سایر منابع:
سایر خبرها
آخرین ساعات زندگی امام خمینی(ره) در بیمارستان چگونه گذشت؟
ایستاد و آنجا ماند. آقا هم چشم ها را روی هم گذارد و خوابید. غروب رفتم دیدم که نفس های آقا به تلاطم افتاده است. دست ایشان را گرفتم. دست ها یخ کرده بود. به دکتر عارفی گفتم: مثل اینکه زحمت های شما و دعای ما و بقیه همگی بی نتیجه شده است. دکتر هم نبض آقا را گرفت و با سرتکان دادن، مرا تصدیق کرد... (کتاب فصل صبر، انتشارات موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)) روایت آیت الله هاشمی از شب رحلت
خاطره ابطحی از شنیدن خبر رحلت امام(ره)
فوت شدند. تا اینو گفت تلفن قطع شد. عالم بر سرم خراب شد. به بقیه گفتم. دویدند تا سالن سفارت را آماده کنند. اول صبح رسما رحلت امام اعلام شد. از ساعت 7 صبح همه آمدند سفارت. آن موقع رهبران سیاسی لبنان در اوج اختلاف و جنگ های مسلحانه بودند. چه روز دیدنی بود. کسی جز امام خمینی نمی توانست آن همه رهبران در حال جنگ را دور هم جمع کند. ظهر 14 خرداد با یک هواپیما پر از شخصیت های فرهنگی به طرف ایران پرواز کردیم. یک راست رفتم جماران. جلسه غیر رسمی مجمع روحانیون بود...بحث مرجعیت بود و کسی که ولایت فقیه را قبول داشته باشد. ...
امام کدام عمل را حاضر بود با ثواب اعمالش عوض کند
! چه کسی می تواند به امام بگوید که فلانی وضعش این طور است؟ ناگهان دیدم امام نگاه تندی به من کردند پیش خودم گفتم آیا عمامه ام نامرتب است یا یقه ام را نبسته ام یا ... رفتم نزد امام و عرض کردم بله آقا! چه می فرمایید؟ امام فرمودند: آقای فرقانی! مگر بنا نبود ساعت نه برای آن شیخ که آقای واعظ گفته بود به من تذکر بدهید؟ خیلی ناراحت شدم ایشان از وسط مردم رفتند توی اتاق و پول را داخل پاکت گذاشتند، طوری که
امام فرمود: اگر خطا کنید خودم بیرونتان می کنم!
نیمه شب از منزلشان بردند، لذا جز خانواده و چند تن از همسایه ها از قضیه با خبر نشدند. من تا ساعت 10 شب در خدمتشان بودم و به نامه ها و استفتائات پاسخ می دادم و آخر شب خسته و کوفته به خانه ام می رفتم، بنابراین از اتفاق با خبر نشدم. صبح فردا که طبق معمول پس از صرف صبحانه به طرف منزل امام به راه افتادم، در نزدیکی مسجد امام حسن عسگری(ع)، یکی از کسبه که مرا می شناخت پرسید: کجا داری می روی؟ گفتم: سر کارم
امام خمینی واقعاً به درجه بندگی رسیده بود/ایشان به قم رفت تا حوزه های علمیه را درست کند ولی مجبور شد به ...
بنده خدا باشیم و خدا را دوست داشته باشیم باید بندگان خدا را دوست داشته باشیم. نمی شود انسان به طمع اینکه خودش بهتر زندگی کند حق دیگر بندگان خدا را ضایع کند. ** اولین ملاقات حضوری شما با امام چه زمانی بود؟ امام تازه برگشته بود به کشور که ایشان را چند روزی آوردند به بیمارستان قلب. امام اول که آمد رفت به قم. چرا به قم رفت به نظر شما؟ ** می خواست از سیاست دور باشد.
کمیته منتخب اتاق بازرگانی چگونه شکل گرفت؟
پشت بام او به داخل مدرسه علوی برویم. البته میان این خانه و مدرسه چند خانه دیگر هم وجود داشت که از روی پشت بام ها رفتم و خودم را به مدرسه علوی رساندم. در ادامه خاطرات وی آمده است: به اتاق امام که رسیدم، دیدم شهید مطهری در مقابل اتاق امام ایستاده است. وضعیت موجود و جریان را به صورت کامل برای ایشان تعریف کردم. ایشان هم تایید کرد و گفت:نامه را بدهید تا به امام برسانم. آقای مطهری وارد اتاق
امام فرمود: اگر خطا کنید خودم بیرونتان می کنم
را نیمه شب از منزلشان بردند، لذا جز خانواده و چند تن از همسایه ها از قضیه با خبر نشدند. من تا ساعت 10 شب در خدمتشان بودم و به نامه ها و استفتائات پاسخ می دادم و آخر شب خسته و کوفته به خانه ام می رفتم، بنابراین از اتفاق با خبر نشدم. صبح فردا که طبق معمول پس از صرف صبحانه به طرف منزل امام به راه افتادم، در نزدیکی مسجد امام حسن عسگری(ع)، یکی از کسبه که مرا می شناخت پرسید: کجا داری می روی؟ گفتم: سر
خاطرات آیت الله امینی از درس اخلاق امام
پرسیدید، این کتاب را به شما دادند؟ بله. ایشان آن وقت شروع به تدریس فقه و اصول کرده بود. از دوران مبارزات امام خاطره ای دارید؟ شروع مبارزات شما در قم بودید؟ بله. از آن دوره خیلی خاطره دارم. ولی وقتی امام پاریس بود به اتفاق بعضی از دوستان به دیدن امام رفتیم. وضع ایران آن وقت خیلی آشوب بود و من به امام گفتم کاش شما به ایران می آمدید؛ البته این سخن را با احتیاط می گفتم. یعنی
از شاگردی در مکتب پیر جماران تا آرزوی روایت گری برای رهبر انقلاب
رفتم . رضایی ادامه داد: به یکی از سنگرها که رسیدم، سرم را روی آرپی جی گذاشتم و با خدا درددل کردم و گفتم یا امام زمان(عج) این علمیات با نام شما آغاز شده است، دست و پای دوستانم قطع شده خودت مرا یاری و کمک کن، بعد ناگهان همان یک گلوله ای که داشتم را شلیک کردم و وسط سنگر عراقی ها اصابت کرد . وی بیان کرد: به صورت سینه خیز به عقب برمی گشتم که شنیدم کسی مرا صدا می زند، دیدم یکی از
روایت رزمندگان و آزادگان از امام خمینی(ره) در رنج غربت داغ حسرت
نیروهای خودی و دشمن، خدمت حضرت امام توضیح مختصری دادند. یادم می آید که حضرت امام خیلی دعا کردند و باز نسبت به انجام عملیات اطمینان دادند و بر وحدت بین ارتش و سپاه تاکید کردند. از این که ارتشی ها و سپاهی ها در کنار هم خدمتشان رسیده بودند، اظهار خوشحالی کرده و دعا کردند و فرمودند، بروید و عملیات بکنید و شما پیروزید. بعد از آن ما مستقیما به منطقه رفتیم و سه روز بعد از آن، عملیات والفجر مقدماتی انجام شد. (ص7)
راننده تاکسی شدن سخت تر از ...!
. فقط یه بار یکیشون زنگ زد و پرسید: آیا از ناتوانی رنج می برید؟ گفتم نه والا، اخیرا این قدر رنج نمی برم که پدرم قبض آب رو پرداخت نمی کنه. میگه: دندت نرم، خودت پولشو بده. پرسیدم: چطور؟ گفت: آخه فرم پر کرده بودید؟ آخ ببخشید، شما متقاضی کار بودید؟ شرمنده فکر کردم مشتری هستید. خلاصه تقریبا هر روز یه مصاحبه کاری دارم. اتفاقا دیروز برای شغل رانندگی تاکسی باید مصاحبه می شدم. صبح علی الطلوع خودم
امام (ره) در نیجریه میراث فرهنگی نیست
سخن شان چه ساده قابل فهم و تداعی گر زبان و سخن خمینی است. امروز برخی در داخل کشور به دنبال تحریف امام (ره) و خط فکری انقلاب هستند و به دنبال تبدیل شخصیت معمار کبیر انقلاب به میراث فرهنگی هستند، چرا که امام مرده را به راحتی می توان تفسیر و تحریف کرد، اما سخنان گوهر بار رهبر انقلاب همچون آبی بر آتش تمامی نقشه های آنها را خنثی کرد. تاکید رهبر معظم انقلاب اسلامی بر زنده بودن
فریاد خبرگان بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی رهبر باشد؛ آقای خامنه ای/ برای بازگشت ناطق به جامعه ...
ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟ مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛ بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛ مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان
مادر شهید: با شنیدن شهادت عبدالرحیم نماز شکر خواندم/ پسرم عاشق شهادت بود
: خبر شهادت شهید را چگونه به شما دادند؟ آذرماه 95 دیدم عروسم با من تماس گرفت گفت بابا از گردان امام حسین(ع) شماره شما را خواستند. قرار است با شما تماس بگیرند. گفتم چشم اما دلم طاقت نیاورد و خودم با تاکسی به سپاه شهرستان رفتم و وقتی خود وارد سپاه شدم یکی از دوستان شهید فکر کرد من از شهادت عبدالرحیم خبر دارم با چشمانی گریان به من تسلیت گفت من به روی خود نیاوردم وقتی داخل سالن شدم دیدم همه
آرزوی شب های تنهایی
خورشیددر آسمان رنگ ببازد وپشت ارتفاع غروب کند،آن وقت چشمانم رامی بستم ومرغ روحم،تاگل دسته های حرم سیدالشهداء به پروازدر می آمدوباخود می گفتم: الان این خورشید روی گنبد طلایی حرم آقانور می پاشدوآیامی شودچشم های مایک روز مثل این خورشید که هرروز حرم رامی بیندبه آن گنبدوگلدسته ها روشن شود ؟ آن وقت باذکر السلام علیک یااباعبدالله آرامش به جانم بر می گشت که غم تنهایی پس ازعملیات رافراموش می کردم.
امام مهربانی
می خواهم بروم داخل حسینیه، علی را آماده کن تا با من بیاید. گفتم: آقا، بد است، حالا او یک چیزی گفت. گفتند: نه، من به او قول داده ام که او را ببرم، تو برو صدایش کن که بیاید. من رفتم و علی را بیدار کردم و لباسش را عوض کردم و گفتم برو حسینیه. وقتی برگشت گفت: مامان رفتم حسینینه (نمی توانست بگوید حسینیه). آنجا یک چیزهایی داده بودند به امام که تبرک بکنند، امام داده بودند به علی، که او دست بکشد. او هم می
مدال آوری شغلم بود/ می خواستند مرا برای اسباب کشی ببرند!
آن دل بسته بودم و با خاطرجمعیِ آن، به مسابقات رفته بودم. به کارخانه رفتم، زمانی که خواستم کارت بزنم تا داخل کارخانه شوم، دیدم که آن کارتی که باید کشید و رفت، داخل ساعت کاری نیست. از دربان پرسیدم که چرا نیست، گفتند شما اخراج شده اید. ما رفتیم دفتر بالا پیش مدیرعامل، گفتیم که دلیلش چیست؟ گفت کسانی را می خواهیم اینجا کار کنند که اینجا حضور داشته باشند. یک روز وقتی کار تمام شد، می
او را سید کمال خندان صدا می زدند
غلت می خورد و نمی گذاشت کارم را انجام بدهم. یکبار به طرفم چرخید و صورتش را دیدم، زیر لب زمزمه می کرد. متوجه نشدم چه می گوید، فقط می دانم که ذکر می گفت. به او گفتم هرچه که می خواهی بگو. هر وصیتی داری بگو؛ ولی او فقط به چشم هایم نگاه می کرد. یک لحظه دیدم چشم هایش حالت سفیدی پیدا کرد و رنگش سفید شد. در همین حال که با او صحبت می کردم، شنیدم چیزی داخل شکمش ترکید. صدای عجیبی داد و برای همیشه چشمانش را بست. همچنان خون از پایش جاری بود و روی سرم می ریخت، وقتی این صحنه را دیدم؛ مطمئن شدم که سیدکمال به درجه شهادت نائل آمده است. منبع: دفاع پرس ...
توصیه امام خمینی به انتخاب آیت الله خامنه ای به رهبری/ امام خمینی فرمودند: اگر من از دنیا بروم، آقای ...
پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ آیت الله سید علی اکبر قرشی که در جلسه انتخاب رهبری پس از رحلت امام خمینی حضور داشت در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است درباره انتخاب حضرت آیت الله خامنه ای به عنوان رهبری انقلاب می گوید: بعد از قرائت وصیتنامه، آیت الله خامنه ای نشستند و آیت الله مشکینی رئیس مجلس خبرگان، رسمیت جلسه را اعلام کردند و گفتگو برای انتخاب رهبر، آغاز و صحبت ها طولانی شد و نظرات مختلفی ابراز گردید. مثلاً گفتند که مرحوم آیت الله گلپایگانی رهبر و آیت الله خامنه ای قائم مقام ...
ترکیب بندی در رثای پیر جماران/ ای بغض! گریه های دلم را عنان نگیر
به گزارش راهنمای سفر من به نقل از خبرنگار راهنمای سفر من، حجت الاسلام سید عبدالله حسینی از شاعران و فعالان فرهنگی ایران و آفریقا به شمار می رود. ترکیب بندی که در ادامه می خوانید از سروده های وی است که در شب رحلت امام خمینی(ره) سروده شده و برای انتشار در اختیار خبرگزاری مهر قرار گرفته است: ای بغض از گلوی قلم دست بر مدار ای درد وغم زروی دلم دست بر مدار ای ابر بی دریغ
نحوه آشنایی هاشمی، مهدوی کنی، واعظ طبسی و... با امام خمینی
وزرا از این سکّه ها دادند. من گفتم جداگانه خدمتتان می رسم این فایده ندارد. وقتی همه رفتند و امام هم رفتند داخل، به آقای صانعی گفتم ببینید اگرآقا اجازه می دهند بروم خدمتشان. ایشان از سر لطف گفت شما از ما به امام نزدیکتر هستید ما باید از طریق شما اجازه بگیریم. رفتم نزد امام، داشتند بین دو اتاق قدم می زدند. سلام کردم و با حالت خنده و تبسّم پر از مهر و عطوفت گفتند هان چیه؟ گفتم عیدی می خواهم. کیسه را
روزهای آخر در یادداشت های یاردیرین امام و رهبری
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از راه فاروج ؛ یادداشت های آیت الله هاشمی رفسنجانی از روزهای آخر و ایام رحلت امام خمینی (ره) که در کتاب ایشان چاپ شده است. 9 خردادماه در بیشتر ملاقات ها و مذاکرات بحث درباره حال امام و شرایط جاری و خطرها و رهبری بعد از امام است؛ و هیچ کس مایل نیست که درباره فقدان امام بیندیشد. هر وقت فرصت دست بدهد به بیمارستان و دفتر امام می روم
آخرین التماس دعای امام از مردم چه بود؟! / روایتی از ساعات پایانی زندگی پیر جماران
جماران که برای سیر روال درمان ایشان پیش بینی شده بود بستری شدند. چرا بخاطر وخامت حال امام ایشان در بیمارستانی مثل شهید رجایی بستری نشدند؟ سوال خوبی بود. در مقطعی که امام خمینی(ره) در بیمارستان بستری شدند خیل عظیمی از مردم برای عیادت و دعا برای ایشان در محل بستری امام راحل تجمع کرده و عملا در روند درمان ایشان اخلال ایجاد می شد. از طرفی اگر یک بخشی مجزا برای امام اختصاص
عمامه خمینی، عمامه رسول الله است و عمامه رسول الله، عمامه خمینی
این صورت که تعدادی عراقی ریختند داخل اردوگاه و به هر اتاقی که رفتند اسرا را لت و پار کردند و با ایجاد رعب و وحشت، اعتصاب را در هم شکستند. بعد هم، تعدادی را برای بازجویی و شکنجه بردند که ازجمله آن ها مرحوم جلیل اخباری بود. ایشان از آزاده های متدین بود و تعصب زیادی به حضرت امام داشت. آن روز، سرگردی به نام سرگرد اظهر، که از استخبارات آمده بود، جلیل را بسیار زده بود و به او گفته بود باید به
خاطره معاون وقت وزیر دفاع از روز ارتحال امام: احتمال می دادیم عراق حمله کند
" ، مطمئن شوید، گزارش را در أسرع وقت ارائه کنید،... - اگر چه که رئیس ، از ارتحال حضرت امام، سخنی نگفت اما، نمیخواستم باور کنم که، "انقلاب و ملت یتیم شده اند".... فورا ظرف چند دقیقه، از ستاد ، هماهنکی پروازها را انجام دادم، و مستقیماً به مهراباد رفتم. پرواز اماده بود، تا ارومیه، فقط به اسمان چشم دوخته بودم، و أشک لحظه ای أمان نمی داد... - در پایگاه هوایی منطقه شمال غرب
سهیل روز تولدم مرا بیهوش کرد و
کردم و یک شب به مشکل دلم را راضی ساخته و با او تماس گرفتم. گویی او هم منتظر تماس من بود، همین که نامش را گفتم، با خوشحالی گفت: کتایون! عزیزم تو هستی؟ گفتم: بله،من هستم؛ امّا شما چگونه من را شناختید و نامم را از کجا می دانید؟ او خنده دلنشینی سر داد و گفت: می دانستم که سرانجام در دل تو هم، نسبت به من احساسی پیدا می شود و به من زنگ خواهی زد. به هر ترتیبی بود، همان شب هر دو به هم اظهار
روایتی کودکانه از دیدار با آن مرد تاریخی
اتاق به حالات مادر سرک می کشیدم و هی سراغ بابا می رفتم. چه می دانستم چه شده! تا وقتی بابا از حالت سجده پا نشد و عکس خیس امام را روی پاهایش ندیدم، نمی دانستم بابا و مامان برای چه گریه می کنند. امام... یعنی اتفاقی برای آن مرد افتاده بود؟ چهاردهم خرداد، کسی را از دست دادم که می دانستم با ما فرق دارد. یادم هست که امام را در نقاشی هایم بزرگ تر و بلندقدتر از بقیة مردم می
مراقب باشید کودکانتان تلویزیون نبینند/ فحش هایی که نثار وارثان روح الله می شود
قضیه کنن تا خودشون قصر در برن سعی می کنن بهش تهمت بزنن اما خب نمی تونن چیزی پیدا کنن برا همین میگن تو خودت میری نبات و پارچه سبز بین مردم پخش می کنی در واقع بیشتر شبیه جوکه. خیلی خنده داره حاج آقا.... (حاج آقا با خنده ای که الان به قهقهه تبدیل شده) بله خیلی. ما شنیدیم که مردم کوفه از ترس سپاه شام بیعتشون رو با امام حسین (ع) شکستند، درسته؟ بله یکی از دلایل همین بوده. البته فقط
آن 40 روز
طبق سنوات قبل، در دهه محرم و روزهای بعد آن، در منزل یکی از همشهری های خوانساری ام در اطراف میدان خراسان در تهران، صبح ها به منبر می رفتم. هیئتی بود و جمعیتی و صبحانه ای. چند سالی می شد که در آن منزل مراسم داشتیم، من جمله همان سال 42. خاطرتان هست که این منزل کجا واقع شده بود؟ چه کسانی به غیر از شما به منبر می رفتند؟ بله، در خیابان غیاثی که الان خیابان شهید آیت الله سعیدی است. آن
9 ماه توفیق خدمت در بیت امام را داشتم/ روز ارتحال امام خیلی بر ما سخت گذشت/ رهبری امام خامنه ای از الطاف ...
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ محمد برزگر، یکی از افراد تیم حفاظت بیت امام خمینی (ره) بوده است در گفتگو با خاورستان، ضمن عرض تسلیت به مناسبت سالروز ارتحال بنیان گذار انقلاب امام خمینی(ره)، اظهار کرد: در سال 61 برای قسمت حفاظت بیت امام راحل به ما ماموریت دادند و ما در سوم خرداد که سالروز آزاد سازی خرمشهر بود وارد بیت امام شدم. وی افزود: عمده فعالیت ما در زمینه حفاظت از بیت امام