سایر منابع:
سایر خبرها
بی عفت شدن دختر جوان در پارتی شیطانی
به گزارش کرج رسا به نقل از خراسان، دختر 24 ساله ای که با تلاش کادر درمانی بیمارستان امام رضا (ع) مشهد از مرگ حتمی نجات یافته بود، در حالی که دادخواست شکایت از دو برادر را در دست داشت، درباره ماجرایی که او را تا سر حد مرگ کشاند به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: بعد از آن که تحصیلاتم در مقطع دبیرستان به پایان رسید دیگر ادامه تحصیل ندادم و به امور خانه داری پرداختم ولی مدتی
صوت قرآن خواندنش را به یادگار گذاشت و به سوی شهادت رفت
ما نمی دانستیم همسرم شهید شده یا اسیر و کسی هم چیزی نمی دانست. پدر همسرم بسیار پیگیر شد، اما خبری نبود. سال های چشم انتظاری برای من و پنج فرزندم سخت گذشت. هر بار که صدای در را می شنیدیم من و بچه ها به طرف در می دویدیم که شاید همسرم باشد یا کسی که خبری از او برایمان آورده باشد. بعضی از روز ها که رزمنده ها از جبهه می آمدند می رفتیم جلوی اتوبوس تا شاید خبری از همسرم بگیریم. روز هایی که تا رسیدن خبر شهادت بر ما خیلی سخت گذشت
برای مستندسازی باید زندگی را بیاموزیم
می شوند و فرزندشان خیلی آمریکایی از آب درمی آید طوری که والدین، فرزندشان را نمی شناسند و انگار کاملا از فرهنگ دیگری است. این داستان کتاب است اما من می خواستم فیلم ام را درباره والدین بسازم و بعد در مورد خود فرزند. چون من از همان جامعه آمده ام و برای سه نسل از یک خانواده در نیویورک بوده ام، و 25 سال با خانواده همسرم زندگی کردم. همه ما اینجا در این خانه با هم زندگی کرده ایم. ما زندگی فوق العاده ای
سرایداری که معلم شد
ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه شدم اداره آموزش و پرورش کمبود متصدی کامپیوتر دارد برای همین خودم را با انجام کاری در این زمینه نشان دادم و توانستم نظر رئیس اداره را جلب کنم و کمی بعد مرا با حفظ سمت به عنوان متصدی کامپیوتر به عنبرآباد فرستاند من هم
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
/> سمانه عنوان می کند: بعد از عروسی طبقه پایین مادر شوهرم زندگی می کردیم؛ من 14 ساله بودم و او 21 سال! خانواده اش احساس می کردند ما هنوز بچه ایم و اختیار زندگی ام را به دست گرفته بودند، همسرم برای هر کاری با خانواده و خواهرانش مشورت می کرد، در واقع شوهرم مطیع خواهرش بود و همه موارد را به خواهرشوهرم اطلاع می داد. سمانه یادآور می شود: با اینکه تازه ازدواج کرده بودیم او نمی توانست از دوست
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
ندارد و شامل زن و مرد و پیر و جوان می شود. مثلاً چندین زوج و حتی چند نسل ازیک خانواده در این گروه عضو هستند و هر روز با شرکت در برنامه های گروه همراه هم رکاب می زنند. حسین بهمنی کیا 65 ساله از ساکنان تهرانپارس که در دوران بازنشستگی به دوچرخه سواری رو آورده و حالا 5 سال است که به همراه همسر، دختر، پسر و نوه اش رکاب می زند، می گوید: خودم در همین پارک پلیس با گروه آشنا شدم و بعد از مدتی
مسئولان به شرایط نابه سامان کارگری در سردخانه های ارومیه توجهی ندارند
جان خریده و اعتراضی نداشته باشم. مریم زن دیگری است که در یکی دیگر از سردخانه های ارومیه مشغول به کار است وی با اشاره به اینکه همراه دو فرزند 11 و 14 ساله خود در سردخانه مجبور به اشتغال است تصریح کرد: من در جوانی همسر خود را از دست داده و بنابراین مجبور به کار با فرزندانم هستم و به توجه به اینکه کمیته امداد یک زمین 50 متری در یکی از روستاهای ارومیه به خانواده ما واگذار کرده، باید به همراه
رایحه خوش خدمت در روستا/ ماجرای رجعت و هجرت طلبه جوان همدانی به روستا برای خدمت به مردم
: همان طور که گفتم با تشویق خانواده وارد حوزه علمیه شدم بعدازآن و پس از ازدواج با همسرم نیز وقتی موضوع حضور در روستا را با وی در میان گذاشتم و از مشکلات کار تبلیغ سخن گفتم ایشان چون تحصیل کرده بودند درک خوبی داشتند و مرا به انجام این کار تشویق کردند. اگر تبلیغ با سختی نباشد نمی توان به آن عنوان جهادگری داد وی مطرح کرد: کار تبلیغ سختی های خاص خود را دارد و همچنان که پزشکی بیمار
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
اش به کارشناس اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد گفت: 18 سال بیشتر نداشتم که با رجب ازدواج کردم. او مردی مهربان و زحمت کش بود که برای رفاه و آسایش خانواده اش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. زندگی من و او با به دنیا آمدن دو فرزند دختر و پسر صفای دیگری یافت به طوری که سفره خوشبختی در منزلم گشوده شده بود، اما این روز های شیرین خیلی زود به پایان رسید چرا که همسرم در جوانی دچار سکته قلبی شد و مرا با فرزندانم
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
ته اش برایمان بگوید: • از پدر و مادر و خانواده ات بگو: پدرم مدیر بازنشسته یکی از کارخانجات بزرگ تبریز است و مادرم، استاد دانشگاه بود که بازنشسته شده و الان در یکی از موسسات آموزشی به تدریس مشغول است. یک برادر کوچکتر از خودم هم دارم. وضع مالی خوبی داشتیم. • از همسرت بگو: همسرم واقعاً انسان شریف و مهربانی است. او یک مدت در مدارس غیرانتفاعی تدریس می کرد
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیم/ زنان در ایران امروز فرصت رشد فراوانی ...
خانواده اش به ایران بازگردند، حتی نوه هایش. چرا این اتفاق نیفتاد؟ ایشان همواره می گفت من از کارم که عشقم بود فاصله گرفتم تا فرزندانم درس بخوانند و به ایران بازگردند. اتفاقا مدارک مرا گرفته بود که کارهای مرا در اینجا درست کند تا من در اینجا زندگی کنم و من تصمیم داشتم دو سال پیش به ایران بیایم چون در مهرماه سال گذشته بازنشسته شدم و واقعا تصمیم داشتم به ایران بیایم. *پدرتان چرا بازگشت
بانوی همدانی جاده پیما/از کودکی با رویای رانندگی قد کشیدم
کسی جای شکر دارد من هم همیشه شکر گزار بوده ام سختی ها تمام شده است و زندگی آرامی دارم بعد از سختی های کار و زندگی و همچنین از دست دادن پدرم حالا دارای یک خانواده و چهار فرزند سالم و صالح هستم و در شغلی مشغول هستم که با تمام وجود دوستش دارم. عصر همدان: چه شد که فکر راننده بودن به ذهن شما خطور کرد؟ خانم راننده: از کودکی با این رویا قد کشیدم. متاسفانه زمانی که دختر بچه ای 2 ساله
نقشه ناخوشایند پدرشوهر برای عروس دومش
بیشتر نداشتم که با رجب ازدواج کردم. او مردی مهربان و زحمت کش بود که برای رفاه و آسایش خانواده اش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد . زندگی من و او با به دنیا آمدن دو فرزند دختر و پسر صفای دیگری یافت به طوری که سفره خوشبختی در منزلم گشوده شده بود اما این روزهای شیرین خیلی زود به پایان رسید چرا که همسرم در جوانی دچار سکته قلبی شد و مرا با فرزندانم تنها گذاشت. مرگ همسرم سرآغاز بدبختی های من شد و زندگی ام
جانباز هفتاد درصد آب بر به خیل هم رزمان شهیدش پیوست
صورت خودروئی تشییع گردد تا در کنار یاران دیرینه اش آرام گیرد. زندگی نامه این شهید جانباز سرافراز از زبان خودش: در سال 1348 هجری شمسی در خیابان ابو حامد شهر کرمان، در خانواده آب بر فرزندی چشم به جهان گشود که تولدش بارقهٔ امید بود. نامش را منصور نهادند. پدر و مادرش اهل ایمان بودند و باکار و زحمت زندگی را اداره می کردند. محور زندگی شان امید به خدا بود. منصور در دامان پرمهر و محبت
زن متهم به شوهرکشی به قصاص محکوم شد
از همسر اول او بود، درخواست قصاص کرد. سپس متهم ردیف اول در جایگاه حاضر شد. او گفت: شوهرم از همسر اولش جدا شده بود که به خواستگاری من آمد. او 18 سال از من بزرگ تر بود، اما به دلیل اینکه من شرایط خوبی نداشتم، قبول کردم با او ازدواج کنم. ما در سال هایی که با هم زندگی کردیم صاحب دو دختر شدیم. در زمان حادثه دختر کوچکم که حالا 10 ساله است، هشت سال بیشتر نداشت و دختر بزرگم هم 14
بانوی کارآفرین احیاگر آداب و سنن بزرگان/ پرداخت ناچیز تسهیلات به واحد اقامتی خسارت دیده از کرونا
دختر از سال 1397 اقدام به راه اندازی اقامتگاه بوم گردی ننه بی بی کرده و در این راستا توانسته 20 نفر را اشتغالزایی کند. وی در هفتمین دور انتخاب زنان کارآفرین برتر در سامانه انتخاب برترین کارآفرینان زن ایران بر روی سایت معاونت ریاست جمهوری در امور زنان و خانواده جزء سه برگزیده بانو بخش کارآفرینان روستایی در استان گلستان و 10 نفر برگزیده کشوری است. این بار خبرگزاری فارس پای صحبت های
مزار سردار سلیمانی در شب یلدا +عکس
مختلف رفته، اما تا به حال به خانه هیچ یک از شهدای استان البرز نیامده است. از او خواستم پیام مرا به حاج قاسم برساند. مدتی گذشت تا اینکه 8 فروردین سال 98 مردی با خانه ما تماس گرفت و گفت قرار است فردا سردار سلیمانی به منزل شما بیایند. باورم نمی شد و بسیار هیجان زده و خوشحال بودم. به فرزندانم و عروس ها و داماد ها زنگ زدم و گفتم فردا چنین مهمانی داریم هر کدام دوست دارید بیایید او را ببینید
مملکت ما با همین یکی یه دونه ها سرفراز می ماند
قاضی پور بگویید. یحیی متولد ششمین روز از فروردین سال 40 روستای طزره است. یحیی تنها پسر خانواده بود و نورچشمی پدر و مادر و دو خواهرش. ایشان دوران ابتدایی را در روستای طزره درس خواند و بعد از آن شرایط زندگی او برای ادامه تحصیل فراهم نبود. به دنبال کار و معاش رفت. بعد از چند سال کار های گوناگون، سرانجام به استخدام شرکت ذوب آهن البرزشرقی درآمد و مدتی بعد ما با هم ازدواج کردیم. یحیی مهربان و
پرستاری که عشق به کار را معنی می کند/روز بدون ماسک آرزوی پرستاران
مهر ، گروه استان ها- آناهیتا رحیمی ؛ آرزو می کند روزی بدون ماسک از راه برسد تا بار دیگر لبخند همکاران و خانواده خود را ببیند؛ این تنها آرزوی سرپرستار بخش کرونایی در بیمارستان سینای تبریز است که بعد از گذشت 22 سال سابقه کار، با آمدن میهمان ناخوانده ای به نام ویروس کرونا بیشتر از روزهای گذشته از بیماران خود مراقبت می کند. سرپرستاری که برای دومین بار به ویروس کرونا مبتلا شده و حتی پرستار
همسران جانبازان اسطوره گمنام مقاومت
در خدمت این فرد باشم و وظیفه خود را در حد اعلا انجام دهم و حاصل عشقمان پنج دختر است که 2 فرزندمان ازدواج کردند و سه دخترم در حال تحصیل هستند. وی با اشاره به اینکه همسر وی 56 ساله است و در حدود 14 سال است که مریض بوده و در بستر بیماری قرار دارد عنوان کرد: بارها همسرم در بیمارستان بستری بوده و دوران سخت بیماری خود را گذرانده اما یک لحظه هم همسرم را تنها نگذاشته ام و همیشه در کنارش بودم
گفت وگوی خواندنی تسنیم با خانواده شهید مدافع سلامت در دزفول / پرستاری که عاشقانه برای خدمت به مردم از ...
؛ ماحصل این ازدواج دو فرزند است که از ایشان برای من یادگار مانده که فرزند ارشدمان مینا و فرزند کوچک مان حسین است. شهیده کیوان که از نسل شهدای انقلاب است، همسر این شهیدمدافع سلامت از فعالیت او در دوران هشت سال دفاع مقدس،گفت: دوستان و آشنایان برایم نقل می کردند که همسرم در پشت جبهه بسیار به مردم خدمت رسانی کرده اند از شست و شوی لباس رزمندگان گرفته تا خدمات رسانی در مراکز بهداشتی؛ پرستاری
پیشه اش پرستاری بود چه در خانه چه در بیمارستان/ با وجود دو فرزند اتیسم از خدمت به کرونایی ها دست نکشید
هم با روی باز پذیرفت و قرار این مصاحبه را هم گذاشتیم. با علی فردوسی پور تصویربردار خبرگزاری، آماده می شویم برای صحبت با خانواده ای که ویروس کرونا به یکباره عزیزشان را گرفت، کار راحتی نیست گفتن از کسی که می توانست بماند و سایه اش سالهای سال بالای سر خانواده اش باشد، اما پر کشید و قصه زندگی اش برایمان باقی ماند. مادر شهید، فاطمه موسوی ارفع بعد از ورود به خانه مادر
بارها برای بیماران فوت شده از محل کار تا منزل گریه کرده ام
بیمارستان قرار نگیری نمی فهمی کرونا با تو چه کار می کند. خاطره ای از این روزهای کرونایی دارید؟ تک تک بیمارهایی که وارد بیمارستان می شوند برای ما خاطره هستند. خاطره ای که در ذهن دارم و واقعا برایم هنوز دردناک است اینکه پدر و مادر دختر جوان 22 ساله به کرونا مبتلا شدند و او آنها را در خانه درمان کرده بود اما خودش مبتلا شد و در بیمارستان فوت کرد و یا مادری که خیلی برایش زحمت کشیدیم و
امسال شب یلدا چطور بزرگترهای فامیل را فراموش نکنیم؟
خوانی و حافظ خوانی می کنند که خدا می داند. هر سال 8 خانواده از فامیل مهمان ما می شدند. امسال هم سفره ساده ما جمع نمی شود. همسرم و عروسم شیرینی خانگی پخته اند با رعایت اصول بهداشتی به علاوه یک برگه فال حافظ و این نخودچی کشمش ها که قرار است به لطف پسرم به دست مهمان های همیشگی برسد. صالحی، دبیر بازنشسته می گوید: شام ما عدس پلو بود. میوه هم فقط هندوانه و انار. اجازه نمی دادیم سفره پر تجمل شود
خیل پرستاران مشتاق، اعزام به سوریه را دشوار کرده بود/ دفاع همان دفاع اما سنگرها عوض شده است
و نگاه ویژه حضرت زینب بتوانم در سوریه خدمت رسانی کنم. برای حضور در سوریه آیا مخالفتی از سوی پدر و مادر، همسر و فرزندانتان صورت نگرفت؟ خیر، زیرا برای اعزام هر فرد به مناطق جنگی چه به عنوان رزمنده و چه به عنوان کادر درمان و غیره ابتدا فرد باید خودش را راضی کند که الآن در این جبهه به حضور من نیاز دارند و مرحله بعد از آن خانواده است. زمانی که با خانواده برای حضور در مناطق جنگ زده
مثنوی هفتاد من کاغذ ازدواج های واسطه ای
قی نمی ماند، خانواده سرمایه دار و اسم و رسم داری هستند و دستشان به دهنشان می رسد، فکر کردن ندارد، بله را بگو تا بیایند و مراسم را هر چه زودتر بگیریم، با این حرف های خانم طاهری که مادرم را خام کرده بود، من هم راضی به ازدواج با علی شدم. " وی ادامه می دهد: "من به شدت مذهبی هستم اما همسرم اینطور نیست، اوایل ازدواجمان هر دو می خواستیم طرز فکر دیگری را عوض کنیم و این موضوع تا الان که 10 سال ا
ناگفته های سپیدپوشان سمنانی از زمان شیوع کرونا تاکنون
در بخش مراقبت های ویژه یک بیمار از دستگاه های پزشکی جدا می شود و همراهان به دلیل بهبودی بیمار خوشحال می شوند بهترین خاطره خوش است و حتی برخی مواقع بیماران بعد از بهبودی برای تشکر به بیمارستان مراجعه می کنند و جویای احوال پرستار می شوند و از ما تشکر می کنند بسیار خوشحال کننده است. رحمانیان: 15 سال قبل وقتی که در بخش جراحی و تصادفات مشغول به فعالیت بودم پسر بچه 12ساله ای از خانواده ضعیف که
از پرستاری اهل بیت تا زنده نگه داشتن واقعه عاشورا/ حضرت زینب(س) تربیت عزتمندانه ای داشت
بعد از شهادت امام حسین(ع) در خود کربلا و کار دیگر بعد از واقعه کربلا تا کاخ یزید بود. علمی فرد با بیان اینکه آنچه که حضرت زینب(س) تا زمان شهادت امام حسین(ع) قرار بود انجام دهد، روحیه دادن و آماده کردن فرزندان و اهل بیت(ع) برای این واقعه مهم بود، خاطرنشان می کند: در آنجا فرزندان و جوانانی بودند که پدر، برادر و فرزندان آن ها شهید می شدند و حضرت زینب(س) باید آن ها را صبور می کرد تا دست و پای