سایر خبرها
گروه های مختلف در صدا و سیما نفوذ داشتند
باید آموزش دیده باشد. **ایرنا: یکی از کارهایی که به محض ورود به صدا و سیما انجام دادید، چه بود؟ ***هاشمی: شبی که به من حکم دادند یک دفعه سر اخبار ساعت هشت و نیم تلویزیون قطع شد، پنج دقیقه بعد حجت الاسلام احمد خمینی از منزل به من زنگ زد و گفت: چی شده؟ گفتم نمی دانم ما هنوز سازمان نرفتیم. گفت: برو ببین چی اتفاقی افتاده است. رفتم سازمان دیدم همه دارن دور خودشون می چرخیدند بعد به
روایت حماسه نبل و الزهرا(س) و شهدای 13 بهمن ماه+ تصاویر
اوّل وقت شرعی بجای آورید. عزیزانم نماز خود را سبک نشمارید که مورد سخت و خشم خدا واقع خواهید شد. عزیزانم در امر دینتان متعصب باشید ونسبت به احکام دینی خود بی تفاوت نباشید. عمر خود را بیهوده تلف نکنید. عزیزانم در شب و روز جمعه از گناهان خود توبه کنید و از خدا با تضرع و زاری بخواهید که او شما را بیامرزد. عزیزانم مرگ را همیشه درپیش چشم خود داشته باشید. عزیزانم به تعهدها و وعده هایی که به دیگران می دهید
"عشق من دلتنگ نباش" روایتی از زندگی شهید قربانی
، همرزمان و خانواده شهید داشتید، مهم ترین چیزی که از وی بازگو شد و در کتاب به صورت مفصل به آن پرداخته شده چیست؟ او به خوش خنده بودن شهرت داشت، نماز هایی که با خضوع می خواند به گفته همسرش به گونه ای بود که گویا در هنگام نماز یک هیچ، در مقابل همه چیز ایستاده است. فکر کردن به رضایت خدا یکی از مواردی بود که در بخش های مختلف کتاب دلتنگ نباش به آن اشاره کردم. در این کتاب همچنین به
ناگفته های محمد هاشمی از اقامت امام در فرانسه
ظهر که می خواستم نماز بخوانم از مسئولِ کنگره پرسیدم مسجد یا نمازخانه کجاست و قبله کدام طرف است؟ یک نگاهِ عاقل اندر سفیه در من کرد، گفت: تو اگر می خواستی نماز بخوانی چرا آمدی آمریکا؟ گفتم کجا باید می رفتم؟ کجا باید می رفتی نجف پیشِ خمینی! گفتم حالا من نرفتم اینجا نمی شود نماز بخوانم؟ گفت: نه، گفتم من حالا می خوانم ببینیم می شود یا نه! که دیگر من رفتم سجاده ام را پهن کردم و با قبله نما داشتم قبله
من به سوریه می روم، تو بمان افغانستان
، ایشان از عموزاده های پدرم بود، همسرم زودتر از ما به ایران آمده بود، زمان شروع جنگ شوروی در افغانستان. اسمش علی حسن بود و در ایران کارگری می کرد. یک عروسی کوچکی گرفتم، پدرم مخالف انجام مراسم بزرگ بود. من خودم اصلا دوست نداشتم ازدواج کنم، دوست داشتم درس بخوانم، اما تا چهارم ابتدایی بیشتر مجالش را پیدا نکردم و گفتند باید ازدواج کنی. *اگر دختر جوان در خانه بماند گناه دارد پدرم
ورود امام خمینی (ره) به روایت 6 خاطره
بیدارم. هر وقت امام از خواب بیدار شدند، بگویید من با ایشان حرف بزنم. بادمچیان ادامه می دهد: آقای مطهری تا ساعت دو صبح بیدار بودند و در این موقع تلفن زنگ زد. حاج احمدآقا گفتند: امام پای تلفن هستند. بفرمایید صحبت کنید. امام هیچ وقت خودشان گوشی را نمی گرفتند. آقای مطهری گفتند: شما گفته اید که مادر رضائی ها به عنوان مادر شهید صحبت کند؟ امام گفتند: من چنین چیزی را نگفته ام. آقای مطهری گفتند: ما چه کنیم
اَتَلو مَتَلو ، آوای باران خواهی
بارون کن، بارون بی پایون کن، گندم به زیر خاکه، از تشنگی هلاکه، گل های سرخ لاله، زتشنگی مناله، چولی قزک، بیا بیا، با ابرای سیا بیا،بارون بیا جر جر، تو ناودونا شر شر. بعد از خواندن این اشعار صاحب خانه خوراکی های از جمله کشته زردآلو، بادام و گردو، توت خشک و قند و نبات را در جیب آدمک می ریخت و بعد از اینکه افراد به در خانه تمام افراد روستا مراجعه کردند، آنان مواد خوراکی را بین هم تقسیم می کردند و
مهمترین خواسته حضرت زهرا (س) هنگام شهادت چه بود
واژه شناسان، دعا را خواندن و درخواست انجام کار معنا کرده و در اصطلاح برخی آن را به مفهوم فردی فراتر به مقامی برتر، نظیر خداوند و درخواست از او با حالت خضوع دانسته اند. با مطالعه بخش هایی از نیایش های حضرت زهرا (س) می توان دریافت که میان دعا و سؤال تفاوت ظریفی وجود دارد. به عنوان نمونه ایشان در تعقیبات نماز مغرب می فرماید: فانّی اَساَلّک و اَنا واثِق باجابتک ایّای فی مسألتی و ادعوک و
چرا زندگی اپوزیسیون در بهشت هم تلخ است؟/ درخشش معنادار ارتش در 40 سال اخیر
ثنای احمدی نژاد تا خواندن آخرین خطبه نماز جمعه در رثای حقوق مردم. از رفتنش به عربستان در سال 87 و طراحی آشتی بزرگ مسلمانان تا مقابله با تفرقه افکنان مذهبی در داخل و خارج کشور. از پایین آمدن از صندلی ریاست خبرگان در اسفند 89 بی هیچ دعوایی تا بی اهمیت دانستن رد صلاحیت 50 ساله خود در انتخابات 92. از جلوداری در پذیرش برجام و تعامل با دنیا که خواست اکثریت مردم بود تا آخرین رأی میلیونی که در انتخابات
میه مردم مسقره ی دسِ اینا هسن؟
بالای سرم... - گلاب... گلااااااب... پوشو بیریم نه! چشمانم را به سختی باز کردم. - کجا بی بی؟ - تأمین اشتماهی نه! پوشو... - بی بی برا ساعت 7:30 نوبت دارین. الان بریم چکار آخه؟ هنوز هوا تاریکه. - تو دَس و پات سنگینه تا میریم میشه 7:30... ****** ساعت 7:30 بود و چند نفری نشسته بودندتوی سالن. بی بی این پا و آن پا کرد
ما امروز در مسائل فضایی، در مسائل هسته ای، در نانو، در فنّاوری زیستی و دیگر موارد گوناگون، پیشرفت های ...
باهنر را که همان طور که ایشان اشاره کردند، این دو نفر واقعاً الگو بودند؛ از جهات مختلف، از جهت اخلاص، از جهت پُرکاری. البتّه فرصتی نشد برایشان که چند سالی ادامه بدهند، لکن سالی که نکوست از بهارش پیدا است، نوع کاری که اینها میکردند -مخصوصاً مرحوم رجائی که خب مدّت بیشتری هم بودند- نشان میداد که [کار] همین جور پیش خواهد رفت؛ اخلاص و علاقه و مردمی بودن و تلاش فراوان و [مانند اینها]. لعنت خدا بر دستهای
آرمان برادرم برقراری عدالت در جامعه بود
جوانان برقراری احکام دین در جامعه و برپایی عدالت بود. همان طور که اشاره کردید برادرتان خودشان را برای شهادت هم آماده کرده بودند و واهمه و ترسی از خطرات مبارزه نداشتند. یک روز قبل از شهادتش در خانه به من گفت: شاید من فردا نباشم. من گفتم این چه حرفی است الان که هستیم و قرار نیست اتفاقی بیفتد. غافل از اینکه همان فردایش در خیابان برادرم را با گلوله به شهادت رساندند و خبر شهادتش را ساعت 4 صبح به
آخرین خبرها از نشست های خبری سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر
درباره اینکه بالاخره باید او را یک تهیه کننده بنامند یا بازیگر، گفت: یک عمری من درباره بازیگری بد و بیراه گفتم و فکر می کنم امسال رکورد زدم. یک عمری هم به تهیه کننده ها بد و بیراه گفتم که امسال خودم تهیه کننده ام. این کار از نظر تولیدی خیلی پیچیده بود. من خودم از این نظر خیلی سختی نکشیدم. سختی کار به عهده مدیر تولید ماهان حیدری و گروهش بود. محمدرضا غنی زاده در پاسخ به سوالی درباره استفاده
ماجرای اخراج عمادالدین باقی از سپاه
چه می گفت؟ باقی: البته ایشان مرا نمی شناخت. پرسیدم شما چنین دستوری داده اید. گفت: بله من مقالات شما را دیده ام و گفته ام نویسنده این مطالب صلاحیت حضور در بخش فکری سپاه را ندارد. مقالات شما را مناسب ندیدم و چون شما عضو سپاه بودید اصلا نباید آنها را می نوشتید. گفتم: من این مقالات را خارج از وقت اداری سپاه نوشته ام. من خارج از وقت اداری به عنوان یک محقق می توانم بخوانم و بنویسم
معجون شفابخش برای درد های دهانی
، همسر یکی از راهزنان دلش به حال مرد سوخت و او را آزاد کرد و مرد را فراری داد. پس از آن اتفاق دهان و زبان مرد آسیب جدی دید، به طوری که با سختی فراوان می توانست حرف بزند، سپس به خراسان برگشت و شنید علی بن موسی الرضا (ع) در نیشابور هستند. آن مرد در خواب دید یک نفر به او می گوید: فرزند پیامبر خدا به خراسان آمده است، درباره بیماری خودت از حضرت بپرس شاید دارویی به تو دهد که بیماری
چالش اصلی ما تامین نیروی پزشکی بود/یک دو تا پزشک قدیمی، بیشتر در شهر نبود
است و یک فرصت ملی برای جهانی و بین المللی شدن ما است. آرزوی من این است که این هدف ملی به دست دانشگاه علوم پزشکی تهران تحقق پیدا کند که آرزوی دور از ذهنی هم نیست. مملکت توسعه پیدا می کند،ما در عرصه بین المللی بهتر خواهیم شد اما ای کاش ما بتوانیم این حرکت را سرعت ببخشیم. وقتی ما کار را شروع کردیم هرکسی انتظاری داشت و اصل ما این بود که نداریم و نمی شود و نمیتوانیم وجود ندارد و حتماً باید نیازها پاسخ
روح الله حسینیان: مشکل نظام، کرداری است نه ساختاری/ سیر قهقرایی در رابطه مردم و مسئولان
تمرکز کرد. چهل سالگی انقلاب اسلامی فرصت مناسبی برای تبیین کارنامه نظام هم به لحاظ دستاوردها و هم به لحاظ کاستی ها و عقب ماندگی هاست. در این راستا ایکنا گفت وگویی با روح الله حسینیان، رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی، انجام داده که قطعا خواندن آن خالی از لطف نیست. حسینیان هرچند بیشتر با موضع گیری ها و نطق های آتشین گذشته شناخته می شود، اما امروز بیش از همیشه از سیاست و دعواها و جنجال های
اگر آیت الله بهشتی بود، با انحلال شورای عالی قضایی مخالفت می کرد/ شورای عالی قضایی خیلی بهتر از ساختار ...
بجنوردی و خود من حضور داشتیم. این درس هم دیدن داشت و دو ساعت طول می کشید. جلسه بسیار مفیدی بود و تقریباً حدود ده سال برقرار بود؛ تا زمانی که پدر ما به رحمت خدا رفت. امام سه یا چهار روز بعد از ورودش به نجف، درس را شروع کرد. ما هم به شاگردی امام رفتیم و از اولین شاگردان ایشان در نجف بودیم. ابتدا بنا بود که کتاب غصب را درس دهند و بعد بنا شد که از اول کتاب بیع، درس را شروع کنند. از آن روز تا حدود
روستایی کوچک به وسعت آسمان
که بچه نداشت همیشه می رفت کارهای او را انجام می داد. من چهار دختر و سه پسر داشتم که دو تای آنها شهید شده اند، پدر رضا هم آدم خیلی خوبی بود و اهل هیچ کار اشتباهی نبود و خدا را شاهد می گیرم که نه نماز قضا داشت و نه روزه قضا.17 سالش بود که گفت من می خواهم بروم جبهه، گفتم نه ما دست تنها هستیم، گفت باید بروم مگر خون من از بقیه جوان هایی که رفتند غلیظ تر است؟ من خیلی گریه کردم؛ اما او رفت
خاطرات پیشکسوت چاپ از چاپ اعلامیه های امام(ره) و زندان ساواک
تو کار دارد. وقتی او رفت، من چون از قبل آن دستگاه را می شناختم، کارش را ادامه دادم. ناصر خان بالا آمد و سراغ کارگرش را گرفت، من گفتم نمی دانم کجاست. کمی مکث کردم و یکهو گفتم حاج ناصر از این به بعد می خواهم اینجا کار کنم پیش شما. ناصرخان هم که سماجت من را دید به اجبار قبول کرد و گفت هفته ای 5 تومان بیشتر حقوق نداری. او درباره شروع کارش در چاپخانه با شوق و هیجانی وصف نشدنی می گوید: آن روز
مهدوی راد: معشوق بودن امام، واژگانی بر نویسنده تحمیل نکرده است
اشاره کرد. اینکه فهرست منابع کتاب کجاست و در مقدمه اشاره ای به دیگر منابع اشاره نشده است؟ پاسخ منطقی و قابل قبولی برای اشکال ندارم، اما یک پاسخ دلی می دهم. من درس تاریخ را در دانشگاه خواندم و با الفبای آن آشنا هستم و در محضر استادانی همچون باستانی پاریزی، شیرین بیانی، منصوره اتحادیه و ... تلمذ کرده ام. یا باید در مقدمه به زندگینامه هایی که پیش از این درباره امام خمینی (ره) نوشته شده
بحث درباره مصباح فایده ندارد، آشوب به پا می کند، او سابقه خیلی کوتاهی پیش از انقلاب دارد/ هاشمی، هاشمی ...
خانه چمابتمه زده است که دیدم محمد است که انتظارم را می کشد. یک روز هم در حزب جمهوری اسلامی با هم برخورد کردیم که از من گله داشت که چرا از او برای سخنرانی در مسجد قبا دعوت نمی کنم. من در پاسخ گفتم، تو چه توقعی از من داری، موضع گیری هایت در تقابل با مواضع امام است و با کسی که منصوب ایشان است، مخالفت می کنی. من که نمی توانم امام را رها کنم و به شما بچسبم. محمد آقا در جواب گفت: امام مهم نیست، مهم خط
شهیدی که "آقا" بر مزارش رفت را بشناسید +عکس
چرا تو برادر، تو دوست، تو رفیق و ... به خودت فکر نمی کنی؟! یک لحظه شد به خودت فکر کنی؟ چرا نماز نمی خوانی؟ چرا گناه می کنی؟ چرا دروغ می گویی؟ چرا چاپلوسی می کنی؟ و من می خواهم به تمام این کسانی که اگر شد نماز را می خوانند و اگر نشد نه و همیشه کارشان را بر نماز مقدم می شمرند و خیلی کارها را بر این مقدم می شمرند بگویم بالاخره یک روز باید جواب بدهی، یک روز باید تاوان پس بدهی و آن وقت است که عذابت
عبدالمجید معادیخواه:آقای مصباح یزدی اردوگاه انقلاب را تخطئه می کرد؛ در دهه 60 هم تغییر ماهوی نکرده ...
. جالب، این است وقتی همسرم به ایشان گفته بود من در خانه نیستم، جلوی در منتظرم مانده بود تا حضورش در منزل ما، مزاحمتی برای اهل خانه ایجاد نکند. من ساعت سه یا چهار صبح دیدم که کسی در جلوی خانه چمابتمه زده است که دیدم محمد است که انتظارم را می کشد. یک روز هم در حزب جمهوری اسلامی با هم برخورد کردیم که از من گله داشت که چرا از او برای سخنرانی در مسجد قبا دعوت نمی کنم. من در پاسخ گفتم، تو چه توقعی از من
روستا ها آب و برق نداشت، شاه به فکر خرید جزیره سنگاپور بود
، خاستگاه توده های توفنده بااحساس بی عدالتی است؛ و انطباق پادشاه با آموزه های مذهبی. هر گاه آخوندی بالای منبر از یزید صحبت می کرد، همه گفتند، سولیوان گفته، شوکراس گفته، همه نویسندگان غربی و داخلی گفتند که مردم او را در ذهن شان با شاه مقایسه می کردند. اگر شاه می گفت: برای کاهش انرژی بهتر است یک ساعت، ساعت را جلوتر بیاوریم، بسیاری از این آقایان در بالای منبر می گفتند شاه می خواهد نماز ما
این داستان پر از امید است
/> با نام خدا. اصل انقلاب اسلامی در کلمات آن مشخص است. یعنی کلمات انقلاب اسلامی ایران، شاخصه های موضوع را مشخص می کند، در بسیاری از پدیده های انسانی، خیلی از سوء تفاهم ها با دقت در خود کلمات، حل می شوند و اگر صورت مسئله را درست ببینیم، پاسخ را در دل خود دارد. انقلاب اسلامی ایران مفهوم مشخصی است. انقلاب، اتفاق واضح و ثبت شده ای است که در تاریخ ایران به وقوع پیوسته است. اسلام هم پدیده مشخصی است و ایران
ساواک چرا و چگونه تشکیل شد؟/عاقبت جنایتکاران پهلوی و شکنجه گران ساواک/ برنامه ها و شیوه های ساواک برای ...
لایحه مذکور مخالفت کردند. یکی از سناتورها به نام سناتور خواجه نوری این قانون را ظالمانه ترین قانون دولت خواند. وی با اشاره به ظلم و ستم هایی که از سوی مأموران نظامی با استفاده از این قانون می تواند صورت گیرد، این قانون را موجب محروم شدن مردم از تمام حقوق دمکراتیک و آزادی شان دانست . عباسقلی گلشائیان ، وزیر دادگستری وقت ، ضمن ردّ گفته های خواجه نوری به دفاع از لایحه مذکور پرداخت . او بیان کرد که این
جعبه تلویزیون ما، صندوق اعلامیه های امام بود
افتاده است. محمدرضا خندیده و گفته بود اشکال ندارد، مردم جوان های شان را می دهند، مادر من هم سر انگشتش را در راه خدا داده است. بعد همراه با خانم ها به درمانگاه آمد. تا من را دید گفت: انگشتت را دادی در راه خدا؟! گفتم: بله مادرجان. فعالیت شما در حالی بود که سه پسر و همسرتان هم به جبهه می رفتند؟ بله، همسرم که از طرف ارتش اعزام می شد. محمدرضا هم سه مرتبه هر دوره سه ماه اعزام شد. آن
کافه داران خاص، چشم انتظار مشتریان مهربان
حتی ناشنوا، فلج مغزی و بیش فعال را شروع کردم و بعد کنسرت های متعددی همراه آن ها در نقاط مختلف کشور برگزار کردیم. از سال 1387 که کنسرت های حرفه ای و تخصصی را با این بچه ها شروع کردم، بعد از مدتی احساس کردم بعد از اجرای هر کنسرت، بچه ها به جای اینکه شاداب و راضی باشند، ناراحت اند! وقتی پیگیری کردم، متوجه شدم آن ها زمانی که روی سن هستند، حالشان خوب است. خوشحال می شوند مردم برایشان دست می زنند و
سند گفتمان دانشگاه
، آزادی مطلق می خواهد بدهد، و شاه می خواهد که یک مملکت مترقی یک اجتماع مترقی درست کند، و این مردم با آن مخالفند! مخالفت مردم برای این است که مردم آزادی نمی خواهند و ایشان می خواهد با زور با سرنیزه آزادی بدهد! [ خنده حضار ] . سرنیزه ها برای این است که تو سر مردم می زنند که بیایید آزادی بگیرید! مردم جامعه مترقی نمی خواهند، سرنیزه آمده می گوید بخواهید! آدم با این آقای کارتر نمی دانم فهمش این قدر است یا حقه