منک ضد اورسن ولز نیست
سایر منابع:
سایر خبرها
فیلمنامه دیدن این فیلم جرم است سرقتی است!
نیروهای اطلاعاتی هست، در قصه ما بود وداستان موازی پشت این گروگانگیری که تقابل های امنیتی و اطلاعاتی هست و بیرون از محل گروگانگیری در جریان است، از روایت های است که از سریال بنده برداشته شده است. دعوای من با وحید جلیلی در مورد لکه همین بود و به او گفتم: شما خودت را خیلی مدیر فرهنگی می دانی و همه را نصیحت می کنی، مرد حسابی! نمی دانم تو چگونه فکر می کنی؟! نظامی که پس از سی سال نتواند بچه کسی که پدرش
نامه کمدین مشهور به کلاغ ها و سگ های نازنین
کنم. بعد از آن، بار ها گفتم که فکر می کردم مرگ یزدگرد ضعیف ترین کار رزومه من خواهد بود؛ اما الان بعد از 40 سال درخشان ترین کار من است. جالب این است که آن را با اکراه قبول کرده بودم و اگر اصرار مهدی هاشمی نبود، احتمالا در آن بازی نمی کردم. او در خاطره جالبی درباره همان سال تعریف کرده: در سال 60 یک روز که می خواستم به شبکه یک بروم، هنگام ورود یک مامور حراست بلند سرم داد زد که آقا کجا می
وقتی شهرک 20 هزار نفری نظرآباد با قیام علیه طاغوت از نفت محروم شد!
در خبر روزنامه اطلاعات آن زمان آمده بود درباره روزهای بی نفتی نظر آبادیها به خبرنگار تیتریک، می گوید: دی ماه سال 1357ش، هنوز انقلاب پیروز نشده بود و هوا هم خیلی سرد بود و سوز داشت. انتشار آن خبر باعث شد که همه به من می گفتند خودت را بیچاره کردی، پسر خاله من به نام حسین محبوبی 13920ش، معاون سردبیر مجله اطلاعات جوانان بود. وقتی به او گفتم 18 روز است که به نظر آباد نفت نداده اند چون شعبه
"آوای باران" سریالی که فصل دومش سر از نمایش خانگی در آورد/ هاشمی اصل: مشکل من بودم نه فیلمنامه!
چرخنده) با رئیس گداها، ظاهر می شد و خیلی از اتفاقات دیگر که به مراتب جذاب تر بودند. اینجا بیشتر لجبازی اتفاق افتاد که این سریال، بِرند شبکه سه است و نباید به شبکه دیگری برود. آن قدر ایراد گرفتند که چندین بار از نویسندگان مختلفی بهره بردیم اما سرانجام هیچ کدام مورد قبولشان نشد. به اینجا رسید که با خودم گفتم مشکل من بودم فیلمنامه مشکلی نداشت. این تهیه کننده تلویزیون درباره اینکه چرا این
دوست ندارم شغلم را بپرسند!
. اما شما هم مقاله می نویسید، هم داستان بزرگ سال و هم نوجوان. من معمولاً دنبال علاقه هایم می روم. فرقی نمی کند شعر باشد، داستان یا مقاله. شاید این کار خیلی حرفه ای به نظر نرسد، ولی من از این که کنار یک دانشمند بنشینم و صحبت هایش را بشنوم، بعد در قالب متنی داستانی یا غیرداستانی آن را برای گروه بزرگی از آدم ها بازنشر دهم، لذت می برم. راستش دل بستگی خاصی به عنوان نویسنده ندارم و گاهی معذب
موفقیت داستان بیوک از محبوبیت آقای میرزایی است/ قصه یک بازیگر
پرتره بیوک میرزایی با نام داستان بیوک گفت: کارهایی که درباره هنرمندان رادیو و دوبله در شبکه ساخته می شود، جز برنامه های پربیننده ماست و بازتاب زیادی دارد چون مردم آنها را دوست دارند. برای ما هم ساخت چنین فیلم هایی مهم است و پیگیری می کنیم. یزدی از ادامه دار بودن این مستندها خبر داد و گفت: ما دوست داریم این دست مستندها ادامه داشته باشد. ما علاقه مندیم برنامه هایی که در رادیو پرمخاطب
مریم برادران: کتاب نا بابی برای ورود به زندگی شهید صدر است
ببینیم ابراز داشت: این یکی از سئوالات بنده نیز درباره شهید صدر بوده است که مدام این سئوال مطرح می شد که در مقدمه هم سعی کردم که محدودیت ها و شیوه کار خود را بگویم تا قضاوت خواننده را منطقی تر کنم همین بود؛ من تنها با اسناد و گفت وگوی خودم با پژوهشگاه مواجه بودم و حتی گفت وگو با فاطمه خانم خیلی محدود بود و سعی کردم از محدودیت های خود حداکثر استفاده را ببرم. نویسنده کتاب نا تصریح کرد: آنچه که
پشت صحنه یک دعوت نحس
است و همین هم ساخت و اجرا را خیلی سخت می کند. داستان این سریال بیشتر روی چه موضوعی تأکید دارد؟ در این سریال هم سعی کردم در طول گفتن قصه، اشاره هایی به آن دنیا و ماورا داشته باشم. فکر می کنم مرکزیت تقریبا همه ادیان ابراهیمی بیش از هر چیزی انذار دادن انسان ها به وجود دنیای پس از مرگ است، به همین علت در این کار هم روی این قضیه تا حدی تأکید داشتم و فکر می کنم ازاین جهت دینی ترین
از وقتی رهبر شدم اصلاً آجیل نخوردم
آجیل آوردیم، خندید و گفت من آجیل نمی خوردم، از وقتی رهبر شدم اصلاً آجیل نخوردم، چون رهبر باید مثل فقرا زندگی کند، مگر فقرا آجیل می خورند؟ یک بار هم در بیت بودم. آقای خامنه ای به من گفتند بچه های سپاه اینجا غذا می خورند و شما هم بیایید. من رفتم و یک کته پلو آوردند، خوردیم. یک بار هم یادم هست عدس پلو آوردند که به آقای خامنه ای گفتم، می دانی که من کباب خور هستم، این غذاها مال خودتان (با خنده).
دفاع در کوچه پس کوچه های صدخرو
میانمان رفت، مجموعه بی نظیری بود از خاطره آن سال ها و شاید خاطرات قبل آن، در خانواده ای که یک روز معمولی نداشتند. به قول محمدشان: قصه مادر مال جنگ نبود فقط. خانه ما همیشه همین طوری بود. هیچ وقت نشده بود که سر سفره، فقط خودمان باشیم. همیشه یا مهمانی داشتیم یا کسی بود از روستایی ها. حاج عباس، پدرم، هم کاسب بود، از آن کاسب ها که نماز اول وقت مسجدشان ترک نمی شود. یادم هست یک بار روحانی غریبه ای را در
روایتی جالب از کتک خوردن یک وهابی به خاطر جسارت به حضرت ام البنین
، چون دوربیناشون همه چی رو می گیره و راحت هم می تونستن شناساییم کنن. هیچی آقا، روز پنجم توی مدینه، رفته بودم مسجدالنبی، زیارت حضرت رسول (ص). دیدم یه شرطه وهابی نزدیک شد و بهم گفت: چی داری می گی؟ / گفتم: چیزی نگفتم. / گفت: چی... توهین کردی؟ /گفتم: چی می گی... من که چیزی نگفتم؟ / گفت: حالا حالت رو جا می آرم.../ یه داد زد و چند نفر اومدن و من رو گرفتن و شروع کردن با مشت و لگد، زدن من.
جا مانده از راوی
. ازدواج با جبهه و جنگ اولین صحبتی که مرتضی با من کرد این بود که گفت: می خواهم یک چیزی به شما بگویم . 20 سالش بود و یک سال از جنگ گذشته بود. او در همان یک سال در عملیات سوسنگرد مجروح شده بود. به من گفت: من قبل از شما ازدواج کردم. من خیلی تعجب کردم. فکر می کردم می خواهد درباره نقاط مشترکمان صحبت کند. سکوت کردم. گفت: نمی پرسید با کی؟ گفتم: خودتان لابد می گویید دیگر . گفت: من با جبهه و
محمودی: مسعود باخانمان در ابتدا یک طلبه بود/ تلویزیون فرصت شوخی کردن به سازندگان بدهد
/> ** این ماجرا به داستان سریال هم ربط دارد. چون شما در سریال زعفرانی هم بازی کردید و آنجا یکی از نقش های تقریبا محوری را داشتید. - بله قبول دارم که همه چی به قصه برمی گردد. اما قیاس با زعفرانی خیلی درست نیست چون اگر آن نقش از کلیت قصه حذف می شد هیچ اتفاقی برای سریال نمی افتاد. اما شخصیت مسعود از جمله کاراکترهایی است که نمی شود از قصه حذفش کرد و اگر بخواهیم این کار را انجام دهیم قصه دیگر
تهیه کننده نون.خ ، به جای کمدی، ملودرام خواهد ساخت
را هم بررسی کنم و اکنون همین اتفاق هم رخ داده است. یک فیلمنامه جذاب با قصه ای اجتماعی و فضای ملودرام پیشنهاد شده که در حال بررسی شرایط تولید آن هستیم که وقتی قطعی تر شد از جزئیاتش خبر می دهیم. تهیه کننده سریال های نون.خ و صفر بیست و یک درباره دغدغه اش نسبت به تولید آثار طنز عنوان کرد: مردم ما به شدت به آثار کمدی علاقمندند و به اعتقاد من بخشی که در سریال سازی کمتر به آن توجه می شود همین
حاج قاسم تأکید داشت حاج محب گمنام نماند
از بنیاد شهید به تابوت من بخورد ؛ بنابراین همه را دور هم جمع کردم و گفتم: از پول حاجی برای او تابوت تهیه کنید . فرماندهی حاج محب تازه شروع شده است صبح روز تشییع پیکر حاج محب ، ساعت نزدیک 7 صبح بود که حاج قاسم به منزل ما آمد و کمی با ما صحبت کرد؛ ما هیچ وقت به حاج قاسم گلایه نمی کردیم، یعنی حاج محب نمی گذاشت و همواره تأکید می کرد که نباید ذهن او را مشغول کنیم ؛ چراکه دغدغه ها
ترجمه رمان دیگر نویسنده ماهی ها نگاهم می کنند چاپ شد
مالکیت مکان، امری ساختگی و ظاهری استو فقط می توان در یک محیط احساس راحتی کرد و به آن خانه من گفت که طی زمان، یک عشق مبهم بین مکان و کسی که در آن ساکن است، برقرار می شود. در قسمتی از این کتاب می خوانیم: کل روز خودم را در خانه حبس کردم، نشسته روی مبلم. سرم سوت می کشید. بیشتر آن ابزار را از پدرم به ارث برده بودم. طی سال ها، آچارها را کامل کردم بودم و از وسایل برقی نگهداری کرده
ماجرای فروش ماشین برای ساخت فیلم
شده ترین و پرافتخارترین کارگردانان ایرانی است. درباره ساخت اولین فیلمش با نام کودک و سرباز گفته است: اصرارم این بود که با بچه های جوان در شهرستان ها همکاری داشته باشم؛ چون مناطق دیده نشده بسیاری داریم؛ ولی ساخت این فیلم ها خیلی سخت است. همچنان که برای فیلم کودک و سرباز سفرهای متعددی داشتیم. بعضی جبرهای اجتماعی و ناامنی ها اجازه نمی دهد قلمرو کار را بزرگ تر کنیم. این روزها ساده ترین کار
درخواست عجیب شهید مدافع حرم قبل از آخرین اعزام
را زد، دو سه روز سکوت کردم و ناراحت بودم. اصلا تحویلش نمی گرفتم تا اینکه آمد گفت: بیا با هم برویم بیرون. شب های جمعه معمولا با علی برای دعای کمیل می رفتیم حرم شاه عبدالعظیم. آن شب هم رفتیم. در راه پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟ گفتم: علی! فکر کن من با چه امیدی همسر تو شدم؟ همه این سختی ها را به جان خریدم، دو سال خارج از کشور زندگی کردیم تک و تنها، هیچ وقت غر نزدم، چون همین که تو بودی برایم دنیایی بود
انگلیسی حرف زدن با مادر در خواب
بود که من از پدرم شنیده بودم که حضرت امام جعفر صادق از بابت علم و دانش فوق العاده بوده. مینوی بعدها به دارالفنون رفت. او درباره این دوران تعریف می کند: مادرم هر روز برایم نان در دستمال می پیچید و دوعباسی پول قاتق هم در جیبم می گذاشت که بنده بایست با این دو عباسی، یعنی هشت شاهی، قاتقی از قبیل حلوا ارده و کله پاچه و پنیر و از این قبیل چیزها بخرم. اما من فقط سه شاهی از این پول را پنیر یا
سرگذشت بانویی که پس از 9 سال خماری مهندس و کارآفرین شد
کردم، مخصوصا سال های آخر، چراکه از خودم متنفر شده بودم تا اینکه برای بار دوم باردار شدم و این دقیقا زمانی بود که مدال پسرم و حلقه ازدواجم که با ارزش ترین چیز برای یک زن است را فروختم و به همسرم دادم تا آن را فروخته و مواد تهیه کند. خانم گل ادامه می دهد: چطور بگویم تا درک کنید ولی تا این حد که دیگر چه با مواد و چه بدون مواد نمی توانستیم زندگی کنیم و حتی یکی از اقوام ما را به خانه خود برد تا
منتقد سختگیر خودم هستم
به گزارش ایسنا، حمیدرضا پگاه در سریال هایی چون آخرین گناه ، تفنگ سرپر ، هست و نیست ، حیرانی ، گیله وا بازی داشته است و این روزها آوای باران با بازی او در آی فیلم بازپخش می شود. او درباره نقشش در سریال آوای باران گفت: قصه آوای باران در دو موقعیت زمانی روایت می شد و شخصیتی که من باید بازی اش می کردم، در مقطعی از داستان خارج شده و بعد از سال ها برمی گردد و با
قصه توهمات زنی که با اجنه زندگی می کند
مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شفا قرار گرفت قصه ای توهم انگیز درباره زندگی با اجنه در خانه وحشت را بازگو کرد. او با اشاره به این راز عجیب گفت: سه سال پیش قنبر به خواستگاری ام آمد او کارمند یکی از ادارات دولتی بود مدتی بعد از آشنایی بیشتر دو خانواده و پس از انجام تحقیقات محلی ، در حالی من و او پای سفره عقد نشستیم که مادر شوهرم به طور غیر مستقیم از ازدواج پسرش ابراز نگرانی می کرد. پدرم
علاوه بر دولت، مجلس قبل هم در توقیف فیلمم نقش داشت/ من هم بجای امیر بودم اسلحه می کشیدم!
اصل فیلم صحبت کرده اید؛ اگر اجازه دهید کمی به عقب برگردیم و درباره فیلمتان صحبت کنیم. تا آنجا که می دانم شما این فیلمنامه را حدود 15 سال پیش نوشته اید و قطعا تا زمان پخش آن که مربوط به جشنواره سی و هفتم است، بازنویسی هایی صورت گرفته است. کمی در این خصوص توضیح دهید. زهتابچیان: کلیت فیلمنامه در سال 84 یا 85 نوشته شد و به دلایلی ساخت فیلم به تاخیر افتاد. خیلی ارگان ها به دلیل اینکه محتوای
ادعای قتل برای خوابیدن در کلانتری!
فقط جایی را برای خوابیدن می خواستم، حتی اگر کلانتری باشد. یعنی شما فقط به خاطر اینکه شب را جایی بخوابی دروغ به این بزرگی گفتی؟ بله، هم برای جای خواب بود و هم می خواستم با اینکار خانواده ام نگران من شوند و قدر من را بیشتر بدانند. درباره درگیری با مادر و خواهرت توضیح بده. من اهل یکی از شهرستان های غرب ایران هستم و مدتی است که بیکارم و کار و در آمدی ندارم. از
گفت وگو بادکتر احمد خنجری قمی ، جانبازقطع عضو(بخش نخست) ابر و باد و مه و خورشید و فلک تلاش کردند شهید ...
ن جنگ و پذیرش قطعنامه و بیشتر در گردان های عملیاتی بودم؛ به طوری که این موجودی که در حال حاضر پیش روی شماست، با این وضعیت باید زیر خاک می بود. شما کم تر کسی را می توانید بیابید که از اول تا آخر جنگ و در صحنه های عملیاتی حضور داشته باشد و با این همه مجروحیت، هنوز زنده باشد. صحنه هایی که می گویند گردان می رود، گروهان برمی گردد، گروهان می رود، دسته برمی گردد؛ صحنه هایی از عملیات پاتک بدر که خود عدنان
پول فراوان و توزیع بی سامان!
از خدمات دندانپزشکی از جمله عصب کشی، پر کردن، روکش، ایمپلنت و...نیاز داشتند. دکتر برای هر مراجع توضیح می داد که مثلا برای رفع مشکل شما می توان از فلان روش استفاده کرد با قیمت های مختلف، که تمامی مراجعین بلا استثنا گران ترین روش را انتخاب کرده و بدون چک و چانه، مبالغ میلیونی را پرداخت می کردند. آن روز با خودم فکر کردم انگار همان سخن معروف که گفته می شود "اینجا پول ریخته" واقعیت دارد. صبح روز بعد
ابراهیم تهامی: تیم مجیدی خیلی بهتر بازی می کرد/ انگار فکری همکاری روی نیمکت ندارد
بدهد. پس استقلال از نظر تاکتیکی ایراد دارد؟ بله! کار تاکتیکی درستی در تیم دیده نمی شود. مربی باید سیاست مربیگری داشته باشد. محمود فکری در لیگ دسته یک مربی خوبی بود و نتیجه هم می گرفت ولی در لیگ برتر نشان داد هنوز باید کار کند و تجربه بیندوزد. فکری پس از باخت ها یا تساوی ها به داوری و وزارت ورزش ایراد می گیرد. به نظر شما این دو در نتایج استقلال نقشی دارند؟