سایر منابع:
سایر خبرها
تورق خاطرات یکی از سرشاخه های انقلاب در کازرون / جایگاه قرآن در انقلاب
کردند، گفتم بگویید نوحه را از کتابی که آزاد چاپ شده، خوانده شده است. نوحه را خواستند. رونوشت و آدرس کتابی که از آن استفاده شده بود را برایشان فرستادم تا توانستند آن شب از جلب ما صرف نظر کنند. در روز عاشورای همان سال، در حالی که نوحه ای انقلابی برای زنجیرزنی می خواندم، رئیس اطلاعات شهربانی آمد و دست مرا گرفت که ببرد. همه زنجیرزنان دور ما را گرفتند، او هم ترسید و در رفت. بعضی از
منتظری که پای سرداب امام زمان (عج) شهید شد
1382 زندگی مان را رسماً شروع کردیم. سه فرزند حاصل زندگی مان است که پسرم متولد 1383 و دو دخترم متولد سال 1387 و 1392 هستند. وقتی که ازدواج کردیم برای مأموریت کاری به کاشان رفتیم و بعد شش سال اهواز بودیم. دو سال آخر بوشهر بودیم. شهید خیلی مهربان و دلسوز بود و اخلاقش هم خیلی خوب بود. وقتی به شهادت رسید همه اقوام افسوس می خوردند. می گفتند خدا او را گلچین کرد. شغل شان چه بود؟ هدایتگر
علت فوت حلیمه سعیدی بازیگر سریال متهم گریخت+ بیوگرافی
/> تولد:1315 محل تولد :قزوین پیشه:بازیگر خواهر حاج آقا آمد خواستگاری و خواهر بزرگ من هم قبول کرد. قدیم ها که با هم حرف نمی زدند. یک هفته قبل از عروسی عقد بود و بعد هم ازدواج می کردیم. 18 سالم بودکه ازدواج کردم او می گوید:من ترشیده بودم! خواهرم خواستگار ها را رد می کرد.یک خواهر من 9 سالش بود که ازدواج کرد و یک خواهرم هم 12 سالش. من آخری بودم. توی یک ماه کلی
نظرات برگزیده مخاطبین الف: مامورین پلیس به آموزش بیشتر احتیاج دارند/ کارنامه نهادهای فرهنگی ارزیابی شده ...
مرد سوری و اطرافیان بوده است . بیایید برای یکبار هم شده در روابطمان با دیگران حرمت قانون را نگه داریم و خودمان تصمیم نگیریم . *وقتی بچه ی سه ساله ی این مقتول 17 ساله بزرگ بشه بهش چی میگن ایا میگن پدرت سر مادرت رو برید؟به همین راحتی میشه گفت؟ *من پسر 17 ساله دارم گیم بازی می کنه کارتون نگاه می کنه چه طوردختر این با این سن وسال زندگی تشگیل بده *(پاسخ به کامنت بالا
حلیمه سعیدی بازیگر نقش خاله قزی درگذشت + بیوگرافی و علت مرگ
.(با خنده) شش سال را تو بیست سال تمام کردم، یکسال می رفتم، ده سال نمی رفتم .مادرم 7 پسر و 7 دختر به دنیا آورد اما پسرها همه شان در همان کودکی نظر خوردند و مردند. از 7 دختر هم فقط 5 نفر زنده ماندند. من خودم هم 7 پسر و 2 دختر به دنیا آوردم که الان فقط دو پسر و یک دختر دارم. تا می گفتند چقدر پسرت قشنگ است به دکتر نمی رسید و می مرد. مثلا یکی از آنها را که اسمش حسن بود تا دو سال و نیم اش شد، مردم
از دخترانی با موهای چتری تا مردان چفیه پوش عشایر/ نمایش همدلی در چهل و سومین جشن اقتدار و پیروزی انقلاب
مرکز استان ها و پایتخت بیشتر تو چشم دشمنه، باید خیلی به چشم بیایم، باید ببینن که هنوز پای این انقلابیم، من هر سال میام اهواز، چند باری هم 22 بهمن تهران بودم چون میدونم خبرنگارا و عکاسای کشورای خارجی هم میان، اونا باید خوشحالی ما رو ببینن، متوجهید؟ سردار پیرمرد بین جوان های عشیره ایستاده بود و یزله می رفت، دست هایش می لرزید اما صدایش رسا بود و دور عکس سردار میگشت: یا بعد ایدی
20 سال است که هیچ بیمار فلج اطفالی در ایران وجود ندارد
استقبال وظیفه هدایت و حفاظت آن را بر عهده من گذاشته بودند. نیکنام توضیح داد: قبل از شروع این برنامه حضرت امام جلوی دانشگاه من خیلی نگران حفظ جان امام خمینی (ره) بودم، اما با توجه به اتفاقات و حوادث احتمالی برنامه عوض شد و ایشان به بهشت الزهرا رفتند. وی اظهار کرد: وقتی انقلاب اسلامی شکل گرفت دانشگاه های پزشکی تعطیل نشدند زیرا برنامه سنگینی داشتند، البته کمی از حجم کار آن ها
ریحانه پارسا به دنبال شوهر سیاه پوست / ریحانه واقعاً حالت طبیعی نداره + ویدئو و تصاویر شرم آور
توانست به بیش از 2 میلیون و 600 هزار فالوور برسد. البته وی دو پیج دارد و اون یکی صفحه اش رو با مواردی دیگه مثل فروش قاب عکس های دیجیتالی اش پر کرده اما در ایم پیج تو پست جدید گذاشت که در ادامه مشاهده می کنید. ریحانه پارسا که به گفته خود در نوجوانی و جوانی مشکلات زیادی رو تحمل کرده و حتی بهش تجاوز هم شده، چندباری به پدر و مادرش علنی فحاشی کرد. اما اینبار ظاهرا در حال ساخت فیلمی از 15
ماجرای تجاوز یک ماهه پسران به دختر 17 ساله اهوازی
هایم نشست و فهمید در دست دوستش اسیر بودم و مورد آزار و اذیت از سوی او و دو مرد دیگر قرار گرفتم به من رحم کرد و فقط زندانی اش بودم. آن روز قرار بود مرد جوان برای بردنم بیاید که پلیس سررسید و نجات یافتم. پشیمانم و ای کاش در خانه پدری ام می ماندم و سختی ها را تحمل می کردم، اما این طور زندگی ام نابود نمی شد. بعد از آن، پسر جوان بازجویی شده و گفته های دختر نوجوان را تایید و به زندانی کردن وی
شهید ستار محمودی، سرباز پا به رکاب حضرت زینب(س)/ روایت آخرین تلفنی که خبر از شهادت می دهد
زنگ خورد، یکی از بستگان از نیروی دریایی بود؛ وقتی این تماس را دیدم دلم لرزید، جواب دادم و او با حالت خاصی گفت از ستار خبر داری! پاسخ دادم شهید شده گفت مگه می دانستی؟ محمد افزود: وی گفت که آماده باش، تو پسر بزرگ خانواده هستی و باید خودت را قوی نگهداری و چشم امید همه به شماست. من خیلی حال عجیبی داشتم و آن لحظه ها فقط خدا می داند چه بر ما گذشت، به گونه ای بود که آن روز حدود 30 دقیقه در
سجاد دلم را سوزاند، او را نمی بخشم
توانستیم غزل را پیدا کنیم. در دام قاچاقچیان پدر غزل درباره دیدار با دخترش در ترکیه می گوید: من دخترم را بعد از چند ماه دیده بودم. او را بغل کردم و بوسیدم. سرزنشش کردم که چرا این کار را کرده و از غزل خواستم به زندگی خودش برگردد. او هم هیچ مخالفتی نکرد و به اشتباه خودش اعتراف کرد. درباره آمدنش به ترکیه سؤال کردم. او گفت شبی که خانه را ترک کرده در تهران 3نفر او را تحویل گرفتند. آنطور که
قصه شهیدی که روزتولد و شهادتش یکی شد
نداریم. از اون عبور می کنیم، می ریم جلو. کار اصلیِ ما با این جاده اییه که به خود روستا چسبیده. اولین استقرارِ ما پشت همین جاده اس. اینجا توقف کوتاه داریم و منطقه را بررسی می کنیم. بعد می کشیم پشتِ جامع. از محلِ جامع، تیم سید احسان می ره بالای تلّ و تیم مهدی می ره طرف مدرسه. بعدش هم به امید خدا کارمونو شروع می کنیم. مأموریت های تیم های حمله از قبل مشخص شده. تیم مهدی به روستا میزند
شروع انقلاب از مدرسه
/> انقلاب را از مدرسه شروع کردیم تحصیل در مدرسه راهنمایی جوینی محله بالاخیابان در سال 57، روز های طغیان احساسات احمد 14 ساله بود: سال اول راهنمایی که بودم جست و گریخته با بعضی دوستانم پای محفل برخی مراجع، چون آیت ا... قمی و آیت ا... شیرازی می نشستیم. یک روز با یکی دو تا از بچه ها تصمیم گرفتیم انقلاب را از مدرسه مان شروع کنیم. برای همین بعد از زنگ آخر چند نفری شروع کردیم به شعار دادن درود بر
وقتی کارآفرینی تمام زندگی ات می شود
یک بار دوستانم دور هم که جمع می شوند به من هم پیام می دهند که بروم. من هم هر بار به ایشان می گویم می روم و در روز موعود برایم کاری پیش می آید و نمی روم. بعد از پشت سر گذاشتن ایام سخت کاری خسته بودم. همکارانم می گفتند انگار مشکلی پیش آمده، چرا این طور شده اید؟ فکر می کردند افسرده شده ام. گفتم نه نگران نباشید مسئله ای نیست. ولی خودم می دانستم که از فشار کاری خسته شده ام و در خودم نیاز به استراحت را
عمل زیبایی بینی زوج جوان را به دادگاه کشاند
قاضی رو به دختر کرد و گفت: خوب دخترم درباره علت دادخواست طلاق توضیح بده بدانم چرا می خواهی جدا شوی؟ غزاله عینک طبی خود را از چشم برداشت و نگاهی به شوهرش انداخت و گفت: آرمین به من و زندگی مشترکمان اهمیت نمی دهد از همه بدتر اینکه مدام از من ایراد می گیرد. دراین مدتی که ازدواج کرده ایم خیلی اخلاق و رفتارش تغییر کرده است. در حالی که دختر صحبت می کرد شوهرش حرف او را قطع کرد و گفت
مروری بر خاطرات یکی از محافظان امام؛
در پاسگاه لویزان تهران دریافت کرده بودیم اما تجربه کافی نداشتیم. امام مثل طلبه ای ساده زندگی می کرد سبک زندگی امام چیزی بود که در کتاب ها خوانده بودم اما می خواستم چیزهای نزدیکتر و ملموس تری بشنوم. پدر انگار که بخواهد رمزگشایی کند، رو به پنجره در حالی که دانه های تسبیح را می شمارد، حرکت در سفر زمان را ادامه می دهد. با قاطعیت می گوید: ذره ای اجحاف یا اسراف در زندگی
خرده روایت هایی از عکاسی که رهبری هنرش را مصداق جهاد تبیین دانستند + تصاویر
، چون ما از خود آن ها بودیم. اینطور بود که من با همراهی و مدارایی که در برخورد با مردم انقلابی نشان داده بودم، به عضویت کمیته استقبال از امام خمینی درآمدم. بعد از آن هم، با معرفی قاسم فراوان (که از جمع ما با دفتر آیت الله طالقانی ارتباط داشت) و تأیید شهید موسی نامجو (که استاد نقشه برداری ما در دانشگاه افسری بود)، عضو گروه انتظامات مدرسه علوی و تیم حفاظت از حضرت امام شدم. اما این تازه اول ماجرا بود
حرکتی که پیکر شهید محسن مهاجر علیه رژیم شاهنشاهی به راه انداخت
بعد فهمیدم شهید سیدمحسن مهاجر پسر آیت الله حاج آقا حسین مهاجر بود. حدس زدم در حال ساخت نارنجک و بمب دستی دچار حادثه شده و شهید شده است چون در فعالیت ها این چنین ضد رژیم دست داشت. پیشنهاد کردم به بهانه شستشوی پیکر شهید، آن را به مسجد صفا منتقل کنیم و آن ها پذیرفتند. برای این کار باید به سمت انتهای کوچه می رفتیم و از مقابل چشم نیروهای ساواک از عرض خیابان عبور کرده و وارد مسجد که روبروی کوچه
گلابدره ای در لحظه های انقلاب نقش یک تاریخ نگار مردم نویس را بازی می کند/ تاریخی معطوف به جزئیات روزنوشت ...
. افتاد کنار نهر و نشست. زار زار می گریست. همه گریه می کردند. کف خیابان و کنار نهر و پای درخت های چنار، همه جا بچه ها نشسته بودند و زار زار می گریستند. {بعد که بیرون رفتیم} دیدم یکی سرش را گرفته و می دود. داد می زد: تیر خوردم، تیر خوردم. {...} سرش را گرفته بود و مثل آهو می دوید. نزدیک دانشکده فنی بود انگار که افتاد... من سر گله جای خون پسر نشستم. نا نداشتم. نفس نفس مس زدم. ناگهان دیدم
دهه فجر در اسارت؛ از شیرینی دادن به افسر عراقی تا مسابقه کشتی
ها می گیرد. انگار آن سرباز بخت برگشته با خوشحالی می رود تا عکس را تحویل فرمانده اش بدهد و بگوید دست ایرانی ها را رو کرده ام تا بلکه تشویقی بگیرد؛ اما وقتی فرمانده نقاشی را می بیند، چشمش می افتد به تاریخی که نقاش زیر آن زده بود؛ متوجه می شود مال دو سه سال پیش است. فرمانده، سرباز بدبخت را به باد کتک و فحش می گیرد که این عکس، دوسه ساله تو این اردوگاهه، تو حالا پیداش کردی؟! مثلا خبر خوشحالی آوردی
عکس غزل حیدری دختر 17 ساله اهوازی | مصاحبه با پدر غزل حیدری دختر 17 ساله اهوازی
من راحت شود با اشاره دست مسیری را که باید طی کنم تا به آدرس برسم را نشان داد، با این حال برای اینکه زودتر به محل برسم در حین گذر از خیابان اصلی و چند فرعی چند بار سراغ آدرس را رهگذران گرفتم و هر کسی یک طور ترس و وحشت خود را از اتفاقی روز گذشته ابراز می کرد. هیچ کس در خانه مقتول نیست هدف من ابتدا مصاحبه با خانواده مقتول (دختر 17 ساله) بود اما به اذعان اطرافیان مادر خانواده
عکس/اولین تصویر از پدر و عموی مونا حیدری
همسر و فرزندش پدر غزل در مورد دیدار با دخترش در ترکیه گفت: من دخترم را بعد از چند ماه دیده بودم او را بغل کردم و بوسیدم سرزنشش کردم که چرا اینکار را کرده و از غزل خواستم به زندگی خودش برگردد غزل هم هیچ مخالفتی نکرد و به اشتباه خودش اعتراف کرد. جریان ترکیه آمدنش را که سؤال کردم غزل تعریف کرد: شبی که خانه را ترک کردم من را در تهران تحویل سه نفر دادند که ایرانی بودند که دو نفر آن ها من را
جزئیات قتل دختر 17 ساله اهوازی از زبان پدرش
ها در آن سکونت داشتند به نام کمپین مرسین و تارسوس را به ما داد و پلیس مرد سوری را در کمپ مرسین دستگیر کرد، البته حدود یک هفته در کمپ ها و ادارات مختلف ترکیه دنبال غزل می گشتیم. او درباره ملاقات با دخترش گفت: من دخترم را بعد از چند ماه دیده بودم، او را بغل کردم و بوسیدم، سرزنشش کردم که چرا این کار را کرده و از غزل خواستم به زندگی خودش برگردد، غزل هم هیچ مخالفتی نکرد و به اشتباه خودش اعتراف
تصویری جدید از زوج عاشق؛ بریتنی و سام
وقتی خودم رو تو آینه دیدم نارنجی شده بودم و همون لحظه سریعا مراسم را ترک کردم! فتوشوت جدید کیلین مورفی، بازیگر نقش توماس شلبی در سریال محبوب پیکی بلایندرز برای مجله Esquire بریتانیا. این بازیگر در مصاحبه با این مجله، مراحل فیلمبرداری فصل آخر این سریال بعد از فوت همبازی اش هلن مک کروری، بازیگر نقش پالی، را بسیار ناراحت توصیف کرد و گفت: هرگز کسی را مثل او از دست نداده بودم، کسی که هم
روایت قتل غزل از زبان مادر شوهر و پدرش
به اهواز رسیدیم، همان موقع پدر سجاد پیشنهاد داد غزل را دست فلان مامور که مورد اعتماد ما بود، بدهیم و به خانه برگردیم، اما من مخالفت کردم و گفتم غزل را با خودم به خانه می برم تا مادرش را ببیند و شنبه غزل را تحویل کلانتری بدهیم. غزل به همراه من به خانه آمد و با خودم گفتم حالا که غزل آمده، روز شنبه شکایت قبلی را از سر بگیریم و حداقل با کمک دخترم باند خرید و فروش دختران را که در اهواز است، دستگیر کنند
عکس دیده نشده از قربانی جنایت اهواز و همسرش
تارسوس را به ما داد و پلیس مرد سوری را در کمپ مرسین دستگیر کرد، البته حدود یک هفته در کمپ ها و ادارات مختلف ترکیه دنبال غزل می گشتیم، از ملاقات با دخترتان در ترکیه بگوید غزل به شما چه گفت؟ پدر غزل: من دخترم را بعد از چند ماه دیده بودم او را بغل کردم و بوسیدم سرزنشش کردم که چرا اینکار را کرده و از غزل خواستم به زندگی خودش برگردد غزل هم هیچ مخالفتی نکرد و به اشتباه خودش اعتراف کرد
سخنان پدر دختر 17 ساله اهوازی/ از سجاد شکایت کردم!
ایران از ترمینال سوار اتوبوس شدیم و جمعه شب به اهواز رسیدیم، همان موقع پدر سجاد پیشنهاد داد غزل را دست فلان مامور که مورد اعتماد ما بود بدهیم و به خانه برگردیم، اما من مخالفتم کردم و گفتم غزل را با خودم به خانه می برم تا مادرش را ببیند و شنبه غزل را تحویل کلانتری بدهیم. غزل به همراه من به خانه آمد و با خودم گفتم حالا که غزل آمده، روز شنبه شکایت قبلی را از سر بگیریم و حداقل با کمک دخترم
روایت تازه از جنایت سیاه اهواز
حدود یک هفته در کمپ ها و ادارات مختلف ترکیه دنبال غزل می گشتیم. من دخترم را بعد از چند ماه دیده بودم او را بغل کردم و بوسیدم و سرزنشش کردم که چرا این کار را کرده و از غزل خواستم به زندگی خودش برگردد؛ غزل هم هیچ مخالفتی نکرد و به اشتباه خودش اعتراف کرد. جریان ترکیه آمدنش را که سؤال کردم غزل تعریف کرد: شبی که خانه را ترک کردم من را در تهران تحویل سه نفر دادند که ایرانی بودند که دو نفر آن ها من را
فقط مردها زن های خود را نمی کشند! / 5 مورد از شوهر کشی های پر صر و صدای ایران
شهریار شوهر 50 ساله خود را به قتل رساند و خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: که اصلا از کشتن شوهرم پشیمان نیستم. رویا در بازجویی ها گفت: من سی سال قبل وقتی که نوجوان بودم با پسرعمویم ازدواج کردم .اما بعد از مدتی متوجه رفتارهای بد او شدم .احمد مرد بدخلقی بود .او پس از چند سال به دام اعتیاد افتاد و رفتارهایش بدتر شد .می خواستم از او جدا شوم اما به خاطر نسبت فامیلی که با هم داشتیم نتوانستم. او