پدرم شیطان های بزک کرده خیابانی را به خانه آورد / مادرم بدبخت ترین زن ...
سایر منابع:
سایر خبرها
آزار شیطانی دختر 16 ساله مشهدی در حالت مستی / دوست پسرم با خواهر ناتنی ام هم بود !
اش به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: من اولین فرزند از همسر دوم پدرم بودم. پدرم اعتیاد به مواد مخدر صنعتی داشت و علاوه بر این که هیچ مسئولیتی را در قبال خانواده اش نمی پذیرفت، هزینه های زندگی مان را نیز پرداخت نمی کرد و همواره من، مادر و خواهر کوچک ترم را هدف ضرب و جرح و کتک کاری قرار می داد. پس از چندین سال زندگی مشترک، مادرم دست من و خواهرم را گرفت و از پدرم جدا شد
لحظات تلخ و احساسی از دست دادن فرزند و مادر
پیدایش نمیکردم، بالاخره روی تخت سنگی پیدایش کردم، در همان برخورد اول ضربه مغزی و آسمانی شده بود بالاخره بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی به سرعت بچه های خواهرم را به هلال احمر فرستاده بودند تا زمان را از دست ندهند ، آنجا بود که متوجه شدم مادرم را هم از دست داده ام ، من دو برادر 13-14 ساله در خانه داشتم که منتظر مادرم بودند و خواهر و شوهر خواهرم هم در کما رفتند. حالا همه غم ها به دوش من
بخشنده تر از خورشید
به شهادت رسید. اصلا او را ندید. در واقع پدر به خاطر اعتقاد قوی که داشت از همه چیزش گذشت. مادر هم خیلی سختی کشید؟ بله خیلی زیاد. من می گویم اگر شهدا ثوابی بردند و اجری دارند، همسران شهدا اجر بیشتری دارند. یعنی باری که بر دوش آنها بود چندبرابر بود. ما عملاً در موقعیت سختی قرار گرفتیم، مادرم یک زن خانه دار بود و تحصیلاتی نداشت. عموهایم هم از زندگی ما کنار کشیدند، چون برادر مادرم فرمانده
اعتراف پدر به قتل پسر
. بررسی ها حکایت از آن داشت چندی قبل پسر جوانی به اداره پلیس رفته و اعلام کرده است که برادر 34 ساله اش به نام حمید ناپدید شده است. بدین ترتیب پسر جوان به اداره پلیس دعوت شد و گفت: مرداد ماه سال قبل برای ترک اعتیاد در کمپی بستری شدم. آن زمان حمید و برادر کوچکم همراه پدرم زندگی می کردند. وقتی از کمپ مرخص شدم و به خانه آمدم از حمید خبری نبود پدرم مدعی شد حمید اواخر مرداد ماه همراه دوستانش برای کار و
داستان زیبای تاثیرگذاری ما بر دیگران
انگیزی زندگی می کند به نام اطلاعات لطفاً که همه چیز را در مورد همه کس می داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با اطلاعات لطفاً روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه مان رفته بود. من در زیر زمین خانه با ابزار های جعبه ابزارمان بازی می کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت، اما گریه فایده نداشت، چون کسی در خانه نبود که با
گفتگو با علی نقوی مندی، قهرمان شطرنج نابینایان کشور | کیش و مات تاریکی
بزرگ ترم، متولد 54 و خواهرم عاطفه، متولد سال 60 است. مشکل بینایی ما بیماری آر پی است؛ یک بیماری شبکه ای که در آن به مرور زمان بینایی کم می شود. به گفته پزشک معالج ما دلیل این بیماری ژنتیکی، ازدواج فامیلی است. پدر و مادرم پسر عمه، دختر دایی هستند و تا مدت ها بعد از به دنیا آمدن هر سه ما، متوجه این بیماری نشدند. زیرا آر پی در کودکی تشخیص دادنی نیست. در خانواده هم این طور سابقه ای وجود نداشته که
تکه تکه شدن پسر جوان به دست پدر
پیدا کرده بودم و به همین خاطر برای اینکه این مواد را ترک کنم به کمپ ترک اعتیاد رفتم و مدتی در آنجا بستری بودم اما وقتی از کمپ برگشتم و به خانه رفتم اما خبری از برادرم شاهین در خانه نبود و از پدرم که مردی 80 ساله است پیگیر برادرم شدم که پدرم ادعا کرد که شاهین همراه دوستانش برای کار به شهر دبی سفر کرده است. وی افزود: حرف های پدرم غیرباور بود، چون برادرم بدون اینکه به من حرفی بزند کاری نمی
روایتی از قانون تابعیت فرزندان ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی | روز های سخت مریم
دلیل اینکه پدرم افغانستانی و مادرم ایرانی بود، مجبور بودم به مدرسه پول بدهم. زمانی که کلاس پنجم آزمون ورود به مدرسه تیزهوشان برگزار می شد، من هم رفتم که برای آزمون تیزهوشان ثبت نام کنم که گفتند، چون افغانستانی هستی نمی توانی شرکت کنی. مریم عباسی حالا یک خواستگار افغانستانی دارد. خانم عباسی که تجربه ازدواج مادرش با یک مرد خارجی را در خاطر دارد، می گوید: مادر من وقتی با یک مرد افغانستانی
واژه عمو فردوس را فرزندان شهید به من هدیه کردند
بدهم و سال هاست در صدا و سیما ممنوع التصویر شدم و از حقوق اولیۀ خودم محروم هستم؛ از رهبر انقلاب می خواهم که به خاطر آموزش کودکان این ظلمی که بر من رفته برطرف شود؛ چون من هیچ مطالبه شخصی ندارم و شرم دارم در مقابل ایثار شهدا و جانبازان مطالبه ای داشته باشم. حضور شما در جبهه شما را از فعالیت های آموزشی دور کرد؟ در سال 63 در پالند خود را وقف کردم. در همان سال ها توسط فرماندار سوادکوه آقای
پدر من کارگر است
او قسمتی از کلکسیون افتخارات شما نیست! بگذارید امشب در آرامش بخوابد ✍تقدیم به تمام پدران و مادران زحمتکش دنیا به گزارش پیام فوری: بهادری _درب خانه با صدای زمختی باز شد، نگاهش کردم مثل همیشه گویی دردهایش را در پیچ اول کوچه چال کرده بود. پدرم را می گویم ،او یک ((کارگر ساده)) است، سالهاست در لیست بیمه ایی که گه گداری به روی میز رنگ و رو رفته
کنکوری با طعم خون/ گفتند اگر داعش حمله کرد بانوان را بکشید + تصاویر
بودند. یک خواهر و سه برادر دارم. مادرم معلم است و پدرم هم راننده تانکر نفت. در آن زمان غذا، آب، برق و حتی اینترنت هم نداشتیم. برخی اوقات تنها غذای ما نان خشک بود. گاهی مردم برای تهیه آذوقه مجبور بودند به منطقه کردنشین بروند و مایحتاج خودشان را با چند برابر قیمت بخرند. با این اوصاف برخی روز ها جرأت نمی کردیم از خانه خارج شویم. چون تک تیرانداز ها مردم را هدف می گرفتند. البته این جدا از آن
از سوپور شدن یک قهرمان کیک بوکسینگ تا گریه خواننده ای که بلد نبود ارگ بنوازد
صرف کنم. وی افزود: یک روز عموی من که کیک بوکسینگ کار میکرد مسابقه داشت، یک مشت به بینی حریفش زد و خون آمد؛ بعد از دیدن این صحنه به عمویم گفتم که من هم از فردا با تو به باشگاه می آیم. من همان سال قهرمان استان البرز و بعد از آن هم برای مسابقات کشوری دعوت شدم اما به خاطر برخی از مشکلات نتوانستم در اردوهای استان البرز شرکت کنم. این ورزشکار جوان با بیان اینکه من فیلم های جکی جان
علی(ع)؛ پیمانه خدا و میزان اعمال
، 70،80 و 90 سال در دنیا؛ بنا بود چه کار کنی و چه کردی؟ چقدر خدا پراشتهاست و من را بالا دیده است و آن وقت من خودم را چه دیده ام. خدای با آن عظمت من را به عظمت علی(ع) نگاه کرده و من این شدم. من دیدم بعضی ها باز هم از خدا گلایه می کنند؛ باید از خودت گلایه کنی. یکی از اذکار بسیار عالی که سحرها می خوانیم ذکر یونسیه است که لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ
کارگران بیمناک از تغییر فصل ها
ساختمانی می خواهد. خواستم اول عکس بگیرم که یکی از کارگران از دور گفت: " از بدبختی مان عکس می گیری؟ لطفا عکس نگیر." سرم را به نشانه اینکه به حرفش گوش می کنم، تکان دادم و از گرفتن عکس پشیمان شدم و به صحبت هایم با آقا مهدی ادامه دادم. از او راجع به زندگی و خانواده اش پرسیدم و اینکه آیا از وضعیتش راضی است یا نه، که گفت: پنج سال پیش با بدبختی و کمک پدرم توانستم خانه ای 60 متری در
بوسه بر پلاک شهدای تفحص شده رسم علیرضا بود
داد. هر وقت هم علیرضا همراه خانواده به میانه می آمد، به خرید می رفت و هر چیزی که لازم بود می خرید و به خانه می آورد. من و پدرش می گفتیم در خانه همه این وسایل هست این همه را برای چه خریدی؟ می گفت این ها را هم خریدیم با هم بخوریم. در واقع علیرضا نمی خواست ما را به خرج و زحمت بیندازد. خانواده شهدا و چشم انتظاری مادر شهید درخصوص حضور شهید گل محمدی در گروه تفحص بیان می کند: وقتی
تعرض به دختر کندذهن توسط 2 جوان
آشنا شدم و چند بار زیر نظر مادرم او را ملاقات کردم. آخرین بار شروین اصرار داشت به دیدن او بروم. او حتی تهدید کرد اگر به ملاقاتش نروم، مقابل خانه مان آبروریزی راه می اندازد. او می گفت برایم کتانی هدیه خریده است. وقتی سر قرار رفتم شروین کتانی را به من داد و گفت می خواهد مرا با یکی از دوستانش آشنا کند. او می گفت دوست صمیمی اش به نام شایان می خواهد مرا ببیند و اگر مرا بپسندد به خواستگاری ام می آید. من
آن سوی نقاب آقای بازیگر
های مشکوک که متهمان بدون حساب صاحب شده اند که مربوط به پرونده ویلا می شود. در مورد پرونده دیگری که هنوز شاکی هستیم مربوط به پرونده دانشگاه آزاد است که این آقای نقش آفرین با وجود تعلیق وکالت شان پرونده را قبول کرده بودند. بی پولی و درمان مصطفی داروساز است؛ میراث دار پدر. با بغض ادامه می دهد. سختی های زیادی در این مسیر کشیدیم. پدرم از ناراحتی تاب نیاورد و فوت کرد. حالا خواهرم
آرزوی جوان افغانستانی بعد از حمله انتحاری /روایت قصه عشقی که برای رسیدن به هم فقط 6 ماه فرصت دارند
های زیادی را تحمل کردم. وی ادامه داد: با تلاش توانستم تا دیپلم بخوانم و به خاطر برخی مشکلات ادامه ندادم. بعد از مدتی با خانواده سبحان آشنا شدم و مادرش من را در جلسه دید و از من برای پسرش خواستگاری کرد.ابتدا خودم راضی نبودم چراکه از زمانی که یاد دارم مادرم در اداره ها به دنبال شناسنامه برای ما است و نمی خواستم برای خودم هم این موضوع پیش بیاید. حسینی درباره جلسه خواستگاری گفت: من
انکار آزار دختر جوان در دادگاه
توانیم ازدواج کنیم. من هم سوار موتور بهنام شدم و او مرا به خانه دوستش در قرچک ورامین برد اما در آنجا دوستش مرا آزار داد. چند ساعت بعد هم بهنام آمد و مرا به خانه خودش در تهران برد و در آنجا او هم مانند دوستش مرا آزار و اذیت کرد بعد هم مرا کتک زد و به من گفت دیگر مرا دوست ندارد و نمی خواهد مرا ببیند. مادر این دختر در ادامه از دادگاه خواست تا برای هر دو پسر جوان اشد مجازات را در نظر بگیرند.
حجت الله علی محمدی؛ چاپچی که می خواست طبیب باشد
چاپخانه من متولد بیست و سوم فروردین ماه 1321 هستم. پدر من خیلی زود فوت کرد و مادرم مجددا ازدواج کرد. شوهر مادرم با وجود بی سوادی، مرد بسیار خوب و فهمیده ای بود. در آن سال ها رسم نبود کارگران فرزندانشان را به مدرسه بفرستند ولی پدر من با هر مکافاتی که بود من را با اصرار به مدرسه فرستاد. بعد از اینکه ششم ابتدایی را تمام کردم پدرم باز هم اصرار داشت که به دبیرستان بروم ولی در همان
درخواست عجیب عروس 7 روزه از پلیس / سپهر شوهرم فرار کرده است !
طوری که در اوج دوران کودکی و بازیگوشی رابطه ای با همکلاسی هایم نداشتم و مسیر مدرسه تا منزل را به تنهایی طی می کردم. زندگی کسالت بارم به جایی رسید که به درس و مدرسه هم بی علاقه شدم دیگر نمرات پایین تحصیلی برایم به امری عادی تبدیل شده بود تا این که در کلاس دوم دبیرستان ترک تحصیل کردم. از آن روز به بعد دیگر از خانه بیرون نمی آمدم و مدام پشت میز رایانه به وب گردی و چت کردن با دیگران می پرداختم در این مدت
با اصرار مادرش، شکنجه اش می دادم
ساله. یادم نیست. سابقه داری؟ دو بار به خاطر مواد دستگیر شدم. تا حالا برای ترک اقدام نکردی؟ خواستم اما نمی شد. چرا از همسر اولت جدا شدی؟ به خاطر همین اعتیادم. وقتی دید ترک نمی کنم، جدا شد. بچه هم داشتی؟ بله. دختری داریم که 13 ساله است. بعد از طلاق پیش مادرش ماند. با مادر آرش چطور آشنا شدی؟ هر دو معتاد هستیم و در خیابان آشنا شدیم. شوهرش در
حال دانش آموزان خوب نیست؛ بلایی که کرونا بر سر بچه هایمان آورد؟
بیاید و کار کند. محسن برادر میثم 17 سال دارد و او 5 سالی است که قید درس و مشق را زده: شرایط خانه جوری است که باید کار کنم و خرج مادرم را دربیاورم. پدرم بیکار است. چون خلافکار بود الان جایی به او کار نمی دهند برای همین من کار می کنم. پسر بزرگ خانواده هستم و خرج برادر و خواهرم با من است. محسن همین طور که با دستمال شیشه ماشین را پاک می کند، تند تند جواب سؤال هایم را می دهد: میثم گوشی نداشت
ازدواج امام خمینی | داستان ازدواج، جشن عروسی و خاطرات
لواسانی و داماد با یک خدمتگزار به نام مسیّب برای خواستگاری به نزد پدرم آمدند. همه با هم رفیق بودند جز آقای هندی. پدرم هم مرا خبر کرد. ذبیح اللّه ، خدمتگزار آقایم، آمد منزل مادر بزرگم و گفت: خانم مهمان دارند، گفته اند قدسی ایران بیاید آنجا. مادر بزرگم گفت: مهمانش کیست؟ به او سفارش کرده بودند که نگوید داماد آمده است. واهمه از این داشتند که باز بگویم نه. من هم رفتم خانۀ مادرم. آنجا که رفتم، موضوع را
پزشکی که در فقر بزرگ شد، اما آرزوی پولدار شدن نداشت/ خاطره خواننده “بخواب دنیا” از دعوا با نانوای محل
هم بیشتر از 3 یا 4 ساعت درس نمیخواندم. از کودکی تلفظ سین من مشکل داشت به همین خاطر هروقت بچه ها می پرسیدند نمره ات چند شده می گفتم 18 یا 19، دوست نداشتم بگویم بیست و آن ها مرا مسخره کنند. زمان کنکور هم شیوه های تست زنی مثل الان رایج نبود، من بیشتر بر کتاب های درسی مسلط بودم و در نهایت در کنکور رتبه 470 را کسب و در رشته پزشکی دانشگاه ساری قبول شدم. این پزشک جوان در پاسخ به اینکه هزینه
من 68 سال پیش دندانپزشک شدم
بود که همه پسرها و ما با هم در همان خانه زندگی می کردیم. از داخل این حیاط یک رودخانه می گذشت و ما تابستان ها با بچه ها مدام داخل آب بودیم. من حتی از نوه های بزرگ پدرم هم کوچک تر بودم. دوران کودکی من خیلی طولانی نبود، وقتی 12 سالم شد پدرم که 82 ساله بود فوت کرد، من ماندم و مادرم و دو خواهر و بچه های قبلی پدرم که خیلی از ما بزرگتر بودن و در حال حاضر از تمام 7 پسر و 4 دختر خانواده فقط من و یک خواهر
زندگی تلخ زنی که پی عشق تازه ای رفت
/> در ابتدا سعی کردم که او را به آرامش دعوت کنم،. بعد از گدشت مدتی آرام شد و از او خواستم موضوع را تعریف کند. شیدا ماجرای زندگی اش را اینگونه آغاز کرد: در یک خانواده نسبتا مذهبی به دنیا آمدم، فرزند چهارم خانواده بودم، پدرم بسیار سختگیر بود و رفتار او روی مادرم هم تاثیر گداشته بود، هیج صمیمیتی بین خانواده ما نبود حتی با خواهر و برادرهایم هم نمی توانستم راحت گفتگو کنم. در خانه ما
همسر شهید شیرودی: هواپیمای عراقی وارد منزل ما شد؛ اما جبهه را ترک نکرد
خواستیم عروس را تا خانه داماد همراهی کنیم، دوستم گفت شما اگر ممکن است با ماشین دوست نامزدم بیایید، من از مادرم اجازه گرفتم با هم رفتیم زمانی که سوار ماشین شدیم از دوستم پرسیدم نام این آقا چیست؟ دوستم گفت؛ " اکبر" گفتم؛ اکبر آقا ان شالله ازدواج قسمت شما شود، ایشان با حال شوخ طبعی گفتند خدا نکنه خانم... در شهر گشت و گذار کردیم ماشین ها بوق می زدند خلاصه عروس را به مقصد رساندیم وارد خانه