سایر منابع:
سایر خبرها
و رجایی عفوک.../ دلنوشته های اهالی رسانه در سوگ روح الله رجایی
پانزده شانزده سالگی یقه اسکی می پوشیده و بعد با زخمش کنار آمده. بعد لبخند زد و گفت: آش باید خدنگ باشه، کاسه هرچی بود، بود. گفت جسم یه ماده غلیظه که روح سوارشه. روحت رو خوشگل کن. سلمک: سینش می زد، توک زبانی س و ز را ادا می کرد. مرتضی می گفت تو دیوانه ای به خدا! آدمی که دنده سین و ز اش جا نمی رود که نباید اسم بچه اش را بگذارد حسام الدین و نرگس. حالا شهاب الدین سین و ز ندارد یک چیزی ... و روح ا
شهیده نوجوانی که تا لحظه شهادت حجابش را حفظ کرد
داشت و به همراه مادر، چادر به سر به روضه های اهل بیت (ع) با اشک های زلالش روح خود را صیقل می داد. از سن 9 سالگی به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایی در مدرسه ثریا محله احمد آباد تحصیل نمود آن روزها، بارها به خاطر حجاب، مورد سرزنش همکالسی هایش قرار می گرفت، اما خم بر ابرو نمی آورد. زهرا برخی روزها از شدت طعنه های بچه های مدرسه ناراحت می شد و زمانیکه مادر دلیل ناراحتی هایش را از
رامین رضاییان: اگر پرسپولیس قابل بداند برمی گردم
روش تنگ می شود. وی ادامه داد: هنوز اعتقاد دارم گل عزت اللهی در جام جهانی آفساید نبود و داور به نفع اسپانیا سوت زد. چون از نظر فوتبالی زورم به رونالدو نمی رسید، روحی و روانی اذیتش می کردم؛ او فحش می داد و می گفت چرا به من دست می زنی؟ گفتم دوست دارم دست بزنم! حرف هایی که در بازی به رونالدو زدم، از قبل تمرین کرده بودم! او فزود: جدا شدن از پرسپولیس بی تجربگی بود. افتخار می کنم برای
دردسرهای مستانه (8): آمد اما ...
خواد بیاد به بهانه ی تولد اینجا بمونه، منم حال و حوصله و سر و ریخت درست و حسابی ندارم. چند لحظه بعد اما صدای بسته شدن در حیاط آمد. آمنه با سرعت رفت پشت پنجره که دید منصور وارد حیاط شده، از خوشحالی داد، زد: خانم، خانم، چشمتون روشن. مستانه: چی شده؟ آمنه: آقا آمده، یه دسته گل بزرگ تو دستشه. مستانه با خوشحالی دوید سمت در ورودی، منصور را که دید با حالتی مرکب از
ورود ممنوع!
سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: حالا وقتش بود بترسد. از این سردی رفتار دلش گرفت و به تنهایی پناه برد. داشت دنبال علت آتش در رفتار های خود می گشت که صدای پیامک گوشی هوشیارش کرد. حوصله خواندنش را نداشت. اما یک اعتیاد جذاب، او را واداشت پیام را بخواند. حالا صدای اشک هایش با بغض مردانه مرد در هم تنیده بود. داشت از ترس سکته می کرد. برای یک لحظه تمام حالت های ناگوار مثل یک فیلم جلوی چشم هایش رژه رفتند. تنها یک دیوار میان شان بود، اما دل شان تنگ بود. باورش نمی شد روزی بخواهد از پشت دیوار همسرش را ببیند و با پیامک یا پیام صوتی حالش را جو ...
تروریست ها جگر پسرم را از پیکرش بیرون کشیدند
رفتند چطور سر از سوریه درآوردند؟ سفر حمید چند روز بیشتر طول نکشید. گفت پیش دوستان عراقی می مانم اگر شد یک سفر 40 روزه هستم و بعد می آیم. گفتم توکل بر خدا. چند روزی گذشت و برگشت. موقعی که آمد فکر کردم منصرف شده است. گفتم حمید به سلامتی آمدی، جریان چیست؟ حرف هایی زد که در طی مصاحبه نمی شود بیان کرد. گفت بابا من برگشتم تا به سوریه بروم. گفتم با چه خاطرجمعی چنین حرفی می زنی؟ گفت بابا به من
پدرومادرها زندگی فرزندان شان را بخاطر حرف مردم تباه نکنند:سرگذشت تلخ ازدواج اجباری دختر بینوا
. بابام نه تنها زندگی منو خراب کرد، بلکه داغ پوشیدن لباس عروسم رو به دلم گذاشت. رفتیم مشهد وبرگشتیم. حالا بدون اینکه وسایلی داشته باشیم، نه خونه ای و نه زندگی. وقتی هم که ازدواج کردم، بعد چندماه من باردارشدم وآقام می رفت سرکار تا اینکه یه روزی گوشیش تو خونه جا موند و یه شماره ای زنگ زد. دیدم خانومی بود. گفتم بفرمایید. گفت گوشی فلانی. گفتم بله. گفت شما؟ گفتم من زنشم. گفت نه. اونکه به من گفته من زن ندارم
روایتی متفاوت از قهرمان کوچک بلوچ که ناجی خواهرش شد/ پهلوانان نامی ایران؛ تنها حامیان "حوا" و "آسیه"
دربیاورم و دستش را ببندم، همه می گفتند این کار باعث شده است که خون کمتری از حوا برود و زنده بماند، اما این کار خدا و معجزه او بود. این قهرمان کوچک اضافه می کند: با پای برهنه و جیغ زنان همچنان می دویدیم، تا این که به خانه رسیدیم، اما خوشحال بودم که خواهرم را تنها نگذاشته بودم و تا خانه همراهم بود، اما از آن روز بچه های روستا و مدرسه اذیتش می کنند و او هم گریه و فرار می کند و گاهی می گوید مدرسه
نویسنده مُردن
نگاهش کنم، لبخند زدم و کتاب را بستم. 2 همین طور بی وقفه رویم خاک می ریزند، جوری که دهانم مزه خاک باران خورده اول پاییز می دهد. چندنفری هم دارند با فاصله کمی این اتفاق را نگاه می کنند؛ انگار که یک مسئله عادی و طبیعی است. یاد شب قبل افتادم که از محل کارم به خانه برگشتم، مثل همیشه تنها توی آپارتمان کوچکم شام مختصری خوردم و بعد از اینکه چند بار شبکه های تلویزیون را بالا و پایین کردم
عضو جدید خانواده!
سیدسروش طباطبایی پور: نام گروه ما مافیا است که از حرف های اول اسم هایمان یعنی متین روپایی، احمدپسته، فرزادکرگدن، یاورنردبون و اردلان خان،یعنی خودم ساخته شده است. اول این که بچه های کلاس هشتم بی جا کرده اند که می گویند این گروه، امسال تشکیل شده که مدرسه و معلم هایش رافیتیله پیچ کند؛ اصلاً باید اعتراف کنم که ما عاشق درس و مشق هستیم و حالا گاهی برای تلطیف فضای کلاس، آن هم از نوع مجازی
جدیدترین اس ام اس های تلگرامی خنده دار و باحال
/> . بچه ها نفری یه شارژ پنج تومنی بفرستین پی وی من !!! بعد از چند دقیقه میبینین گوشیه من شارژ شده خیلی عجیبه !!! منم خودم اول باورم نشد . . . پسر خالم زنگ میزنه رادیو: الو سلام رادیو پیام؟؟!! خانمه : بله بفرماید. میگه : من یه کیف پیدا کردم توش 50میلیون پوله. خانمه : افرین بە شما میخواهید از این
دیدار با معلم خصوصی فرزندان شیخ احمد کافی / خانه شیخ، کمیته امداد قبل از انقلاب بود
بود دیگر به خانه شان نرود. چند روز بعد از این ماجرا که من برای هماهنگی برنامه گروه سرود به مهدیه رفته بودم، آقای کافی گفت: "آقای وزیری شما می توانید به بچه های من درس بدهید؟" من آن موقع دیپلم داشتم اما هنوز دانشگاه نرفته بودم. گفتم: بله، می توانم. گفت: "پس، بسم الله. از فردا بیایید خانه ما." برنامه درسی ما شروع شد. در ساعات مشخصی به منزل حاج آقا کافی می رفتم و به 3 پسر و یک دخترشان درس
هر طور صلاح است آقای سردبیر!
به گزارش گروه رسانه های دیگر خبرگزاری آنا ، مهدی عرفاتی مدیر مسئول روزنامه جام جم در صفحه اینستاگرام خود نوشت: بسم الله هر طور صلاح میدانی... تازه داشت خیالم راحت می شد که هستی، که سردبیر دارم، که پشتم به کوه بند است... از این خیال راحت اما حالا یک صندلی خالی برایم مانده و یک پیراهن مشکی! یک شماره تلفنی که هیچ وقت جواب نمی دهد و یک اتاقی که هیچ وقت صدای
دلنوشته احسان علیخانی برای سردبیر روزنامه جام جم
زد که شب ها خوابتون می بره وقتی دسترسی به آب ندارن در سیستان و بلوچستان. خدایا ما از روح ا... جز خیرخواهی و خدمت به مردم چیزی ندیدیم. خودت بغلش کن که آرامش لیاقت روح ا... است.رفقای رسانه حواسمون باشه اسم روح ا... و خدماتش بین این همه خبر تلخ گم نشه. روح ا... دوستت دارم و خداحافظ رفیق این مطلب برایم مفید است بلی 4 نفر این پست را پسندیده اند
روح الله... چه قدر حرف ناگفته با تو دارم
، ماندنی نیست. لعنت به من که هر کس زنگ می زد و حالت را می پرسید می گفتم خوب است؛ دعایش کنید! این یادداشت تمام شد. برگشتم و از بالا کلمه به کلمه خواندم تا ببینم همانی شده که ساعت ها در ذهنم مرور کرده بودم یا نه؟ نشد... روح الله... چه قدر حرف ناگفته برایت دارم... انتهای پیام/
و رجایی عفوک.../ دلنوشته های اهالی رسانه در سوگ روح الله رجایی
که ماسک به صورت ندارد، تذکر را نثارش کند. سردبیر! خانه نو مبارک. پس ماسک خودت کو؟! الان بالای سرمان ایستاده ای و می گویی بچه ها پرونده را خوشگل دربیارید! دیر نشه! حواستان به ساعت باشه!... در این پرونده دلنوشته همکاران جام جم و دوستان او را می خوانید. شوخ، اما متعهد! علی ضیا، مجری و تهیه کننده: روح ا... خیلی شوخ بود و بگو بخند داشت. تعهد کاری اش فوق العاده بالا بود. رفاقت من و
سهم من از عاشقی ؛ تنها با انگشت سبابه
همه رزمندۀ زخمی، فقط من یکی باید این جوری باشم؟ این چه جور مجروح شدنیه که دست و پام سالمه، اما نمی تونم حرکتشون بدم؟ بعد از لحظاتی، به خاطر قهر کردنم، از خدا عذرخواهی می کردم. خودم را به دست مصلحت اندیشی اش می سپردم و می گفتم: خدایا، راضی ام به رضای تو. دوباره، ساعتی بعد، چنان غمگین می شدم که انگار بناست تمام دنیا را روی سرم خراب کنند. هم اتاق هایم را به اتاق عمل می بردند، جراحی
بنده خدا پرکشید
به گزارش افکارنیوز ، هرروز گروه را چک می کردم تا از وضعیت عزیزی که او را ندیده بودم ولی با تعریف و تمجید دوستانش دیگر من هم دوستدار او شده بودم، مطلع شوم؛ اما بالاخره آن خبر تلخ درج شد؛ روح الله رجایی سردبیر روزنامه جام جم آسمانی شد. از روزی که خبر کرونایی شدنش رسانه ای شد تا روزی که راه آسمان را در پیش گرفت یک هفته بیشتر طول نکشید تا خانواده بزرگوار، دوستان و همکارانش را
روز عشق بچه شیعه ها
! بهتون قول میدم تا وقتی هستم هر کاری می تونم بکنم که احساس خوشبختی کنید اما نمی تونم قول بدم که یک عمر کنارتون می مونم. عمر زندگی ما ممکنه چندین سال باشه ممکنم هست که چند ماه یا چند روز باشه... اگر من لایق شهادت باشم! تنها خواهشم هم از شما اینه که تو این مسیر همراه من باشید... می تونید این شرایط رو بپذیرید؟ و من گفته بودم: بله! با صدای علی به خودم آدم: حواست با منه؟ - آره... دارم
حاج کمال آچار فرانسه خیابان شهدا/ پیری که شیدای سیدالشهداست
آوردم و یک چوب وسطش میگذاشتم، با یک لیوانی که از آن آویزان بود و از زائران با آب پذیرایی میکردم، خلاصه از آن روزها بود که به حرم گره خوردیم. کار جهادی هنوز بچه بودم که به منطقه یوسفی نقل مکان کردیم، شاید روزهای اول دوری از حرم کمی برایم سخت بود اما حالا با مسجد فاطمه الزهرا که ده متر با خانه مان فاصله داشت آشنا شده بودم، آن موقع سن و سالی نداشتم اما به کارهایی که الآن اسمشان
اس ام اس های خنده دار جدید
شما نعمت گفته می شود خوشبخت کیست؟ شما که من در حضورتان هستم و حالا بدبخت چیست؟؟ اون گروهی که من توش نیستم حسود کیست؟ کسیکه با این متن مخالفتی داشته باشه اسم پروفایل خارجیا: Jimmy butler Tonny curney Stefan curry حالا اسم پروفایل ایرانیا: شارژ ندی ادد نمی کنم
خداحافظ رفیق
هنوز به سبک زندگی در تهران خو نگرفته بودم و بیشتر گوشه گیر و خجالتی بودم که روح الله روزی در راهروی طبقه دوم دانشکده با آن چهره خندان پیش من آمد و بی مقدمه با ته لهجه شیرین مشهدی گفت: من روح الله رجاییم من هم خود را معرفی و درباره اینکه اهل کجا و چه رشته ای قبول شدم با هم حرف زدیم. انرژی مثبتی که با نگاه ها و کلامش در همان روزهای اول دانشگاه به من داد باعث شد بعد از مدتی کوتاه یک گروه دوستانه
ماجرای دختر مسیحی که از عشق ارادت به امام رضا (علیه السلام) مسلمان شد
، سرش را از تنش جدا کرد و سرش را روی نیزه بردند. او از بی توجهی برخی مداحان به آگاهی بخشی برای قشر جوان گلایه می کند و می گوید: من همیشه فکر می کردم این ها همه یک سری خرافات بیشتر نیست اما این واقعه را که متوجه شدم دلم لرزید به امام حسین(ع) گفتم می خواهم به کربلا بیایم تا تو را بشناسم. مطمئن بودم اگر من بچه ای داشتم که با او اینگونه برخورد می کردند در جا سکته می کردم و می مردم، به امام
ماجرای عملیات سخت بچه های همدان به فرماندهی حاج قاسم سلیمانی در کوشک
به گزارش نافع ، ستون لشکر بودند؛ دو خورشید در یک آسمان و دو روح در یک بدن. روزهای سخت جنگ، فرصت آشنایی شان بود و "رمضان" میعادگاه عاشقی.علیرضا چند سالی بزرگ تر بود، اما حبیب الله در هوش و قدرت مدیریت چیزی از او کم نداشت. یکی فرمانده بود و دیگری جانشین. هم محلی بودند؛ بچه شهر عاشورایی "مّریانّج"؛ زادگاه شیرمردان و قهرمانان لشکر انصار. شهری کوچک با دل هایی بزرگ و مردمانی با سخاوت مثال
همیشه برای تیم ملی جنگیدم
شود؟ ما الان سه هفته است تمرینات را شروع کردیم. سه هفته کامل تیم و بچه ها با هم جمع شدیم و تمرینات شروع شده است. برنامه مان این بود سه هفته تمرین کنیم (که این کار انجام شده) در حال حاضر 2 هفته (آف) هستیم بعداز این دو هفته 6 هفته وقت داریم تا فصل جدید را دوباره شروع کنیم. خود شما دلتان برای فوتبال تنگ نشده است؟ بله (رضا یک آهی می کشد) خب معلومه دلم خیلی برای فوتبال تنگ شده است. عینه
محسن باباصفری: دو روز در فرودگاه معطل شدم و آخر به اصفهان برگشتم!
بازیکنان محبوب رومانی هستید و با اسم بابا تشویق تان می کنند. بله خدا را شکر بچه های ایرانی در لیگ رومانی از محبوبیت زیادی برخوردارند. زمانی هم که در استوا بخارست بودم تماشاچی ها دوستم داشتند. هر فردی هم اینجا یک اسم مستعار دارد و به جای باباصفری به من بابا می گویند. خیلی خوشحالم که اینجا محبوبیت به دست آورده ام. جالب است بگویم بابا در رومانی به معنی پدربزرگ است و من پدربزرگ همه تماشاچی ها
سروده هایی برای شهادت امام جواد (ع)|نفَسَت سرد و إرباً إربا شد، یا علی اکبرِ امام رضا(ع)
ببین از مشهد آمدند تمام کبوتران آه از تنی که زیر شررهای آفتاب پوشیده بود پیکرش از نیزه و سنان مرضیه عاطفی: اشک می ریزم و رسیده بلا از غمت حال ِ روضه شد برپا جعده ثانی آمد و آخر- فتنه لاجرعه ریخت زهرش را گُر گرفتی و گوشه حجره دومین مجتبی شدی به خدا آهِ تو بین هلهله گم شد اثرِ زهر در تو شد پیدا
روایت غم انگیز همسر شهید رضایی نژاد از لحظه ترور این دانشمند هسته ای
شب آورده بودنش بیمارستان با آن سر و شکل ژولیده روی تخت روبروی من نشست لبخند زد و پرسید: مامان خوبی؟ گفتم خوبم زندگی مامان. خیالش از من که راحت شد پرسید بابا کجاست؟ آتش گرفتم باورم نمی شد نمی داند چه اتفاقی افتاده. می گفتم آرمیتا که دید... طول کشید که این اتفاق را درک کند و با آن کنار بیاید. هنوز هم گاهی در مورد آن روز با هم حرف می زنیم. هیچ وقت، اما به آرمیتا نگفته