چهارشنبه ۲۷ خردادساعت ۲۱:۵۱Jun 2026 17
جستجوی پیشرفته
همشهری ۱۳۹۹/۰۵/۳۰ - ۱۲:۰۵

شهر دیگر

الهه صابر: داشتند برای سفر آماده می شدند. کالاها را توی کشتی جا دادند و بین امواج آرام دریا حرکت کردند. در این حال بازرگان رو به غلامش گفت: بعد از این سفر، دیگر نمی خواهد کارگر من باشی. من به تو مال و سرمایه ی کافی خواهم داد که مابقی عمرت را آسوده زندگی کنی. تو سال ها به من خدمت کرده ای، حالا دیگر زمان استراحت توست. باید به خودت برسی و کمی هم تفریح کنی. غلام که حسابی خوشحال شده بود تصمیم گرفت سفر آخر را هم با جان و دل برای بازرگان کار کند. اما نمی دانست چه اتفاقاتی قرار است برایشان رخ بدهد ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)