سایر منابع:
سایر خبرها
گذری بر زندگینامه شهید خبرنگار استان قزوین/ محمدحسن از سنگر فرهنگی تا سنگر حق علیه باطل
1342، در یکی از محلات جنوب شهر قزوین و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش حسین، کارمند اداره فرهنگ و هنر و مادرش هم زهرا خانم یک بانوی خانه دار بود. تا پایان سطح اول در حوزه علمیه درس خواند و در کنار تحصیل حوزوی در سپاه و بسیج هم عضویت فعال داشتم. در سال 1362 ازدواج کردم و صاحب یک پسر به نام محمد محسن شدم که البته بعد از شهادتش به دنیا آمد. بعد از حضور در جبهه های حق علیه باطل در
آتش عباس دوران در دژ نفوذناپذیر صدام
کنفرانس غیرمتعهدها برخورد کرد. تازه فهمیدم عباس صندلی خودش را به بیرون پرت نکرده و پس از برخورد هواپیما با ساختمان هتل به شهادت رسیده است. وقتی خبر شهادت عباس دوران را شنیدم به یاد صحبت های شب قبل از عملیات افتادم که به من گفت: منصور جان اگر یک وقت هواپیما دچار مشکلی شد تو خودت را به بیرون پرت کن و منتظر من نمان، چون من باید در هواپیما بمانم و مأموریتم را به اتمام برسانم. کاظمیان
ایستاده در وسط میدان جنگ
محمد علی بخشی/ کتاب که تمام شد و چشم برداشتم حضور خورشید را در اتاق حس کردم. تقریباً تمامِ بعد از نیمه شب تا طلوع آفتاب را به خواندن ابوعلی کجاست؟ گذراندم. هرچقدر کتابی که 24ساعت گذشته تمام کردم سیر و قلم آزاردهنده ای داشت، این کتاب از نظر کشش، روانی نوشتار و سیر داستان جزو بهترین هایی بود، که خوانده ام. برای نویسندگی کتاب باید به نوید نوروزی تبریک گفت. از چند سال پیش که در
مردی که بغداد را لرزاند
نگهبان وزارت دفاع عراق بود به من گفت که هواپیمای شما را دیدم که آتش گرفته بود، یک چتر باز شد و بعد از چند ثانیه هواپیما به هتل محل برگزاری کنفرانس غیرمتعهد ها برخورد کرد. تازه فهمیدم عباس صندلی خودش را به بیرون پرت نکرده و پس از برخورد هواپیما با ساختمان هتل به شهادت رسیده است. وقتی خبر شهادت عباس دوران را شنیدم به یاد صحبت های شب قبل از عملیات افتادم که به من گفت: منصور جان اگر یک وقت
سیر تا پیاز زندگینامه امیر رضا دلاوری+ تصاویر
را دید و از شباهت دیار با دخترش بارانا تعجب کرد. زندگی با یک بازیگر خانم مرادی همسر آقای دلاوری می گوید : اگر با همسرتان هم حرفه نباشید منظورم همسری است که بازیگر باشد، خب، واقعا زندگی به خصوص در سال های اول کمی سخت است. در ابتدا از توجه مردم به همسرم و اینکه مدام هر جا می رویم زیر نگاه کنجکاو مردم باشیم خوشم نمی آمد و به آن عادت نداشتم اما الان دیگر به این موضوع
بخند تا خوب شوی/ گزارشی از کودکان مبتلا به کرونا در بخش عفونی بیمارستان مرکز طبی
دنیا آمد همه فامیل پدری دور هم جمع شدند.پدر مانلی از سر رودربایستی و اینکه مبادا ناراحتی و کدورتی پیش آید حسابی با همسرش جر و بحث کرده بود. حالا 4 روز است پدر نخوابیده. شب و روز بیرون بیمارستان و پشت پنجره اتاق مانلی می ایستد و آنقدر به سلامتی دختر 11 روزه اش فکر می کند تا مگر برای ساعتی خوابش ببرد. مادرش می گوید : بعد از 11 سال خدا به ما بچه داد. روزهای وحشتناکی را سپری می کنیم. مانلی یک هفته
نان در خونِ کرونای هموطنانم نمی زنم / در برابر پرستاران احساس پوچی می کنم
تخیلمان برسد شگفت انگیزتر است . در اولین مواجه با آدم های کرونایی چه دیدید؟ وقتی وارد ساختمان بیمارستان شدم می دیدم ترس همه ی فضا را تسخیر و مسخ کرده. نگاه های آدم هایی که می آمدند و از کنار هم عبور می کردند پر از اضطراب و ناامنی بود. اولین باری که وارد بخش شدم و به خانم پرستاری که تو راهرو داشت می رفت تو اتاق بیمار رسیدم، بهم گفت این پلاستیک آبی که کشیدی روی سرت رو باید
میراث قادری
چهارده معصوم (ع) و حوزه علمیه امام حسن عسکری (ع) اولین گام حاج ابراهیم بعد از ناکامی در تکمیل مسجد قبلی بود. این ها را مرضیه خانم تعریف می کند و می گوید: حاجی نمی توانست آرام باشد و کاری انجام ندهد. راهش را پیدا کرده بود و باید برای رسیدن به مقصود کاری می کرد. اداره امور حمام را به پسران و یکی از دامادهایش سپرد و خودش افتاد در راه مسجدسازی. زمینی حدود دوهزارمتری در بولوار طبرسی خرید و دور از چشم
اعتقادی به ماسک نداریم!
ماسک را ضروری نمی داند و می گوید: من همه پروتکل های بهداشتی را رعایت می کنم و به اماکن عمومی نمی روم. سعی می کنم فاصله را رعایت کنم، دست هایم را مرتب بشویم و وسایلی را که به خانه می برم ضدعفونی کنم؛ اما در خیابان نمی توانم ماسک بزنم؛ چون نفس کشیدن برایم سخت می شود. خودش را معرفی نمی کند. به نظر 32-33 ساله می رسد که در مطب سونوگرافی او را می بینم. می گوید: روزهای اول ترس از کرونا بود و
150 روز کرونایی از زبان فرمانده لشکر سلامت/ وقتی جمهوری اسلامی جوانان تربیت یافته اش را نشان داد
فر از کادر آن بخش با هم به مشکل برخورد کرده بودند که البته طبیعی است زیرا حجم کاری و شرایط کاری آنها بسیار سخت است، از این رو با یکی از آنها صحبت کردم و خواستم تا ماسک اش را در بیاورد و با اینکه همیشه به روحیات زنان ارزش قائل هستم و می دانم که چقدر زیبایی و تمیزی برایشان اهمیت دارد. متوجه شدم که این همکارمان به علت استفاده از ماسک های زنبورعسل دچار پوسته پوسته شدن پوست صورتش شده است و این
وقتی چشم شیطان از ویترین مغازه ها بیرون می آید/در جنگ بسیار پیچیده فرهنگی قرار گرفته ایم
می گه: خودنمایی زمانی مطرحه که بار منفی داشته باشه، اما ما می خواهیم بگیم با حجاب زیبا هم میشه در جامعه بود و خانم ها رو به حجاب علاقه مند کرد. به گزارش حوزه، هر چیز جدیدی باعث جلب توجه میشه مثل چادر آستین دار که در سال های اولیه ورودشون جلب توجه می کردن، اما در جهت مثبت و خانم ها به اون رو آوردن. نکته اینکه که چادرهای آستین دار در صورت جلب توجه باز هم از پوشیدگی برخوردار بودن، ولی در اکثر مدل های جدید حجاب این رو نمی بینیم.
شناخت نامه شهید حمیدرضا نوبخت
کنم، چون فرزند خوب باید حق مادرش را ادا کند؛ همان گونه که نماز واجب است، ادای حق پدر و مادر نیز واجب است. من فرزند انقلاب هستم و حمایت و دفاع از آن بر من، امری واجب است در پیامی که برای مراسم تشییع پیکر علیرضا فرستاد، نوشت: این حقیر، برادر شهید علیرضا نوبخت که هم اکنون در جبهه های حق علیه باطل مشغول نبرد با تفاله های باقی مانده شیطان بزرگ، آمریکا هستم، بعد از پیروزی به سراغ منافقان کوردل
قاف قافیه
/> پاسدار حرم عشق دعا کردی و بعد هر نفس بر لب عرشی ملک آمین است تو پریدی و ولی بال و پر من بسته است سوی دستان تو چشمان من مسکین است عشق در محضر قدسی تو زانو زده است از کرامات بسیجی شدن تو این است غبطه بر عید تو هر کس بخورد جا دارد پیش ارباب شب و روز تو فروردین است شهد گلبوسه بابا به لب خونینت گر چه تلخ
عراقی ها در میهمانی آلاینده ها
هر یک از این مردان یا فرزندی بیمار در کنار خود داشتند یا یکی از عزیزانشان (همسر، خواهر و برادر و...) درگذشته بود. خالد قاسم فالح یکی از رهبران قبیله ای محلی، می گوید: تصور کنید از شهری می آیید که هر خانواده دارای یک سرطانی باشد. این وضعیتی است که در نهران عمر وجود دارد . این مواد شیمیایی موجود در هوا- در نهران عمر و دیگرشهرهای نفتی در جنوب عراق- از شعله های نارنجی آتشی بر می خیزد که از چاه های نفت واقع در این روستا و حوالی آن زبانه می کشد و گاز طبیعی که همراه با
زندگی زنان معتاد در تهران؛ از زباله دانی تا تَن فروشی
تامین زندگی و هزینه های اعتیاد فروغ کاسبی شبانه یعنی همان تَن فروشی است. فروغ اعتراض می کند و می گوید: خدا نکند. من هرگز خودم را نفروخته ام. او پیشنهاد خواب و استراحت در یکی از گرمخانه های زنان شهرداری یا بهزیستی را اینگونه رد می کند؛ شما بروید تا من زنگ بزنم و بچه ام را به کسی بسپارم بعد می روم به یک گرمخانه. یکی از رانندگان می گوید؛ او نه خانه می رود و نه خوابگاه. فردا شب هم بیایی همین
چرا فقط مردم باید به فکر باشند؟
آن هایی که وابستگی به دولت و دیگرنهاد ها دارند نباید وارد این چرخه شوند. در زمانه کرونا می شود پویش #بانک خوب را راه انداخت. مثلاً بانک ها به خاطر تأخیر در پرداخت قسط ها زنگ نزنند و مردم را جریمه نکنند. شرایط را می بینند، اما وقتی دو قسط عقب می افتد، تلفن را بر می دارند و به وام گیرنده و ضامن ها زنگ می زنند که آقا یا خانم، قسط تان عقب افتاده، چه کار می کنید؟ وقتی هم می گویید
با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است
به اندازه 20 سال زندگی. چه شد فریده جان؟ آدم خوب ها آمدند و درباره ما نوشتند. زنگ زدند و درباره ما گفتند. چندنفر پیدایشان شد، صدای آن ها را شنید، نوشته هایشان را خواند. آمدند گفتند نیکوکارند. برایم زمین خریدند. برایم مقرری تعیین کردند. خدا خیرشان بدهد. فریده حالش خوب است و دیگر نمی خواهد خودش را بکشد. بعد از آنکه رسانه ها درباره زنان ساکت و غمزده روستا های دیشموک
"تپلی و من" روی آنتن تلویزیون/ برنامه 5 روزه "جعبه جادو" برای کودکان و نوجوانان
هنری به همراه دوست خود کتایون کار می کند. یک روز او به طور اتفاقی شخصیت دوران کودکی خودش که اسمش تپلی است را در خانه اش پیدا می کند و بعد از مشورت با روانشناس، متوجه می شود که تپلی از گذشته آمده تا اتفاقی را که باعث از بین رفتن اعتماد به نفس رامین شده را به او بگوید تا رامین در گذشته سفر کند و از آن اتفاق جلوگیری کند اما ... حسن معجونی، میترا حجار و سامیار محمدی در این فیلم بازی کرده اند.
بخشش تازه دامادی که مرتکب قتل شد
در خون مرد جوانی روبه رو شدند که ضربه چاقو به شاهرگش خورده بود. با انتقال جسد به پزشکی قانونی، از زن بازجویی شد. او گفت: برادرم رامین مدت ها بود بیماری روانی داشت. او هر چندوقت یک بار به خانه ام می آمد و می گفت باید تو را بکشم. گاهی هم به خانه دیگر خواهران و برادرانم می رفت و داد و فریاد و درگیری راه می انداخت. روز حادثه دخترم که تازه عروس است، به خانه من آمد و قرار بود شب را بماند
پیش گویی شهید مدافع حرم در مورد پیکرش
من هری ریخت. با خودم گفتم: محال است که محمود بگذارد برادرش شهید شود و خودش بماند. زنگ زدم به مادر شوهرم گفت: چیزی نیست. من گریه می کردم می گفتم همه می دانند محمود شهید شده. مادر شوهرم گفت: تو باور نکن شایع است. انگار همه متوجه شده باشند، همسایه ها جمع شدن خانه مادرم. به آن ها گفتم برای چه آمدید؟ گفتند: آمدیم به شما سر بزنیم. لحظاتی بعد برادرشوهرم تماس گرفت و گفت آماده شوید
کتابی با خاطرات خانطومان
. وقتی وارد حیاط شدم دیدم صدای بچه گریه بلند است، از مناره مسجد اذان می گفتند. این را به فال نیک گرفتم. سکینه صادقی مادر شهید مشتاقی هم روایتی از شب تولد فرزندش دارد: آن شب خانم های همسابه را صدا زدم که بروند دنبال ماما. خودم آب گذاشتم که گرم شود و وسایل دیگر را آماده کردم. حسین آقا را به تنهایی به دنیا آوردم. آن موقع 19 ساله بودم، صدای اولین گریه حسین با اذان صبح همراه شد. تنم لرزید، گفتم
نمایشی از جدال مرگ و زندگی یک پرستار
خدمت به مردم شور و شوق داشت که حتی نتوانست منتظر بماند تا لباس های مخصوص از تهران برسد. خودش سفارش خرید لباس مخصوص را با پست پیشتاز ارسال کرده بود. اولین نفری بود که لباس سرتاپا سفید سرهمی را در بیمارستان ولایت قزوین به تن می کرد و حالا می توانست با خیال راحت تر بر بالین بیماران بدحال کرونایی حاضر شود. پرستار باشی و بیمار بدحال پرستار زهرا قربانی بعد از یک ماه کار بی وقفه در
زندگی نامه سیمین بهبهانی از زن تا کولی + عکس و اشعار
هم نوشت که همگی به چاپ رسیدند. میرزا حسین میرزا خلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه، عموی پدر سیمین و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ او بود. مادر او فخر عظما ارغون دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه، فرزند میرزا محمد خان امیر تومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی بود. مادر سیمین فارسی و عربی و فقه و اصول را در
بخشش تازه دامادی که مرتکب قتل شد
بیماری روانی داشت. او هر چندوقت یک بار به خانه ام می آمد و می گفت باید تو را بکشم. گاهی هم به خانه دیگر خواهران و برادرانم می رفت و داد و فریاد و درگیری راه می انداخت. روز حادثه دخترم که تازه عروس است، به خانه من آمد و قرار بود شب را بماند. اواخر شب بود که رامین زنگ در خانه را زد. وقتی از آیفون تصویری دیدم رامین پشت در است، از ترس جواب ندادم. او مدام به در می کوبید و تهدید می کرد اگر در را باز نکنم
می خواهم شهید شوم تا دین اسلام پایدار بماند
کنیم. امام به قدری برایم عزیز است و در قلب کوچکم جای گرفته که حاضرم بارها کشته شوم و دوباره زنده گردم ولی قلب رئوفش حتی یک لحظه آزرده نشود. چند کلامی هم با مردم دارم که هنوز پس از 7 سال نبرد با خصم زبون حتی برای بازدید از جبهه ها پا از خانه خود بیرون نگذاشته اند و هر روز برای این انقلاب نق می زنند در اینجا لازم است گوشه ای از وصیت نامه برادر شهیدم حمید دانشجو را یادآور شوم. او
روزگار کودکی برنگردد، دریغا
ماشین شخصی برای هواخوری بیرون از خانه رفته اند و این چند ماه را در خانه مانده است. این روزها پدر و مادر او شاهد رفتارهای عجیب و غریب امیرعلی هستند. دیگر با اسباب بازی هایش بازی نمی کند، مدام بهانه می گیرد و می خواهد از خانه بیرون برود؛ جیغ می کشد و دائم به مادرش وابستگی شدید نشان می دهد. پدر امیرعلی به خبرنگار صبح نو می گوید قبل از اینکه سر و کله ویروس کرونا پیدا شود، به مهد کودک می رفت و با
محمود کریمی نابغه است/ هیچوقت فکر نمی کردم آخوند شوم
حجت الاسلام شهاب مرادی، کارشناس خانواده، ازدواج و جوانان که اولین مهمان رو به راه شبکه قرآن با اجرای مهیار عبدالهی بود در ابتدا گفت: این روزگار سخت دچار شدن به ویروس کرونا می گذرد. نباید با بی تابی و ناله سخت ترش کرد. اما از همه ابعاد واقعا سخت است. از ابعاد معیشتی برای خیلی از مردم جامعه سخت است. به دلیل این بیماری نگرانی ها و فشار روی سیستم درمانی کشور است. کسانی که به دلیل ابتلا به این بیماری
روایت مرحوم هاشمی از گفتگو با پورمحمدی درباره ساخت هواپیما
. سال 1376 در منزل بودم. وقت با استراحت و مطالعه و دیدار با بستگان گذشت. دربارة آثار اقتصادی، فنی و فرهنگی جاده ابریشم مطالعه کردم. پیش از ظهر [خانم عالیه روحانی]، همسر شهید مطهری آمد. استمداد کرد برای ماشین و چند نمونه از اشعاری که خودش سروده خواند؛ بد نیست. خواست که پس از ریاست جمهوری هم مواظب حال خانواده شهید مطهری باشیم. ظهر بچه ها جمع بودند؛ به جز فائزه و بچه هایش. عصر آقای
پنجمین هفته تابستان و فیلم های سینمایی شبکه های سیما
که در انتظار به دنیا آمدن فرزندشان هستند. پال پرستار است او توسط فردی به نام متیو تهدید می شود که در صورتی که برادرش آبراهام را که در بیماستان آنها بستری است فراری ندهد دیگر تارین را نخواهد دید. پال متوجه می شود که تارین توسط متیو گروگان گرفته شده است و آبراهام را هر طور که شده از بیمارستان فراری می دهد و بعد متوجه می شود که بارزسی به نام لوئیس خودش دست به قتل معاون دادستان زده و آن را به گردن