سایر خبرها
دختر شینا 265 هزار جلد فروخت
را توی سفره می چیدم. صمد هم مثل همیشه رادیوش را روشن کرده بود و چسبانده بود به گوشش. گفتم: آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه ام. نیامد. نشستم و نگاهش کردم. دیدم یک دفعه رادیو را گذاشت زمین و بلند شد. بشکنی توی هوا زد و دور اتاق چرخید. بعد رفت سراغ خدیجه او را از توی گهواره برداشت. بغلش کرد و بوسید و روی یک دست بلندش کرد. به هول از جا بلند شدم و بچه را گرفتم. گفتم: صمد
رضا پس از شهادت لبخند زد
خط شدت گرفت و تمام سیم های ارتباطی تلفن قطع شد. از سنگر بیرون رفتم. سیم های تلفن را کنترل می کردم و می رفتم جلو تا هر جا که قطع بود وصل کنم. به نقطه ای رسیدم که سیم های چندرشته ای قطع شده بود. مشغول ارتباط دادن سیم ها بودم که رضا آمد. کفش شب رویی به پا کرده بود و پیراهن سیاهی به تن داشت. گفت: بهمن! می خوای کمکت کنم! گفتم: نه رضا! خط ناامن است! برو سنگر من میام. گفت: نه! من باید کمکت کنم تا هر چه
انسان کشتن هنر نیست، انسان شدن هنر است
مستقر در پشت خودرو شلیک می کرد. دوباره حرکت می کرد و در مکانی دیگر توقف و مجدد شلیک می کرد. وقتی به بالای ارتفاع رسید دیدم شهید حسین ربانیان است. تمام بدنش گرد و خاکی بود و چفیه ای روی سر و صورتش کشیده بود. گفتم: یک نفری؟ (می دانید که برای شلیک با توپ 106 حداقل به 3 نفر نیرو نیاز است) گفت: وضعیت این است. بقیه شهید شده اند. هر چه در توان دارم انجام می دهم. آنقدر با توپ 106 شلیک
روایت عجیب جهادگر کرونایی از قاچاق مشروب تا نجات جان بیماران
به زبانم بسته بودند و زبان در دهانم نمی چرخید. قاضی دوباره نگاهم کرد و این بار با لحنی همراه با عصبانیت دوباره سوالش را تکرار کرد. چشمانم پر از اشک شد.از روی صندلی بلند شدم و قرآن را از روی میز قاضی برداشتم. دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم حاج آقا این محموله برای من بود. اما از من بگذر، به همین قرآن قسم می خورم همه گذشته ام را کنار بگذارم و توبه کنم. قاضی امینی همین طور مرا نگاه می کرد
کتاب ما یک عمر قلعه نشین بوده ایم – نوشته شرلی جکسون
خودم گفتم هر اتفاقی هم که افتاد نباید فرار کنم. با شتاب و دستپاچگی قوطی ها، بسته ها و شکرهای ریخته را توی کیسه ام فرو کردم و مدام با خودم تکرار می کردم که نباید فرار کنم. روی پیاده رو جلو مغازه استلا ترک بزرگی بود شبیه انگشتی که به اتهام به کسی اشاره داشت؛ آن ترک از وقتی که به یاد داشتم آنجا بود. نشانه های دیگر، مثل جای دست جانی هریس در زیربنای بنی تالار اجتماعات و حروف اول اسم پسر
بررسی مشکلات اقتصادی زنان در کرمانشاه / امیدمان به شب عید بود
حمایت از آنها را ندارد ، حتی نهادهای حمایتی هم با توجه به محدودیت های فراوانی که دارند و افزایش روز به روز تعداد افراد نیازمند به چتر حمایتی نیز از کمک به اکثر آنها ناتوان هستند و گاهی ممکن است اینگونه افراد را به راههای غیر قابل بازگشت بکشاند. اقدس، پیرزن دستفروش : کرونا زد به بساطمان... دور میدان مسکن دست فروشی می کردم و شوهر هم چند سالیست که فوت شده و پسرم روی یک پراید قراضه کار می کرد
صورتت را بپوشان همشهری
تهران (پانا) - یک ماه و نیم بیشتر است که احمدرضا دستفروش شیلد و ماسک شده است. کرونا او را از روی صندلی چرخدار پشت دخل سوپرمارکتی در دالان مترو به خیابان ها کشید؛ با دو دست باز که انگار می خواهد همه ویروس های جهان را به آغوش بکشد، یک دست پر از شیلد محافظ صورت و دست دیگر انواع ماسک. با صدایی رگه دار می گوید: مادرم آسم دارد و کرونا برایش خیلی خطرناک است ولی من حالا تقریباً 2 ماه است هر روز از کرج می
نجف دریابندری؛ کسی که بیش از یک آدم بود
بختیاری احترام زیادی بگذارد او را برای گشت و گذار به شیراز برده بود. هنگام دیدار از شهر، گذارشان به بازار شیراز افتاد که ثروت بی حساب و کالا های متنوعش زیر نور چراغ ها و چلچراغ ها عرضه می شد. خان بختیاری که از دیدن آن همه ثروت چشمانش گرد شده بود گفت: و پیل چاره اش نیبو، الا به غارت. (پول چاره اش نیست، تنها راه غارت است) و شروع کرد همان قهقهه های همیشگی را سردادن. اما حالا دیگر از آن محفل
گفتند برای بیمارستان داوطلب هست، شما به غسالخانه می روید؟
می گوید: از کار ما ممانعت شد برای این که گفتند این نوع غسل دادن امواتی که مبتلا به کرونا بودند خطر دارد و شما هم گرفتاراین بیماری می شوید. گفتیم چه کنیم؟ جواب دادند باید با تجهیزات کامل و امن به این کار ادامه دهید و شرط کردند تا زمان تهیه این لباس ها و تجهیزات کار متوقف شود. چند لباس تهیه کردیم، اما هر بار ماموران اداره بهداشت از آن ایراد گرفتند. در نهایت با کمک خیران بود که تجهیزات ویژه که شامل
گفتند برای بیمارستان داوطلب هست، شما برای غسل اموات کرونایی می روید؟ + تصاویر
بیمارستان هول و هراس داشتند و کار را گردن آن دیگری می انداختند. در نهایت کار بین آن ها به مشاجره کشید و این بچه های جهادگر بیمارستان بودند که این پدر را آرام و راضی به بستری شدن کردند. ظهیری می گوید همه فرزندان هم مثل هم نبودند: عده ای از آن ها را به زحمت از والدین بیمارشان جدا می کردیم. یک آقایی بود که من مامور مراقبت از مادرش بودم. درست در همان لحظاتی که ایشان فوت کرد این آقا مثل هر روز
مهناز افشار| بوسه بر گونه بازیگر تئاتر جنجالی شد + عکس
دعوا هستند و کار به جدایی میکشد تا اینکه با یک روانشناس آشنا میشوند. مهناز افشار و محمدرضا گلزار در فیلم سینمایی آتش بس مهناز افشار در کلاغ پر مهناز افشار بار دیگر در کنار محمدرضا گلزار قرار گرفت و این بار با فیلم کلاغ پر زوج هنری فیلم را تشکیل دادند، این فیلم در سال 1386 توسط شهرام شاه حسینی تولید و در سینماها به نمایش درآمد. داستان فیلم زندگی دو جوان با نام های رضا
چون اینها همه آخوندند پس نئولیبرالیسم نداریم؟!
فهمید که عظمت مصدق چیست. گفتیم اشتباه نکنیم؛ خاتمی آمده و فضایی باز شده است بیاییم و وارد کارزارِ حرکت بشویم. شما خودتان به این موضوع رأی مثبت دادید و گفتید برو کاندیدا شو و ما را سر کار گذاشتید! بعد از اینکه رد صلاحیت شدم یکی از دوستانم گفت حالا به نظرت باید چی کار کنیم؟ گفتم هیچی! واگذارشان کنیم به پروردگار! کاری دیگر نمی توانیم بکنیم. ملی کردن منابع به این معنی است که اختیارش دست
دست بوس آنی هستم که بذر علم و ادب را کاشت
خبرگزاری شبستان -هرمزگان: غلامعباس شمس الدینی ، فرهنگی بازنشسته و پیشکسوت رسانه ای ؛ سال 1356وارد دبستان ابومسلم شدم. آموزگاری بلند قد و مهربان به نام امان الله کاوه آغاز گر تعلیم و تربیتم بود. یادم نمی رود در همان روزهای اولیه املا داشتیم. کلمه آب را گفت و درباره آب صحبت کرد. تنها دانش آموزی بودم که این کلمه را نوشتم. وقتی نگاهی به برگه ها کرد و همه را خالی دید، لبخندی زد و 25 ریال
گفتگو با اولین معلم زن گاوبندی: با چراغ موشی پی بی سوادان می گشتم
سالم توکلی ندای هرمزگان *خانم ترکمانی شما از چه خانواده ای بودید، متولد چه سالی هستید و چند سالگی به مدرسه رفتید؟ جد پدرم از مادری از طرف ترکمن صحرا آمده بودند.مادرم با پدر ملک همسرم، پسر عمو دختر عمو بودند.مادرم فاطمه ترکمانی هم با پدرم عمو زاده بودند.البته من پدرم را ندیدم. یکساله بودم که پدرم فوت کرد. ما یک برادر و دو خواهر بودیم. من در اصل متولد 1328 هستم. بعد که برای انگشت نگاری رفتیم لنگه برای اینکه برای معلمی پذیرفته شوم ، شناسنامه ام را دو سال بزرگ تر گرفتند. 7 سالگی مدرسه رفتم.مادرم نه تنها مخالفتی با مدرسه رفتن من نداشت بلکه خیلی مصر بود که می گفت کاش جمعه هم مدرسه می رفتید. *مدرسه اتان چگونه جایی بود؟ کلاس ششم که بودیم محل مدرسه جای کتابخانه امروزی که کنار میدان اصلی شهر واقع است، بود. یک سنگ بزرگی افتاده بود و یه درخت کهور بزرگی هم بود که خارهای بدی داشت. مدرسه شامل دو کلاس بود که راهرویی میانش بود. میز و نیمکت نبود. می گفتند هر کس حلبی برای ...
معلمان در برابر شغل خود مسئولند
دست زد و به این فکر مجال جولان داد که: استقبال مردم شهر خودمان بهتر بود این اندیشه آرام آرام در ذهن قوت می گرفت که اصل عدم عجله و شتاب در قضاوت، خود را چون پیکری استوار و متین ظاهر ساخت و در مسیرمان رفته رفته مردمی که با خبر شده بودند ازدحام کردند و با پاشیدن گلاب و تکان دادن دست و سر دادن شعار احساسات، علاقه و عواطف خود را نثارمان کردند. بیش از همه پیرزنی توجهم را به خود جلب کرد که با منقل و اسپند دود در کنار خیابان ایستاده بود و چون شیر می غرید و ما را به همراهی دعوت می کرد. انتهای پیام/ ...
کتاب اشتباه در ستاره های بخت ما- بخت پریشان – نوشته جان گرین
بهترین دوستانم بودند. سومین دوستم نویسنده ای بود که حتی از وجودم خبر نداشت. تقریبا آدمی خجالتی بودم و کسی نبودم که دست بلند کنم و حرف بزنم. و حالا، فقط این بار تصمیم گرفتم حرف بزنم. دستم را نصفه بالا بردم و پاتریک با شوقی مشهود گفت هؤل! مطمئنم گمان می کرد که یخم دارد آب می شود. داشتم یکی از اعضای آن گروه میشدم. به آگوستاس واترز نگاه کردم و او هم نگاهم کرد. تقریبا میشد درون چشم های واقعا آبی اش را
مهناز افشار| جنجال ویدیوی لو رفته از رقص منشوری + فیلم و عکس
مرتکب می شود و برای آن تلاش می کند. در گفتگوی قبلی ام از نهادها تقاضا کردم که به این موضوع رسیدگی شود برای شفافیت و روشن شدن اذهان عمومی. من با وزارت بهداشت و هلال احمر صحبت کردم و گفتند چنین پرونده ای وجود ندارد و گفتم چرا این موضوع را عنوان نمی کنید و این درخواست من به عنوان مدعی العموم حساب نشده است! مهناز افشار و دخترش لیا مهریه مهناز افشار وی با اشاره به شایعاتی