سایر خبرها
سرایداری که معلم شد
ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه شدم اداره آموزش و پرورش کمبود متصدی کامپیوتر دارد برای همین خودم را با انجام کاری در این زمینه نشان دادم و توانستم نظر رئیس اداره را جلب کنم و کمی بعد مرا با حفظ سمت به عنوان متصدی کامپیوتر به عنبرآباد فرستاند من هم
بازداشت آشپزباشی به اتهام قتل همسر
گذاشته بود که روز حادثه همسرم آن را برداشته بود. چرا با زنی ازدواج کردی که 12 سال از شما بزرگ تر بود، او قبل از شما هم با فرد دیگری ازدواج کرده بود؟ من الان شغلم آشپزی است، اما سال 91 در اسلامشهر شاگرد نمایشگاه ماشین بودم و فرزانه هر روز از جلوی نمایشگاه عبور می کرد که عاشق او شدم و پیشنهاد ازدواج دادم. 10 روز از آشنایی ما گذشته بود که به دفتر ازدواج رفتیم و با هم ازدواج کردیم. من می دانستم که او از من بزرگ تر است، اما خبر نداشتم که قبلاً ازدواج کرده، ولی، چون عاشق او بودم این موضوع برای من خیلی مهم نبود. ...
دختر 17 ساله: پسر فروشنده مرا به خانه مجردی برد و ....
دلهره و نگرانی روزگار می گذراندم. تا این که یک سال بعد از این ماجرا، دوباره جوانی مهربان و مودب به خواستگاری ام آمد اما باز هم فرشید متوجه ماجرا شد و زمانی که فهمید قصد ازدواج با او را دارم این بار تقاضای پول بیشتری کرد. من هم برای آن که خانواده ام پی به آن رابطه غیراخلاقی نبرند، با هیچ کس نمی توانستم مشورت کنم. خلاصه پس از آن که مدتی را با خودم درگیر بودم، بالاخره موضوع را با خواستگارم در میان گذاشتم و با راهنمایی او به کلانتری آمدم تا ... https://www.savalankhabar.ir/216006
جزئیات آتش زدن زن جوان توسط شوهرش / مقتول پیش از مرگ قاتل را لو داد
حادثه 24 - شوهرم روی من تینر ریخت و مرا به آتش کشید . این آخرین جمله ای بود که زن جوان پیش از مرگ به زبان آورد. سرنخی که باعث شد شوهرش به اتهام قتل او بازداشت شود اما این مرد مدعی است که بی گناه است و نقشی در مرگ همسرش نداشته است. ساعت 12ظهر یکشنبه 30آذر ماه به قاضی ساسان غلامی، بازپرس جنایی تهران گزارش مرگ زنی جوان اعلام شد. این زن از یک هفته قبل تر به دلیل سوختگی در بیمارستان بستری
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
/> سمانه عنوان می کند: بعد از عروسی طبقه پایین مادر شوهرم زندگی می کردیم؛ من 14 ساله بودم و او 21 سال! خانواده اش احساس می کردند ما هنوز بچه ایم و اختیار زندگی ام را به دست گرفته بودند، همسرم برای هر کاری با خانواده و خواهرانش مشورت می کرد، در واقع شوهرم مطیع خواهرش بود و همه موارد را به خواهرشوهرم اطلاع می داد. سمانه یادآور می شود: با اینکه تازه ازدواج کرده بودیم او نمی توانست از دوست
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
اش برایمان بگوید: • از پدر و مادر و خانواده ات بگو: پدرم مدیر بازنشسته یکی از کارخانجات بزرگ تبریز است و مادرم، استاد دانشگاه بود که بازنشسته شده و الان در یکی از موسسات آموزشی به تدریس مشغول است. یک برادر کوچکتر از خودم هم دارم. وضع مالی خوبی داشتیم. • از همسرت بگو: همسرم واقعاً انسان شریف و مهربانی است. او یک مدت در مدارس غیرانتفاعی تدریس می کرد. اما
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
ندارد و شامل زن و مرد و پیر و جوان می شود. مثلاً چندین زوج و حتی چند نسل ازیک خانواده در این گروه عضو هستند و هر روز با شرکت در برنامه های گروه همراه هم رکاب می زنند. حسین بهمنی کیا 65 ساله از ساکنان تهرانپارس که در دوران بازنشستگی به دوچرخه سواری رو آورده و حالا 5 سال است که به همراه همسر، دختر، پسر و نوه اش رکاب می زند، می گوید: خودم در همین پارک پلیس با گروه آشنا شدم و بعد از مدتی
خاطرات دمشق/ مادر مصطفی کنار کارکنان دفتر رهبری پناه گرفت
مادر مصطفی از صدایش شادی چکید : من می خوام مصطفی رو زن بدم، منتظر اجازه شما و رضایت خواهرتون هستیم! بیش از یک سال در یک خانه از داریا تا دمشق با مصطفی بودم، بارها طعم احساسش را چشیده و یک سحر در حرم حرف عشقش را از زبان خودش شنیده بودم و باز امشب دست و پای دلم می لرزید. دلم می خواست از زبان خودش حرفی بگوید و او همه احساسش در نگاهش بود که امشب دلم را بیش از همیشه زیر و رو می
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
اش به کارشناس اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد گفت: 18 سال بیشتر نداشتم که با رجب ازدواج کردم. او مردی مهربان و زحمت کش بود که برای رفاه و آسایش خانواده اش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. زندگی من و او با به دنیا آمدن دو فرزند دختر و پسر صفای دیگری یافت به طوری که سفره خوشبختی در منزلم گشوده شده بود، اما این روز های شیرین خیلی زود به پایان رسید چرا که همسرم در جوانی دچار سکته قلبی شد و مرا با فرزندانم
قصاص نامادری برای قتل شوهر
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان ، رسیدگی به این پرونده از سال 97 با گزارش مرگ مردی به نام اکبر در خانه آغاز شد. مأموران بلافاصله به محل مراجعه کردند و همسر و دختر وی که در خانه بودند مدعی شدند او خودکشی کرده است. اما بررسی ها و تحقیقات پلیس مشخص کرد که اکبر به قتل رسیده و موضوع خودکشی فقط برای انحراف مسیر تحقیق مطرح شده است. پس از آن همسر او بازداشت شد و در بازجویی ها به قتل شوهرش
مجازات اعدام برای 2 دوست تبهکار
چند سالی است که با هم دوست هستیم. متهم گفت: سعید به من گفته بود برایش یک دختر ببرم. او آدم خلافکاری است و اگر کاری را که گفته بود انجام نمی دادم به من آسیب می رساند. به همین خاطر وقتی گفت لیلا را برایش ببرم چاره ای جز اطاعت نداشتم. سیامک درباره اینکه چرا خودش نیز به دختر جوان تجاوز کرد گفت: من نمی خواستم این کار را بکنم. سعید با شمشیر به سراغم آمد و گفت نمی خواهد اگر گرفتار شد
فرشتگان رحمت
ی گوید چند ماه گذشته برایم مثل 10سال گذشت، باور کنید گاهی متوجه گذر زمان هم نمی شدم. فشردگی کار آنقدر بالا بود که تمام رمق و توان ما را گرفته، هم خودم درگیر کار بودم و هم همسرم. بچه ها را خانه مادرم برده بودیم و هر ماه چند روزی بیشتر فرصت دیدن آنها را نداشتم. اکنون نیز اگرچه کمی شرایط بهتر شده، اما حجم کار بالاست و به علت نیروی کم، فوت و ابتلای همکاران به کرونا، م
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیم/ زنان در ایران امروز فرصت رشد فراوانی ...
خانواده اش به ایران بازگردند، حتی نوه هایش. چرا این اتفاق نیفتاد؟ ایشان همواره می گفت من از کارم که عشقم بود فاصله گرفتم تا فرزندانم درس بخوانند و به ایران بازگردند. اتفاقا مدارک مرا گرفته بود که کارهای مرا در اینجا درست کند تا من در اینجا زندگی کنم و من تصمیم داشتم دو سال پیش به ایران بیایم چون در مهرماه سال گذشته بازنشسته شدم و واقعا تصمیم داشتم به ایران بیایم. *پدرتان چرا بازگشت
بروز کرونا فداکاری پرستاران را نمایان کرد/ پرستاری؛ شغلی که بدون عشق به سرانجام نمی رسد
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ لیلا حسینی در گفتگو با خبرنگار یزدرسا گفت: زمانی که رشته پرستاری را انتخاب می کردم خیلی شناخت خوبی از این رشته نداشتم و چون به رتبه ام نزدیک بود آن را انتخاب کردم. پدر و مادرم اولین مشوق های من در رشته پرستاری بودند و با حمایت آنها به این رشته علاقمند شدم و بعد از ازدواج با حمایت های همسرم و دعای پدر و مادرم توانستم در این شغل انجام وظیفه نمایم و همیشه قدر دان
نقشه شوم پدر شوهر برای عروس!
فرزندانم تنها گذاشت. مرگ همسرم سرآغاز بدبختی های من شد و زندگی ام در تنگناهای وحشتناکی قرار گرفت، به گونه ای که برای حفظ فرزندانم و این که آن ها را زیر بال و پر خودم بگیرم، به دست و پای پدرشوهرم افتادم و اشک ریزان التماس کردم تا اجازه دهد فرزندانم را خودم بزرگ کنم و سرپرستی آن ها را به عهده بگیرم. پدرشوهرم که بعد از مرگ رجب تصمیم داشت حضانت نوه هایش را از من بگیرد، با این شرط از خواسته
زن متهم به شوهرکشی به اعدام محکوم شد
کردند اما دختر بزرگ مقتول که از همسر اول او بود، درخواست قصاص کرد. سپس متهم ردیف اول در جایگاه حاضر شد. او گفت: شوهرم از همسر اولش جدا شده بود که به خواستگاری من آمد. او 18 سال از من بزرگ تر بود، اما به دلیل اینکه من شرایط خوبی نداشتم، قبول کردم با او ازدواج کنم. ما در سال هایی که با هم زندگی کردیم صاحب دو دختر شدیم. در زمان حادثه دختر کوچکم که حالا 10 ساله است، هشت سال بیشتر
جانباز هفتاد درصد آب بر به خیل هم رزمان شهیدش پیوست
خانواده پرورش یافت و پا به عرصه اجتماع نهاد. منصور از خاطرات کودکی خود این گونه یاد می کند: دوران کودکی را در محلهٔ ابو حامد سپری کردم. تحصیلات ابتدائی را در مدرسه جودت شروع کردم و تا سال سوم ابتدائی در این مدرسه مشغول به تحصیل بودم. به علت جابجایی خانواده به محله دیگر، تحصیل را در مدرسه منوچهری سابق ادامه دادم. پایان دوره ابتدائی بودم که انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید. با پیروزی
مزار سردار سلیمانی در شب یلدا +عکس
یک تیبا هم همراهشان بود که آن ها هم بالا نیامدند. البته راننده هم پایین منتظر ماند و حاج قاسم تنها وارد منزل شد. به قدری صمیمی که گویی سال ها با هم رفت و آمد نزدیک داشته ایم. یک ساعتی دیدارشان طول کشید و با تک تک پسر ها و داماد ها دست دادند. همسرم پرسید چرا با خانواده تشریف نیاوردید؟ و از سردار خواهش کرد یک بار با آن ها بیاید. حاج قاسم گفت راستش همسر من خیلی جایی نمی رود، اما یک دختر
فرح، شریک جرم شاهی که گریخت / از نحوه آشنایی با محمدرضا تا ماجرای ربایش توسط مارکسیست ها و خروج از کشور
را، چون عروسکی در دربار پهلوی دانست. در این میان، فقط فرح بود که تا حدی شمایل یک بانوی سلطنتی را داشت. از این جهت بررسی زندگی و اقداماتش شاید ما را به شناخت رژیم پهلوی رهنمون سازد. در این گزارش مروری داریم بر برخی از جنبه های زندگی فرح، آخرین ملکه ایران. خانواده فرح دیبا تنها فرزند فریده قطبی و سهراب دیبا بود. فریده قطبی مادر فرح دیبا اهل لاهیجان در گیلان بود و از
سرنوشت سیاه زنی که عضو باند سرقت بود!
. چند خواهر و برادر داری؟ یک خواهر ناتنی کوچک تر از خودم و یک خواهر تنی دو قلو دارم بیشتر از 15 سال است که خواهر دو قلویم را ندیدم فقط می دانم ازدواج کرده است و او هم دو فرزند دو قلو دارد! پدر و مادرت در قید حیات هستند؟ خیر از مادرم که چیزی به خاطر ندارم پدرم می گفت وقتی نوزاد شیرخواره ای بودم توسط یکی از بستگانش به قتل رسیده است! پدرم را نیز 9 سال قبل از دست دادم او بر اثر شدت
مجازات اعدام برای 2 دوست تبهکار
سالی است که با هم دوست هستیم. متهم گفت: سعید به من گفته بود برایش یک دختر ببرم. او آدم خلافکاری است و اگر کاری را که گفته بود انجام نمی دادم به من آسیب می رساند. به همین خاطر وقتی گفت لیلا را برایش ببرم چاره ای جز اطاعت نداشتم. سیامک درباره اینکه چرا خودش نیز به دختر جوان تجاوز کرد گفت: من نمی خواستم این کار را بکنم. سعید با شمشیر به سراغم آمد و گفت نمی خواهد اگر گرفتار شد تنها
مملکت ما با همین یکی یه دونه ها سرفراز می ماند
قاضی پور بگویید. یحیی متولد ششمین روز از فروردین سال 40 روستای طزره است. یحیی تنها پسر خانواده بود و نورچشمی پدر و مادر و دو خواهرش. ایشان دوران ابتدایی را در روستای طزره درس خواند و بعد از آن شرایط زندگی او برای ادامه تحصیل فراهم نبود. به دنبال کار و معاش رفت. بعد از چند سال کار های گوناگون، سرانجام به استخدام شرکت ذوب آهن البرزشرقی درآمد و مدتی بعد ما با هم ازدواج کردیم. یحیی مهربان و
مردِ ایده ئال از نگاهِ دخترانِ دمِ بخت ایرانیِ 55 سال پیش
. گذشت، صفا و یک رنگی از جمله مسائلی است که بیش از سایر مسائل مورد توجه من است. مرد مورد نظر من باید سنش از سی سال به بالا باشد، و در عین حال تحصیلات خوبی نیز داشته باشد. حق مسکن و طلاق را نیز به عهده مرد وامی گذارم، زیرا به نظر من طلاق معنی و مفهومی ندارد و در مورد مسکن نیز حاضرم هرجا که او بخواهد زندگی کنم و، چون خودم با گذشت و مهربان هستم میل دارم شریک زندگی ام نیز همین طور باشد. از عروسی تشریفاتی
خیل پرستاران مشتاق، اعزام به سوریه را دشوار کرده بود/ دفاع همان دفاع اما سنگرها عوض شده است
و نگاه ویژه حضرت زینب بتوانم در سوریه خدمت رسانی کنم. برای حضور در سوریه آیا مخالفتی از سوی پدر و مادر، همسر و فرزندانتان صورت نگرفت؟ خیر، زیرا برای اعزام هر فرد به مناطق جنگی چه به عنوان رزمنده و چه به عنوان کادر درمان و غیره ابتدا فرد باید خودش را راضی کند که الآن در این جبهه به حضور من نیاز دارند و مرحله بعد از آن خانواده است. زمانی که با خانواده برای حضور در مناطق جنگ زده
پیشه اش پرستاری بود چه در خانه چه در بیمارستان/ با وجود دو فرزند اتیسم از خدمت به کرونایی ها دست نکشید
روزهایی هم می شد زیر تخت قایم می کردم چون کسی نبود موظبشان باشد، البته گاهی مادرم هم جورم را می کشید. اوایل در تنظیم خانواده کار می کردم همسرم هم کارمند بهزیستی بود و نامه رسان، مرتب برای او تشویق نامه می فرستادند چون اخلاق و رفتارش را دوست داشتند، مرد بسیار مومن و متدین بود و بچه هایش هم مثل خودش بودند. سه دختر دارم و آقا رضا تنها پسرم است. در بخش های ریوی و سال های زیادی با
امسال شب یلدا چطور بزرگترهای فامیل را فراموش نکنیم؟
خوانی و حافظ خوانی می کنند که خدا می داند. هر سال 8 خانواده از فامیل مهمان ما می شدند. امسال هم سفره ساده ما جمع نمی شود. همسرم و عروسم شیرینی خانگی پخته اند با رعایت اصول بهداشتی به علاوه یک برگه فال حافظ و این نخودچی کشمش ها که قرار است به لطف پسرم به دست مهمان های همیشگی برسد. صالحی، دبیر بازنشسته می گوید: شام ما عدس پلو بود. میوه هم فقط هندوانه و انار. اجازه نمی دادیم سفره پر تجمل شود