سایر منابع:
سایر خبرها
این کتاب را به سرکرده گروهک تروریستی تندر بدهید بخواند
مردانگی به خرج می داد. سال سوم راهنمایی، راضیه بین خودش و خدا عهدی بسته بود که بعد از شهادتش تو وسایلش، البته تو وسایلش که نه، داخل جعبه اسماء متبرکه پیداش کردم. خلاصه کوتاهی از این عهد نامه ...بی حساب پیش، ان شاء الله به امید خدا و توکل به خدا چهل روز تمام کارمو خالصانه انجام بدم تا خدای مهربون از سر تقصیرات ما بگذرد و گناهامو ببخشه . توی این چهل روز که از 5/3/85
جان دادند برای جان دادن
سرطان بود. در تمام این سال ها امیرحسین تمام فکروذکرش، پدرش و درمان او بود. هرکاری از دستش برآمد، انجام داد تا بیماری همسرم بهتر شد. کرونا که شروع شد، از همان روز اول در بخش کرونا کار می کرد. چندباری به امیرحسین گفتم: مامان جان! یه ذره به فکر خودت باش. خدای نکرده اگه کرونا بگیری، چه کار کنم؟ چندروزی مرخصی بگیر و بیا خانه. می گفت: مامان جان! من قسم خوردم و اگه الان من و بقیه همکارام نریم، کی
چگونه اهدافمان را اولویت بندی کنیم؟
باشند هم می توانیم تمرکز کنیم. باید بین انجام یک یا دو هدف کوچک و یک اولویت مهم زندگی مان انتخاب کنیم. خب مشخص است دیگر! اولویت نخست زندگی مان خیلی مهمتر است. اگر هدف مان تناسب اندام است و برای رسیدن به آن خوردن غذاهای سالم، دوی 5 کیلومتر و سه بار در هفته شنای یک کیلومتر را انتخاب نموده ایم، امکان دارد متوجه شویم وقت کافی برای انجام همه ی این کارها را با هم نداریم. پس باید اولویت بندی
یادداشت های ناصرالدین شاه شنبه 12 مرداد 1268؛ رهاورد شاه قاجار از سفر سوم فرنگ: ده واگن خوب برای خودمان ...
خوردیم از جلوی ما آمد رد شد تند رفت پایین یک دو سکسوین کوچک دیگر هم رفتیم و بعد سوار کالسکه شده آمدیم منزل. امشب در خانه وزیر امور خارجه، اسپولر، به شام مهمانیم. در ساعت هشت سوار کالسکه شده امین السلطان، بالوا، جنرال پهلوی ما نشسته راندیم مجدالدوله، امین خلوت، نظر آقا، وزیر صنایع بودند. راندیم رسیدیم به عمارت وزارت خارجه که در که دُرسه واقع است. عمارت را چراغان کرده بودند. موزیکانچی و
خاطرات آیت الله هاشمی؛ 12 مرداد 1371 تا 1376: اطلاعاتی درباره حساب های اختصاصی رییس جمهور و رمز گاوصندوق ...
ای دربارة کابینه صحبت کردم. تا ساعت نُه شب در دفترم کار کردم و به خانه آمدم. سال 1373 ورزشکاران پیروز جانباز، نمایندگان کانون های ورزشی و هنری بسیج و ورزشکاران نمونه، همراه آقای [مصطفی] هاشمی طبا، [رییس سازمان تربیت بدنی] و [بهرام] افشازاده، [دبیرکل کمیته ملی المپیک] آمدند. گزارش دادند. ورزشکاران، مدالشان را به من دادند؛ قرار شد در حرم امام رضا(ع) نگاهداری شود. همچنین داور ایرانی
گفت برمی گردم اما آیا برگشت؟ !
تونه کمک کنه یه زن توی غربت از پا درنیاد آرایش کردن و زل زدن به خودش توی آینه است. خلاصه بعد از اینکه چند وقتی رفتیم خرید و از کاسه بشقاب بگیر تا لیوان یک بار مصرف و اتوی مو و رنگ موی n2 خریدیم، روز رفتن فرا رسید. آن روز رفتیم برای آخرین بار با هم پیتزا با دوغ خوردیم و قرار شد شب هم بروم فرودگاه تا قبل از رد شدن از گیت برای آخرین بار همدیگر را ببینیم. واقعا این هواپیمایی های فلان فلان شده اروپایی
معرفی پیشکسوتان تئاتر| عباس جوانمرد از تأسیس تئاتر هنر ملی تا برجسته ترین فعالیت های هنری
کارگردانی و بازیگری دید و در همان سال نیز گروه تئاتر هنر ملی را با چندی از دوستانش در خانه زنده یاد شاهین سرکیسیان بنیان نهاد. وی در سال 37 دوره های گویندگی و کارگردانی و آموزش آن را در تلویزیون ملی ایران و دو سال بعدش نیز سازمان تئاترهای تلویزیونی را در شش گروه فعال در پایه گذاری کرد. جوانمرد به ثبت جنبش های هنری و ایرانی در سرتا سر جهان همت کرد و حتی در عرصه ورزشی نیز در رشته شنا
روایتی از زندگی مردم همت آباد، دهرود، شهیدغلامی و شهرک شهریار که آب آشامیدنی شان از شوری به تلخی می زند
/> پیرمردی به دیوار و نرده های سبزرنگ مسجد تکیه داده است و از فاصله چندمتری به دبه ها نظارت می کند و گاهی از همان فاصله امر و نهی می کند: بچه جان! دبه رو قشنگ بذار زیر شیر آب که آب حیف ومیل نشه. می گوید مسئول آب مسجد است و کارش نظارت بر دبه هاست. او در توضیح بیشتر می گوید: دخترجان! الان که تو آمدی، شلوغ نیست. سر شب اگه بیای، دستت میاد که اینجا جه خبره. دبه است که مردم تو صف می ذارن تا آب
مگر می شود ارباب، نوکرش را نخرد؟!
رسانده باشد، شهید می شود؛ شهادت فقط به گفتن نیست و به عمل کردن است، امیرحسین شهادت را درک کرد و از طریق اربابش سیدالشهدا به سمت ارباب رفت. وی عنوان می کند: امیرحسین همیشه می گفت مگر می شود کسی یا حسین بگوید و ارباب نخردش، 10 سال یا حسین گفتم باید امام حسین من را بخرد ؛ شب جمعه بود که پیام دادم و گفت در منطقه هستم و دو سه روز بعد شهید شد و به آرزویش رسیده بود. بخشی تصریح می کند: درهای
حق الناس در سیره ی سردار دل ها
. گفت: به نظرت این پرواز چند مسافر دارد؟ گفتم: 300-200 نفر. گفت: تا آخر شب این هواپیما چند پرواز دیگر انجام می دهد؟ گفتم: 4-3 پرواز. گفت: یعنی تو می خواهی من مدیون حداقل هزار نفر شوم؟ آن روز حاجی از پرواز جا ماند، ولی مدیون کسی نشد.
به نظرت من چی چی کنم برُم؟!
... هیطو سرِ خود هر غلطی دلوشون ماخا میکنن که ایطو روز به روز کولینائیا درن بیشتر میشن نه... رفت توی اتاق و نشست پای تلفن... - بیا شمارِی خونی مش هاشم رِ بیگیر گوشی رِ بده دس من... - بی بی جون ول کن تو رو خدا، خب شما نمیخوای بری نرو... درست نیس این کارا... - دیه حالا تو مِخی دُرس غلطی رِ یاد من بیدی؟ میگم بیا شمارَشونه بیگیر گوشی رِ بده دسِ من...
نصیحت هایش برای ما وصیت بود
که در مقابل پدر داشت. دوره ابتدایی را در مدرسه قاضی طباطبایی گذراند. 11 سالش بود که پدرم عمرش را داد به شما و شهید از همان موقع درس و مدرسه را کنار گذاشت و بار مسئولیت خانواده را به دوش کشید. لحظه ای سکوت می کند و دوباره رشته کلام را به دست می گیرد: آن موقع از کارهای کشاورزی، دامداری و کارگری گرفته بود تا شاگردی در مغازه ها را انجام می داد. شب ها به محض این که بیکار می شد به پایگاه مسجد
شیرزن کارخانه
و پدرشوهرم به خانه ما آمدند تا با مادرم به خانه همسایه بروند من گوشه ای نشسته بودم و با خواهر کوچکم بازی می کردم آن ها من را دیدند و رفتند. چند روز بعد دوباره چند بزرگ تر به خانه ما آمدند. من هم فکر می کردم برای خواستگاری دختر همسایه آمده اند. از مادرم پرسیدم پس چرا به خانه همسایه نمی روید مادرم خندید و حرفی نزد. از من خواست برای میهمان ها قلیان چاق کنم. یکی دو ساعت بعد میهمان ها رفتند. بار سوم که
هنرنمایی مادر خلاق با بشقاب غذای پسرش+تصاویر
غصه ام گرفت چون درست کردن آن ها به بخشی از برنامه ی روزمره ی من تبدیل شده. این صبحانه ها را معمولاً شب ها بعد از خوابیدن هادسون درست می کنم و درست کردن آن ها بعد از یک روز طولانی کار، ذهنم را آرام می کند. منبع: تابناک با تو
مروری بر زندگی و زمانه آیت الله شیخ فضل الله نوری در"سرّ دار"
بکند، حالا منتظرند ببینند آقا چه کار دارد. دست آقا رفت توی جیب بغلش و کیسه ای درآورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: علی! این مهرها را خورد کن! ... الله اکبر کبیراً، ببینید در آن ساعت بی صاحب این مرد ملتفت چه چیزهایی بوده، نمی خواسته بعد از خودش مهرهایش به دست دشمنانش بیفتند تا سندسازی کنند. نادعلی همان جا چند تا مهر از توی کیسه درآورد و جلوی چشم آقا خورد کرد. آقا بعد از اینکه از خوردشدن
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
به گزارش سرویس بسیج طلاب و روحانیون خبرگزاری بسیج ، جنگ تازه آغاز شده و هنوز بسیاری از مردم توجیه نشده اند، سوریه؟ جنگ؟ چرا جوانان ما باید بروند؟ چرا تو؟ تو بمان و درست را بخوان، اینجا مفیدتر خواهی بود. نوعروست را چه می کنی، تازه زندگی را آغاز کرده ای؟ بعد از تو یک دختر عقدکرده باید چه کند؟ همه این ها و بسیاری از حرف های دیگر را می شنود؛ اما دلش سال هاست که هوایی شده، شاید از همان زمان که عمویش
امر به معروف کن و صاحب خانه شو!
روزنامه شهروند: یک مسئول: به 24 نفر از افرادی که به بهترین نحو در مورد پوشش خانم ها به آن ها تذکر بدهند، واحد مسکونی اهدا می شود! در مواجهه با یک خیلی نامناسب: اوه اوه، این در حد دوبلکس تو لواسونه گفت و گوی دو تذکر دهنده: ولش کن این پوشش در حد یه پنجاه متری بر ترمینال جنوبه! همان مسئول: به اونایی که بد تذکر بدن هم یه اتاق تو مسافرخونه کنار راه آهن می دیم!
شهدای خانه ام را فدای مادرشان حضرت زهرا (س) کردم
رفتم. از پدر شهید سؤال کردم. سرش را پایین انداخت. حرفی نزد و از خانه بیرون رفت. (صبح من و همسرم برای مراسم شهید امید صفایی رفته بودیم.) از طرفی تا عید چند روز بیشتر فرصت نداشتم و کار های خانه هم مانده بود. احساس می کردم خبری شده است. خودم را به تمیز کردن مشغول کردم. نیمه شب همسرم برای خواندن نماز بیدار شد. خوابم نمی برد. فکر مهمان های سر زده آرامم نمی گذاشت. بعد از خواندن نماز صدایم کرد و گفت
نوجوانی؛ به چه قیمت؟
روانشناس: شب ها چه ساعتی می خوابی؟ نوجوان: حدود 3 یا 4 صبح روانشناس: تا اون موقع چه کار می کنی؟ نوجوان: بازی تو گوشی یا چت با بچه ها روانشناس: کی بیدار می شی؟ نوجوان: 1 ظهر روانشناس: پس صبحانه نمی خوری! نوجوان: صبحانه و ناهار با هم حدود ساعت 4 بعداز ظهر خورده می شه روانشناس: خودت رو دوست داری؟ نوجوان: نه روانشناس: نظرت نسبت به زندگی چیه
به استقبال شهادت رفت
کدخبر: 665426 || تاریخ: 09مرداد1399 قدس آنلاین: سرور هادیان/ امروز 9 مرداد سالروز شهادت پاسداری است که فقط 17 سال داشت و در منطقه مهران در عملیات والفجر3 به شهادت رسید. محمد متولد 17 شهریور 1345 در مشهد بود که حالا 36 سال از فراق او می گذرد. به همت فرهنگسرای پایداری و با حضور راوی دفاع مقدس علیرضا دلبریان به دیدار خانواده شهید محمد پوستچیان می رویم. مثل همه خانواده های شهدا، مهربان، خالص، صبور، ساده و میهمان نواز. پدر
کشف دوباره چیزها در سکوت
درباره سفرهای نامتعارف به دورترین نقاط عالم حرف می زنم؛ اما این بار ذهنم به سمت خانه کشیده شد و به آن شام یک شنبه شب با خانواده ام؛ بنابراین، بازهم موضوع سکوت را برگزیدم. خودم را به خوبی برای سخنرانی آماده کردم؛ اما همان طورکه اغلب پیش می آید، پیش از سخنرانی دل نگران بودم. اگر افکار پراکنده ام درباره سکوت فقط به عالمِ شام های یک شنبه متعلق باشند و ربطی به مباحثات دانشجویی نداشته باشد، چه؟ نه اینکه
اصرار به مرگ
/> وسط بزن و بکوب، داماد سر در گوش عروس کرد و گفت: کاش عروسی را عقب می انداختیم، من چند روزه که حال خوبی ندارم. مهمان ها گناه دارند. در عوض، عروس خیره به دوربین لبخندی زد و وقتی داشت غرولندش را پشت همان لب سرخاب مالیده اش پنهان می کرد، گفت: تو هیچیت نیست. فقط خسته ای. چند روز است بدو بدو می کنیم و تو حسابی خسته شدی. امشب که عروسی تمام شد تا یک هفته برای خودت بخواب و من نامردم
خاتون و قوماندان
در شمارگان یک هزار و 100 جلد در سال 1399 چاپ و منتشر شده است. ام البنین حسینی در یادداشتی در ابتدای کتاب خاتون و قوماندان آورده است: این کتاب، حاصل ساعت ها گفت وگو و نشست و برخاست من با دوست خوبم نویسنده توانمند خانم مریم قربان زاده است و امیدوارم افتخاری برای آیندگان و برگ زرینی از غیرت و شجاعت فاطمیون در تاریخ پر فراز و نشیب شیعیان باشد. سال های بعد از تو سخت می گذرد و همه
آنگاه که خفاشان کمر به قتل آفتاب می بندند
امیر مؤمنان تنها به جنگ صفین منتهی نگردید بلکه به دنبال آن سلسله ای از امواج فساد و حوادث ناگوار را پدید آورد: خدعه قرآن بر نیزه کردن، ماجرای حکمیت، روی آمدن جریان خوارج و جنگ نهروان و سرانجام شهادت مظلومانه مولی الموحدین(ع) و در پی آن سرگذشت غمبار امامان شیعه از امام مجتبی(ع) تا حضرت عسکری(ع) همگی از ثمرات بذر نفاقی بود که معاویه کاشت. سرزمین شام از همان ابتدا که در زمان خلیفه دوم فتح شد، زیر
وقتی مشتریان و شرکت ها به هم عشق می ورزند
اداره ای کار می کردم که بیش از 40 کیلومتر تا محل زندگی ام فاصله داشت و در نتیجه خاموشی های گسترده آن سال نه مترویی کار می کرد و نه اتوبوسی. من اجازه نداشتم شب را در ساختمان محل کارم بمانم و در ضمن نمی توانستم شب را در خیابان بخوابم؛ کاری که بسیاری از نیویورکی ها در آن زمان انجام می دادند. در نتیجه من هم مانند ده ها هزار نفر دیگر، پیاده بین خانه و محل کارم رفت و آمد می کردم به این ترتیب که بعد از
می خواهم سبب ساز هیچ آسیبی نباشم
، بهرام بیضایی و اکبر رادی بازیگر بود. دقیقا در همان سال ها یعنی حدود دهه چهل شمسی بود که دولت آبادی نوشتن را آغاز کرد. اولین داستان او به نام ته شب سال 1341 در مجله ای در تهران منتشر شد. بعد از انتشار اولین داستانش بود که دولت آبادی به نوشتن روی آورد و این کار را به صورت حرفه ای دنبال کرد. آثار و نوشته های محمود دولت آبادی را به شش دسته کلی می توان تقسیم کرد؛ رمان، مقاله، نقد ادبی، نمایش
اولین تلاش ناکام ترامپ برای دوشیدن اعراب
سمت خانه بروم و با شگفتی دیدم که بال غربی در ساعت 9 شب پر از توریست است! حمله، تقریباً عالی پیش رفت. سیستم دفاع هوایی سوریه نزدیک به 40 موشک زمین به هوا شلیک کرد که هیچ کدامش به موشک های کروز ما نخورد [5] . اعتقاد داشتیم که اسد از وسعت ویرانی غافلگیر شده است و هیچ لکه شیمیایی هم باقی نماند. روز شنبه ترامپ با خوشحالی درباره حمله توئیت و با می و ماکرون که آن ها هم از حمله تلافی جویانه و
شهیدی که بعد از شهادتش برنامه امتحانی دخترش را امضاء کرد! + سند
قرآن پدرم دو سه بار تکرار شد و ما هم هر بار به شدت گریه می کردیم. هر بار هم که به زیرزمین می رفتیم و بر می گشتیم چیزی دستگیرمان نمی شد. در آخرین مرتبه از زیرزمین که بالا آمدیم درمنزل را باز دیدیم. معلوم شد بعد از رفتن مادرم کسی آن را نبسته است. در را بستیم و به گریه ادامه دادیم. عصر آن روز که از مدرسه به منزل آمدم مسؤلان مدرسه در همان روز برای پدرم مجلس ترحیم گذاشتند و از ایشان تقدیر
8 روایت دردناک از قرنطینه خانگی مبتلایان به کرونا و مبارزه آن ها برای غلبه بر بیماری
درست در روز های بلاتکلیفی زندگی اش، کرونا گرفته و سه هفته در اتاقش قرنطینه بوده است؛ روز هایی که بعد از تمام شدن ترم آخر دانشگاه، بین دوراهی اینکه به خدمت سربازی برود، دنبال کار باشد یا به فکر ادامه تحصیل، با پیدا شدن سروکله کرونا، روح و جسمش از هر فکر و برنامه ای، خالی شده و فقط به زنده ماندن فکر می کرده است. احسان می گوید: روز های اولی که کرونا گرفته بودم، ساعت هایی از روز، تمام دو هفته قبل را