حرف های تکاندهنده دختری که در قتل 3 عضو خانواده اش همدستی کرد
سایر منابع:
سایر خبرها
جانبازی؛ زیباترین فرصت پرواز / هیچ گاه در زندگی شوقی بالاتر از رفتن به جبهه را تجربه نکرده ام
خانه فرستاد. پیشینه مکتب خانه ها قرآنی بود و علاوه بر آموزش الفبا، قرآن و مفاهیم دینی نیز تدریس می شد. 10 ساله بودم که با درگذشت ایشان عهده دار امورات خانه شدم و باید سه خواهر، یک برادر و مادرم را مدیریت می کردم. 17 فروردین سال 54، 15 ساله بودم که برای کسب درآمد و امرار معاش راه تهران را در پیش گرفته و در مکانیکی مشغول به کار شدم چندسالی در این حرفه بودم تا اینکه مکانیکی را در جاده قدیم شهر قم راه
شوهرم موهایم را تراشید و من گریستم
کردم و از خدا کمک می خواستم. بعد از آن مدام در خانه روسری سرم می کردم که پدر و مادرم سرم را نبینند. اما وقتی تنها بودیم کلی به این شکل و شمایل من می خندیدیم. به خاطر دل مادرم، کلاه گیس خریدم و با آن عکس انداختم. اما همان یک بار استفاده کردم. ابروها و مژه ها هم کم کم خلوت می شوند و یک روز می بینی ابروها و مژه ها را خزان زده است. من شدم یک زن بدون مو، ابرو و مژه. چه زیبایی ای
انتقام؛ انگیزه آدم ربایی مسلحانه
. وحید در تحقیقات به آدم ربایی 72 ساعته اعتراف کرد و گفت: 10 سال برای هوشنگ کار می کردم و در این مدت تمام سعی و تلاشم را برای جلب رضایت صاحبکارم انجام می دادم تا اینکه پدرم چند روز قبل فوت کرد و من برای شرکت در مراسم خاکسپاری پدرم به شهرستان زادگاهم رفتم. اما زمانی که برگشتم یک نفر دیگر را جای خودم دیدم. هوشنگ بعد از 10 سال کار مرا نادیده گرفته بود و شخص دیگری را به جای من استخدام کرده
روح خود را با خواندن قرآن صفا دهید
شناختی نداری سخن گویی. برادرام روح خود را با خواندن قرآن صفا بده. و سخنی دیگر با مادرم مادر عزیزم خواهر کوچکم را قرآن بیاموزید که قرآن راهنمای تمام انسان ها در زندگی است. خداوند مهربان همه را ببخشاید؛ و این جمله دیگر را از من بپذیرید ای خانواده عزیزم و ای دوستان و آشنایم و ای ملت عزیز از شما خواهم می کنم به امام عزیزمان خمینی بت شکن را تنها نگذارید. والسلام علی الانبیاء و المرسلین و الشهداء و الصالحین انتهای پیام/
نامه یک بانوی آملی به رئیس قوه قضائیه/ پرونده 43 ساله در دادگستری آمل را تعیین تکلیف کنید
و تهران در تردد هستم و هنوز به سهم الارث خود نرسیدم، فقط 43 ثانیه با این هیات اعزامی و یا با خود شما دیدار می کردم. وی با بیان اینکه آیا رسیدگی به پرونده 43 ساله در سفر شما به استان در اولویت نبوده، اینگونه نامه خود را ادامه داد: حضرت آیت الله رئیسی! بعد از فوت پدرم صالح نظری، زمین های کشاورزی و حتی منزل مسکونی و ملک مربوط به ما که شش خواهر بودیم را تصاحب کردند. پدرمان اهل
با مادرم پاتوق مواد مخدر را راه اندازی کردیم
که پدرم از دنیا رفت و سرنوشت همه اعضای خانواده ام تغییر کرد. به خاطر این که بیشتر نزدیکان و اطرافیان مادرم معتاد بودند، او نیز به مصرف مواد مخدر روی آورد و من از همان دوران کودکی در میان دود و دم بزرگ شدم، به گونه ای که هر گونه بیماری ام را با تجویز مواد مخدر درمان می کردند و استفاده از مواد مخدری که به شکل قرص در آورده بودند، به عادت روزانه ام تبدیل شده بود تا جایی که خودسرانه و به بهانه دندان
بازسازی صحنه قتل زن بابا در حمام
کشتن همسر پدرش را شرح داد. وی گفت: سال 97و پس از تحمل 12سال حبس از زندان آزاد شدم. من به جرم حمل مواد مخدر زندانی شده بودم و وقتی آزاد شدم، همسرم طلاق گرفته بود و پدرم هم اهمیتی به من نمی داد. او با زنی ازدواج کرده و در خانه اش زندگی می کرد تا اینکه چند ماه پیش پدرم به دلیل ابتلا به کرونا فوت کرد. متهم ادامه داد: چون اعتیاد شدیدی به موادمخدر داشتم، نزد همسر پدرم رفتم که سهمم را از ارثیه
نوروز در خانه پس از 24سال
یاد گرفتم و با درست کردن و فروش آنها هزینه هایم را در زندان تامین می کردم. آرزویت در زندان؟ مثل همه زیرحکم های قصاص، آزادی تنها آرزویم بود. عید نوروز، ماه محرم، رمضان و روز مادر و پدر که می شد خیلی بیشتر دلم می گرفت که والدینم را نمی بینم چون فوت شده بودند. سال های زیادی را در زندان دیزل آباد بودم. البته این اواخر به زندان ماهیدشت کرمانشاه منتقل شدم و تا روز آزادی آنجا بودم.
با توسل به علی اصغر (ع) شفا گرفت
فروردین 1344 در کهن آباد آرادان در خانواده ای پرجمعیت متولد شد. ایشان آخرین فرزند خانواده بود. اول، اسمش سیف الله بود. بعد سخت مریض شد، طوری که قطع امید کردیم. هشت ساله بود. بردیمش بیمارستانی در تهران. دکتر عملش کرد. بعد از چند روز به خانه که آوردیم، مادر نذر کرد و آش نذری داد. در و همسایه به مادرم گفتند:خورشید خانم! اسمش را عوض کنید شاید فرجی شد. مادرم گفت: ما که امیدمان از همه جا قطع شده به جز
قربانیان یک تصمیم شوم
اظهارات برادر مقتول مشکوک شده و از او بازجویی کردند که به این قتل اعتراف کرد و گفت: دو سال بود با خواهرم اختلاف مالی داشتم. سرانجام تصمیم به قتل او گرفتم.روز حادثه داخل غذایشان سم ریخته و بیرون رفتم. بعد از دو ساعت وقتی برگشتم آنها مرده بودند که جسدشان را داخل چاه انداختم. قتل عام خانوادگی به خاطر قهر از خانه 23دی امسال گروگانگیری مرگبار در زاهدان خبرساز شد. در این روز مرد
جنایت های جنون آمیز
را مقصر غرق شدن علی می دانند. می گفتند از میان آن همه مسافر فقط علی غرق شده است. اختلافات از همین جا شروع و به موضوعات مالی هم کشیده شد. من شب حادثه برادر علی به نام ابراهیم را جلوی در خانه دخترم دیدم. من با او احوالپرسی کردم و بعد به خرید رفتم وقتی به خانه مهرانا برگشتم، کسی در را باز نمی کرد. با زحمت و با کمک یک عابر وارد خانه شدم و اجساد همسر و دخترم را در پذیرایی خانه دیدم. آن ها با چاقو کشته شده بودند. دو برادر علی به اتهام نقش داشتن در این قتل بازداشت و سپس یکی از آن ها با وثیقه آزاد شد و رسیدگی به این پرونده همچنان ادامه دارد. منبع: روزنامه ایران ...
قتل همسر سابق به خاطر یک پالتو
مردی که همسر سابقش را به قتل رسانده بود، هرچند به قصاص محکوم شده بود، با اعلام گذشت اولیای دم از مرگ نجات پیدا کرد. متهم بعد از به قتل رساندن همسر سابقش درِ خانه را قفل کرده و متواری شده بود؛ اما در نهایت راز جنایتش فاش و از سوی مأموران بازداشت شد. نیمه شب دهم دی سال 97 مرد سالخورده ای با پلیس تماس گرفت و از قتل دختر 30 ساله اش به نام میترا خبر داد. این مرد که هراسان بود
متهم: به خاطر دخترانم مرا ببخشید
مرد جوان که پس از قتل همسرش با رضایت اولیای دم از مجازات مرگ رهایی یافته صبح دیروز از جنبه عمومی جرم محاکمه شد. به گزارش ایران، رسیدگی به این پرونده از دهم دی سال 97 با تماس پدر مقتول با پلیس آغاز شد. وی به مأموران گفت: دختر 30 ساله ام به نام مرجان چند ماه قبل از همسرش جدا شد. اما گاهی اوقات برای ملاقات با دو دخترش به خانه همسر سابقش می رفت. دیروز هم به من گفت دلش برای دخترانش تنگ شده
رکسانا بیگم؛ مورد عجیب یک زنِ خاص
اما فکر نمی کرد این چنین ناگهانی و در کتابخانه دانشگاه با آن روبرو شود. او می گوید: "دوست داشتم پدرم فرصت بیشتری به من می داد تا درسم را تمام کنم و بعد از یک سال کار، ازدواج کنم. اما آن ها فرد مورد علاقه شان را پیدا کرده بودند و می خواستند او را به من هم معرفی کنند." رکسانا بیگم قبول کرد با او ملاقات کند اما تمرکز اصلی اش روی گرفتن مدرک تحصیلی اش بود. قرار بود بعد از ازدواج با
هادی نوری پیش کسوت تئاتر محله کوثر، هنرش را مدیون تربیت نسل قدیم می داند
خوانده و درجه 3 هنری را هم گرفته است. میزبانش شدیم تا بیشتر با او و کارهایش آشنا شویم. تلویزیون نخریدن، یک سال ترک تحصیل کردم هادی متولد سال 1341 در خیابان طبرسی است. پدرش کارمند و مادرش خانه دار بوده است. دو خواهر و دو برادر دارد که هیچ کدامشان به جز او در کار هنر نیستند. جوّ حاکم بر خانواده شان هم مانند بیشتر خانواده های آن زمان بوده است. به عبارتی کار هنر و به ویژه تئاتر را خوب
چرا 3 خواهر همزمان برای تزریق واکسن ایرانی داوطلب شدند؟
خندد و می گوید: آخه فقط من نبودم. 2 خواهر کوچکترم هم بعد از اینکه از ماجرای داوطلبی من برای واکسن ایرانی خبردار شدند، ثبت نام کردند. پدرمان هم داوطلب شد اما به دلیل اینکه در گروه بالای 50 سال قرار داشت، در این مرحله پذیرفته نشد و ان شاءالله قرار است در فاز دوم تست واکسن کووایران برکت شرکت کند. می گویم: در بخش قبلی صحبت هایتان به دخترتان اشاره کردید. پس شما مادر هم هستید و این مسئولیت
گفتگو با خواهران بلوچی ورزشکاران معلول بسکتبالیست | با ویلچر هم می توان دوید
دهد و آنجا جنسیتم را پسر تشخیص می دهند. بدون هیچ مشکلی، اما متولد که می شوم باعث حیرتشان می شوم، چون دختر بودم و فرم استخوان پاهایم صاف و سالم نبوده است. مادرم با توجه به تجربه من، نادیا را رها نکرد و به دلیل همین خواهرم وضعیت بهتری دارد. او به ویلچر نیاز ندارد، چون مادر از همان اول پاهایش را با کارتن و... می بست و فرم استخوان پاهایش بهتر شکل گرفته است، زمان تولد من اصلا تجربه نداشت، اما
زن جوان چطور واسطه بخشش 38قاتل شد
از 21سال به دست بیاورد. مادر خانه را آب و جارو کرده بود و منتظر پسرش بود که بعد از سال ها او را در آغوش بگیرد اما در همین هنگام بر اثر سکته فوت شد. نجات یک محکوم به قصاص شیرین است اما در بین همین پرونده ها کدام مورد از همه برای شما شیرین تر بوده است؟ در یکی از پرونده ها دختری به نام الینا که 2سال داشت پدرش به دلیل قتل به زندان افتاد و او نتوانست سال ها پدرش را ببیند. من وقتی این موضوع
انتقام کارگر داغدار از صاحب رستوران
. در حالی که تحقیقات برای دستگیری متهم ادامه داشت به مأموران خبر رسید که مرد رستوران دار آزاد شده است. بهرام پس از رهایی از دست متهم گفت: 72 ساعت قبل در نزدیکی خانه ام کارگر اخراجی ام با تهدید اسلحه مرا به داخل خودرواش کشاند و بعد از این به زور شربت مسمومی به من خوراند که بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم داخل خانه ویلایی بودم که ساعتی قبل ناگهان منوچهر به داخل خانه ویلایی آمد و مرا دوباره
قتل مادر به دست پسر روانی
مقتول در تحقیقات گفت: مادر سالخورده ام با برادرم در همین خانه زندگی می کردند. اختلاف آنچنانی با هم نداشتند، اما برادرم از بیماری روحی رنج می برد و مدتهاست تحت درمان قراردارد. احتمال می دهم او مادرم را به قتل رسانده باشد، چرا که او بیمار روانی است. اعتراف به قتل در ادامه از پسر جوان تحقیق شد که به قتل مادرش اعتراف کرد و گفت: نمی دانم چرا عصبانی شدم و مادرم را کشتم. با توجه به
بخشش مردی که همسر سابقش را کشت
خلیج فارس:پرویز گفت: من و میترا 15 سال با هم زندگی کردیم؛ اما اختلاف های زیاد ما باعث شد از هم جدا شویم. آن روز وقتی اصرار های بیجای همسرم را برای بازگشت به زندگی دیدم، عصبانی شدم. سر همین موضوع دعوا میان ما بالا گرفت و میترا به سمت آشپزخانه رفت. متهم بعد از به قتل رساندن همسر سابقش درِ خانه را قفل کرده و متواری شده بود؛ اما در نهایت راز جنایتش فاش و از سوی مأموران بازداشت شد. نیمه شب
راز جسد سخنگو فاش شد
های ساختگی برای کتمان ماجرای جنایت، در نهایت لب به اعتراف گشود و راز قتل زن بابا را فاش کرد. او که در حضور قاضی زرقانی و سرهنگ علی بهرامزاده (جانشین پلیس آگاهی خراسان رضوی) جزئیات این حادثه هولناک را شرح می داد، با بیان این که اعتیاد مرا به نابودی کشاند ،درباره چگونگی وقوع جنایت گفت: سال 97 وقتی بعد از 12 سال از زندان آزاد شدم، دیگر چیزی نداشتم. همسرم طلاق گرفته بود و پدرم نیز اهمیتی به
اعترافات مردی که همسر پدرش را کشت
(جانشین پلیس آگاهی خراسان رضوی) جزئیات این حادثه هولناک را شرح می داد، با بیان این که اعتیاد مرا به نابودی کشاند ،درباره چگونگی وقوع جنایت گفت: سال 97 وقتی بعد از 12 سال از زندان آزاد شدم، دیگر چیزی نداشتم. همسرم طلاق گرفته بود و پدرم نیز اهمیتی به من نمی داد. او حتی در زندان به ملاقاتم نمی آمد و دستم را نمی گرفت. به همین دلیل بعد از آزادی از زندان دوباره سراغ مواد مخدر رفتم، در حالی که جوانی ورزشکار
راز قتل مهندس جوان به دست نظافتچی
/> هر کاری کردم موفق نشدم رمز آنها را باز کنم. برای همین سه روز بعد از قتل بود که گوشی تلفن همراه را شکستم و بعد هم لپ تاپ و گوشی را در بیابانی در همان نزدیکی آتش زدم. فکر می کردی دستگیر شوی؟ من هیچ رد و سرنخی از خودم به جا نگذاشته بودم برای همین اصلاً احتمال نمی دادم به دام بیفتم. اما از وقتی این اتفاق افتاده حتی یک لحظه هم آرامش نداشتم. مدام کابوس می دیدم و عذاب وجدان شدید دارم. دلم می خواهد زودتر اعدام شوم تا خانواده ام آنقدر اذیت نشوند. منبع: ایران
دریغا از آن مرد هزار لبخند
آمد اما اهمیت زیادی به تفریح و سرگرمی فرزندانش می داد. به گونه ای که روزهای جمعه در خدمت خانواده بود و به خصوص محمد پسربزرگش و علی را به سینما می برد و با هم فیلم تماشا می کردند. عمه ربابه تعریف می کند: اصالت ما خوانساری است. برادرم شیخ حسین 3 ساله بود که پدرم به تهران آمد و در محله غیاثی ساکن شد. بعد از آن همه ما یکی یکی در همین محله ساکن شدیم. 5 برادر و 4 خواهر بودیم. اسماعیل پدر علی تا سال ها در
آشنایی با زندگی شهید یونس میرزایی
شهرری(پانا)- شهید یونس میرزایی، در سن هفده سالگی به جبهه های جنگ شتافت، و در سن هجده سالگی شهد شهادت را نوشید. منصوره میرزایی، خواهر این شهید در تشریح زندگی او به پانا گفت: در زمان اتفاقات انقلاب معلمان مخالف او را تهدید می کردند، زمانی که پدر یونس از این ماجرا باخبر شد، مانع رفتن او به مدرسه شد؛ سال بعد که یونس به مدرسه رفت؛ مهدی فتوحی دبیر او، با توجه به استعدادها و قابلیت هایش به او
دزدان کوچک گوشی!
بود، در یکی از کارگاه های تولیدی مشغول کار شد تا خرج و مخارج زندگی ما را تامین کند. من هم که به خاطر تعطیلی مدارس در خانه حوصله ام سر می رفت، سعی می کردم با دوستانم در کوچه بازی کنم چرا که مادرم تا شب سر کار بود و من به تنهایی نمی توانستم خودم را سرگرم کنم. در این میان با سعید که در همسایگی ما زندگی می کرد بیشتر دوست بودم و با او برای بازی با دیگر دوستان مان به پارک می رفتیم. پدر و مادر سعید با
بهترین عیدی را از مادرم می گرفتم
وقتی سر خیابان رسیدم متوجه آمبولانسی شدم که جلو خانه ایستاده بود. به اینجا که می رسد بغضش را فرو می خورد و بعد از چند لحظه ادامه می دهد: متأسفانه خواهر جوانم فوت کرده بود... فردای آن روز آقای مرزبان تماس گرفت و گفت چون روحیه ات خراب است، بهتر است اجرا را متوقف کنیم... اما من با وجودی که از نظر روحی خیلی به هم ریخته بودم با خودم گفتم مردم بلیت خریده اند که بیایند تئاتر ببینند... حال خراب و مشکلات