پروانه عشق جوانی ام اتفاقی منشی ام شد / عجیب ترین شکایت از مادر
سایر منابع:
سایر خبرها
دختر 19ساله: مرا به باغ برد، تجاوز کرد و فیلم گرفت
وقتی تهدیدم کرد که از روابطمان فیلم و عکس تهیه کرده است، این بار خودم با التماس از مادرم اجازه گرفتم تا برای گفت وگو با بهزاد به دیدارش بروم اما او آن قدر کتکم زد که همه بدنم سیاه و کبود شده است و ... دختر 19ساله در حالی که با نگرانی و وحشت با نشان دادن آثار هولناک کتک کاری های خواستگارش به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: حدود دو سال قبل جوانی به نام بهزاد که مدعی بود روزهای زیادی مرا در
همخوابی زن بیوه با یک شیطان
. دو هفته از این ماجرا گذشت و من در خانه احمد مخفی شده بودم. اما از چند روز قبل او ادعا کرد خانواده اش راضی به این ازدواج نیستند. احمد مرا به یکی از بستگانش معرفی کرد تا به عقد موقت فرد دیگری دربیایم و... . این آدم شیطان صفت وقتی با مخالفتم روبه رو شد قصد داشت در آن خانه زندانی ام کند که موفق شدم فرار کنم و خودم را نجات بدهم. مرضیه افزود: از شما چه پنهان در سن 18 سالگی با پسر
تحرکات پنهان آمریکایی ها در عین الاسد
هر بار من می آیم می پرسی که "چرا مرا ترک کردی؟!" من تو را ترک نکرده ام و حاضر و موجود هستم. پسر بزرگم که زمان شهادت پدرش 9 سال داشت، امتحان سخت و مهمی در مدرسه داشت که نیاز به شماره کارت بود، من خیلی می ترسیدم و نگران بودم، شهید را در خواب دیدم و گفت: چرا می ترسی؟! این شماره پسرم است. ، وقتی بیدار شدم و بعداً کارت را گرفتم دیدم همان شماره است، مطمئنم که شهیدان زنده اند. دختر
دختر سارقی که نقش زن باردار را بازی می کرد | متهم: می خواستم پولدار شوم
معرفی کردم تا از این طریق بتواند پولی دربیاورد و خرج زندگی اش را تامین کند، اما خبر نداشتم که همه اینها نقشه ای است برای سرقت از من و دوستانم. این زن گفت: مهناز به خانه ام آمد و من بیشتر از آنچه کار می کرد، به او پول می دادم. حتی برایش لباس و مواد خوراکی می خریدم که به خانه اش ببرد. او آخرین بار در خورش قورمه سبزی که پخته بود، داروی بیهوشی ریخت و من بعد از خوردن آن از هوش رفتم. چشمانم را
در قفل سازی حرفه ای شو
توانستم اجاره بهای مغازه را پرداخت کنم و حتی در ماه های ابتدایی متحمل ضرر می شدم و سودی عایدم نمی شد، اما دست از تلاش نکشیدم و کارم را با علاقه و انگیزه و پشتکار ادامه دادم تا اینکه کم کم کارم به سود دهی رسید و مغازه خود را به 40 متری و سپس به 60 متری و 80 متری و بالاخره با اجاره یک سوله گسترش دادم. میلاد با مرور گذشته به فکر فرو می رود و لبخندی رضایت بخش می زند و می گوید: در کسب و کار نباید نا
سربازان نیار روایتی از خاطرات کلام اله اکبرزاده رزمنده هشت سال دفاع مقدس
رفتیم، لباس فرم سپاه را درآوردم و روی خط اتویش تا زدم. نمی خواستم زیاد بپوشم و خرابش کنم. دراز کشیدم. ناخودآگاه یاد مادرم افتادم. مادرم دو سال بعد از مرگ پدرم ازدواج می کند. عمو ها و عمه ام از کار مادرم ناراحت می شوند و تصمیم می گیرند من و مرضیه به خانۀ عموعلی برویم و برادرم بایرام هم در خانۀ عمو حیدر بماند. برادر بزرگم رجب، برای بخت و اقبال بهتر و لقمه ای نان بیشتر برای خانواده، مثل بعضی از جوان
گلایه های آقای بازیگر: مدیر برنامه ام پول هایم را خورد!
رویداد24 بعضی ها چک دارند، نمی توانند وصول کنند، من که تنها از او یک نامه دارم. هر کس دوروبر من آمد، خورد و رفت. من که سکته کردم و بیمار شدم و حال خوشی نداشتم، زندگی ام را از دست دادم. خانه، زمین و ماشین ام را از دست دادم و الان چیزی ندارم و مستاجر هستم. اصلاً حال خوبی ندارم، بیماری جای خودش، افسردگی هم اضافه شده است. بیشتر بخوانید: رضا رویگری: از کرونا خواهش می کنم تشریف بیاورد منزل
رضا رویگری: نمی دانم چرا بعد از مختارنامه 4 سال ممنوع الکار شدم!
دارد، نمی تواند وصول کند، من که تنها از او یک نامه دارم. هر کس دوروبر من آمد، خورد و رفت. من که سکته کردم و بیمار شدم و حال خوشی نداشتم، زندگی ام را از دست دادم. خانه، زمین و ماشین ام را از دست دادم و الان چیزی ندارم و مستاجر هستم. اصلاً حال خوبی ندارم، بیماری جای خودش، افسردگی هم اضافه شده است. در مدت بیماری تان برای درمان بیمه داشتید؟ داشتم ولی سال گذشته یادشان رفت مرا بیمه
عشق و عروسی در سال های کرونا/ما که رفتیم سر زندگی!
هم دوست داشتم مثل بقیه در دوران نامزدی رستوران گردی کنم و پول خرج کنم ولی به خودم می گفتم من باید عاقلانه عمل کنم. به همسرم پیشنهاد دادم که با پدر و مادرم صحبت کنیم که هزینه جهیزیه را به ما بدهند تا روی پول خونه بگذاریم. ابتدا راضی نمی شدند اما ما توانستیم راضی شان کنیم. پول جهیزیه را هم روی پول خانه مان گذاشتیم و توانستیم بالاخره در یکی از نقاط جنوبی تهران خانه بگیریم. بله من هم مثل خیلی از عروس
در 13 سالگی خودم را در اختیار پسر همسایه گذاشتم؛در شرایط اسف باری قرار گرفته ام!
من از پدر و مادرم و خانواده پدر بزرگم خیلی گلایه دارم چون آن ها سرنوشتم را به بازی گرفتند و به این وضعیت فلاکت بار افتادم. دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری افزود: متأسفانه چند سال قبل پدر و مادرم به خاطر دخالت های بی جای مادربزرگ و عمه ام از همدیگر جدا شدند و قرار بود عمه ام مرا مثل بچه های خودش بزرگ کند. اما او خیلی زود خسته شد و پس از ازدواج مجدد پدرم ناچار شدم به زندگی با نامادری بی عاطفه ام
زیستن به سبک کتاب بهشت خانواده
دنیا نبود و در سال 70 بر اثر بیماری سرطان فوت کرد. کتاب راهنمای روزمرگی های زندگی لحظه ای مکث کرد و باز ادامه داد: دیپلم خیاطی گرفتم و بعد با همسرم که او هم ناشنوا بود آشنا شدم. وقتی ازدواج کردم مادرم کنارم نبود. خاله هم نداشتم که مرا راهنمایی کند و خواهر های بزرگ ترم هم که مانند خودم ناشنوا بودند. هرچه راهنمایی لازم داشتم از همسر دایی ام می پرسیدم و از کتاب بهشت خانواده استفاده می
بلای شوم بر سر سارا و وحید در خانه مجردی ولنجک
نامزدش را به بهانه ای به داخل خانه راه نداد یکباره رفتارش تغییر کرد .او می خواست مرا آزار دهد که مقاومت کردم. دختر جوان ادامه داد :وحید همان موقع به سرویس بهداشتی رفت و ظرف حاوی اسید را برداشت.او تهدیدم کرد اگر به خواسته سیاه او تن ندهم اسید را رویم می پاشد. ما با هم درگیر شده بودیم که یکباره اسید روی هر دو ما ریخت خودم هم در این ماجرا دچار سوختگی شدم. به دنبال اظهارات ضد و نقیض دختر و 30 ساله پرونده به شعبه دهم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد تا به آن رسیدگی شود .قرار است دختر و پسر تحصیل کرده هر دو در دادگاه از خود دفاع کنند ...
پنجشنبه های شهدایی| روستازاده نوجوانی که عشق را وظیفه می دانست
دیگران می باشد: مادرم، خواهر و برادران عزیزم و اهل فامیل، شاید نتوانید بفهمید که عشق و علاقه به حق تعالی چقدر شیرین می باشد، شاید نفهمید که دیگر دل چه کارها که نمی کند. این حقیقتی است که نمی توان آن را رد نمود، شما مرا تقریبا می شناسید، می دانم که باعث اذیت و آزار بیش از حد شده ام، اما درخواست حلالیت می نمایم. نمی توانم بگویم که اصلا ناراحت نباشید، ولی می توانم درخواست خونسردی و توکل
اسیدپاشی مرموز بعد از پایان رابطه عاشقانه
خواندم و داشتم پله های موفقیت را طی می کردم که با روزبه آشنا شدم، او سال آخر پزشکی بود به من ابراز علاقه کرد و از من خواست تا با هم ازدواج کنیم اما قبل از ازدواج مدتی با هم رابطه داشته باشیم تا همدیگر را بشناسیم. من هم قبول کردم و بعد از چند ماه روزبه به من گفت دیگر حاضر نیست به این رابطه ادامه دهد. روز حادثه با دعوت خودش به خانه اش رفتم تا درباره رابطه مان صحبت کنیم و به نتیجه ای مشخص
فتح بام ایران با پای مصنوعی
از حسرت شد. اما همان لحظه در بیمارستان به خودم قول دادم خیلی طول نمی کشد که آرزوی پدرم را برآورده می کنم. چند ماه بعد وقتی زخم پایم بهبود پیدا کرد، حتی بدون کمک عصا ایستادم و پیش از گرفتن پروتز با برادرهایم والیبال بازی کردم. همان روزها بود که تصمیم گرفتم سراغ ورزش حرفه ای بروم و معلولیت را شکست بدهم. زمستان سال 1387 برای این بانوی کوهنورد فصل تولدی دیگر بود. تنها 2 سال از آن حادثه تلخ
روایت زندگی حامد علیزاده، جودوکاری که 2بار المپیکی شد
، ولی مدل ژاپنی اش... آفرین.. البته قانون های خودش را دارد، ولی در چوخه همین که پشتت به زمین بخورد ضربه شدی. کدام به نظرتان جذاب تر است؟ چوخه عشق است، ولی کاربرد جودو در مبارزات بیشتر است. جودو جز 5 ورزش زیبای دنیاست. پس از همان چهارده سالگی اوج گرفتید؟ بله به دعای پدر و مادرم رفتم تیم ملی و ادامه دادم. سالی که در مسابقات نوجوانان یزد اول شدم و برای مسابقات
ازدواج را آسان بگیرید
خرج مرا مردم می دهند ازدواج نکرده ام. آن نبی معظم خدا گفت: من دخترم را به تو ترویج می کنم؛ و دختر خود را به عقد او درآورد. شنیدنی های تاریخ- صفحه: 37 بسم الله الرحمن الرحیم امام جعفر صادق علیه السّلام فرمودند: مردی نزد پدرم آمد. پدرم به او گفت: آیا ازدواج کرده ای و همسر داری؟ آن مرد گفت: نه! پدرم به او گفت: من هیچ دوست نمی دارم که تمام دنیا متعلّق به من باشد و یک
جوانی که 3 نفر را کنار دیوار به آتش کشید
زیر نظر قاضی حسنی مورد رسیدگی قرار گرفت. در حالی که کنکاش های پلیس برای ردیابی عاملان این ماجرا ادامه داشت، تلاش های کادر درمان برای نجات جان یکی از مصدومان به نتیجه نرسید و داود بعد از چند روز جدال با مرگ، بالاخره در بیست و ششم آبان و بر اثر شدت عوارض ناشی از سوختگی جان سپرد. به دنبال مرگ این جوان که حدود 27 سال داشت، پرونده مذکور رنگ جنایی گرفت و روند تحقیقات نیز تغییر کرد. گزارش
قتل به خاطر شوهر جدید!
مجروح کرد و گریخت. متهم بعد از دستگیری در تحقیقات اعتراف کرد که نمی توانسته تحمل کند همسر سابقش با فردی دیگر ازدواج کند، به خاطر همین مرتکب این جنایت شده است. اعتیاد این مرد تهرانی را قاتل کرد عشق و علاقه دو کلمه ای است که عامل جنایت بر زبان می آورد و می گوید به خاطر این دو کلمه بود که قاتل شدم. من زن سابقم را دوست داشتم و علاقه و عشقم نسبت به او بعد از جدایی کم نشد. شاید اگر
اسیدپاشی مرموز بعد از پایان رابطه عاشقانه
ارتباط برقرار کردیم اما بعد از مدتی متوجه شدم لیدا دختری نیست که به درد من بخورد و به همین دلیل تصمیم گرفتم ارتباطم را با او قطع کنم. به لیدا گفتم ما آینده ای با هم نداریم اما لیدا حرفم را قبول نکرد و مدام اصرار داشت که به این رابطه برگردد. ما مدتی با هم ارتباط نداشتیم و من با دختر دیگری نامزد کرده بودم. روز حادثه لیدا در خانه من را زد و وقتی در را باز کردم وارد شد. داشتیم با هم صحبت می
زنده شدن جسد دختر مرده در بیابان های تهران
به او علاقه مند شدم و خودم را مهندس و مربی بدنسازی معرفی کردم و ادعا کردم خانواده ام در کشور آلمان زندگی می کنند. وی افزود: منیژه که به حرفهایم اعتماد داشت جواب مثبت به ازدواج با من داد، اما خیلی زود یکی از همدستانم با توجه به اینکه سر تقسیم کردن اموال سرقتی با من مشکل پیدا کرده و از من کینه به دل گرفته بود به سراغ منیژه رفت و داستان واقعی زندگی ام را برای نامزدم برملا کرد و منیژه وقتی
هر گلیمی را کلیمی در بر است
خانواده خودمان غافل نبودم و سعی کردم کمک آن ها باشم؛ این نگاه تا زمانی که پدر و مادرم زنده بودند ادامه داشت. همیشه رضایت پدر و مادرم درباره کارهایی که انجام می دادم برایم نوعی لذت به همراه داشت و با این سرخوشی و دلخوشی بزرگ شدم و به نوجوانی رسیدم. چه شد که به صنایع دستی علاقه مند شدید و فکر کردید باید برای صنایع دستی زادگاهتان کاری کنید؟ برایتان گفتم من روحیات مردانه ای داشتم و
چله سوگ سیاوش
خسروی آواز ایران تا رسیدن به این جایگاه والا رنج فراوانی را متقبل شد چنان که می گوید: برای ورود به عرصه موسیقی سختی های بسیاری را متحمل شدم و مواردی سر راهم بود که علاقه ای به راه یافتن در آنها را نداشتم و نیز مسائلی در رادیو و تلویزیون وجود داشت که مزاحم کار می شد.برای معرفی خود به شورای موسیقی رادیو رفتم و اعضای شورا به تصور اینکه من خواهان حقوق هستم مرا رد کردند و نوازندگان نیز با بیان اینکه
شکنجه نامزد سابق برای عقد اجباری
فکرشهر: پسر جوان با تصور این که نامزدش زیر مشت و لگد جان باخته، قصد فرار از کشور را داشت که دستگیر شد. به گزارش فکرشهر، شهروندآنلاین نوشت: شکنجه هایش تمامی نداشت. قصدش این بود که نامزدی دختر مورد علاقه اش را به هم بزند. ازدواج زوری تنها انگیزه او بود. می خواست نامزد سابقش را به عقد خود درآورد اما دختر جوان زیر شکنجه ها بیهوش شد. پسر گروگانگیر نیز با تصور این که او جان باخته است، متواری
از سیستان تا خوزستان، همه جای ایران جبهه رزم بابا بود
مردم امام را یاری می کردند، مسلماً خیلی از اتفاقات صدر اسلام پیش نمی آمد. همه این ها به نقطه ثقل، ولی فقیه بر می گردد. شهدا انسان هایی بودند که به امر، ولی فقیه، خود را سپر بلای انقلاب کردند و باعث شدند تا این شجره طیبه از میان حوادث مختلف تاریخی به سلامت عبور پیدا کند. سخن پایانی یک روز یکی از کارمندان پدرم به منزل ما آمدند و گفتند من محل کارم رشوه گرفتم. پدرتان مرا خواستند
فرار کارگردان قلابی پس از سرقت طلایی
مدعی بود کارگردان هنری است، آشنا شدم. ما با هم ارتباط پیامکی و تلفنی بر قرار کردیم و خبر نداشتم که همه حرف های او دروغ است و برای من دام پهن کرده است در نهایت هم با چرب زبانی مرا فریب داد. چند باری با هم بیرون رفتیم و یکبار هم در رستوران غذا خوردیم تا اینکه او را به خانه ام دعوت کردم تا درباره بازیگری با هم حرف بزنیم. وقتی وارد خانه ام شد، ناگهان با چاقویی که در دست داشت به من حمله کرد و با تهدید
دستگیری گروگانگیری که تصور می کرد قاتل است
یک دزد سابقه دار است و در همه این مدت نقش بازی کرده و به ما دروغ گفته بود. وی ادامه داد: نامزدی ما به هم خورد و مدتی بعد پسر یکی از دوستان پدرم به خواستگاری ام آمد و با او نامزد شدم. اما پیمان (سارق سابقه دار) دست از سرم برنمی داشت و مدام برایم مزاحمت ایجاد می کرد. او تهدید می کرد که باید از نامزدم جدا شوم و به عقد او دربیایم. اما من به تهدیدهایش اهمیت نمی دادم تا اینکه مرا ربود و تا حد
دانشجوی پزشکی به اتهام اسیدپاشی محاکمه می شود
ترس آبرویم او را به بهانه ای داخل خانه راه ندادم. بعد از رفتن او، سپیده عصبانی شد و از آشپزخانه یک چاقو برداشت. او مرا تهدید کرد اگر رابطه ام را با نامزدم به هم نزنم خودش را خواهد کشت. آرامش کردم و بعد از ساعتی به اتاق خواب رفتم و خوابیدم. نیمه های شب بود که متوجه شدم سر و بدنم می سوزد. از جا بلند شدم و دیدم سپیده ظرف حاوی اسید را برداشته و روی من ریخته است. او خودش نیز در این حادثه آسیب دید. به
ناگفته های خودکشی یک زن بخاطر مرگ کرونایی شوهرش / اشک همه در نیشابور درآمد + گفتگوی اختصاصی
بود.مادرم هم 55 ساله بود.مربی بود و یک عمر را در کلاس های درس گذرانده بود. -چند خواهر و برادر دارید؟ -شش فرزند هستیم.که همه ازدواج کرده ایم. -بعد از فوت پدرتان،مادر شما تنها در خانه شان زندگی می کردند؟ -نه. اتفاقا من و خواهر و برادرانم خیلی اصرار داشتیم که او تنها نباشد.مادرم از خانه اش خاطرات خیلی زیادی داشت.اگر در خانه تنها می ماند حالش خیلی بد می شد.از طرفی