سایر خبرها
رقص عاشقانه یک شهید لابه لای حجله های اروند
رمضان خط شکن بودم که با اصابت گلوله مستقیم دشمن مجروح شدم، شلیک خمپاره و توپ و تیربار لحظه ای قطع نمی شد و این برای من که به شدت دچار خونریزی شده بودم، عذاب آور بود، نمی دانستم باید چه کار کنم، در آن شرایط متوجه کانالی شدم و هر چه در توان داشتم جمع کرده و خودم را به داخل کانال رساندم. زمان می گذشت اما هیچ کس متوجه حضور من نشد، دوست داشتم آنقدر توانایی داشتم که بتوانم بار دیگر بجنگم و
منتظر آمدن ملک الموت از لای نیزارها بودم
دفاع مقدس به سوالات ما چنین پاسخ می دهد. چه مدت در جبهه حضور داشتید؟ از سال 1342 مقلد امام خمینی (ره) بودم، چون آیت الله کوهستانی (ره) فرموده بود: این سید مشعل دار اسلام است. جنگ شروع شد، امام (ره) فرمود: جبهه ها باید پر شود همان روز خودم را در اختیار امام (ره) گذاشتم و زندگی خود را رها کردم و عازم جبهه شدم، مدت آن را دقیق نمی دانم، جبهه می رفتم تسویه حساب نمی کردم چون نمی
ماجرای نفوذ یک رزمنده لامردی به قلب خاک دشمن
/> تمام زحمات ما بی نتیجه به نظر می رسید. دشمن متوجه ما شده بود و ما نمی توانستیم شناسایی را ادامه دهیم. مسئول گروه مصمم بود که باید ماموریت انجام شود اما سه نفر دیگر مخالف با رفتن به داخل پادگان بودند. تصمیم گرفته شد که برگردیم. طوری که همراه هم نباشیم تا اگر کشته و مجروح و اسیر شدیم با هم نباشیم. هلیکوپتر ها به پرواز در آمدند، 2 نفر جلوتر از من حرکت می کردند و یک نفر هم پشت سر من. برگشت به
کسی که تو را خیلی دوست داشت شهید شد!/هرچه منتظر ماندم شهید نشدم+عکس
تنها به خانه بازگشتم زن عمویم وقتی مرا تنها دید گفت من خواب دیده بودم که پسرم شهید می شود. در همان عملیات برادرم در یک گردان دیگر بود و در حین عملیات شهید و مفقودالاثر شده بود خانواده تصور می کرد چون پیکر داود برنگشته او اسیر شده است اما بعد از دوازده سال استخوان های برادرم بازگشت و پدر و مادرم از چشم انتظاری بیرون آمدند. پدرم در عملیات والفجر 8در منطقه فاو در اثربمباران شیمایی رژیم
خاطراتی که زیر خاک های خرمشهر دفن شدند
نگذاشت. حتی محل گلوله بازی کردنمان با خاک یکسان شد. خاطراتم زیر خاک های خرمشهر دفن شدند. جنگ همه چیز ِ ما را گرفت، گذشته مان را شخم زد. بعد از شادگان دوباره رفتید جنگ؟ بله. 16 ساله بودم که وارد بسیج شدم و دوباره به منطقه محرزی خرمشهر اعزام شدم. به هر هشت نفر یک اسلحه می دادند با یک خشاب و یک نارنجک چهل تکه و قسممان می دادند که به هیچ وجه تیراندازی نکنید مگر اینکه مطمئن باشید یک
همسر جانبازان اعصاب و روان بیشتر از خودشان زجر می کشند
قدم بزند چه برسد به اینکه مدارکی برای اثبات مجروحیت هایش جمع کند تا...گفتگوی تفصیلی تسنیم با این جانباز در ادامه می آید: *تسنیم: چند ساله بودید که برای اولین بار به جبهه رفتید؟ من زمانی که به جبهه رفتم حدوداً 16 ساله بودم که برای اولین بار اواخر سال 59 اعزام شدم. خودم هم نفهمیدم چطور شد که به جبهه رفتم. جوّ آن موقع طوری بود که آدم احساس تکلیف می کرد اوایل انقلاب هم بود. من هم
زنان چه سهمی از جنگ داشتند؟
عادت نداشت در جمع انجام دهد)، اهل خانه خواب بودند، اما من در همان عالم خواب ترسیدم کسی بیدار شود. دستش را پس زدم و او با همان هل دادن من به داخل حمام پرت شد. یک باره او را دو تا دیدم! یکی در حمام ایستاده و یکی دیگر در وان افتاده بود. با تعجب گفتم محمد برادرت افتاده اینجا! (اصلا برادر نداشت). از خواب که بیدار شدم با خودم گفتم امروز حتما زنگ می زنند و خبر شهادتش می آید. تازه پنج روز بود که رفته
شهید همت در سپاه مظلوم بود
چکیده شهید همت در سپاه مظلوم بود : وقتی به آرامی بندهای کفشش را باز می کند، انگار دارد با بندهای پوتینش ور می رود. خیلی آرام و دقیق حرف می زند. خیلی از نقل قول ها و خاطرات را بخوبی به یاد دارد، آنجاهایی هم که شک دارد، قید تردید را می آورد. قرار مصاحبه مان در دفتر کارش در طبقه هفتم ساختمان شمالی مجلس شورای اسلامی است. یک اتاق با سه میز که یکی از آنها مربوط به سردار کوثری است. روی میزش
روایت رزمنده 13 ساله دفاع مقدس از تعویض کلاس درس با جبهه
اسلامی، برادرم به همراه شهید رنجبر و شهید حسن پور مسئولیت تشکیل سپاه منطقه دودانگه را بر عهده داشت. خیلی تلاش کردم به جبهه بروم اما نشد، در روستای پندر از توابع بخش دودانگه درس می خواندم و شهید مرادی و شهید عیسی حسینی از هم کلاسی هایم بودند. یک روز با پسرعمویم قرار گذاشتیم به جبهه برویم، اسفندماه سال 63 بود که به آموزشی رفتیم و در اردیبهشت ماه سال 64 به جبهه کردستان اعزام شدم
بالای سر فرزندان زهرا(س) فریاد می زدیم "یازهرا"+تصاویر
/> وقتی برادر بزرگش "بهروز" به شهادت رسید علیرضا 12 سال بیشتر نداشت عضو بسیج مسجد شد و با اینکه اجازه حضور در جبهه را نمی دادند با وساطت برادرهای دیگرش که در جبهه خدمت می کردند به منطقه رفت. خبر شهادتش را شنیدم سجده شکر کردم مادر: علیرضا عصای دست من بود. ناراحت که می شدم به علیرضا می گفتم: دلم برای محمد و حمید شور میزند بیا برویم ببینیم آن ها را پیدا می کنیم یا نه. با
تصاویر کمتر دیده شده از رهبر انقلاب در دوران 8 سال جنگ تحمیلی
کنم اجازه بدهید من به اهواز یا دزفول بروم. شاید کاری بتوانم بکنم. بلافاصله گفتند که شما بروید. من به قدری خوشحال شدم که گویی بال در آوردم. مرحوم چمران هم آنجا نشسته بود. گفت: پس به من هم اجازه بدهید تا به جبهه بروم. ایشان گفتند: شما هم بروید...عصر همان روز به همراه شهید چمران با هواپیما به اهواز رفتیم. تصاویر کمتر دیده شده حضور رهبر معظم انقلاب در جبهه های نبرد حق علیه باطل...
آخرین نفری بودم که حاج همت را پیش از شهادت بوسیدم/ فکر کردند زنده نمی مانم، خبر شهادتم را دادند!
/> برادرانم در جبهه حضور داشتند و من نیز شوق زیادی برای رفتن داشتم. 16 ساله بودم که برای اعزام اقدام کردم. شناسنامه ام را دستکاری و امضای پدرم را نیز جعل کردم. در ابتدا به دلیل جثه ی ریزم قبول نمی کردند؛ اما از آنجایی که مسئول اعزام مرحوم چیذری بود و با من و برادرانم آشنا بود، اسمم را در لیست اعزام نوشت. در سال 61 ابتدا برای گذراندن دوره آموزشی به پادگان امام حسین(ع) رفتیم. دوره آموزشی فشرده و
از رنگ خون خدا عکاسی کردم
شروع کردم و هنوز بعد از سی و چند سال کار عکاسی را رها نکردم. ساسان مویدی از عکاسان حرفه ای کشورمان محسوب می شود که در سالهای جنگ نیز به جبهه ها می رفت و اکنون نام عکاس جنگ بودن را نیز در کارنامه موفق خود یدک می کشد. وی در خبرگزاری فارس دقایقی مهمان ما بود و با روی گشاده و صبر از خاطرات عکاسی در میان رزمندگان اسلام تعریف کرد. در ادامه این گفت و گو را به همراه عکس های مرتبط آن از نظر
تنها پسرم را خودم به جبهه فرستادم/ عاشقانه های من و اصغر تمام نشدنی است/ آرزویم دیدار با مقام معظم رهبری ...
صبح روز اعزام همراهش تا باغشمال رفتم. شعار می دادم و می گفتم: ببینید این تنها پسر من است که خودم او را راهی جبهه می کنم؛ شما هم فرزندانتان را پنهان نکنید. امروز آنها باید در جبهه اسلام بجنگند. همان طور که شهدا جنگیدند و جانشان را در این راه دادند. او رفت و تنها 25 روز مهمان دنیا بود، در تاریخ 18/01/66 در عملیات کربلای هشت و در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید، در واقع آنروز
مبادا دشمن را دوست خود بدانیم
نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقه 8 سپاه ( خوزستان و لرستان به مرکزیت اهواز ) را برای این جانب صادر کردند و بر اساس این حکم آنچه را که در جلسات فرماندهان سپاه و ارتش می گذشت می بایست به مرکز گزارش می کردم و این انجام وظیفه، چند سال ادامه داشت و بحمدالله در تمام این مدت در سنگرها و قرارگاه ها و جبهه ها با سخنرانی و همکاری و جلسات در خدمت جبهه ها و در دفاع مقدس بودم . به طور طبیعی شاهد بسیاری
سردار شعبانی: گرایش های سیاسی در جبهه ها جایی نداشت
منطقه بود که با انقلاب اسلامی این پایگاه استراتژیک غرب منهدم شد و غرور غربی ها و شیخ نشین های منطقه خدشه دار شد. در اینجا صدام وارد صحنه شد و فکر می کرد می تواند جای شاه را به عنوان ژاندارم منطقه پر کند. از سوی دیگر روس ها اگرچه از فقدان حضور امریکایی ها در منطقه خوشحال بودند اما بیم صدور انقلاب ایران را هم داشتند. برای همین غرب و شرق هر دو روی صدام و جنگ عراق به ایران به توافق رسیدند.
بازمانده ای از عملیات کربلای 4
. برداشت نخست: اعزام به جبهه هنوز نوجوان بود که نخستین بار با اعلام نیاز به جبهه اعزام و در گردان مالک اشتر در منطقه دهلران به عنوان کمک آرپی.چی زن مشغول فعالیت شد. اوائل سال 64، همزمان با عید نوروز گردان او به هورالهویزه اعزام شد و در این منطقه زندگی روی آب را تجربه کرد. تاجیک درباره این دوران می گوید: زندگی روی آب تجربه جالبی بود. داخل نیهای بلند با پلهای
همشاگردی سلام
همشاگردی سلام مهر سرآغاز دوستی هایی است که گاه تا آخر عمر به پایش می مانیم؛ قصه رفاقت ها، غم ها و شادی ها. قصه اولین روز مدرسه که از شوق حضور در تجربه ای اجتماعی، بدون کوله پشتی راهی اش شدم و چه می دانستم امروز من و همکلاسی های شلوغ و زیادم و کلاس های درسمان حالا به جامعه وارد شده و اکنون میز اشتغال و اقتصاد و اجتماعمان هم سهمی به اندازه همان نیمکت های چوبی چهار نفره دارد
مرد هوسران گرفتار زن رزمی کار شد
کرد، هم از راه رسید و همسرش را که مجروح شده بود به بیمارستان منتقل کرد. بعد هم راننده را گرفتار کردیم. شوهر زن جوان هم در جریان تحقیقات گفت: روز حادثه مقابل مغازه تابلو فروشی ام نشسته بودم که متوجه درگیری زن جوانی با راننده پرایدی که در حال حرکت بود، شدم. وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم زن جوان همسرم است به خاطر همین با خودرو به تعقیب پراید رفتم. سواری پراید با سرعت در حال حرکت بود و همسرم با
رحیم صفوی: ما از جنگ نترسیدیم
فواره زد، چفیه را محکم به سرم بستم و خواستم خودم را برسانم به سنگر ولی خوردم زمین چون خون که از بدن آدم میره. سرم گیج رفت و با اینکه چفیه را بسته بودم خون همینجوری می رفت و گرمایش به چشم می خورد. چهار دست و پا ما یک جوری خودم را رساندم به اولین سنگر و همانجا بی هوش شدم. ما از کار خدا سر در نیاوردیم ولی می تونم به شما بگم که بنده و امثال بنده هیچگاه از شهادت نترسیدیم. مردن و شهادت را برای خود انتخاب کردیم و همین الان هم بهترین راه عاقبت بخیری در نظر ما شهادت است.
برادرم به جرم تضییع بیت المال مرا به داخل هور انداخت
. مدتی بعد با حضور درجبهه های جنوب افتخار همرزمی با برادرم را پیدا کردم. 9 ماه در یگان دریایی گردان رسول با ایشان همرزم بودم. مدتی بعد همراه ایشان به تیپ 48 فتح کهگیلویه و بویر احمد رفتم. سال 1367 خواستم تا مجدداً همراه ایشان به عملیات بروم که ایشان موافقت نکردند و گفتند: من از این عملیات بر نمی گردم و شهید می شوم تو در کنار مادر بمان. برادرتان مسئولیت هایی هم در جبهه داشتند، به عنوان یک
دنیا نمی خواست عراق شکست بخورد
، آهسته آهسته و چراغ خاموش تشکیل شده بود. به این دلیل چراغ خاموش که دشمن هوشیار نشود و منطقه عملیاتی لو نرود. سپاه در سال 62 یگان دریایی راه انداخت که البته نیروی دریایی، بسیار وسیع تر و کارآمدتر از یگان دریایی است. **خود مجموعه سپاه هم اوایل جنگ کمتر از نیرو و در حد یگان و گردان بود. سپاه در آن زمان، سازمان رزمی هم به این شکل نداشت. تشکیل گردان های رزمی از همان ماه های اول تشکیل سپاه سازماندهی شد
ملت ایران تا آخرین لحظه با امام شان ماندند
مقاوم پدرم به طور اتفاقی از مجروحیتم با خبر شده بود. آن زمان برادرم سرباز بود و در واحد توپخانه ارتش مجروح شده بود که سریع مداوا شده و دوباره به منطقه برگشته بود. پدرم که از موضوع مجروحیت ایشان با خبر می شود، برای اطلاع از حال او به امور شهدا زنگ می زند که اسم مرا می برند. پدرم که اصلاً از قضیه مجروحیت من با خبر نبود، از شنیدن نامم تعجب می کند. وقتی پدر به عیادتم آمد، من خواب بودم. بیدارم
7 ابتکار جهادگران در جنگ تحمیلی
روی هور احداث شد. منطقه عملیاتی خیبر در شرق رود دجله و داخل هور الهویزه واقع بود. مهندسان برای شناور نگه داشتن پل از مواد پلیمری استفاده کردند و در طول مسیر قطعات یدکی به پل اصلی متصل شد تا چنانچه پل مورد بمباران هواپیماهای دشمن قرار گرفت، روند تعمیر و بازسازی آن در کوتاه ترین زمان، ممکن باشد. به این ترتیب از تلفیق فوم و فایبرگلاس که استحکام پل را در مقابل حملات بی امان دشمن بالا می برد، استفاده شد
خاطرات خبرنگاران از اولین روز مدرسه
کردند و با مادرم به مدرسه رفتم. خیلی از بچه ها گریه می کردند ولی من آنقدر ذوق داشتم و خوشحال بودم که بدون اغراق آخرین نفری بودم که از مدرسه بیرون آمدم. آن هم به زور! اسم معلمم خانم حسین خانی بود و با اینکه در اواسط سال تحصیلی همسرش را از دست داد تا آخر سال جز خوشحالی و نشاط همراه خودش هیچ چیز به همراه نداشت و هیچ ناراحتی را به ما منتقل نکرد، واقعا از ایشان تا آخر عمر به خاطر همه خوبی هایش
روزهای نامزدی، ازدواج و بازگشت پیکر عیسی؛ "9 دی " های متفاوت همسر یک شهید
استخوانهای عیسی را آوردند و و او را به خاک سپردیم.... همیشه نه دی را بخاطر دارم. من عروس چهار روزه بودم که عیسی دوباره عزم جبهه کرد. بعد از حضور در چندین عملیات، بالاخره نوبت عملیات والفجر8 شد. حالا که بیش از بیست سال از آن عملیات می گذرد، می دانم که شوهر و برادرهای شوهرم در چه عملیات شگفت انگیزی شرکت کردند.عبور از رودخانه وحشی اروند و فتح فاو. در این عملیات، عیسی و عسکری در گردان امام محمد
نقش رزمندگان ایلامی در پیروزی دفاع مقدس
الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین. درود و سلام و صلوات می فرستم به روح مقدس و منور امام عظیم الشان و شهدا و رزمندگان گرانقدر و با آرزوی سلامتی وطول عمر با برکت برای رهبر فرزانه انقلاب اسلامی. بنده حقیر در سال 59 در ایلام بودم و سال سوم دبیرستان را به پایان رسانده بودم که جنگ شروع شد. زمان ورودتان به جنگ و دفاع مقدس را بیان بفرمائید. هرچند از همان ابتدای مهر ماه سال 59 که
جوانان امروز بهترین نسل زمانه هستند
راوی کتاب نورالدین، پسر ایران جوانان امروز را بهترین نسل زمانه توصیف کرد. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) - منطقه قم، نورالدین عافی درباره انگیزه خود از انتشار کتاب نورالدین، پسر ایران گفت: حدود 80 ماه در جبهه بودم و هر وقت کسی از دوستانم شهید می شد من به حال او غبطه می خوردم و چنان گریه می کردم که همرزمانم همه متوجه می شدند. هر زمان به عملیاتی عازم می شدیم من به امید شهادت می
دفاع مقدس وطن را در قبال یورش دشمنان بیمه کرد/بهترین ارزش، مفید بودن است
به گزارش خبرآنلاین البرز و به نقل از پایگاه خبری مدیریت شهری کرج: در آستانه فرا رسیدن تاریخی که در ذهن بسیاری از مردم ایران زمین در سال 63 با صدای پرواز هواپیماها و بمب افکن ها ثبت شده است، سراغ یکی از اعضای رزمنده و جانباز در پارلمان تصمیم گیر محلی رفتیم که سابقه حضور توامان او، پدر و برادرش در جبهه های حق علیه باطل، شهادت بزرگمرد سال های زندگی یعنی پدرش را و جراحت هایی در سر و پاهایش به همراه داشت. محمدص
شناسایی یک شهید همدانی دیگر در کامیاران
انقلاب، کار کشاورزی را رها کرد و به جبهه حق علیه باطل شتافت و سال 64 در منطقه عملیاتی فاو و در عملیات والفجر 8 به فیض شهادت رسید. بنا بر همین گزارش روز یکشنبه که برحسب اتفاق همزمان با سالروز تولد این شهید والامقام بود، فرماندار و امام جمعه کامیاران به همراه جمعی از مسئولان و ایثارگران این شهرستان با حضور در شهرستان رزن و زادگاه شهید در روستای گندوز، شناسایی هویت این شهید والامقام را به اطلاع