هادی چوپان: به من نقش منفی ندهید
سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای عروس چشم انتظار چه بود؟
کنارش نباشم. با آن که من هیچ گاه از کتک کاری های مراد چیزی به خانواده ام نمی گفتم اما او مدام به مادر و برادرم زنگ می زد که بیایید دخترتان را ببرید، من او را نمی خواهم! ولی هر بار خانواده ام کوتاه می آمدند. چند بار قصد داشتم از او طلاق بگیرم ولی با وساطت بزرگ ترها منصرف می شدم و آشتی می کردم تا این که بالاخره قرار شد بعد از گذشت چهار سال زندگی مشترک مان را شروع کنیم. قرار بر این شد که
ژان ماری فاف ،اسطوره فوتبال بلژیک : به مهدی بیات ، مدیرعامل تیم شارلروا افتخار می کنم
در مقابل پیراهنش را به من داد . ما چندین بار همدیگر را ملاقات کردیم . پس از آن جام من به بایرن مونیخ رفتم و او در بارسلونا به بازی ادامه داد . در سال 1986 ، ما دوباره با هم ارتباط برقرار کردیم . سال بعد او را در فرانسه در بازی خداحافظی میشل پلاتینی ملاقات کردم . ما در فرانسه با هم بودیم ، و اوقات بسیار خوبی بود .ما هر روز در پاریس با هم به گشت و گذار پرداختیم. من خاطرات بسیار خوبی از مارادونا دارم
اکبری: چون بیکارم دوباره به کشتی برگشتم!
استخدام شوم و این در حالی است که فوق دیپلم حسابداری و لیسانس مدیریت بازرگانی دارم. به رنگرز گفتم یعنی همه افرادی که در اداره کل هستند، دکترا و فوق لیسانس تربیت بدنی هستند؟ یعنی مدال جهانی هیچ ارزشی ندارد؟ من اگر دکتر بودم که دیگر کشتی گیر نمی شدم. ملی پوش سابق کشتی آزاد که در جام تختی سال گذشته از دنیای قهرمانی خداحافظی کرده بود، با اشاره به اینکه یک هفته است تمرینات منظمش را آغاز کرده، گفت
بستن چشم های یک عکاس
جلالی همیشه به نقاط مختلف کشور سفر می کرد تا روایت های مستند را به ثبت برساند. بارها به جبهه رفت و عکس هایش از جنگ ایران و عراق و روزهای انقلاب منحصربه فرد است. سال ها پیش در گفت وگو با روزنامه همشهری درباره خودش گفته بود: من یک فرقی که با عکاس های دیگر داشتم این بود که برای جایی کار نکردم. یعنی ماموریتی نداشتم که بروم عکس بگیرم. خیلی رها بودم. دغدغه این را نداشتم که عکس خبری بگیرم. در مجله ای کار می کردم که مرا نمی فرستاد. من خواهش می کردم که بروم، داوطلب می رفتم. حالا عکسم را چاپ می کرد برایم مهم نبود. من فقط می گرفتم. خلاصه تا بعد از انقلاب و دوره های جنگ با چیزهایی آشنا می شدم با لغاتی با ادبیاتی که معنایش برای من ملموس نبود. یعنی من اصلا نمی دانستم ...
گفت حزب اللهی دعوت نکنید/ اروپایی ها درباره حاج قاسم چه می گفتند
(ع) به فرماندهی شهید حاج علی محمدی پور بود. حدود یک سال بعد حاج قاسم گفت آقای بینا فرمانده گردان 414 می خواهد به مأموریت آموزشی برود و شما را برای فرماندهی گردان پیشنهاد کرده است، باید بروی آنجا کار را دست بگیری، حقیقتش اشکم جاری شد، گفتم حاج آقا من فرمانده نیستم کارم آموزش است همان جانشین گردانی هم به خاطر شما پذیرفتم. حاجی گفت تکلیف است باید بروی. از آن روز به بعد توسط شهید سلیمانی به عن
ستون لشکر سردار سلیمانی در کربلای 5 چه کسی بود؟
/> بعد از اینکه خبر زخمی شدن حاج یونس را دادند به تهامی گفتم: چطوری زخم شد؟کجایش زخمی شد؟ خیلی نگران بودم. شاید روز هفتم یا هشتم بعد از قضیه حاج یونس، من دائم پیگیری وضعیت حال او را می کردم و خبرهای مختلفی به من می دادند. شب خواب دیدم که یک چادری هست. شهید هریجانی توی این چادر نشسته منتها پایش از زانو قطع است و حالت سوختگی پیدا کرده بود و خون از پایش نمی آمد. در عالم خواب خیلی خوشحال شدم. اصلا از
تو لیلی بودی، وقتی مهتاب مجنون آواز زخمی من بود!
روزگار بهاری بوده باشد که من در جست وجوی لیلی، مجنون شده بودم و تا آستانه فرهاد شدن و تیشه به جان بیستون زدن پیش رفتم تا اینکه در شبی که مهتاب اسیر آواز زخمی من بود تلنگر پدر ترس خورده ام کرد و از جنون باز آمدم! حق با پدرم بود خیلی زود فهمیدم که لیلی، خود، شیرین فرهاد است! آن هزار سال پیش روزگار غریبی بود، فردین بازی رؤیای همه بود و من که خوش خیال تر از علی بی غم بودم بسی خیال بافتم که یعنی
سرقت طلای زنان سالخورده با کیسه سوراخ
سالخورده بود، توضیح داد: من برای گرفتن دارو به داروخانه درمانگاه نزدیک خانه مان رفتم. در مسیر برگشت یک خودروی پژو 405 توقف کرد. به جز راننده که مردی جوان بود زنی هم در صندلی شاگرد نشسته بود. آن ها خودشان را زن و شوهر معرفی کردند و گفتند اهل شهرستان اهواز هستند و به دنبال خانواده ای نیازمند می گردند تا به او کمک کنند. زن جوان کیسه ای به دستم داد و گفت که داخل کیسه مقداری پوشاک به قیمت 800 هزار تومان
3 اثر برگزیده دانش آموزان در جشنواره تابستان شاد، از دبستان سلمان منطقه پیربکران اصفهان
، فیلم را اصلاح می کردند و دوباره برایم می فرستادند. احمدی در ادامه تصریح کرد: روز چهارشنبه اولین تولید محتوا در کانال ساپ شبکه شاد بارگزاری شد که کلیپ درباره انواع تشویق های سازمان دانش آموزی به صورت دسته جمعی بود و نزدیک 8 نفر از بچه ها در آن حضور داشتند. خیلی خوشحال شدم. هم امیدوار بودم و هم فکرش را نمی کردم به این زودی بارگذاری بشود. وقتی بچه ها کلیپ ها را دیدند آن ها هم خیلی خوشحال شدند
استودیوهای دوبله چگونه پا گرفتند؟
. کارخانه نرفته بودم. گفت بعدازظهر بیا یک آنونس برایم بگو! آن روز عصر رفتم و آنونسی گفتم. نوذری مبلغی پول در جیبم گذاشت و گفت شب برو سینما متروپل، فیلم را ببین! صدایت را آن جا بشنو! من هم با یک عشقی به سینما رفتم که نگو! دیدم از آن بلندگوهای بزرگ سینما چه صدایی شده!* پس امتحانی که پیش سیروس جراح زاده دادید، مربوط به سال 41 است! منوچهر نوذری هم آن جا بود؟ امتحانی هم که او از شما گرفت، مربوط به همین
مادر بیمار دخترش را در خواب کشت
ناراحت و پشیمان نیست.این متهم درباره انگیزه خود از این جنایت گفت: سال ها پیش شوهرم مرا رها کرد و رفت من برای بزرگ کردن این سه دختر خیلی سختی کشیدم به همین خاطر هم بیمار شدم. پول نداشتیم گرسنه بودیم خانه ام سرد بود؛ از این شرایط خسته شده بودم چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم همه خانواده ام را بکشم تا از این همه بدبختی راحت شویم. وقتی همه خوابیدند با چاقویی که از آشپزخانه برداشته بودم اول دختر
در نگاه عارف سال ها گلایه بود +عکس
به گزارش جهان نیوز ، محمد علی ابطحی، رئیس دفتر خاتمی در زمان دولت اصلاحات با انتشار پستی در صفحه اینستاگرام خود از دیدارش با محمدرضا عارف خبر داده و نوشته است: امروز با رعایت پروتکل، لباس آخوندی را که دلم تنگ شده بود برای پوشیدنش پوشیدم و رفتم دیدن آقای عارف. مال من که عبا وعمامه است. شماها که لباس های رسمی تان شیک و مجلسی است بیشتر دلتان برای پوشیدنش تنگ شده.
در استودیو کاسپین کاملاً در اختیار تلویزیون بودیم و اصلاً با عنوان تلویزیونی شناخته می شدیم
، گفت آقای قنبری، این نفرات بعدی را _20 تا 25 نفر بودند _ امتحان بگیر! من جایی کار دارم. بروم، برگردم تو امتحان این ها را بگیر! * این ماجرا مربوط به سال 39 است؟ نه. سال 41. نوذری گفت تو وقت داری؟ آن روز، صبحْ رفته بودم امتحان بدهم. کارخانه نرفته بودم. گفت بعدازظهر بیا یک آنونس برایم بگو! آن روز عصر رفتم و آنونسی گفتم. نوذری مبلغی پول در جیبم گذاشت و گفت شب برو سینما
ماجرای کلاس گذاشتن دختر یک شهید برای سردار سلیمانی
/> سال 94 یکبار تماس گرفت و گفت: تا 3 روز نمی توانم تماس بگیرم. هر وقت این حرف را می زد می فهمیدیم قرار است عملیات شود. با شوخی خندیدم گفتم: زخمی برنگردی ها، بیمارستان ها جا ندارد باید بری گوشه خیابان ها روی برانکارد بمانی. دوره ای بود که خیل مجروح می آوردند. خندید و گفت: نه برای من اتفاقی نمی افتد. دقیقا سه روز بعد تماس گرفت. خندید و گفت: من بیمارستان بقیه الله (عج) هستم. پرسیدم
سرگذشت تلخ زنان آسیب دیده در خانه های امن
چون زن صیغه ای بودم. بعد رفتم و کار کردم. حالم خوب بود. پاهام سالم بود تا اینکه از پله خانه دوستم به پایین پرت شدم و پای سمت چپم را پلاتین گذاشتند. محبوبه چند سالی را با دوستش زندگی کرد اما خانه دوستش آنقدر کوچک بود که وقتی میهمان می آمد محبوبه اسیر خیابان ها می شد، همین شد که دوباره دوستانش گفتند شوهر کند: سال پیش به عقد پیرمردی 76 ساله درآمدم. اسفند پارسال عقدم کرد و فقط 20 روز با هم زندگی
وقتی با هم قرار می گذارید همدیگر را می بینید؟
از او نشد، رفتم خانه ولی با یک دنیا نگرانی. بالاخره همسرم تلفن کرد. گفتم تو کجایی؟ گفت: من رفته بودم سینما بهمن! تو کجا بودی؟ من زدم زیر خنده. گفتم مگر دیروز قرار نگذاشتی سینما آفریقا برویم؟ و بعد هر دو خندیدیم. سهیلا مقصودی هم از چنین خاطراتی تعریف می کند. او می گوید: باردار بودم و شب چهارشنبه سوری با م سر یکی از چهارراه های تهران قرار گذاشته بودیم. او به خاطر اینکه من گرفتار انفجارها
شایعات عجیب درباره فائزه هاشمی به روایت خودش
. ه انگلیس بوده، درس خوانده، اینجا بوده، آنجا بوده، تمام مشخصات من را گفت و گفت این برج برای اوست! آقای پالیزدار می آید می گوید پوست هندوانه هایی که اسب های فائزه می خورند فقط 300 هزار تومان است، حالا بقیه مخارج این اسب ها را ببینید چقدر است؟ من نه اسبی دارم نه اسبی داشتم. یک اسبی خانم منتظمی باشگاه دار به من هدیه داد که من اصلا نبردمش، گفتم برای خودت، خودت هم اجاره بده. اصلا احساس نکردم که این برای من است؛ حتی یک بار هم سوارش نشدم، چون من گاه گاهی می رفتم اسب سواری، یا شایعه طلاق من. این خیلی عجیب بود. ...
رابطه شیطانی نوعروس تهرانی با مدیرش لو رفت
ماجرا را به خانوادش گفتم. آنجا نازنین به من قول داد رابطه اش را با امیر تمام کند و دیگر به من دروغ نگوید. به همین خاطر او را بخشیدم و به خانه مان برگشتیم تا اینکه آن روز، من در محل کارم بودم که عصر به خانه برگشتم .وقتی در خانه را باز کردم متوجه شدم همسرم و امیر با هم تماس تصویری گرفته اند و مشغول صحبت هستند. امیر می گفت نمی تواند رابطه اش را با همسرم تمام کند و دلباخته نازنین شده است .نازنین به محض
تبرئه زوج جوان از قتل مادر
را صیغه کرد، این مسئله شدیدتر شد، تا اینکه روز حادثه دوست مادرم به ما خبر داد مادرم در را باز نمی کند. من با کلید یدکی که داشتم به آنجا رفتم. برادرم هم کلید داشت، او هم آمد و دکتر آورد و خیلی سریع سعی کرد همه چیز را جمع کند. ما خیلی زود مادرم را دفن کردیم. چند روز بعد که من رفتم تا وسایلش را جمع کنم متوجه شدم سکه های طلای مادرم نیست. ضمن اینکه مطمئن شده بودم مادرم کشته شده
خیلی ها میهمانی رفتند ولی مجاهد نابود شد
این حال هر کمکی از دستم بر بیاید به استقلال و آقای فکری خواهم کرد. امیرخان گفت بمان از جمع نشسته ها، نفر وسط را می شناسید؟ او حسین قنبری است. خیلی ها این بازیکن را یادشان نیست. عجب تیمی داشتیم.فکر کنم سال 86 یا 87 بود. من سال بعد از این خداحافظی کردم و دیگر در استقلال نماندم. البته آقای قلعه نویی گفت بمان. به من گفت در پیکان چقدر به تو می دهند؟ گفتم برای دو فصل 300 میلیون
تکه تکه کردن جسد دانیال توسط افسر نظامی در تهران / جنایت با کلت سازمانی
تحویل دادم و به بهانه یک ماموریت کاری از تهران خارج شدم. این افسر ارشد نظامی عنوان کرد: سوار بر خودرویم به سمت قم رفتم و جسد مثله شده را که داخل کیسه هایی گذاشته بودم در بیابان های اطراف قم رها کردم و سپس به تهران بازگشتم. بدین ترتیب بازپرس پرونده دستور داد تا ماموران برای پیدا کردن اندام های جسد دانیال یزدانی به بیابان های اطراف قم بروند اما هیچ اثری از جسد مثله شده دانیال به دست نیامد. بنا بر این گزارش، تحقیقات تکمیلی در این پرونده هولناک ادامه دارد.
مجازات مرگ برای 2 برادر متهم به قتل
به گزارش صبحانه ، دو برادر که متهم هستند مرد بوتیک داری را به قتل رسانده اند، از سوی دادگاه کیفری استان تهران به قصاص محکوم شدند.مرداد سال 98 از بیمارستانی در ورامین به مأموران خبر دادند مردی چاقو خورده و جانش را از دست داده است. شواهد نشان می داد این مرد در درگیری با دو برادر به نام های منوچهر و میکائیل زخمی شده و دوستانش او را به بیمارستان منتقل کرده اند، اما در بیمارستان جانش را از دست داده
به مناسبت سومین سالگرد جانباز شهید، حاج محمد قبادی چهار فصل عاشقی، و شکفتن
بیمارستان بمانم؟ قرار نیست دوباره راه بروم. قرار نیست دوباره جبهه بروم. قطع نخاعی شدن یعنی برای همیشه نشستن روی چرخ روی چرخ روی چرخ آه رفیقان! هرجا رفتم از شما گفتم. زبانتان شدم. دستتان شدم. پایتان شدم. دلتان شدم. آه رفیقان! هر جا رفتم از شما گفتم! از شما نوشتم آه رفیقان! خوبم؛ خوب شدم ....
چوپان: ایران قطب پرورش اندام جهان است/ اگر یک دونده بگوید من مکمل استفاده نمی کنم دروغ می گوید
به گزارش خبرنگار گروه ورزشی باشگاه خبرنگاران جوان ، هادی چوپان قهرمان سنگین وزن پرورش اندام کشورمان و نفر چهارم مسابقات مستر المپیا سال 2020 بیان کرد: رقابت های مستر المپیا حدود 70 سال است که برگزار می شود و اگر بخواهم خلاصه ای از این رقابت ها را بیان کنم باید بگویم که مسابقه ای است که 5 نفر از بهترین بدن های جهان که دارای بالاترین تناسب هستند در آن انتخاب می شوند. این 5 نفر بالاترین و پیشرفته
سرنوشت سیاه و باورنکردنی "ریحانه " کودک همسر ایلامی / از تیمارستان تا هنرپیشگی! + عکس
/> دیگه فهمیده بودم که روز عروسی ام است. بعد از جشن گرفتیم رفتم خانه آنها زندگی کردم. خانه شان دور بود؟ نه. دیوار به دیوار بودیم. آنها آنطرف دیوار زندگی می کردند. چطور با مردی که 22سال بزرگتر بود ازدواج کردی؟ اصلا چه ارتباط زناشویی داشتید؟ نداشتیم... 4 سال هیچ رابطه ای نداشتیم. ولی وحشتناک ترین ارتباط زناشویی را داشتم. یعنی چه؟ گفته
سازنده تندیس حاج قاسم: رفتم که به ایران برنگردم
مومی از افراد مشهور جهان) دیدم و با خودم گفتم من هم باید این کار را انجام دهم. آن زمان ساخت مجسمه های هایپررئال در ایران وجود نداشت، تندیس هایی در موز ه های مردم شناسی شامل آدمک هایی برای نشان دادن لباس های محلی و قومیت ها موجود بود. اینترنتی هم وجود نداشت که بتوان از آن کسب اطلاعات کرد. * شهید قاضی طباطبایی اولین مجسمه حرفه ای من بود حدوداً 17 ساله بود که موزه عبرت ایران فراخوانی
کووید 19 چگونه از شهری به شهر دیگر سفر می کند؟
کلی معتاد در ترمینال دارند در فضای بسته سیگار می کشند و کسی هم چیزی بهشان نمی گفت. بقیه افرادی هم که در ترمینال بودند بیشترشان ماسک نداشتند. رفتم به کیوسک نگهبانی و گفتم ، آنها گفتند به ما ربطی ندارد. رفتم حراست و آنجا گفتند ما به اینها تذکر می دهیم اما گوش نمی کنند. ناامید شدم و از ترمینال بیرون آمدم که حداقل در فضای آزاد باشم. این را هم بگویم که بین راه با هرجا تماس می گرفتم تا شکایت
موسوی: در شهرآورد درخشیدم، به آلمان رفتم
خبرگزاری ایرنا: پیشکسوت استقلال گفت: پس از درخشش در شهرآورد و موافقت با پیشنهاد رسمی باشگاه بایرن لورکوزن، ابتدا به فورتونا رفتم و بهترین گلزن شدم. سپس به لورکوزن رفتم. علی موسوی خاطرات خوبی از حضور در شهرآورد دارد، او سال ها پیش وقتی در بزرگ ترین بازی فوتبال ایران نمایش خیره کننده ای را از خود بر جای گذاشت مورد توجه رودی فولر قرار گرفت و برای ادامه بازیگری به آلمان رفت.
روایت "استپانیان" از قبول پیشنهاد سپاهان در سفارت ایران؛ نویدکیا بهترین گزینه سرمربیگری سپاهان بود
دوستانم بزنم. وی درباره روزی که پیشنهاد پیوستن به سپاهان را دریافت کرد، افزود: اواخر سال 1374 به عنوان یار کمکی به تیم آرارات تهران پیوستم و پس از انجام حدود 8 بازی برای این تیم در لیگ آزادگان به ارمنستان برگشتم. یک روز از سفارت ایران در ارمنستان تماس گرفته و گفتند یکی دو پیشنهاد از تیم های ایرانی داری. به سفارت رفتم و صحبت از استقلال و پرسپولیس بود اما گفتم زندگی در شهرهای بزرگ را دوست
محمد طلایی: حداقل یک روی خوش به قهرمان آسیب دیده نشان دهید
قهرمانی این است، باید چه کار کرد؟ وقتی ورزش مان ضعیف شود، مملکت مان ضعیف است. چطور نزدیک المپیک همه می آیند عکس یادگاری بگیرند اما بعد که المپیک تمام می شود، هیچ کدام هیچ حالی نمی پرسند. این که درست نیست. من هم نمی گویم چرا این طور است. برخی از این اتفاقات به این خاطر است که خیلی ها ورزشی نیستند. وگرنه ما مسئولان ورزشی هم زیاد داریم که به قهرمان ها کمک کرده اند. اما اینکه یک قانونی باشد که ورزشکار