پذیرانی مادرم از زنان خیابانی که به همراه پدرم به خانه می آمدند
سایر منابع:
سایر خبرها
آزار شیطانی دختر 16 ساله مشهدی در حالت مستی / دوست پسرم با خواهر ناتنی ام هم بود !
اش به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: من اولین فرزند از همسر دوم پدرم بودم. پدرم اعتیاد به مواد مخدر صنعتی داشت و علاوه بر این که هیچ مسئولیتی را در قبال خانواده اش نمی پذیرفت، هزینه های زندگی مان را نیز پرداخت نمی کرد و همواره من، مادر و خواهر کوچک ترم را هدف ضرب و جرح و کتک کاری قرار می داد. پس از چندین سال زندگی مشترک، مادرم دست من و خواهرم را گرفت و از پدرم جدا شد
ماجرای دختر سوری در دست داعش
پدرم اسلحه ای آورد خانه گفت: اگر اتفاقی افتاد و من نبودم خودتان را بکشید.از پدرم پرسیدم چرا ؟؟ گفت: چون اگر خودتان را نکشید داعشی ها بلایی سرتان می آورند که آرزو می کنید به دنیا نیامده بودید. به گزارش رکنا، فردای آنروز چند خانواده از خانواده های منطقه به دست داعش اسیر شدند که پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنها را سربریده و دختران و زنان را برده بودند. اینجا بود که
لحظات تلخ و احساسی از دست دادن فرزند و مادر
پیدایش نمیکردم، بالاخره روی تخت سنگی پیدایش کردم، در همان برخورد اول ضربه مغزی و آسمانی شده بود بالاخره بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی به سرعت بچه های خواهرم را به هلال احمر فرستاده بودند تا زمان را از دست ندهند ، آنجا بود که متوجه شدم مادرم را هم از دست داده ام ، من دو برادر 13-14 ساله در خانه داشتم که منتظر مادرم بودند و خواهر و شوهر خواهرم هم در کما رفتند. حالا همه غم ها به دوش من
روایتی از قانون تابعیت فرزندان ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی | روز های سخت مریم
دلیل اینکه پدرم افغانستانی و مادرم ایرانی بود، مجبور بودم به مدرسه پول بدهم. زمانی که کلاس پنجم آزمون ورود به مدرسه تیزهوشان برگزار می شد، من هم رفتم که برای آزمون تیزهوشان ثبت نام کنم که گفتند، چون افغانستانی هستی نمی توانی شرکت کنی. مریم عباسی حالا یک خواستگار افغانستانی دارد. خانم عباسی که تجربه ازدواج مادرش با یک مرد خارجی را در خاطر دارد، می گوید: مادر من وقتی با یک مرد افغانستانی
بخشنده تر از خورشید
به شهادت رسید. اصلا او را ندید. در واقع پدر به خاطر اعتقاد قوی که داشت از همه چیزش گذشت. مادر هم خیلی سختی کشید؟ بله خیلی زیاد. من می گویم اگر شهدا ثوابی بردند و اجری دارند، همسران شهدا اجر بیشتری دارند. یعنی باری که بر دوش آنها بود چندبرابر بود. ما عملاً در موقعیت سختی قرار گرفتیم، مادرم یک زن خانه دار بود و تحصیلاتی نداشت. عموهایم هم از زندگی ما کنار کشیدند، چون برادر مادرم فرمانده
گفتگو با علی نقوی مندی، قهرمان شطرنج نابینایان کشور | کیش و مات تاریکی
بزرگ ترم، متولد 54 و خواهرم عاطفه، متولد سال 60 است. مشکل بینایی ما بیماری آر پی است؛ یک بیماری شبکه ای که در آن به مرور زمان بینایی کم می شود. به گفته پزشک معالج ما دلیل این بیماری ژنتیکی، ازدواج فامیلی است. پدر و مادرم پسر عمه، دختر دایی هستند و تا مدت ها بعد از به دنیا آمدن هر سه ما، متوجه این بیماری نشدند. زیرا آر پی در کودکی تشخیص دادنی نیست. در خانواده هم این طور سابقه ای وجود نداشته که
پدر من کارگر است
/> سالهاست دیگر خواستگاری درب خانه ما را به صدا در نیاورده! مادرم به رحمت خدا رفته، من هستم و این چهار دیواری و پدری که یک کارگر ساده و مهربان است، آنقدر مهربان که همه داشته و نداشته هایش را با دیگران تقسیم می کند. اما دختر یک کارگر ساده هم برای ازدواج چَنگی به دل نمی زند! _دختر گلم من خوابم میاد ،تو شامت رو بخور عزیزم.. ساعت 11 بیدارم کن دخترم ،((شب قدره)) امشب میخوام با خدای خودم خلوت
تجاوز 2 پسر به دختر کم توان ذهنی
های زن جوان دخترش جزئیات را توضیح داد و گفت شروین او را به خانه ای برده و مورد آزار و اذیت قرار داده است. این دختر گفت: مهر ماه بود که تلفنی با شروین آشنا شدم و چند بار زیر نظر مادرم او را ملاقات کردم. آخرین بار شروین اصرار داشت به دیدن او بروم. او حتی تهدید کرد اگر به ملاقاتش نروم، مقابل خانه مان آبروریزی راه می اندازد. او می گفت برایم کتانی هدیه خریده است. وقتی سر قرار رفتم شروین کتانی
افشای قتل هولناک در خانه پدری
. او ادامه داد: حرف های پدرم عجیب و باورنکردنی بود و امکان نداشت که شاهین بی خبر از من به سفر برود. اصلاً برادرم دلیلی برای این سفر نداشت. مدتی صبر کردم و وقتی دیدم برادرم تماسی با ما نگرفت بیشتر مشکوک شدم. او همیشه با پدرم مشکل داشت به همین خاطر به اداره پلیس رفتم و ناپدید شدن برادرم را خبر دادم. به دنبال اظهارات پسر جوان، تحقیقات روی این پرونده متمرکز شد، اما هیچ مدرکی که نشان
اعتراف پدر به قتل پسر
. بررسی ها حکایت از آن داشت چندی قبل پسر جوانی به اداره پلیس رفته و اعلام کرده است که برادر 34 ساله اش به نام حمید ناپدید شده است. بدین ترتیب پسر جوان به اداره پلیس دعوت شد و گفت: مرداد ماه سال قبل برای ترک اعتیاد در کمپی بستری شدم. آن زمان حمید و برادر کوچکم همراه پدرم زندگی می کردند. وقتی از کمپ مرخص شدم و به خانه آمدم از حمید خبری نبود پدرم مدعی شد حمید اواخر مرداد ماه همراه دوستانش برای کار و
قهرمانی که می خواهد تختی شود
به اینکه چطور شد وارد کارهای خیر شدید گفت: همیشه پدر و مادرم پیش من درباره پوریای ولی، آقای تختی و شهید طیب صحبت می کردند. 7 ساله بودم که کار میکردم، یک روز مادرم با پدرم درددل میکرد و میگفت که ای کاش محمد راه آقای تختی را برود. از همان جا این فکر در ذهن من شکل گرفت. خیریه را با 10 نفر شروع کردیم. جرقه کارهای خیر و یتیم نوازی توسط برادر و پدرم خورده شد و خانه خود را وقف این کار کردیم. به نظرم همه
اعترافات هولناک پدر تهرانی به قتل پسر / جسدش را مثله کردم و سرش را داخل رودخانه انداختم
به خانه برگشتم. اما اثری از برادر34ساله ام نبود. سراغش را از پدرم گرفتم و او گفت که به همراه دوستانش به دوبی مهاجرت کرده است. اوایل حرف پدرم را باور کردم که می گفت برادرم برای کار و زندگی به خارج از کشور رفته است چرا که او همیشه می گفت دلش می خواهد در خارج از کشور زندگی کند. اما مدتی بعد وقتی از پدرم خواستم شماره تماس او را به من بدهد جواب سر بالا داد. وی ادامه داد: ماجرا کمی عجیب بود
روایت مصیبت زنان ایزدی، قربانیان بدترین جنایات داعش در سرزمین غرق خون+ تصاویر
گرفتار شدم. آن زمان من را یک ماه به عنوان برده در یک خانه نگه داشتند. پس از آن بود که همراه یک دختر دیگر از پنجره کوچکی فرار کردیم. ما دو روز در خانه های خالی پنهان شدیم و سپس به چیزی رسیدیم که فکر می کردیم یک خانه امن است. خانواده عرب در آنجا گفتند ما از شما محافظت خواهیم کرد. اما آن ها من را دوباره به داعش تحویل دادند. من آن زمان به موصل منتقل شدم و سپس به تلعفر برگشتم. ” زینب در حالی که
داستان زیبای تاثیرگذاری ما بر دیگران
انگیزی زندگی می کند به نام اطلاعات لطفاً که همه چیز را در مورد همه کس می داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با اطلاعات لطفاً روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه مان رفته بود. من در زیر زمین خانه با ابزار های جعبه ابزارمان بازی می کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت، اما گریه فایده نداشت، چون کسی در خانه نبود که با
واژه عمو فردوس را فرزندان شهید به من هدیه کردند
نوع دوستی بودند، چون جنگ بر ما تحمیل شد و ما مقاومت کردیم؛ حیات طیبۀ ما از مقاومت ماست نه از هجوم ما. همین عامل مقاومت را از آرش کمانگیر شروع کردم تا امروز چون ما در سرزمینی زندگی می کنیم که در یک دست ما پرچم مقاومت و در دست دیگر پرچم صلح و هم زیستی مسالمت آمیز هست. اولین آموزگار شما کیست؟ اولین آموزگار من ذات اقدس اله است که تجلی به صفات می کند. سپس مادر و پدرم هستند؛ البته پدرم هم
صاعقه جان پسری را در جست و جوی آنتن موبایل گرفت
این گزارش را فقط برای خلیل خاکی زهی می نویسیم. برای نوجوان سیستانی و بلوچستانی که در یکی از محروم ترین استان های کشور متولد شد و قد کشید. برای پسری که نه چاردیواری به نام خانه بالای سرش بود و نه به برق وگاز و جاده مناسب و نه حتی به خط تلفن دسترسی داشت. برای پسری که به قول اقوامش، تنها نان آور با جنم خانواده اش بود. خلیل فقط 16سال زندگی کرد و بعد زیر خروارها خاک آرام گرفت. هیچ رسانه ای از مرگ او
کنکوری با طعم خون/ گفتند اگر داعش حمله کرد بانوان را بکشید + تصاویر
بودند. یک خواهر و سه برادر دارم. مادرم معلم است و پدرم هم راننده تانکر نفت. در آن زمان غذا، آب، برق و حتی اینترنت هم نداشتیم. برخی اوقات تنها غذای ما نان خشک بود. گاهی مردم برای تهیه آذوقه مجبور بودند به منطقه کردنشین بروند و مایحتاج خودشان را با چند برابر قیمت بخرند. با این اوصاف برخی روز ها جرأت نمی کردیم از خانه خارج شویم. چون تک تیرانداز ها مردم را هدف می گرفتند. البته این جدا از آن
از سوپور شدن یک قهرمان کیک بوکسینگ تا گریه خواننده ای که بلد نبود ارگ بنوازد
صرف کنم. وی افزود: یک روز عموی من که کیک بوکسینگ کار میکرد مسابقه داشت، یک مشت به بینی حریفش زد و خون آمد؛ بعد از دیدن این صحنه به عمویم گفتم که من هم از فردا با تو به باشگاه می آیم. من همان سال قهرمان استان البرز و بعد از آن هم برای مسابقات کشوری دعوت شدم اما به خاطر برخی از مشکلات نتوانستم در اردوهای استان البرز شرکت کنم. این ورزشکار جوان با بیان اینکه من فیلم های جکی جان
سهمی که به آن پرداختم/ اولین شعرم درباره ایران دوستی بود
داشت؟ افراد خانواده بی تأثیر نبودند. مادرم و به ویژه پدرم علاقه بسیاری به ادبیات داشتند، هر چند از نظر تحصیلی در مدارج بالایی نبودند و مانند نسل های قبل از یک تحصیلات ابتدایی بهره برده بودند، اما ضرب المثل ها و شعر هایی را بیان می کردند. علاوه بر این در خانه کتاب های شعر و نمونه های ادبی از شاعران گذشته داشتیم و من با آن ها مأنوس بودم. خواهرم نیز بعد از دبیرستان وارد دانشکده ادبیات شد. در
تکه تکه شدن پسر جوان به دست پدر
پیدا کرده بودم و به همین خاطر برای اینکه این مواد را ترک کنم به کمپ ترک اعتیاد رفتم و مدتی در آنجا بستری بودم اما وقتی از کمپ برگشتم و به خانه رفتم اما خبری از برادرم شاهین در خانه نبود و از پدرم که مردی 80 ساله است پیگیر برادرم شدم که پدرم ادعا کرد که شاهین همراه دوستانش برای کار به شهر دبی سفر کرده است. وی افزود: حرف های پدرم غیرباور بود، چون برادرم بدون اینکه به من حرفی بزند کاری نمی
حال دانش آموزان خوب نیست؛ بلایی که کرونا بر سر بچه هایمان آورد؟
بیاید و کار کند. محسن برادر میثم 17 سال دارد و او 5 سالی است که قید درس و مشق را زده: شرایط خانه جوری است که باید کار کنم و خرج مادرم را دربیاورم. پدرم بیکار است. چون خلافکار بود الان جایی به او کار نمی دهند برای همین من کار می کنم. پسر بزرگ خانواده هستم و خرج برادر و خواهرم با من است. محسن همین طور که با دستمال شیشه ماشین را پاک می کند، تند تند جواب سؤال هایم را می دهد: میثم گوشی نداشت
روایت جالب خواستگاری و عقد حاج حسین یکتا
/> حاج حسین در ادامه بیان کرد: عملیات والفجر 8 بود که در آن حضور داشتم و با اصابت خمپاره و ترکش یکی از چشمان خود را از دست دادم زمانی که من مجروح شدم پدر و مادرم در سوریه بودند هنگامی که برگشتند در بیمارستان لبافی نژاد با چشم تخلیه شده بودم. در تمام سال هایی که ما در جبهه بودیم غصه و غم به دل مادر پدرها، همسرها و بچه های شهید بود. در بخش دیگر، مجری برنامه از پدر حاج حسین پرسید چطور می
روایت شیرین زندگی زوج مازندرانی؛ اسم همسرم را قرعه کشی کردم
آنها من را تحویل نمی گرفتند بعد از مدتی به سربازی رفتم. دوران آموزشی سربازی ام در عجب شیر بود و بعد به کرمانشاه اعزام شدم زمانی که در کرمانشاه بودم برای پدرم نامه نوشتم و به او گفتم قصد ازدواج دارم او هم نام چند دختر را در جواب نامه در پاکت گذاشت و برای من فرستاد آن زمان نگفته بودم که همسرم را دوست دارم اسامی دخترانی که پدرم فرستاده بود را داخل کلاه سربازی ام گذاشتم و قرعه کشی کردم که اتفاقا اسم
آزار شیطانی دختر تهران توسط 2 دوست جوان / بهنام قصد ازدواج نداشت
داد. چند ساعت بعد هم بهنام آمد و مرا به خانه خودش در تهران برد و در آنجا او هم مانند دوستش مرا آزار و اذیت کرد بعد هم مرا کتک زد و به من گفت دیگر مرا دوست ندارد و نمی خواهد مرا ببیند. مادر این دختر در ادامه از دادگاه خواست تا برای هر دو پسر جوان اشد مجازات را در نظر بگیرند. سپس بهنام که با قرار وثیقه آزاد بود روبه روی قضات ایستاد و منکر اتهامش شد و گفت خود این دختر به من گفته
هر کام مرگ 30 هزار تومان!
خانه دار است؟ بله! مخارج اعتیادش را چه کسی می دهد؟ پدرم هزینه های زندگی و اعتیاد را تامین می کند. شما از چه زمانی به مصرف مواد مخدر آلوده شدی؟ من زمانی که به دنیا آمدم در واقع معتاد بودم چراکه مادرم در آن زمان اعتیاد شدیدی داشت و پزشکان تشخیص داده بودند که من هم معتاد هستم. یعنی از نوزادی مواد مصرف می کردی؟ بله! ولی مدتی بعد مادرم مرا در مراکز درمانی بستری کرد و درمان
زندگی تلخ زنی که پی عشق تازه ای رفت
/> در ابتدا سعی کردم که او را به آرامش دعوت کنم،. بعد از گدشت مدتی آرام شد و از او خواستم موضوع را تعریف کند. شیدا ماجرای زندگی اش را اینگونه آغاز کرد: در یک خانواده نسبتا مذهبی به دنیا آمدم، فرزند چهارم خانواده بودم، پدرم بسیار سختگیر بود و رفتار او روی مادرم هم تاثیر گداشته بود، هیج صمیمیتی بین خانواده ما نبود حتی با خواهر و برادرهایم هم نمی توانستم راحت گفتگو کنم. در خانه ما
پزشکی که در فقر بزرگ شد، اما آرزوی پولدار شدن نداشت/ خاطره خواننده “بخواب دنیا” از دعوا با نانوای محل
هم بیشتر از 3 یا 4 ساعت درس نمیخواندم. از کودکی تلفظ سین من مشکل داشت به همین خاطر هروقت بچه ها می پرسیدند نمره ات چند شده می گفتم 18 یا 19، دوست نداشتم بگویم بیست و آن ها مرا مسخره کنند. زمان کنکور هم شیوه های تست زنی مثل الان رایج نبود، من بیشتر بر کتاب های درسی مسلط بودم و در نهایت در کنکور رتبه 470 را کسب و در رشته پزشکی دانشگاه ساری قبول شدم. این پزشک جوان در پاسخ به اینکه هزینه
نخستین دختر ایرانی که پرش با نیزه را تجربه کرد؛ 33 بار رکورد شکستم
به طور حرفه ای ژیمناستیک کار کرده بودم و برایم نتیجه ای نداشت. وقتی وارد شدیم اصلا از محیط ورزشگاه خوشم نیامد. عده زیادی دونده در حال دویدن بودند و ازدحام و شلوغی پیست دوومیدانی مرا جذب نکرد. تا آن روز خیلی اتفاقی با آنا ربانی که قهرمان پرتاب دیسک ایران بود آشنا شدم. خانم ربانی جزو معدود مربیانی بود که خیلی مرتب و منظم شاگردانش را آموزش می داد. مادرم گفت بهتر است با همین مربی که برای شاگردانش وقت
آرزوی جوان افغانستانی بعد از حمله انتحاری /روایت قصه عشقی که برای رسیدن به هم فقط 6 ماه فرصت دارند
های زیادی را تحمل کردم. وی ادامه داد: با تلاش توانستم تا دیپلم بخوانم و به خاطر برخی مشکلات ادامه ندادم. بعد از مدتی با خانواده سبحان آشنا شدم و مادرش من را در جلسه دید و از من برای پسرش خواستگاری کرد.ابتدا خودم راضی نبودم چراکه از زمانی که یاد دارم مادرم در اداره ها به دنبال شناسنامه برای ما است و نمی خواستم برای خودم هم این موضوع پیش بیاید. حسینی درباره جلسه خواستگاری گفت: من