سایر منابع:
سایر خبرها
عروس ربایی عجیب در تهران
گذشت چند ساعت از آدم ربایی موفق به پیدا کردن مرجان شدند و زن جوان در همان تحقیقات ابتدایی به ماموران گفت: چند سال قبل با شوهرم که از همسر اولش جدا شده بود و یک بچه داشت ازدواج کردم و از شوهرم صاحب یک فرزند شدم. وی افزود: در گذشته ازدواج نکرده بودم و سعی می کردم برای همسرم زن خوبی باشم اما شوهرم بخاطر اعتیادش با من بد رفتاری می کرد و بعضی وقت ها مرا کتک هم می زد و خرجی زندگی را هم نمی داد
خودم را ربودم تا شوهرم تنبیه شود! / او معتاد است و با این کار خواستم قدرم را بداند
فیلم ها دیده است که افراد نقشه ربودن خودشان را طراحی می کنند. می خواست با این کار شوهرش قدر او را بیشتر بداند. مرد جوان گفت: با همدستی دو نفر از دوستانم اسلحه اسباب بازی تهیه کردیم و یک خودرو اینترنتی را دزدیدیم. ما از قبل با فتانه هماهنگ بودیم. طبق قرار او با مادرشوهرش از خانه به بهانه خرید خارج شد تا ما او را مقابل چشمان مادرشوهرش بدزدیم. بعد از ربودن هم او را به خانه یکی از دوستانش
دختر 17 ساله: پسر فروشنده مرا به خانه مجردی برد و ....
دلهره و نگرانی روزگار می گذراندم. تا این که یک سال بعد از این ماجرا، دوباره جوانی مهربان و مودب به خواستگاری ام آمد اما باز هم فرشید متوجه ماجرا شد و زمانی که فهمید قصد ازدواج با او را دارم این بار تقاضای پول بیشتری کرد. من هم برای آن که خانواده ام پی به آن رابطه غیراخلاقی نبرند، با هیچ کس نمی توانستم مشورت کنم. خلاصه پس از آن که مدتی را با خودم درگیر بودم، بالاخره موضوع را با خواستگارم در میان گذاشتم و با راهنمایی او به کلانتری آمدم تا ... https://www.savalankhabar.ir/216006
از روحانیت حمایت کنید/ اگر روحانیت تنها باشد دشمن سنگر مقاومت شما را بهم می زند
دست خودشان انقلاب را به سقوط کشیدند و بعد هم پشیمان می شدند. چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. خداوندا! غم و درد من از دشمن نیست که در مقابلم رجزخوانی می کند، بلکه از دوستان و خویشاوندانی هست که هنوز مرا نشناخته اند. در تمام طول انقلاب سعی کردم خودم را به آن ها بشناسانم و خیلی از حرف ها و مسائل جنگ و انقلاب و تاریخ را حضوراً با همه دوستان و آشنایان در میان گذاشتم، چه شب ها تا به
جزئیات آتش زدن زن جوان توسط شوهرش / مقتول پیش از مرگ قاتل را لو داد
حادثه 24 - شوهرم روی من تینر ریخت و مرا به آتش کشید . این آخرین جمله ای بود که زن جوان پیش از مرگ به زبان آورد. سرنخی که باعث شد شوهرش به اتهام قتل او بازداشت شود اما این مرد مدعی است که بی گناه است و نقشی در مرگ همسرش نداشته است. ساعت 12ظهر یکشنبه 30آذر ماه به قاضی ساسان غلامی، بازپرس جنایی تهران گزارش مرگ زنی جوان اعلام شد. این زن از یک هفته قبل تر به دلیل سوختگی در بیمارستان بستری
بی عفت شدن دختر جوان در پارتی شیطانی
به گزارش کرج رسا به نقل از خراسان، دختر 24 ساله ای که با تلاش کادر درمانی بیمارستان امام رضا (ع) مشهد از مرگ حتمی نجات یافته بود، در حالی که دادخواست شکایت از دو برادر را در دست داشت، درباره ماجرایی که او را تا سر حد مرگ کشاند به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: بعد از آن که تحصیلاتم در مقطع دبیرستان به پایان رسید دیگر ادامه تحصیل ندادم و به امور خانه داری پرداختم ولی مدتی
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
ندارد و شامل زن و مرد و پیر و جوان می شود. مثلاً چندین زوج و حتی چند نسل ازیک خانواده در این گروه عضو هستند و هر روز با شرکت در برنامه های گروه همراه هم رکاب می زنند. حسین بهمنی کیا 65 ساله از ساکنان تهرانپارس که در دوران بازنشستگی به دوچرخه سواری رو آورده و حالا 5 سال است که به همراه همسر، دختر، پسر و نوه اش رکاب می زند، می گوید: خودم در همین پارک پلیس با گروه آشنا شدم و بعد از مدتی
من عاشق حجاب هستم
رسیدم، تا زمانی که شهادتین را بگویم گریه میکردم و با خودم می گفتم بالاخره این روز خاص فرا رسید. سفر شما به اسلام از چه زمانی شروع شد؟ فکر می کنم از سال های نوجوانی بود. من دختر خوبی نبودم و قبلا از خانواده ام متنفر بودم، اما در عمق وجودم آن ها را دوست داشتم. شاید نتوانید تصور کنید که تا چه اندازه بد بودم! آیا نسبت به ادای شهادتین تردید پیدا کردید؟ بله، زیرا
برای مستندسازی باید زندگی را بیاموزیم
را دارید که باید آنجا باشید تا چیزی را از دست ندهید. اما در دهه های هفتاد و هشتاد، هیچکس این را نمی فهمید. خانواده من که در دهلی نو زندگی می کردند، هیچوقت فیلم های مستندی را که من در این هفت سال ساختم ندیدند تا اینکه من یک فیلم بلند در سال 1998 ساختم به نام سلام بمبئی . آنها فیلم های دیگر مرا ندیدند چون مستند را فیلمی کسل کننده می دانند که در مورد مسائل سیاسی و این قبیل موضوعات است و اصلا آن را
کرونا و گرانی، شهرستانی های تهران را فراری می دهد
اینستاگرامم می فروختم. درآمدم بد نیست؛ حدود یک و نیم تا 2 میلیون سود برام داره. این رو هم بگم که قطعا اگر اینجا اینترنت نداشت، من خیلی دوام نمی آوردم. یک جور هایی هم ارتباطم را با دوستان و فامیلم حفظ کرده ام و هم یک شغل تمام وقت برای خودم دست و پا کرده ام که بد نیست. وحید و ریحانه در 11 سال زندگی مشترکشان، 2 بار مهاجرت کرده اند؛ یک بار از تهران به قم و بار دیگر از قم به
رایحه خوش خدمت در روستا/ ماجرای رجعت و هجرت طلبه جوان همدانی به روستا برای خدمت به مردم
: همان طور که گفتم با تشویق خانواده وارد حوزه علمیه شدم بعدازآن و پس از ازدواج با همسرم نیز وقتی موضوع حضور در روستا را با وی در میان گذاشتم و از مشکلات کار تبلیغ سخن گفتم ایشان چون تحصیل کرده بودند درک خوبی داشتند و مرا به انجام این کار تشویق کردند. اگر تبلیغ با سختی نباشد نمی توان به آن عنوان جهادگری داد وی مطرح کرد: کار تبلیغ سختی های خاص خود را دارد و همچنان که پزشکی بیمار
سرایداری که معلم شد
ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه شدم اداره آموزش و پرورش کمبود متصدی کامپیوتر دارد برای همین خودم را با انجام کاری در این زمینه نشان دادم و توانستم نظر رئیس اداره را جلب کنم و کمی بعد مرا با حفظ سمت به عنوان متصدی کامپیوتر به عنبرآباد فرستاند من هم
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
/> سمانه عنوان می کند: بعد از عروسی طبقه پایین مادر شوهرم زندگی می کردیم؛ من 14 ساله بودم و او 21 سال! خانواده اش احساس می کردند ما هنوز بچه ایم و اختیار زندگی ام را به دست گرفته بودند، همسرم برای هر کاری با خانواده و خواهرانش مشورت می کرد، در واقع شوهرم مطیع خواهرش بود و همه موارد را به خواهرشوهرم اطلاع می داد. سمانه یادآور می شود: با اینکه تازه ازدواج کرده بودیم او نمی توانست از دوست
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
ته اش برایمان بگوید: • از پدر و مادر و خانواده ات بگو: پدرم مدیر بازنشسته یکی از کارخانجات بزرگ تبریز است و مادرم، استاد دانشگاه بود که بازنشسته شده و الان در یکی از موسسات آموزشی به تدریس مشغول است. یک برادر کوچکتر از خودم هم دارم. وضع مالی خوبی داشتیم. • از همسرت بگو: همسرم واقعاً انسان شریف و مهربانی است. او یک مدت در مدارس غیرانتفاعی تدریس می کرد
خاطرات دمشق/ مادر مصطفی کنار کارکنان دفتر رهبری پناه گرفت
مادر مصطفی از صدایش شادی چکید : من می خوام مصطفی رو زن بدم، منتظر اجازه شما و رضایت خواهرتون هستیم! بیش از یک سال در یک خانه از داریا تا دمشق با مصطفی بودم، بارها طعم احساسش را چشیده و یک سحر در حرم حرف عشقش را از زبان خودش شنیده بودم و باز امشب دست و پای دلم می لرزید. دلم می خواست از زبان خودش حرفی بگوید و او همه احساسش در نگاهش بود که امشب دلم را بیش از همیشه زیر و رو می
بازداشت آشپزباشی به اتهام قتل همسر
من گفته بود که حق ندارم به خانه مادرم بروم. می گفت او مرا جادو می کند، به همین خاطر هر وقت به خانه مادرم می رفتم با هم درگیر می شدیم. البته او بعد از فوت تنها فرزندمان که نارس به دنیا آمده بود، مشکل اعصاب و روان هم پیدا کرده بود. فروردین امسال فرزند ما نارس به دنیا آمد و چند روز بعد در بیمارستان فوت کرد و برادر همسرم نیز به خاطر بیماری در همان روز فوت کرد. روز حادثه به خاطر همین با هم
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
تنها گذاشت. مرگ همسرم سرآغاز بدبختی های من شد و زندگی ام در تنگنا های وحشتناکی قرار گرفت، به گونه ای که برای حفظ فرزندانم و این که آن ها را زیر بال و پر خودم بگیرم، به دست و پای پدرشوهرم افتادم و اشک ریزان التماس کردم تا اجازه دهد فرزندانم را خودم بزرگ کنم و سرپرستی آن ها را به عهده بگیرم. پدرشوهرم که بعد از مرگ رجب تصمیم داشت حضانت نوه هایش را از من بگیرد، با این شرط از خواسته اش گذشت که من تعهد
مردی که سراغ زن بیوه برادرش رفت/ صَفر به همه زنان نظر داشت
کردم تا اجازه دهد فرزندانم را خودم بزرگ کنم و سرپرستی آن ها را به عهده بگیرم. پدرشوهرم که بعد از مرگ رجب تصمیم داشت حضانت نوه هایش را از من بگیرد، با این شرط از خواسته اش گذشت که من تعهد بدهم هیچ وقت ازدواج نکنم. من هم برای حفظ فرزندانم تعهد محضری دادم چون می دانستم با حقوق مستمری همسرم می توانم زندگی ام را اداره کنم و از سوی دیگر نیز با خیاطی و ساخت عروسک در منزل روزگارم می گذشت. با وجود این
جانباز هفتاد درصد آب بر به خیل هم رزمان شهیدش پیوست
خبری دارم، اگر بشنوی خوشحال می شوی. اما کرمان آمدی می گویم. اصرار کردم، تا اینکه گفت: یک نفر را می شناسم که می خواهد با تو پیمان دوستی ببندد. گفتم: منظورت را نمی فهمم. بعد فقط صدای او را می شنیدم که از نجابت وایمان دختر همسایه تعریف می کرد. سال ها بود می شناختمش، از اینکه حاضرشده بود در زندگی همراه من شود خوشحال بودم، اما نگرانی رهایم نمی کرد. با خود فکر می کردم چطور یک دختر جوان می تواند تا آخر
مزار سردار سلیمانی در شب یلدا +عکس
یک تیبا هم همراهشان بود که آن ها هم بالا نیامدند. البته راننده هم پایین منتظر ماند و حاج قاسم تنها وارد منزل شد. به قدری صمیمی که گویی سال ها با هم رفت و آمد نزدیک داشته ایم. یک ساعتی دیدارشان طول کشید و با تک تک پسر ها و داماد ها دست دادند. همسرم پرسید چرا با خانواده تشریف نیاوردید؟ و از سردار خواهش کرد یک بار با آن ها بیاید. حاج قاسم گفت راستش همسر من خیلی جایی نمی رود، اما یک دختر
مملکت ما با همین یکی یه دونه ها سرفراز می ماند
قاضی پور بگویید. یحیی متولد ششمین روز از فروردین سال 40 روستای طزره است. یحیی تنها پسر خانواده بود و نورچشمی پدر و مادر و دو خواهرش. ایشان دوران ابتدایی را در روستای طزره درس خواند و بعد از آن شرایط زندگی او برای ادامه تحصیل فراهم نبود. به دنبال کار و معاش رفت. بعد از چند سال کار های گوناگون، سرانجام به استخدام شرکت ذوب آهن البرزشرقی درآمد و مدتی بعد ما با هم ازدواج کردیم. یحیی مهربان و
خیل پرستاران مشتاق، اعزام به سوریه را دشوار کرده بود/ دفاع همان دفاع اما سنگرها عوض شده است
سوریه صحبت کردم هیچ گونه مخالفتی صورت نگرفت اما در اولین اعزامم، فرزندانم از نظر روحی با مشکلاتی مواجه شدند که با عنایت حضرت زینب مشکل زیادی پیش نیامد. پس از اولین اعزام و ورود به سوریه و تماس با همسرم برای جویای احوال، همسرم گفت فردای روزی که رفتی، پسر بزرگت دل درد و دختر کوچکت هم درد دندان شد که برای رفع این بیماری ها به دکتر مراجعه و آزمایشات مختلفی انجام دادم و دکتر با مشاهده جواب آزمایشات
پیشه اش پرستاری بود چه در خانه چه در بیمارستان/ با وجود دو فرزند اتیسم از خدمت به کرونایی ها دست نکشید
روزهایی هم می شد زیر تخت قایم می کردم چون کسی نبود موظبشان باشد، البته گاهی مادرم هم جورم را می کشید. اوایل در تنظیم خانواده کار می کردم همسرم هم کارمند بهزیستی بود و نامه رسان، مرتب برای او تشویق نامه می فرستادند چون اخلاق و رفتارش را دوست داشتند، مرد بسیار مومن و متدین بود و بچه هایش هم مثل خودش بودند. سه دختر دارم و آقا رضا تنها پسرم است. در بخش های ریوی و سال های زیادی با
امسال شب یلدا چطور بزرگترهای فامیل را فراموش نکنیم؟
خوانی و حافظ خوانی می کنند که خدا می داند. هر سال 8 خانواده از فامیل مهمان ما می شدند. امسال هم سفره ساده ما جمع نمی شود. همسرم و عروسم شیرینی خانگی پخته اند با رعایت اصول بهداشتی به علاوه یک برگه فال حافظ و این نخودچی کشمش ها که قرار است به لطف پسرم به دست مهمان های همیشگی برسد. صالحی، دبیر بازنشسته می گوید: شام ما عدس پلو بود. میوه هم فقط هندوانه و انار. اجازه نمی دادیم سفره پر تجمل شود
مهریه سلاحی در دست زنان یا علیه زنان؟
شعار سال : سفر به دور دنیا در 180 روز، هزار بار سفر به کربلا، سفر به 120 پایتخت جهان، 110 کیلوگرم گل یاس، 1368 شاخه رز قرمز، 5000 قطعه مرجان دریایی، 10 راس آهوی وحشی، دو هزار قطعه شکلات، 100 لیتر بنزین، 100 تابلوی نقاشی، یک دست و یک پا، یک جفت چشم و 1978 توپ تنیس ، اشتباه نکنید! این ها بریده صفحات آگهی روزنامه نیست، این لیستی از عجیب ترین مهریه های ثبت در دفاتر ثبت ازدواج کشور است. مرور دوباره
بانوی کارآفرین احیاگر آداب و سنن بزرگان/ پرداخت ناچیز تسهیلات به واحد اقامتی خسارت دیده از کرونا
مادرم تمام دارایی های آنها که چند قطعه زمین کشاورزی و یک منزل تمام گلی با تمام وسایل قدیمی بود به من ارث رسید. این منزل شاید قیمت چندانی نداشت اما تمام خاطرات کودکی من با والدینم را تداعی می کرد و هرگز حاضر نبودم این خانه روستایی گلی را فروخته و یا خراب کنم. حدود 6 سال این منزل با تمام وسایل قدیمی آن دست نخورده بود و هربار که همسرم و فرزندانم از من می خواستند که این خانه روستایی را
ناگفته های سپیدپوشان سمنانی از زمان شیوع کرونا تاکنون
در بخش مراقبت های ویژه یک بیمار از دستگاه های پزشکی جدا می شود و همراهان به دلیل بهبودی بیمار خوشحال می شوند بهترین خاطره خوش است و حتی برخی مواقع بیماران بعد از بهبودی برای تشکر به بیمارستان مراجعه می کنند و جویای احوال پرستار می شوند و از ما تشکر می کنند بسیار خوشحال کننده است. رحمانیان: 15 سال قبل وقتی که در بخش جراحی و تصادفات مشغول به فعالیت بودم پسر بچه 12ساله ای از خانواده ضعیف که
از پرستاری اهل بیت تا زنده نگه داشتن واقعه عاشورا/ حضرت زینب(س) تربیت عزتمندانه ای داشت
) نیز در حین اینکه فرزندان را هم باید آماده می کردند که شهادت پدر را خوب معامله کرده، بی تابی نکرده و دشمن را شاد نکنند. علمی فرد ادامه می دهد: حضرت زینب(س) از 28 رجب سال 60 هجری و از زمان حرکت از مدینه به فرزندان و اهل بیت(ع) آموزش می دادند که آماده شهادت باشند که اوج آن در کربلا بود. استاد حوزه علمیه می گوید: دومین کار حضرت زینب(س) بعد از شهادت امام حسین(ع) این است که تک تک