سایر منابع:
سایر خبرها
شهید فتح الله حیدری فرمانده گردان علی ابن ابی طالب
الله همانند سایر بچه های روستا از همان سنین کودکی در کار کشاورزی به خانواده کمک می کرد و گاهی در کوره پزخانه در خشت زدن به یاری پدر می رفت. تکلیف خود را معمولاً در مدرسه انجام می داد و چون زمین کشاورزی به مدرسه نزدیک بود، به آنجا می رفت و مشغول به کار می شد. بعد از اتمام دوران راهنمایی و شروع جنگ تحمیلی، فعالیت های خود را معطوف به امور فرهنگی و سیاسی کرد. درنتیجه، به خاطر فعالیت های گسترده از
هر روز برای پسران شهیدم گریه می کردم/حضرت زینب و حضرت زهرا، الگوی ما
روز تکریم مادران و همسران شهدا با او به گفت و گو نشستم. پرسیدم از زندگی گذشته و فرزندانتان برامان بگویید او از سال های رفته ی زندگی حرف های زیادی برای گفتن دارد. از همسرش می گوید که از وقتی با او ازدواج کرد رخت نظام بر تن داشته بعد از انقلاب هم همراه پسرانش در جبهه ی جنگ تحمیلی 8 سال جنگیده. با خنده می گوید آن قدر رخت جنگ بر تنش بود و جنگید که چریک پیر صدایش می کردند.
نقش مادران شهدا در جنگ؛ همچون حضرت زینب (س)
میزدند، اعتراض به امام و اعتراض به جنگ میکردند، مطمئناً جنگ در همان سال های اول و در همان مراحل اول زمینگیر میشد. نقش مادران شهدا این است. 1390/10/14 شأن مادر شهید یک وقت به خانه ی شهیدی رفته بودم. مادر شهید در خانه بود، اما پدرش حضور نداشت. برخی از همسایه ها هم آمده بودند و آن جا حضور داشتند. پرسیدم بقیه ی اعضای خانواده کجایند؟ مادر شهید گفت: ما کس دیگری نداریم. دو فرزند پسر داشتم
میهمان های این مراسم همگی ویژه بودند!/این استخوان ها، پسر من است
شان پیدا بود و برخی مادرها با قد خمیده وارد می شدند. حجت الاسلام امرودی یکی از روحانیون قم دعوت شد تا دقایقی برای این خانم ها صحبت کند. او خاطره ای از مهر مادری تعریف کرد: چند سال بعد از جنگ به منزل شهیدی رفتیم تا پیکرش را که بعد سال ها تفحص شده بود به خانواده اش تحویل دهیم و از چشم انتظاری رهایشان کنیم. مادر همین که متوجه موضوع شد، بدون اینکه سمت پیکر که چند استخوان هم ببشتر
تشریفات فراوان عامل ترس از ازدواج است
اشاره به اینکه من با سکه تعیین کردن و این نوع تعیین مهریه مخالفم، یادآور شد: این هدیه ای که پسر قبول می کند منطق و عقلانیتش برای گستره ازدواج تا بهشت است اما اگر خواستند جدا شوند آقا باید رضایت خانم را جلب کند، در واقع نگاه ما باید به مهریه عوض شود، چراکه مهریه نوعی هدیه به همسر بوده و قرار است که من مثلاً منزلم را به عنوان هدیه به نام همسرم کنم حالا قرار نیست که دو ماه بعد از ازدواج خانم بگوید
روایت 50 سال جهاد همسر و مادر شهیدان سجادی از مبارزان انقلاب تا دفاع از حرم/ به حاج قاسم گفتم پیش از شما ...
خانواده انقلابی بزرگ شده بود. او فرزند دوم خانواده بود قبل از او دختری دارم که فقط 11 ماه از اسدالله بزرگتر است. اسدالله خیلی عشق و شور جهاد داشت و از بچگی در این فضا بود. ما به بچه بسیجی هایمان می گفتیم پارتیزان انقلابی . اسدالله از بچگی عشق تفنگ بود. هنوز 17 سالش نشده بود که رفت در جهاد افغانستان شرکت کرد. تقریبا سه یا چهار سال کارش آنجا طول کشید. می گفت: مادر ما آنجا رفتیم و اینهمه از دشمن کشتیم اما
روایت هایی از انتظار، از خودگذشتگی و حسرت های همیشگی مادران و همسران شهید
2 نفر برگشتند. شهید اول روستا حسین اصغری راد بود. پیکرش را که آوردند. مرد ها شیشه طاقتشان شکست و بلند شدند. در نوبت دوم 40 نفر هم زمان و بعد هم یک دسته دیگر راهی شدند تا اینکه روستا کم کم از مرد خالی شد. پخت 400 نان در روز آن روز ها خدیجه شم آبادی، بیست وسه ساله جوانی است که 5 بچه دارد. با این همه بیکار نمی نشیند و همراه با دیگر زنان روستا تصمیم می گیرد هر روز جگرگوشه هایشان را به
اتحاد ملت ایران؛ از دفاع مقدس تا کرونا/ روایتی از پشتیبانی مردم از رزمندگان در دوران دفاع مقدس
خانه را برای کمک به رزمندگان، نصف می کردیم مرضیه صباغی، دانش آموز اسبق مدرسه نواب صفوی کوچه بینش زنجان نیز در گفت وگو با خبرنگار موج رسا؛ گفت: قبل از جنگ نیز درگیر این مسائل بودیم و مسائل جنگ برای بنده و خانواده ام طوری بود که همه اعضای خانواده درگیر آن بودیم و من در ان زمان 13 سال داشتم. وی با بیان اینکه ما 3 خانواده در یک خانواده زندگی می کردیم، اظهار داشت: پدر یکی از بچه
مشاوره قبل از بارداری
، پاشویه شیر خشت در تب و تشنج، ریختن سرمه در چشم نوزاد دختر و بدتر از همه ممانعت از رساندن نوزاد به پزشک در صورت بروز مشکل با جمله معروف چیزی نیست که، خودمان ده تا بچه بزرگ کرده ایم . این کودکان چون از داشتن مادری پرحوصله، باسواد و باثبات رای محرومند، در ادامه زندگی هم در آغوش همان افراد با همان سطح پایین سواد، تفکر و فرهنگ بزرگ می شوند و ناخواسته همان تفکرات را می آموزند. ایراد اصلی در این زمان
پزشک دهکده را می شناسید؟
این رشته فکر کنم اما اصرارهای مادرم باعث شد تا سال دوم در کنکور تجربی شرکت کنم. بعد از قبولی در رشته پزشکی به این نتیجه برسم که اصلا من برای همین کار ساخته شده ام. آخر دنیا، انتخابم شد حرف هایش را با خنده ای شیرین که حکایت از رضایت دارد ادامه می دهد: دوران دانشجویی را در دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه گذراندم. خیلی دلتنگ خانواده بودم. به همین علت تصمیم گرفتم دوره طرح را نزدیک
ماجرای ازدواج مجدد مهرداد میناوند
. میناوند در روز تولدش داماد شده بود. مهرداد میناوند با انتشار پستی در اینستاگرام خود خبر ازدواجش را با خانم شبنم کمانگر اعلام کرد. تاریخ ازدواج این زوج هم امروز یعنی 99.9.9 است. مهرداد میناوند نوشت: بنام آفریدگار عشق سلام به همه دوستان جان امسال روز تولدم مصادف شد با یک رقم رویایی...تاریخی که سالها انتظارش را میکشیدم و همیشه در ذهنم یک رویداد منحصر به فرد تداعی
ماجرای ازدواج اول ودوم مهرداد میناوند/ عکس
میناوند نوشت: بنام آفریدگار عشق سلام به همه دوستان جان امسال روز تولدم مصادف شد با یک رقم رویایی... تاریخی که سال ها انتظارش را میکشیدم و همیشه در ذهنم یک رویداد منحصر به فرد تداعی میشد. مطمیٔن بودم اتفاق خاصی در این روز برای من رخ خواهد داد اتفاقی بینظیر... بله انگار درست حدس زده بودم روز تولدم در 99/9/9 به لطف خدا بینظیر رقم می خورد. این تاریخ برایم جاودانه شد و
شهید اتوکشیده ای که 2 مسجد پاتوقش بود
اعتقادی پایبند بود. وی خاطره ای از دوران مدرسه محمد گفت: یک روز با من از مدرسه تماس گرفتند که محمد یکی از دوستانش را تنبیه کرده است، تعجب کردم چون محمد چنین اخلاقی نداشت، فورا خود را به مدرسه رساندم و مادر آن پسری که محمد آن را تنبیه کرده بود، دیدم شاکی بود که محمد پسرش را در اتاق حبس کرده است، بعد متوجه شدیم که آن پسر سی دی ها مبتذلی را به مدرسه می آورده و به بچه ها می داده و محمد به
روایت 2 عکاس از ماجرای تصاویر تکان دهنده شان از مادران شهدا
مشکلاتشان دعا می کنم. پسرم قلب بسیار رئوف و مهربانی داشت از این مادر می خواهم از پسر شهیدش هم برای ما خاطره ای تعریف کند که می گوید: پسرم سن و سالی نداشت که شهید شد، اما یادم هست که رابطه خیلی خوبی با خواهر و برادرهایش داشت. بین بچه هایم، قلب بسیار رئوفی داشت و خیلی مهربان بود. دفعه اول که رفت خط مقدم، به من خبر داد که به زودی در یک عملیات شرکت خواهد کرد. 50 روز از او خبر نداشتم. بعد
چیزی نگویید، مختصات زخم را دارم!
/> حالا دارم حرص میخورم که چرا خویشتن داری نکردم، چرا صبوری نکردم، چون بعد از دیوانه شدنم، حکیم همه عکس های مهدی را آتش زد، حتی آن سالم هایش را. سکانس مادر _مادر چه شد؟ توانست با دوری مهدی کنار بیاید؟ _دیگر بیرون نمیرفت، از حال و روز فامیل جویا میشد اما خوشی برایش مفهومی نداشت؛ یا زینب از دهانش نمی افتاد. روزهای آخر خیلی مریض شد، دیگر تاب و توانی برایش نماند
چشم انتظاری 37 ساله مادر شهید/ خوابی که تعبیر شد
اثر را به گرمه می آورند، پسرم را می فرستم تا پیگیر شود شاید پسرم برگشته باشد. این مادر شهید گفت: چشانم دیگه نور نداشت، ولی چون پسرم را برای رضای خدا داده بودم، دلم آرام بود و هنوز هم فقط یاد خدا و حضرت زینب من را آرام می کند ولی هنوز چشمم به در است که یک روز محسن برگردد. انت
دفاع در کوچه پس کوچه های صدخرو
میانمان رفت، مجموعه بی نظیری بود از خاطره آن سال ها و شاید خاطرات قبل آن، در خانواده ای که یک روز معمولی نداشتند. به قول محمدشان: قصه مادر مال جنگ نبود فقط. خانه ما همیشه همین طوری بود. هیچ وقت نشده بود که سر سفره، فقط خودمان باشیم. همیشه یا مهمانی داشتیم یا کسی بود از روستایی ها. حاج عباس، پدرم، هم کاسب بود، از آن کاسب ها که نماز اول وقت مسجدشان ترک نمی شود. یادم هست یک بار روحانی غریبه ای را در
روایتی چند دقیقه ای از انتظار 30 ساله یک مادر/ شهدای گمنام پناه دلتنگی های "منوّر خانم"
بسیار به من و پدرش احترام می گذاشت وقت هایی که سرکار می رفت من مخالفت می کردم ولی همیشه برای راحتی من و پدرش و بچه ها کار می کرد و همه دستمزدش را خرید می کرد بخشی را به خانه و بخشی را هم به نیازمندان می داد. علاوه بر این بسیار باتقوا بود و به نماز اول وقت اهمیت ویژه ای می داد و خالصانه و با سوزدلی عجیب با خدا حرف می زد. مادر تا به حال شده فرزندتان را در کنار خود حس کنید .
یک شب در سنگر دیده بانی زیر آتش سنگین
همه دستور سکوت داده شده بود. همه در سنگر بودند. چون اگر بیرون می آمدند، تلفات می دادند. ماموریت بچه های ادوات هم آتش نبود. نباید آتش می ریختند چون برق دهانه ایجاد می شد و موقعیت لو می رفت. ما در جنگ روزها و شب های خیلی زیادی را دیده بودیم که با آتش های خیلی سبک تر از آن آتش کلی شهید و زخمی داده بودیم. اتفاق تعجب برانگیز آن شب در عملیات کربلای5 این بود که بچه ها همه یک جا جمع شده بودند و
ام البنین کاشان
/> محسن از پیش از سال 57 فعالیت انقلابی داشت و با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و در عملیات کربلای 5 و جریان فتح شلمچه در 23 سالگی به شهادت رسید. جواد هم از همان دوره جوانی همراه این برادرش بود. اصلاً همه جا با هم بودند؛ حتی وقتی می خواستند سلمانی بروند. جواد هم بارها به جبهه رفت تا اینکه 33 روز پس از شهادت محسن او هم در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به پشتش به شهادت رسید. در واقع مراسم هفتمین روز
همسران شهدا با استقامت خود همه سختی ها را برای رشد فرزندان به جان خریدند
تکاپو بودند که نظام شاهنشاهی برچیده شود؛ ثمره ازدواج فاطمه خانم و علی آقا 6 فرزند بود وقتی انقلاب اسلامی در سال 57 به پیروزی رسید همه خوشحال بودند این خوشحالی دیری نپایید و دشمن که کارش دشمنی است به جنگ با ایران برخاست. فاطمه خلیلی می گوید: 13 ساله بودم که ازدواج کردم و ثمره این ازدواج هم 7 فرزند است 7 یادگار از همسرم دارم که خدا را شکر هر کدام با تاسی از راه پدرشان به مانند الماس خوش می
گفت وگو بادکتر احمد خنجری قمی ، جانبازقطع عضو(بخش نخست) ابر و باد و مه و خورشید و فلک تلاش کردند شهید ...
مرا نگه داشت. زمانی که برگشتم، دیدم پدرم گریه می کند. قرار بود امروز صبح اعزام من و بعدازظهر اعزام برادرم جواد به جبهه باشد. جواد دو سال از من کوچک تر بود. او هم از نیروهای فعال بسیج بود، گویا زمانی که از محل کارش برمی گشت که به منزل برود و بعد از ناهار و نماز او هم اعزام شود، دچار سانحه تصادف می شود و به رحمت خدا می رود. من هم مهیای اعزام بودم که پدرم این خبر را داد و باعث شد رفتن من به تاخیر
روایتی از شهادت فرزندان یک مادر دزفولی
/> دویدم سمت در خانه... کوچه... من... پیکر به خون غلطان عبدالرحیم و. مرد ساواکی... پرده دوم: دوران دفاع مقدس... مادر می گفت: خانه ی ما با خانواده شهیدان صالح نژاد فاصله ای نداشت... جنگ که شد... بچه ها گفتند: ما می رویم... و رفتند... عبدالحمید و حبیب... تا سال 61 عملیات فتح المبین. دلشوره داشتم، اما دوران انقلاب استقامتی
ماجرای فروش ماشین برای ساخت فیلم
تحویل؛ خانه روستایی فیلم را ساختیم بدون اینکه پولی داشته باشیم. چهار روز در آن روستا چیزی برای خوردن نداشتیم؛ ولی خانه را ساختیم چون می خواستیم حداکثر استفاده را از پولمان ببریم و خوشحالم که امروز با دیدن دوباره فیلم مشخص می شود گاهی زحمات هدر نمی رود و اگر درست هزینه شود، سال ها بعد باز هم همان پلان ها دیده می شود. در آن زمان تازه پژو 405 به بازار آمده بود و من هم یکی داشتم و هر زمان اقساط عوامل
پای صحبت های مادر انتظار | 38 سال چشمم به در بود، مادر!
نبود که بچه ها خوب بپوشند و خوب بگردند، ولی ناصر و برادرهایش با هنر خیاطی و بافتنی مادر زحمتکش شان همیشه ترگل و برگل می چرخیدند. آقامحسن پسر بزرگ خانواده صدقی بود، بعد از او هم خدا شهید ناصر و آقاصابر و صمد آقا و حسین آقا را به حاج محمد و همسرش بخشید. همه می دانستند مادر و حاج محمد، ناصر نجیب و خوش خنده را جور دیگری دوست دارند. تابستان که حاج محمد بچه ها را به روستای آبا و اجدادی شان میاب می برد
مادرانی که تکان گهواره شان مسیر تاریخ را دگرگون می کند
است که با نزدیک شدن به روز مادر، فرزندان به سراغ مادرانشان بروند، اما زمانی که فرزندان افلاکی باشند و مادران خاکی، رَویه کاملا برعکس می شود و مادران شهدا در آستانه روز مادر به دیدار فرزندان شان در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) می روند. کد ویدیو دانلود فیلم اصلی کسی نبود که از محبت عمیق و عجیب حاج قاسم به خانواده شهدا بی خبر باشد حتی همان هایی که همیشه
مادر محمد میراث دار صابون پزی سنتی طرق است
. خاطرم هست وقتی صابون می پختم ده پانزده من می شد. همه اش فروش می رفت، البته ما حاجتی به درآمد این صابون نداشتیم، ولی، چون مهارت اصیل خانوادگی بود می پختیم تا چراغش روشن بماند. کسانی هم بودند که جزغاله می آوردند تا برایشان صابون کنیم. او می گوید: من هنوز هم از صابون سنتی استفاده می کنم که با فرمول خانواده خودمان پخته می شود. برای بچه هایمان هم می خرم. چون آنچه خانم عباسی می پزد دقیقا با همان صابونی