عروس 2 جنسه از حجله فرار کرد / داماد مشهدی شوکه شد
سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای ازدواج جوان سیاه پوش!
از این که بعد از مرگ برادرم با همسر او ازدواج کرده بودم بسیار عذاب وجدان داشتم و رنج می کشیدم. این ماجرا که با فراز و نشیب های زیادی همراه بود به جایی رسید که تصمیم به خودکشی گرفتم و ... به گزارش خراسان، جوان 21 ساله که با یک خوش شانسی اتفاقی، از مرگ نجات یافته بود با بیان این ماجرا به کارشناس اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد گفت: در یک خانواده پنج نفره به دنیا آمدم که خواهر و برادرم
گزارش تکان دهنده از کارتن خوابی زنان در تهران
ساعت شش صبح است؛ تاریکی می شکند و نور کم سوی شعله های در حال مرگ در اجتماع چهار و پنج نفره کارتن خواب ها دیگر پناه مناسبی برای آن ها نگذاشته. بدن های مچاله شده آرام آرام توی گرگ و میش تکان می خورند و دود کم حجمی از گُله های آتش به آسمان می رود. چشم های خمار و قرمز یکی از زنان به دور ها خیره شده است و در حالی که از سیگار تمام شده اش کام سنگینی می گیرد، با تمسخر کبره های دستش را نشان می دهد و می گوید: خیلیا آشغال جمع می کنن برای هزینه هاشون . بعد زیر لب می گوید: ما مجرم نیستیم. ما بیماریم ... .
مادرم می گفت کاش پسر بیشتر داشتم تا برای دفاع از حرم می فرستادم
، چون خیلی به همدیگر نزدیک بودیم و با هم همه جا می رفتیم. خواهر سه شهید بودن و داغ سه برادر دیدن چه احساسی دارد؟ اوایل انقلاب وقتی به مدرسه می رفتم یک روز با خودم گفتم اگر برای انقلاب و اسلام عزیزانم را از دست بدهم اشکالی ندارد فقط امام بماند. شهادت برادرانم برایمان خیلی سخت بود ولی شاکر خدا هستم که در این راه رفتند. داغ معمولی خیلی سخت است و شهادت با خودش آرامش به همراه دارد. وقتی
کدخدا شاهرضا ماهرویی، سلطان خون بس لرستان از هزار پرونده صلح می گوید
صلح و سازش انجام می دهم. خب وقتی می دیدم یک خانواده ای خوشحال می شوند و به آرامش می رسند دلگرم می شدم. شغل تان چه بود، چند سالگی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟ بنا بودم. 14 سالگی ازدواج کردم و 10 فرزند دارم. شش پسر و چهار دختر. پسر بزرگم شانزده سال از خودم کوچک تر است. همه شان ازدواج کردند جز یک دختر و پسرم. با همه عروس و دامادهایم در یک خانه زندگی می کنیم.
عکی دیده نشده از رضا رویگری
آن فکر نمی کردم ازدواج بود. نمی دانم شاید همه اینها قسمت باشد. راستش من هیچ وقت دوست نداشتم ازدواج کنم. زمان ازدواج با رضا تنها 23 سال داشتم. همیشه در ذهنم این بود که سن مناسب ازدواج برای من 30 یا 32 سال است. رضا: اگر 32 سال داشتی که دیگر با تو ازدواج نمی کردم. (می خندد) تارا: اتفاقا پدرم مخالف بود و حتی خواهر بزرگم بود که مدام به من می گفت که چه اتفاقی افتاده تو اصلا برنامه
هرجا از آقای سیفی کمک خواستم، تنهایم نگذاشت +عکس
بود، نیت بدی اصلا نداشت. همسر شهید: همه اش در خواندن بودن. **: مداح هم بودند؛ درست است؟ همسر شهید: بله، فیلم های خواندنش در خانه فامیل هایم هست، هر سال در محرم می رفت. روز شهادت آقای سیفی فیلم هایش را نگاه می کردیم. دختر شهید: من خودم که بابام شهید شد کلاس چهارم بودم؛ خیلی افسردگی گرفته بودم در حدی که مدرسه کلا من را فرستاد مشاوره؛ یعنی افسردگی گرفته
مهدی صادقی
حال مدتی بعد بی کار شدم و حتی پول نداشتم غذا بخورم. پدرم برایم از مکه یک ساعت آورده بود، آن را به قیمت 2200 تومان فروختم و با پول آن برای خودم لباس و غذا خریدم. معمولاً یک ساندویچ با نان اضافه می گرفتم تا سیر شوم! مدتی بعد کار دیگری پیدا کردم؛ کار ساختمانی. همکاران من در آنجا ظهرها چرت می زدند اما من بدون اتلاف وقت فقط کار می کردم. یادم هست که یک بار با لحن توهین آمیزی به من گفتند که تو
کارتن خوابی، معضل بزرگ کلانشهر ها
اعتیاد شوهرش به اندازه یک عمر چوب حراج به زندگی سیماست. دو تا دختر و یک پسر دارد و حدود هفت سالی هست که از هیچ کدامشان خبر ندارد؛ یعنی از وقتی همدم خرابه ها شده، نه خودش خواسته و نه آن ها که از یکدیگر خبر داشته باشند. همان موقع ها بوده که همدمش کنج خرابه و پایپ و دود شده است. او حالا 10 سالی می شود که زندگی اش را با همه متعلقاتی که داشته، گم کرده است. به قول خودش یکی، دو باری که کمپ رفته
ماجرای تبعید بی سر و صدای حاج صادق آهنگران
. دوباره سؤال کرد: تو چه کار می کردی؟ در تظاهرات شرکت داشتی؟ جواب دادم: نه، فرصت این کارها را نداشتم. در مدت مرخصی به دیدار اقوام و خویشان رفتم. خیلی کنجکاوی کرد و بالاخره به من فهماند که باید به اتاق رئیس پادگان بروم. احتمالاً می دانست چه خوابی برایم دیده اند. با نگرانی به اتاق رئیس رفتم. وارد اتاق شدم و سلام کردم. بعد از چند لحظه رئیس گفت: شما قرار است برای ادامه خدمت مدتی به محل دیگری
ملاقات خصوصی با الهام از یک ماجرای واقعی تولید شد
مورد نظرم می گشتم زیرا امید چندانی به آمادگی برادرم برای نقش آفرینی در یک اثر سینمایی نداشتم. ایمان شمس بازیگر فیلم ملاقات خصوصی در ادامه گفت: بخشی از کاراکتر فیلم ملاقات خصوصی با شخصیت من کاملا تطبیق داشت. من یکی از افرادی بودم که در سری مسابقات قوی ترین مردان ایران شرکت می کردم و می دانم با توقف پخش مسابقه مذکور بسیاری از ورزشکاران که در آن شرکت می کردند، به نوعی ناکام ماندند و در زندگی به
بهترین بازیگر جشنواره فجر 1400 کیست؟
مسیر باعث می شود صرفا به خاطر پول کارهایی را انجام داد. البته قرار بود کاری تولید مشترک داشته باشم که نشد و بعد به سراغ برف آخر آمدم. از روزی که فیلمساز شدم تصمیم گرفتم با تعداد کمتر اما کیفیت بهتر فیلم بسازم. مجید صالحی بازیگر فیلم درباره حضور در برف آخر گفت: چند سالی هست که در آثار جدی نیز ایفای نقش می کنم. این فیلم برای من تجربه ای دوست داشتنی بود که گروهی همدل پشت آن قرار گرفته
خوراکم عذرخواهی کردن است
برگزیده شدم و کار برایم جدی شد. حقوقم 17 هزار تومان بود و با همان مقدار زندگی را می چرخاندم. خالق مجموعه سیاساکتی و داود خطر ادامه داد: خانواده ما از قشر متوسط بود و گاهی مشکلات زیاد می شد اما لنگ چیزی نبودم. شخصیتا هم آرزوی بزرگی نداشتم. آرزویی می کردم که قابل دستیابی باشد بنابراین سختی زیادی نکشیدم. سال 72 خلاف را کنار گذاشتم این هنرمند تصویرساز افزود: سال 72 اتفاق
اُمیکرون بیماری ساده ای است؟ / علائم امیکرون از زبان افراد مبتلا شده
درد مدام از کیسه آبجوش استفاده می کردم تا دردم آرام شود. همه این ها قابل تحمل بود، اما گلودردم خیلی وحشتناک بود و اذیت شدم. بعد از 5 روز سرفه هایم شروع شد و الان با گذشت 17 روز هنوز ادامه دارد. او که از زمان شروع همه گیری بار اولی است که مبتلا شده است، توضیح داد:، چون خانه دار هستم و کم از خانه بیرون می روم خوشبختانه تا الان مبتلا نشده بودم. این بار هم اول همسرم بیمار شد و تقریبا 2 روز
7ماه شهادت شوهرم را مخفی کردم!
کنجکاو شدم به دوست هایش زنگ زدم که آقای سیفی چرا زنگ نمی زند، گوشیش چرا خاموش است؟ بعد از یک هفته بود دوست هاش زنگ زدند که آقای سیفی به شهادت رسیده. من به روح اله گفتم آقای سیفی به شهادت رسیده. خیلی دنبال کارهایش به تهران رفتم، مشهد رفتم، در بیمارستان صدوقی رفتم، اما هیچی معلوم نشد. یکی گفت خمپاره خورده، یکی گفت اسیر شده، آخر دوست هایش که لباس هایش را آوردند گفتند خمپاره خورده، هیچی ازش نمانده بود
آزادی یک زندانی؛ آخرین درس خانم معلم
بخشید تا ثابت کند بازنشستگی، پایان کار یک معلم نیست و می تواند حتی بعد از پایان دوره خدمت هم در عرصه آموزش حضوری چشمگیر داشته باشد. به گفته خودش سبکبال ترین زن روی زمین است: از همان روز نخست که بازنشسته شدم، تصمیم گرفتم پاداش پایان خدمتم را صرف آزادی زندانیان کنم. درست است کسی حرفم را جدی نمی گرفت، اما وقتی انجامش دادم کسی هم ممانعتی نکرد و چه بسا خانواده ام تشویقم نیز کردند.
کورسوی امید مادران متخصص در اجرای ماده 27 برای پزشکان متخصص
خود می گوید: همیشه آرزو داشتم دختری داشته باشم، برایش پیراهن های عروسکی بخرم، موهایش را شانه بزنم و برایش گیس ببافم، بنشینم کنارش، برایش شعر بخوانم و زندگی را کنارش بازی کنم. وی، می گوید: باردار که شدم، وقتی فهمیدم دختر است، تمام دنیایم صورتی شد، لباس های صورتی، موبند صورتی، بالش و رختخواب صورتی، تک تکشان را با عشق انتخاب میکردم و در رویایم به تن اش میکردم و در گهواره اش با لالایی ام
سعید فیصل
نوازش می کند و محبت پدری خود را به آن ها ابراز می کند. به هرحال خانواده برایش خیلی مهم است و سعی می کند کوچک ترین وقتی را که دارد، با ما سپری کند. نظر دختر کوچک آقای سعید فیصل در مورد پدر: پدرم از بچگی در همه موقعیت های ناراحت کننده در کنارم بوده است و من را دلداری داده و از من حمایت کرده است. تا حالا نشده است که حتی ساعتی را از او دلگیر و ناراحت باشم. اصلاً رفتار او طوری است که نمی توان از
حضور پردیس پور عابدینی در جشنواره فیلم فجر +عکس
، سکانسی که در جریان تست دادن من نظرشان را جلب کرده بود، مربوط به یکی از سکانس های مشهد بود. پورعابدینی گفت: من در دبیرستان رشته تجربی می خواندم اما دوست نداشتم در این رشته ادامه تحصیل بدهم. از دوران کودکی هنر را دوست داشتم. وقتی وارد آموزشگاه بازیگری آقای کیمیایی شدم تصمیم گرفتم کنکور هنر بدهم و بازیگری بخوانم. البته در این میان پروژه آقازاده پیش آمد، اما ان شاالله امسال وارد دانشگاه می
روایت سردار اسحاقی از مبارزات انقلابی
می آورد. نظام، نظام خوبی نیست. همۀ این ها را گوشزد می کرد، اجازه نمی داد درس بخوانم و می گفت باید کار کنی و اگر هم می خواهی کار کنی، اول باید سربازی بروی؛ یعنی به ترتیب، اول سربازی بروی، بعد ازدواج کنی و بعد کار کنی. من هم رفتم برای سربازی ثبت نام کردم. در آبان ماه 1348 وارد دورۀ سربازی شدم. من را به کرمان اعزام کردند. در آنجا هیئتی از گارد شاهنشاهی آمده بود و از بین سربازان، سربازهای موردنظر و
نسل دیگر همان جنگ
تحملش کنم. پس فعلا تغییر شغل نمی دهید؟ نه دوست دارم زندگی، مثل همان زندگی عادی که با خانواده ام داشتم بماند، یا خودم همانطور بمانم ولی دوست دارم بازیگری شغلم باشد. می دانید، من از بچگی خیلی آدم مغروری بودم و الان کمی کمتر شده، ولی بچه تر که بودم، مثلا اگر مدرسه می خواست به ما کفش ملی بدهد، می گفتم نمی خواهم درحالی که می خواستم، چون اینطور بود که ما زیاد بودیم و مشکلات زیادی داشتیم
بیوگرافی شهرام حقیقت دوست و همسرش با ناگفته ها
زمانی که خودم خیلی کار نداشتم عکس های پشت صحنه می گرفتم. الان هم بیرون یا سفر می روم عکاسی از منظره می کنم. تابحال استادیوم نرفتم حقیقت دوست که یک پرسپولیسی دو آتیشه است ، می گوید تابحال به استادیوم فوتبال نرفتم و فضای آنرا نمی شناسم اما برای تماشای والیبال چند باری رفتم دوست دارم در شرایط ایده آل بازی ها را از تلویزیون تماشا کنم نحوه قبول نقش
عاشقانه فرشته حسینی
را هیچ وقت فراموش نمی کند، روزهایی که از خسته گی زیاد، روی چرخ خیاطی خواب می رفته است. فرشته این تجربه های زنده گی اش را توأم با خنده و افسوس تکرار می کند: فکر می کنم انسان قوی ای هستم. چون در خانواده ای که من بزرگ شدم، ما شش خواهر و یک برادر بودیم، زنده گی ما بسیار سخت بود. ما در مدرسه باید پول زیاد پرداخت می کردیم. من از کودکی و در یک کارگاه خیاطی کار می کردم، پولی که به دست می آوردم را به مکتب
اعلامیه هارا میان پارچه های مغازه ام از تهران می آوردم/ بخاطر اینکه شناسایی نشوم موهایم را بلند می گذاشتم
صحبت کرد. فعالیتی در زمینه پخش اعلامیه نداشتم. جزو فعالان سیاسی بودم و به واسطه ارتباط با روحانیت می دانستم که حضرت امام و انقلاب نیاز به پشتیبان دارد. اینطور بود که تصمیم گرفتم کاری انجام دهم. سال 56 با شهادت مصطفی خمینی فعالیت ها شکل دیگری به خود گرفت. از آن زمان به بعد شروع به آوردن اعلامیه از تهران و پخش آنها کردم. افراد زیادی در اهواز در کار پخش اعلامیه بودند که من قسمتی از کار را در بخش
وقتی شنیدم دختر مورد علاقه ام بچه دار شده گریه ام گرفت !
تفننی مواد مخدر برایم مشکل درست کرد و قوز بالا قوز شد. با همسرم که هنوز دوران عقد بودیم اختلاف پیدا کردم و طلاقش دادم. بیچاره پدرم برای تهیه مهریه چه بدبختی ها که نکشید. بعد از این شکست اسمم سر زبان فامیل افتاد. از خانواده فاصله گرفتم و بیشتر اوقات خانه یکی از دوستانم بودم. اعتیاد باعث شد دست به دزدی بزنم. دیشب مشغول سرقت بودم که شدم. افسوس که فرصت های زندگی ام را از دست دادم
مخالف سرسخت سوریه رفتن بود/ عروسی او زمینی نبود و آسمانی شد
و عزیز کرده خانواده. چهره نورانی و خاصی داشت. با همه ی خواهر و برادرها، فرق می کرد. دو ساله که بود، سخت مریض شد. در بین مردم افغانستان رسم است که کسی خیلی سخت مریض شود و بیماری اش طولانی، اسمش را عوض کنند. پدرم راضی نمی شد که اسمش را عوض کنیم. سرآخر رفتیم پیش روحانی محل و با مشورت او، اسمش را نوراحمد گذاشتیم. تا هم خود پیامبر(ص) حافظ و نگهدارش باشد و هم به چهره نورانی اش بیاید.
بخاطر عکس امام، خانه ام را سنگباران کردند
کنار مبارزین بوده و جوانان را برای شرکت در راهپیمایی ها و مبارزه علیه حکومت ستم شاهی تشویق می کرده است. خلاصه ای از زندگینامه و بخشی از خاطرات دوران انقلاب او را مرور می کنیم: من در سال 1330 در یک خانواده مذهبی متولد شدم، دوران کودکی ام از آن جایی یادم است که عاشق دسته جات و هیات های حسینی بودم، وقتی در ماه محرم سنج و طبل محرم نواخته شده و شبیه خوانی اجرا می شد واقعا حس می
شهاب حسینی از عشق جدیدش گفت + عکس
برای رسیدن به دختر مورد علاقه اش دارد، باید در این راه صادقانه گام بردارد و بدین ترتیب موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و مصمم به ازدواج شدم. دیگر تکه دوم زندگی ام را پیدا کرده بودم. همچنین شهاب حسینی گفت: پس از صحبت های اولیه و رسم و رسومی که در این رهگذر طی می شود، پس از 4- 3 ماه نامزدی، عقد کردیم ولی شرایط برگزاری جشن عروسی را نداشتم، از طرفی مایل بودم استقلال در زندگی را با
نصیریان: کار کردن در سینما ریسک است
نبودیم که همان تمرین ها و گفتگوها برای ما کارگاه بازیگری بود. نصیریان با بیان اینکه یکی از شانس ها و اقبال های او این بود که توانستم راهی که علاقمند بودم و به آن عشق می ورزید (بازیگری) را پیدا کند، بیان داشت: از کودکی و نوجوانی با دیدن نمایش های آیینی و سنی در زمان خودم که رادیو و تلویزیون بسیار محدود بود به نمایش علاقه پیدا کردم و مخصوصا تعزیه و واقعه کربلا که روضه خوان ها در منبرها
روایتی تلخ و صریح از مبارزه با سرطان
دوباره را اول از همه مدیون دعای نافذ پدر و مادرت و نگاه مهربان خداوند هستی. داستان سرطان و عوارض دائمی و کوتاه مدت انواع آن، چهره های تکیده و استخوانی یا پف کرده از داروها، کچلی بیماران و دل های داغ زده خانواده هایی که یک بیمار درگیر دارند، هرگز نه تمام می شود و نه تکراری است. از طرفی 15 بهمن که روز جهانی سرطان است هم باعث می شود که سر این زخم باز شود. نمی دانم به کسانی که