نوجوانی که با گلوله ارتش شاه شهید شد(حدیث دشت عشق)
سایر منابع:
سایر خبرها
از شهادت دانش آموزان در حادثه 30 مهرماه تا شکل گیری رهبری کاریزماتیک آیت الله مدنی در همدان
از این داستان که پدرم برایم تعریف کرد ناگهان گفت محمد ما یک مرجع تقلیدی داشتیم به نام آیت الله خمینی(ره) این شاه لعنتی مرجع ما را تبعید کرد، حال و هوای روضه حضرت عباس(ع) و تبعید امام خمینی(ره) کینه ای از شاه در دلم ایجاد کرد. وی یادآور شد: حاج مصطفی خمینی در سال 56 به شهادت رسید و پس از آن فعالیت های انقلابی ظهور و بروز بیشتری پیدا کرد، پدرم مردی سیاسی نبود اما علاقه به امام(ره) باعث
مادرم می گفت کاش پسر بیشتر داشتم تا برای دفاع از حرم می فرستادم
که پدر و مادرم نباید نگران پسر دیگرشان شوند؟! مادرم با رفتن مرتضی به جبهه مخالفت می کرد که مرتضی به مادر می گفت دوست داری در خیابان بمیرم. در آخر مادرم دستش را گرفت و مرتضی را به بسیج برد. مادرم اسمش زینب بود و می گفت من چه چیزی از حضرت زینب (س) کمتر دارم. حضرت زینب (س) این کار ها را انجام داده و چرا من انجام ندهم. روحیه مذهبی مادرم خیلی قوی بود. محمدرضا هم از همان ابتدا به سپاه رفت و خیلی برای جذب
عکی دیده نشده از رضا رویگری
کار مشترک با همسرتان نداشتید؟ رضا: دلم می خواست اگر فیلمی ساختم که نقش خوبی داشت به او بدهم. طرحی از زندگی خودم را فیلمنامه کرده ام که اگر روزی آن را ساختم نقش مادرم را به تارا می دهم. شبیه مادرتان هستند؟ رضا: مادرم خیلی از تارا زیباتر بودند. مادرم زن بسیار زیبایی بود؛ پدرم خیلی نه، اما در عوض پدرم خیلی خوش اخلاق و خوش پوش بودند. خدا را شکر می کنم که از هر کدام
ماجرای ازدواج جوان سیاه پوش!
آمد. من هم مانند خیلی از عموها ، برادرزاده ام را دوست داشتم و به او عشق می ورزیدم ولی هنوز فریماه به شش ماهگی نرسیده بود که ناگهان برادرم براثر واژگونی موتورسیکلتش در دم جان سپرد و همه ما سیاه پوش شدیم . مرگ برادرم ضربه روحی سنگینی بر من وارد آورد به گونه ای که تا مدتی حتی مرگ او را باور نداشتم. از این که تنها برادرم را از دست داده بودم دچار افسردگی شدیدی شدم، از اتاقم بیرون نمی آمدم و
قیمت خودرو
انتظار داشتند که یک رشته خوب در یک دانشگاه خوب بخوانم. برای همین مجبور شدم کنار فوتبال درسم را هم ادامه بدهم. زندگی خانوادگی ما یک زندگی آرام با درآمد کارمندی بود. یک برادر بزرگ تر و یک خواهر کوچک تر دارم. با این عشق تان به فوتبال لابد مرتب درس را می پیچانید و فوتبال بازی می کردید. مادرتان عصبانی و شاکی نمی شد؟ بله، ولی مادرم معمولا عصبانی که می شد به پدرم می سپرد و می گفت دیگه
گذر از گردنه های برف گیر لرستان با فرمان یک زن/ روایت متفاوت تسنیم از نخستین بانوی راهدار ایران +فیلم
الیگودرز اظهارداشت: نخستین و تنهاترین بانوی راهدار ایران هستم. از سال 97 وارد این کار شدم و از دوران بچگی علاقه زیادی به کامیون،کارهای سخت و مردانه داشتم. وی افزود: خانه ما ابتدا روستای جهان خوش بود در آن زمان خودم کارهای کشاورزی را با تراکتور انجام می دادم به طوری که با تراکتور بارها را جا به جا می کردم و شخم می زدم اما کم کم علاقه ام به این کار و ماشین سنگین بیشتر شد و دوست داشتم روزی
خاطرات یک دانش آموز از دوران پهلوی/ تا ماه ها خون "شهید میگلی" بر سر در مدرسه مشخص بود
شکم خانواده مجبور بود تلاش زیادی کند که البته چیز چندانی هم به دست نمی آورد و روزگار به سختی می گذشت. ما هشت خواهر و برادر بودیم که من فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از هفت سال پرسه زدن در کوچه ها نوبت آن شد که به مدرسه برود و عزای مادر شروع شد. شب قبل از اینکه به مدرسه بروم مادرم در فکر آن بود که لباس نو ندارم و با پدرم در این زمینه صحبت کرد و پدرم گفت ندارم از کجا بیاورم
روحیه آزادگی روح بخش
گوید: با گذشت سال های زیادی از شهادت برادرم، پدرم برای موضوعی به دیدار رهبر معظم انقلاب در تهران رفت. ایشان با دیدن پدرم همان ابتدا می پرسند: شما پدر همان شهیدی هستید که وقتی مادرش بر بالین پیکرش آمد، گفت شیرم را حلال کردی؟! این یادآوری خاطره برای پدرم و همه خانواده مهم و ارزشمند بود. در همان سال های پس از شهادت، بار ها دیدم پدرم دفتر و جزوات سیدمحمد را ورق می زند و اشک می ریزد. مرحوم
رونمایی شقایق دهقان از پسرش+ عکس
فوتبال نگاه می کنند را خیلی دوست دارم بعضی از اطرافیانم مثل خواهرم و همسرم به شدت فوتبالی هستند و می بینم که این کل کل کردن ها می تواند صمیمیتی در جامعه به وجود بیاورد آخرین عکسی که نگرفتم یک بار پدرم داشت ساختمانی می ساخت به من گفت: از من و کارگرها عکس می گیری ؟ من گفتم: نه بابا باید بروم وقت ندارم تنبلی کردم و نرفتم دوربین بیاورم عکس بگیرم ، نمی دانستم
تکبیر هایی که کارساز شد
نفت بگیریم، دیدیم شلوغ شد ما هم گالن ها را گذشتیم و رفتیم وسط جمعیت. سرباز های خیلی درشت هیکلی بودند. یکی از آن ها من را گرفت، بلند کرد و پرت کرد روی یکی از خودروها. ضربه خیلی بدی خوردم. ولی از این جریانات چیزی به مادرم نمی گفتم، چون من تک پسر بودم و آن ها روی من حساس بودند. یک سال برای کار رفتیم دماوند و همان حوالی دیدیم مردم می خواهند مجسمه شاه را پایین بیاورند. طناب بستیم و آن را
ماجرای عجیب عروسی که فرار کرد؛ می خواهم داماد شوم!
دخترانه که همه انتظارش را دارند، اما من پسری نوجوان بودم که قلدرانه می خواست به همه اثبات کند دیگر برای خودش مردی شده است. گاهی اوقات لباس های برادر بزرگ ترم را می پوشیدم و با تیپ پسرانه بیرون می رفتم. مادرم با دیدن این صحنه ها گریه می کرد و پدرم با من کلنجار می رفت و گاهی کتکم می زد. آن ها تصور می کردند که من منحرف شده ام و باید ادبم کنند. من نیز چاره ای نداشتم جز اینکه در
فال حافظ امروز 18 بهمن با تفسیر و تعبیر دقیق/قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
/> فال حافظ امروز شما نشان می دهد خواهان این هستی که با دوستان قدیمی معاشرت کنی و سراغ آنها را می گیری تا مانند گذشته با آنها خوش باشی. به زودی از آنها مطلع می شوید و به شما خبرهای خوشی خواهد رسید. فال حافظ متولدین تیر دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
هرجا از آقای سیفی کمک خواستم، تنهایم نگذاشت +عکس
دخترم گفت برو نواری که هفت سال پیش مامانت که عمل شده را بیاور. برگه را دستش داد. رفت آورد، گفت برو قلب مامانت جور شد. اصلا خودم شاخ درآوردم؛ گفتم چطور شد من دارم می روم عمل؛ دکتر می گوید سالم تر شدی، برو... آمدم گفتم آقای سیفی تو ما را شفا دادی، سردار سلیمانی شما را شفاعت کند. من هم فورا آمدم گوسفند سر بریدم و گوشت ها را بین مردم تقسیم کردم. آقای سیفی هر موقع که به بن بست خوردم از ایشان
بیوگرافی بهاره کیان افشار از بازیگری تا ازدواج
عباس کیارستمی تجربه کرد تا اینکه سال 1391 با فیلم گناهکاران فرامز قریبیان جلوی دوربین رفت. ترانه سرایی برای بهرام رادان از سنین پایین بواسطه علاقه شخصی پدرم همیشه به شعر و ادبیات پارسی علاقه داشتم و گهگاهی هم دستی بر قلم دارم و از چینش کلمات کنار هم لذت می برم.ترانه و متن های ادبی را بسیار دوست دارم و خودم هم ترانه و متون ادبی می نویسم.آقای بهرام رادان پیش از اینکه بازیگر شوم
تفال به حافظ 17 بهمن ماه 1400؛ کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم شرح لغت: ازرق
فیلم شیطون بلاهای خردسال فیلم بی مادر کنار پژمان جمشیدی / چقدر نازند !
دارند زن ها از خودشان دافعه نشان می دهند. زن های دور و بر شما میانه شان با فوتبال چطور است؟ مادرم و خواهرم وقتی بازی می کردم به خاطر من نگاه می کردند ولی الان دیگر نگاه نمی کنند، یعنی الان مادرم قطعا سال هاست فوتبال ندیده و خواهرم هم همچنین. به طور کلی زنان دور و بر من اکثرا فوتبال دوست ندارند یا خیلی کم نگاه می کنند؛ مثلا فقط بازی های ملی مهم را می بینند. کمی از فضای
داستان تاسیس کتابخانه ملی
اگر این سخن سنجیده سمسار را معیار قضاوت خود قرار دهیم، با توجه به کار عظیم مهدی بیانی در بنا نهادن کتابخانه ملی، می توانیم به عمق دانش، سخت کوشی و شرافت حرفه ای اش پی ببریم. مهدی بیانی در سال 1285 در همدان متولد شد. پدرش، میرزا محمدخان مستوفی فراهانی، از خاندان دبیران و مستوفیان فراهان و نیای مادریش میرزا سلیمان بیان السلطنه فراهانی، رئیس بیوتات سلطنتی و صاحب رساله قواعد دفاتر و حساب بود. 2ساله بود که
هوتن شکیبا: خودشیفته نیستم
روحیه ام با طنز خیلی سازگار است ، یعنی دنیای اطرافم را فانتزی می بینم و می توانم بگویم 60 درصد کارهایم در تئاتر بیشتر کمدی بود من دوره چهار ساله لیسانسم را هشت سال کش دادم فقط بخاطر اینکه در فضای کار دانشجویی آن بمانم و بعد از آن هم به همان بهانه دوباره فوق لیسانس خواندم واقعا آن هشت سال من همه اش در حال تمرین بودم و دوستانم شاهد بودند چقدر تلاش می کنم و کارم را دوست دارم
رونمایی از خاطرات امیر عابدزاده از روز های حضورش در اروپا
برنامه ریزی نشده بود می دانستم بابا به ورزشگاه می آید و بین نیمه و بعد از بازی نگاه می کردم که او را پیدا کنم، اما پیدا نکردم. وقتی صعود کردیم، سامان از آن طرف دوید و روی دوشم پرید و خوش حال بودیم. بانوان هم آمده بودند و انرژی خاص جدیدی هم در ورزشگاه بود. به کسانی که دور زمین هستند و می توانند پیج کنند، می گفتم پدرم را داخل زمین بیاورید، دوست دارم او را بغل کنم. برنامه ریزی نشده بود و وقتی
وقتی شنیدم دختر مورد علاقه ام بچه دار شده گریه ام گرفت !
ها به من گیر می داد و مادرم هم از پشتم در می آمد و با پدرم دعوا می کرد. بعد از سربازی شانس به من رو کرد و سرکار رفتم. هوش و استعدادم خوب بود و پدرم می گفت سرمایه ای برایت جفت و جور می کنم تا کارت رونق بگیرد. افسوس که نفهمیدم چه کار کنم . رفیق بازی کار دستم داد و درست همان روزهایی که قرار بود به خواستگاری برویم با دوست نابابی که مقداری همراهش بود دستگیرم کردند. بیچاره مادر و خواهرم آمده بودند
ماجرای تبعید بی سر و صدای حاج صادق آهنگران
حاج صادق آهنگران در کتاب تاریخ شفاهی خود با عنوان با نوای کاروان در رابطه با دوران مبارزاتی خود با رژیم شاهنشاهی روایت میکند: بعد از دو هفته مرخصی، باید به مریوان برمی گشتم. مادرم من را از زیر قرآن رد کرد. دست او و پدرم را بوسیدم و با آن ها خداحافظی کردم و با تاکسی به ترمینال رفتم. از آنجا با اتوبوس راهی مریوان شدم. ساعت 11 صبح روز بعد، به مریوان رسیدم. از اتوبوس پیاده و راهی محل خدمتم
بیوگرافی شهرام حقیقت دوست و همسرش با ناگفته ها
رستوران گردی نیستم با این حال آشپزی هم نمی کنم، اغلب از بیرون سفارش می دهم یا غذای خانگی که مادرم آن را پخته می خورم. سفر سفر را خیلی زیاد دوست دارم و معمولا هم هر فرصتی که پیش بیاید به سفر می روم، علاقمندم با آدم های جدید در ارتباط باشم و جاهای تازه را ببینم علاقه به عکاسی من عکاسی را خیلی دوست دارم، یک زمانی سر فیلم هایی که می رفتم دوربین می بردم و در
مادر بودن، با همه سختی ها و زیبایی هایش!
بندگانش. تو به تعداد همه روزهای گذشته صبوری به تعداد همه روزهای آینده دلواپسی، تو به تعداد آرامش همه خواب های کودکانه بیداری و من چگونه می توانم تو را ستایش نکنم؟ بهانه نمی خواهم برای بوسیدن خستگی دست هایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد، برای در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سال های دل تنگی ام بود، چراکه تو رب النوع زیبایی و عظمتی. حال که مجالی یافتم برای نوشتن از آن اسوه
تصاویر غم انگیز/ سیل عظیم جمعیت در اولین سالگرد “علی انصاریان”
فوتبالیست ها به منزل ما بیایند اما نیامدند. آنها بوی علی را می دهند. از تمام فوتبالیست ها عذرخواهی می کنم. مرا ببخشید که گلایه کردم اما چون آنها را دوست داشتم و دارم، گلایه کردم. * رضا درویش، مدیرعامل باشگاه پرسپولیس هم در حاشیه این مراسم اظهار داشت: آنچه انصاریان را از دیگران متمایز می کند، تعصب و از خود گذشتگی اش در زمین مسابقه و روحیه لطیف، دوستی، برادری و مهربانی اش در بیرون از زمین بود
7ماه شهادت شوهرم را مخفی کردم!
/> **: شهید سیفی موضوع دفاع از حرم را چطور با شما مطرح کردند؟ همسر شهید: سه سال آنجا بود، بعد آمد به من گفت... **: بگذارید یک طور دیگری بپرسم، اول شهید محمدرضا سیفی رفتند یا اول برادرشان شهید صفرعلی؟ همسر شهید: اول صفرعلی رفت، او سه سال آنجا بود؛ بعد از سه سال، آقای سیفی گفت که داداشت رفته، تو دیگر نرو؛ گفت من کاری به او ندارم، من می خواهم بروم، دیشب خواب دیدم
وقتی رئیس ژاندارمری شیروان به انقلابیون پیوست/ شهادت شهید "خوش قامت" در حمله به منزل یک ساواکی
گفتگو با خبرنگار ما با اشاره به اینکه سلطان رضایی یکی از نیروهای ساواکی زمان پهلوی در شهرستان شیروان بود که منزلش در خیابان دانش قرار داشت، ادامه داد: لحظه شهادت دوستم شهید خوش قامت در محل بودم، اما با چشمان خودم شهید شدنش را ندیدم. خراب کاران با عربده کشی به قصد آتش زدن پمپ بنزین اقدام می کنند، شهید خوش قامت به همراه تعدادی از دوستانمان به سمت خیابان رزاز رفته بودند تا زمانی که طرفداران شاه متوجه
مخالف سرسخت سوریه رفتن بود/ عروسی او زمینی نبود و آسمانی شد
ام را از دست داده ام. از پانزده سالگی برای کار به ایران آمده بودم تا زمینه تحصیل برادرم فراهم شود. همیشه از او حمایت می کردم تا به جایی برسد و من به او افتخار کنم. قاری قرآن شد و مایه افتخارم؛ اما این افتخار، دوام چندانی نیافت و او از پیشم رفت. حالا افتخار دیگری برایم آورده بود که قابل مقایسه با هیچ کدام از افتخاراتش نبود. دادن این خبر به مادرم خیلی سخت بود. بعد از کلی