبه در احد پیاده شدند، پنج شنبه و جمعه را هم به انتظار لشکر اسلام ماندند، روز جمعه رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله ) بعد از نماز جمعه به طرف احد حرکت کرد، و روز شنبه نیمه شوال سال سوم هجرت جنگ
روایت ماجرای درخواست "طلاق همسر" یک مرد تاجر
حقی به مال ایشان داری؟ سوم، در آیه 177 سوره بقره قرآن بلد هستی بخوانی؟ خانم گفت: بلد هستم، آیه 177 می فرماید: وَ آتَی اَلْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی اَلْقُرْبیٰ ﴿البقرة، 177﴾، بندگان واقعی من از مالشان به مادر، به خواهر، به عمه، به خاله، به عروس هایشان، به بچه هایشان که همه ذوی القربی می شوند، کمک می کنند و اگر نکنند، در آیه 180 آل عمران می گوید: به عنوان بخیل در روز قیامت، ثروتمندان بخیل را می
5 عمل برای کاهش سختی لحظات مرگ!
روی یقین است. گفتم: بگو: گواهی می دهم که حضرت علی (ع) وصیّ و جانشین رسول الله (ص) و خلیفه ی بعد از او و امامی است که اطاعتش واجب است. گفت: گواهی می دهم. گفتم: این شهادت به حال تو سودی ندارد، مگر این که از روی یقین باشد. گفت: از روی یقین شهادت می دهم. سپس امامان معصوم (ع) را یکی پس از دیگری نام برد و او به امامت همه ی آن ها اقرار کرد و گفت: گواهیم از روی یقین است و پس
وقتی پایم روی پدال بی حرکت شد
؛ چراکه به قول خودشان سرپرست گردان بودم و دو بچه داشتم، بار سوم که می خواستند مرا حذف کنند با فرمانده تماس گرفتم و گفتم سه سال است که قول اعزام مرا داده اید؛ به امید اینکه به من اعتماد کنید تاکنون صبر کرده ام؛ آنجا بود که فرمانده گردان خودش پیگیر اعزام من شد؛ البته تا آن موقع موضوعی را از همه پنهان کرده بودیم که اگر متوجه می شدند دیگر اجازه اعزام به من نمی دادند. اما به خاطر تنفری که از داعش
شهید مدافع حرم امیر سیاوشی،تکاور نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/ تک تیر اندازها با قناسه زدنش؛ ...
قیاس نیست و ارزش تعویض ندارد. محمد طاها و نازنین زهرا امیر عاشق بچه بود. می گفت اسم دخترم باید نازنین زهرا باشد و پسرم محمد طاها. آنها باید مومن باشند. دخترم را از همان بچگی با چادر، زیبایش می کنم و پسرمان را با خودم به هیئت می برم و یک بچه هیئتی تربیت می کنم. فرزندی مکتبی و امام حسینی. خوب به یاد دارم بعد از شهادت یک روز سر مزارش تنها نشسته بودم، داشتم با امیرم از آرزوهایمان
بازخوانی واقعه اعزام قوای محمد رسول الله(ص) به لبنان
61 هجری قمری اسیر لشکریان یزید بودند و این بار در سال 61 هجری شمسی پیروز و فاتح. زیارت آن روز مقام رأس الحسین محل نگهداری سر مبارک "حضرت سیدالشهدا(ع)" و عزاداری کم سابقه بسیجیان خمینی بالاخص بسیجیان مخلصی چون " حاج محمد ابراهیم همت" "حاج کاظم رستگار"،" حاج علی موحد دانش"، "حاج قاسم دهقان"، "سید رضا دستواره" و دیگرانی که بعدها با رسیدن به مقام شهادت بسیجی بودن خود را به مهر خون تأیید نمودند در
فقه؛ از فردمحوری تا جامعه محوری
فقهای ما در بستر حکومت نبوده اند، معمولاً وقتی که به سراغ کتاب و سنت رفته ایم، آیات و روایات را با نگاه فقه فردی مطالعه کرده ایم. مکلف در مباحث فقهی ما یک شخص حقیقی است و به این زاویه توجه نکرده ایم که مکلف می تواند یک شخص حقوقی در حوزۀ حقوق عمومی باشد. به عنوان مثال مکلف می تواند دولت باشد. همۀ فقه ما بر این اساس پایه ریزی شده است که تکلیف یک فرد انسان چیست؟ تکلیف مرد، تکلیف زن، تکلیف بچه و
آیت الله فقیه ایمانی: مهدی هاشمی وهابی مسلک بود
به طرز فجیعی کشته شد * به بحث خودمان برگردیم. از داستان ترور آیت الله شمس آبادی چه خاطره ای دارید؟ ایشان را چگونه دزدیدند و بردند؟ فضای اصفهان پس از شهادت ایشان چگونه شد؟ این را همه می دانند. صبح وقتی آقای شمس آبادی می خواست به نماز برود، به عنوان اینکه می خواهیم شما را برسانیم، سوارش می کنند و بعد هم ایشان را خفه می کنند و جنازه اش را می برند و درجایی خلوت در بیرون ِ شهر می
بازاریابی شبکه ای از نگاه اصفهانی ها
کنارش شاید پولی هم به دست آورند. حسین افسری 25ساله، دانشجو: چند روز قبل خواهرم با هیجان و شوق و ذوق پیش من آمد و گفت امروز راهی پیدا کردم که راحت ثروتمند می شویم. خواهرم گفت با بازاریابی شبکه ای بعد از یک سال برای تو هم یک ماشین می خرم. به نظر من اینکه بازاریابان با این روش از احساسات افراد کم سن و سال سو استفاده می کنند عین ناجوانمردی است. اعظم مقبل 34ساله
روایت کسب معرفت از افغانستان تا سوریه/ دُرّ شهادت نصیب حسنی شد
حضور ما در ایران و تشییع جنازه فرزندم اجازه خروج ندادند و پسرم بدون حضور پدر، مادر و همسرش به خاک سپرده شد، من و مادرش خیلی تلاش کردیم که آخرین بار پیکرش را حداقل ببینیم ... نشد. همسر جوانش که سه ماهی بیشتر از ازدواجشان نگذشته بود نیز نتوانست بر بالین وی حاضر شود. حسرت ها پدرانه بیان میشوند وی ادامه می دهد: امروز هم به بهانه زیارت کربلا در اربعین به عراق رفتیم از راه برگشت به
خون بازی و غفلت خانواده ها
چگونه مادری برای فرزندش باشد، می گوید: سعی می کنم تا جایی که بتوانم با بچه هایم راحت باشم؛ علاوه بر مادر، دوست شان هم باشم. من خودم تا به حال یک بار هم با مادرم درددل نکردم، چون می ترسم همه چیز را به پدرم بگوید. اما معتقدم در هر حال هر چقدر هم مادر محبت کند، باز هم نمی تواند بعضی نیازهای فرزندش را متوجه شود. خودکشی اولش سخت و بعدش راحت است او درباره خودکشی و میزان علاقه اش
در معراج شهدا اطلاع رسانی ضعیف است/ عکس را که دیدم شوکه شدم!
بیهوش بود. ضربه روحی سنگینی خورده بود تا دو سال علیرغم توصیه اقوام، حاضر به بچه دار شدن نمی شد و می گفت چه فایده ای دارد این همه زحمت بکش آخرش هم هیچ. بعد از دو سال قرار شد دوباره بچه دار شویم که خدا ابوالفضل را به ما داد، پسرم 4 ساله بود که سید رضا گفت باید برگردیم ایران خودش زودتر آمد و گفت یکی دو سال بعد هم شما را می آورم. آنجا از اینجا بهتر است. *با عصبانیت گفتم بی بی زینب(س) دستم را
باید دست و پای سردار سلیمانی را بوسید
اسلام خارج بشه و مسیحی بشه. به بابام گفتم. با من صحبت کردند و چند تا کتاب معرفی کردند. گفتند برو به دوستت بگو انشاالله قانع میشه زهرا سادات هیچ وقت عصبانیت پدر را به خاطر ندارد. به نظر او پدر فقط از عملکرد ضعیف برخی مدیران عصبانی می شد. اهل دعوا کردن بچه ها نبود واگر بچه ای شیطنت می کرد با بچه همراهی می کرد تا اشتباهش را بفهمد. زهرا سادات خاطرات دوران کودکی اش را مرور می کند وقتی بچه بودیم مثل الان
دیدار بانوان بسیجی خدابنده با مادر شهید قره گوزلو+تصاویر
از پاسداری به شغل نقاشی ساختمان مشغول بود . شغل پدرش کشاورزی بود اما به دلیل کمبود آب در روستا مجبور به نقل مکان در سال 1359به شهر قیدار شدند ،وضع اقتصادی خانواده در حد نسبتا خوبی بود و اخلاق شهید عالی بود و روحیه نصیحت گری داشت و بجا آوردن نماز اول وقت از ویژگی های بارز شهید بود. وی بعد از اینکه در سال 62به استخدام سپاه در آمد در همان سال به جبهه اعزام شد و دو ماه بعد در همان منطقه بر اثر اصترکش و سوختگی و تیر خلاص دشمن به فیض شهادت نائل آمد،پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای شهرستان خدابنده به خاک سپرده شد. انتهای پیام/ ...
پسته می شکنم تا خرج سالگرد شهیدم را جورکنم! / هیچ مسئولی حتی به درخانه ما نیامد/ نه حقوق می خواهیم و نه ...
می خواهم همراهش بروم. می خواهم همسنگر حامد باشم. گفتم نه مادر جان تو کوچکی، کاری از دستت بر نمی آید. امسال نه، سال دیگر برو. گفت شاید سال بعد جنگ تمام شود! گفتم خدا را شکر که تمام می شود ان شاء الله با پیروزی اسلام هم تمام شود. دیگر حرفی نزد. همان شب دقیق یادم نیست، ساعت دو یا سه نیمه شب بود. با فریادهای یا زینب یا زینب عوض از خواب بیدار شدم. در خواب می گفت یا زینب من می آیم. فریاد می زد و خانم را
من صغیرم، تو شهیر باش
/ کربلا و شهادت تو، به حق رونق دیگری به قرآن داد/ هادوی از خدای خود خواهد، در حریم تواش پناه بود/ چون تو هستی شفیع روز جزا، گو همه نامه اش سیاه بود ، صغیر که این شعر را شنید از جایش بلند شد و دست من را گرفت و گفت: آقا من صغیرم، تو شهیر باش ، تشویق استاد صغیر اصفهانی، برای من آغاز حرکت بود و من با این تشویق بود که راهم را انتخاب کردم. ادبیات را در دانشگاه هم دنبال کردید؟ بله. سال
من صغیرم، تو شهیر باش
/ کربلا و شهادت تو، به حق رونق دیگری به قرآن داد/ هادوی از خدای خود خواهد، در حریم تواش پناه بود/ چون تو هستی شفیع روز جزا، گو همه نامه اش سیاه بود ، صغیر که این شعر را شنید از جایش بلند شد و دست من را گرفت و گفت: آقا من صغیرم، تو شهیر باش ، تشویق استاد صغیر اصفهانی، برای من آغاز حرکت بود و من با این تشویق بود که راهم را انتخاب کردم. ادبیات را در دانشگاه هم دنبال کردید؟ بله. سال