سایر منابع:
سایر خبرها
گفت و گو با هاشم ، بابا رجب کربلای 5/رزمنده ای که پس از شهادت زنده شد!
. در ابتدا در پشت خط بودم و کمک کار رزمندگان تا اینکه کم کم اجازه یافتم جلو هم بروم، سال 65 عملیات کربلای 5 بود، بعدها شدم معاون دسته، البته در آن زمان سمت و درجه زیاد مهم نبود بلکه همه باهم برای دفاع از خاک کشور عازم جبهه شده بودیم و چیزی که مهم بود دفاع از آب و خاک ایران اسلامی بود. رزمندگان زنجانی دو گردان داشتند که یکی از آنها ولی عصر(عج) که غواص بودند و دیگری گردان امام
ماجرای ترسناک عمل جراحی در اردوگاه عنبر
عفونی. دکتر دوباره رو به بچه ها کرد و یواش گفت بچه ها دعا کنید حیدر شهید نشه ما تازه متوجه شدیم دکتر مجید انبردست داره گویا وقتی یک بار او را بیرون می برند از یک آیفا 1، یک انبردست روغنی بر می دارد. با انبر دست تکه تکه از استخوان ها را می چید صدای شکستن استخوان ها می آمد حیدر از شدت درد بی هوش شده بود آنقدر از استخوان ها چید تا استخوان های عفونت دار و سیا شده به انتها رسیدند بعد با تیغ
ماجرای مشت شهید همت به اکبر گنجی
انداختم دیدم از غضب مثل لبو سرخ شده و با آن نگاه تیز خودش زل زده به گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که کارخودش را کرد. با دست راست چنگ زد، یقه اکبر قمپز راگرفت و به یک ضرب او را مثل اعلامیه کوبید لای سه کنج دیوار و مشت چپش را برد عقب و فرستاد طرف فک او. مشت گره شده به فاصله چند سانتی صورت گنجی توی هوا متوقف ماند. گفتم حاج آقا توروخدا ولش کن، غلطی کرد، شما بی خیال شو. همت هیچ واکنشی نشان نداد. همان طور زل زده بود به گنجی. دست آخر در حالی که از غیض دندان هایش به هم ساییده می شد به او گفت: آخه چی بهت بگم بچه مزلّف؟ خدا وکیلی ارزش خوردن این مشت منم نداری! ...
تظاهر به بارداری برای سرقت های سریالی
اش نیاز به کار دارد و حاضر است در خانه های مردم کارگری کند. من هم دلم برایش سوخت و او را به عنوان آشپز به خانه ام بردم. حتی کبری را به سه نفر از دوستانم که آن ها هم شاغل هستند معرفی کردم. گاهی اوقات هم برای خودش یا بچه هایش لباس و مواد غذایی می خریدم. تا اینکه دو روز قبل کبری برای ناهار قورمه سبزی درست کرد و وقتی غذا را خوردم بیهوش شدم. الان هم فهمیدم پول و طلاهایم را سرقت کرده است.
حاج آقا خداحافظ!
پیچیدیم. یادم هست بیست و چند سال پیش خانه ما نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. شب بود و آماده خواب بودم که تلفن خانه زنگ زد. راستگو بود. گفت می آیی مرا از فرودگاه به خانه ات ببری؟ سر به سرش گذاشتم که ای بابا تاکسی بگیر و بیا ... بگذار آقایان علما و شخصیت ها یک بار هم شده سوار تاکسی شوند و از این حرف ها. شوخی هایم که تمام شد، گفت: بابا جیب علما خالی است. پول ندارم. زود بیا و منتظر
یادداشت| خداحافظ رفیق، خداحافظ قصه گوی بزرگ؛ عموی راستگو
پذیرفتم. من که سال ها قصه گویی درس داده ام و داوری کرده ام، توانایی منحصر به فرد و خداداد او در طنزپردازی و جذب مخاطب همیشه برایم سؤال بود. هر بار که از او می پرسیدم قصه گویی را از چه کسی آموخته جواب متفاوتی می داد. یک بار می گفت از یک روحانی به نام سید عباس حورخواه که زمان کودکی اش در روستای آبکوه منبر می رفته، یا می گفت از خانم مولود عاطفی که چندبار در رادیو یا تلویزیون همسایگان شان
چنگیز جلیلوند: با همه کاستی های اقتصادی سال های اخیر ایران بهشت است
تلخ دوم آذر... در ادامه گفتگوی مرحوم جلیلوند از نظرتان می گذرد: *شما گوینده ثابت مارلون براندو بودید. خاطره روز مرگ براندو را برایم بگویید چون قول گرفتید اگر شما زودتر از من رفتید من این گفت و گو را پس از مرگ شما منتشر کنم. همان سال چند شب قبل از مرگ براندو داشتم فیلم امتیاز را نگاه می کردم و هر بار که براندو را با آن هیبت عجیب و غریبش می دیدم افسوس می خوردم، چرخ روزگار چنین
ماجرای جالب حضور 3 ماهه جانباز دفاع مقدس در زایشگاه
در یکی از عملیات های دفاع مقدس یک بعثی برای به دست آوردن بی سیم پشت کمرم با سرنیزه به شکمم ضربه زد که مقداری از روده هایم روی زمین ریخته شد. بارها و بارها شنیده ایم که رؤسای جمهور آمریکا از جمهوری خواه گرفته تا دموکرات ادعای روی میز بودن گزینه نظامی را داشته اند و همواره لاف حمله به کشورمان را به زبان جاری کرده اند. اما با وجود ادعا و تجهیزات نظامی هیچ گاه نتوانستند کوچک ترین اقدامی را
خداحافظ عمو راستگو
به هفته بعد موکول می کرد غم دنیا روی دلمان هوار می شد. حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن راستگو را می گویم. البته الآن باید بگویم مرحوم حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن راستگو. وقتی مسعود پیرهادی از من خواست که برایش چندخطی بنویسم خبر نداشتم که از دنیا رفته. رفتم و جست وجویی در سایت ها کردم و دیدم که رفیق روز های کودکی و نوجوانی ما هم بار سفر بسته و تنها خاطراتش برای ما مانده. سطور
بانوی کارآفرین بسیجی که برای 3 هزار نفر شغل ایجاد کرد/ از خروش همدلی تا جهاد همدردی در جدال با کرونا
اهداف و برنامه هایم در این استان است. وی آرزو می کند که هیچ فردی نیازمند نباشد و می افزاید: از این که به عنوان مسلمان به دنیا آمده ام خرسندم، از خداوند منان برای رهبر معظم انقلاب آرزوی سلامتی و پایداری دارم، راه شهدای اسلام و شهید حاج قاسم سلیمانی را ادامه خواهم داد، به خودم می بالم که خدمتگذار این نظام و ملت هستم و هیچ گاه از خدمت بی منت دست نخواهم کشید. جعفرزاده که هیچ انتظاری از مسئولان ندارد، خاطرنشان می کند: معتقد هستم که اگر توانمند باشیم، می توانیم با ارائه راهکار مشکلاتمان را خودمان حل کنیم و نیازی به حمایت نداریم. انتهای پیام/ ...
داگلاس استوارت، برندۀ جایزۀ بوکر امسال، و دیگر نامزدهای جایزۀ بوکر از کتاب هایشان می گویند نگاهی به ...
که به شکل روزافزونی خصومت بار و پرخاشگر می شود. در همان حین که این کتاب را می نوشتم، قایقِ سوگواری برای مادرم را پیش می راندم که در این دوره از دنیا رفت. چندین بار از این سوی کشور، به آن سو رفتم تا شاید جایی را پیدا کنم که شبیه خانه باشد، حتی اگر شده، برای مدتی کوتاه. و بعد از اضطراب و جراحت روحی ای که به خاطرِ ناباروری ام کشیده بودم، مادر یک دختر شدم و به شکلی تازه برای مادر خودم هم
گفتگوی منتشر نشده از روحانی محبوب کودکان؛ حجت الاسلام راستگو: مخالفان می گفتند آبروی اسلام و روحانیت را ...
نشان می دهند. آن حساسیت ها را اگر رعایت نکنند، کل کار تبلیغیشان راکد می ماند. همان هایی که از من ایراد می گرفتند، بعداً جزو مشوقین و مویدین ما شدند و هیچ اعتراضی نمی کردند. البته گاهی هم ممکن بود مواردی را اشتباه کنم. یادم هست یک بار در قطار با آقایی همسفر بودم که در خط امام و انقلاب نبود، ولی خیلی با من مهربان و مؤدب رفتار کرد و گفت که فلان جا فلان آیه را جا به جا گفتی. من هم از او تشکر
شهری که وقت نکرد آخ بگوید!
به گزارش مشرق، ساعت 11:45 دقیقه 4 آذر 1365 بود، دقیق یادم مانده چون تا چند ربع بعدش باید سروکله ی بچه ها پیدا می شد، که پیدا هم شد اما خونی و بریده! لیوان آب را برداشت، دست هایش می لرزید اما صدایش را هرچند ثانیه یک بار قورت می داد که شیشه شکسته های سال ها بیقراری را در پستوی حنجره اش نبینم. رنگ روغنی آبی دیوار زار میزد، پنجره ها دهان باز کرده بودند و تیرک ها از میان دلِ
کوچ بی وداع
بسیار کوتاهی می کرد. حاج قاسم که این روزها داغ دلش به اندازه یک دنیا حرف دارد، ادامه می دهد: هنگام دفن علی با دیدن عمق 3 متری زمین هزار بار مردم و زنده شدم و هنوز هم کابوس آن شب و روز با من است. کمی آن سوتر قبری آماده است؛ متوفی را می آورند اما اطرافیان باید از قبر فاصله داشته باشند. دختر و پسری شیون می کنند و می خواهند جنازه مادرشان را در آغوش بکشند اما اجازه ندارند و این، حال و روز این روزهای همه آرامستان های کشورمان است که هر روز در سایه بی توجهی ما پرتر می شود. کرونا هست باور کنیم. ...
کرامات عسکری علیه السلام
(علیه السلام) مزیت دیگری هم دارند.(5) برکات حجت خدا احمد بن اسحاق گوید: بر امام حسن عسکری (علیه السلام) وارد شدم و می خواستم از امام بعد از او سوال کنم. امام قبل از سوال من فرمود: ای احمد بن اسحاق! خداوند زمین را از زمان خلقت آدم تا روز قیامت از وجود حجت خالی نمی گذارد و به وسیله اوست که بلا را از اهل زمین دور می گرداند، باران می بارد و برکات زمین ظاهر می شود. عرض کردم: یابن
عزت چریک
جیبم را خوردم تا چیزی به دست این ها نیفتد. تقریبا داشتم بی هوش می شدم و خون زیادی از بدنم رفته بود که مامورین در آن خانه را باز کرده و بیرون آمدند و گفتند که دست هایت را بالا کن و اسلحه ات را در جوی بینداز.مردم هم جمع شده بودند و به آنها فحش می دادند که چرا بچه مردم را کشتید و چرا این کارها را می کنید.من از روی نفرت یا اتفاقی ،دست روی کمر گذاشتم و گفتم:اگر جلو بیایید با نارنجک تکه تکه تان خواهم کرد
زندگی نامه میرزا حسین خان کسمایی
رفت، کبوتر هم رفت وای بر کبوتر بچه های ما، دین رفت، وطن رفت، با این اوضاع، لقمه ی خوردنی به دست نمی آید. -هر وسیله ی آرایشی که برایت مهیا و مقدور است از آن ها استفاده کن، حتی خودت را به کشتن بده، ولی صورت و چهره ی تو قابل پذیرش و توجه در نمی آید. میرزا حسین خان کسمائی در سروده ی دیگری باز حاج احمد کسمائی را مورد سرزنش قرار داه است: جِه اَراشیم فاگیریم قزوین و
کودک یخ زده کرونایی ؛ تلخ ترین خاطره طلبه جهادی از بیمارستان!
قصدم جسارت باشد، اما هیچ کدام از برادران و خواهران جهادی و حتی کادر درمان راضی به این نیستند که با ورود به بخش قرنطینه جانتان به خطر بیفتد. _بار اولمان نیست حاج آقا! اگر رویمان را زمین نزنید برای ثبت لحظه و روایت واقعه آمده ایم. _خواهر من، شما روی ما را زمین نزنید و از خیرِ ورود به بخش قرنطینه بگذرید ما هم قول می دهیم هر سوالی را داشتید به نیابت از شما از بچه ها بپرسیم و جوابش
همت بلند همت – ایرنا
جمعی از بهترین یاران بسیجی خود را از دست داد. در این عملیات با حماسه آفرینی رزمندگان اسلام ارتفاعات کانی مانگا آزاد شد. شهید حاج همت فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) روز دوم آذر سال 62 در جمع همرزمان و بسیجیان گفت: ما در این عملیات، خیلی از عزیزان را از دست دادیم. خیلی از بچه های مؤمن، شریف و دریادل ما در این عملیات بزرگ در گمنامی به شهادت رسیدند. وی افزود: نصیرن خیلی عظمت
پنج ویژگی مشترک شهید باکری و شهید سلیمانی
به عقب برنگرد و آن طرف اروند بمان. من بارها حس کرده بودم که در سوریه روح آقامهدی به حاج قاسم کمک میکند. در همان اوایلی که به سوریه رفته بودم، تهدیدی وجود داشت و باید آن را رفع میکردیم. در این باره، ما چندین بار عملیات کرده بودیم و توفیق حاصل نشده بود. من خواستم مجدداً عملیات کنم؛ ابتدا به شهید باکری متوسل شدم، و یقین پیدا کردم که آقا مهدی به من کمک خواهد کرد. آقا مهدی را واسطه قرار دادم
دشتستان نخبگان و قهرمانان معلول ورزشی زیادی دارد/ ورزش جانبازان و معلولین نیازمند توجه/ کمک های مسئولین ...
جانبازان و معلولین می پردازد و می گوید: از بدو استخدام معلم استثنایی بودم و به همین خاطر علاقه مند به این رشته و حیطه شغلی شدم ولی به عنوان فعالیت رسمی که با افراد معلول و با هوش میانه بخواهم همکاری داشته باشم؛ فعالیتم از سال 93 شروع شده است. قبل از آن در رابطه با بچه های نابینا به عنوان اولین انجمن نابینایان دشتستان از سال 69 فعالیت داشته ام. فعالیت های ورزشی مسئول هیئت ورزش های
از روش تربیت دینی کودک تا خاطراتی از سرزمین وحی
و همان جا جایزه بدهید، یک روز حدیث، یک روز داستان کوتاه، یک روز پرسش و پاسخ و برای همه روزها برنامه ریزی داشته باشید که چرخشی و نامعین باشد که دانش آموزان در همه روز در نماز شرکت کنند و امام جماعت بتواند با بیان زیبا و جذاب این مسائل را بیان کند. عامل بعدی؛ بچه هایی هستند که بیشتر به نماز علاقمند و بیشتر در نماز شرکت می کنند که باید با آنها صحبت شود و آنها را ترغیب کرد که برای شرکت
نمای نقره ای در گفت و گو با بازیگران کودک ، دغدغه های آنان را به چالش کشید
برنامه آینده تان است. بله. *شما به نمایندگی از گروه بزرگ بازیگران کودک و نوجوان که پر از استعداد و توانایی در سینمای ایران هستند اینجا حاضر بودید و جزء موفق ترین ها هستید. این بحث را از این باب مطرح کردیم که کاش برای همه بچه ها هم مسیر فراهم باشد و هم خودشان همت کنند تا موفق باشند. برای هر دوی شما آرزوی موفقیت می کنم.
اول آذر سالروز تولد جاویدالاثر شهید حمید باکری
/> خانم فاطمه امیرانی در باره همسرش گفت : روزی که لباس سپاه را تحویل گرفت مثل بچه ها آن را با ذوق پوشید. از آن به بعد دیگر همیشه در جبهه بود و هیچگاه آرامش و استراحتی نداشت. همه خانواده دوستان و همرزمان به چشمهای قرمز و خسته و کم خواب حمید عادت کرده بودند. وی افزود: پس از مدتی حمید ما (خانواده خود) را به دزفول برد. بعد از عملیات رمضان فرماندهی تیپ 31 عاشورا به مهدی باکری سپرده شد و حمید
ناگفته های محمدعلی نجفی از دکتر شریعتی
برد به دهه پر تپش 40، زمانی که دانشجوی معماری بوده ولی مانند اغلب دانشجویان کنجکاو آن زمان به حوزه های دیگر هم سرک می کشیده است. دوره معماری را 9 ساله تمام کردم! او یادآوری می کند: دکتر شریعتی یکی از کسانی بود که مرا بر آن داشت تا به سمت تئاتر و سینما کشیده شوم. البته که خودم هم علاقه مند بودم و کارهای این چنینی را در کنار رشته خودم انجام می دادم ولی دکتر شریعتی بود که به من
پای بایدن چگونه به خانه امن باز شد؟/ چرایی نپرداختن به حاج قاسم
توانست برای شما به عنوان کارگردان هم وسوسه کننده باشد. شما طی چه فرایندی به این سهم از ادای دین نسبت به سردار سلیمانی در قصه رسیدید؟ احمد معظمی: آقای صفری کامل و جامع توضیح داد اما اگر بخواهم حس درونی خودم را هم بگویم. این ادای دین حال همه بچه ها را از بازیگر تا نویسنده و تیم عوامل پشت دوربین خوب کرد. دوست داشتیم اشاره کوچکی داشته باشیم که به اصطلاح از کار بیرون هم نزند چراکه در برخی