شهدای کمیته قهرمانان گمنام
سایر منابع:
سایر خبرها
میزبانی از نجات دهنده 11 هموطن در "فرمول یک"
بودم. بعد بلند شدم و دیدم متاسفانه آن افراد جان سپرده اند. آمدم پایین و آمبولانس آمد و من را هم به بیمارستان بردند. این قهرمان ملی در پایان گفت: از شهردار ممنونم. بعد از این اتفاق استخدام آتش نشانی شدم. برنامه "فرمول یک" ویژه معرفی چهره های برتر مردمی تا عیدغدیرخم هر شب حدود ساعت 15 : 23 با تهیه کنندگی و اجرای سیدعلی ضیا به مدت 90 دقیقه از شبکه یک پخش می شود.
فیلم/ حاج قاسم می دانست کی شهید می شود/سردار سلیمانی را که دیدم عصبانی شدم!
به خوبی بر اوضاع مسلط می شد. به همین جهت بارها در تصاویری هم که بعد از شهادتش منتشر شده او را پشت یک موتور یا صندلی جلوی ماشین نشان می دهد که قرار است فراتر از خط پیشروی، باز هم جلوتر برود. سردار سلیمانی فرمانده ای نبود که از پشت جبهه با بی سیم نیروهای خود را راهنمایی کند بلکه مثل بسیاری دیگر از دوستان شهیدش خود جلو می رفت و بعد به رزمندگان تحت امرش می گفت حالا شما هم بیایید.
جریان شوخی با حسینی بای سر نام خانوادگی اش/ وقتی آقای گزارشگر با جلیقه ضدگلوله بدون آهن وسط معرکه رفت!
نشدید؟ روز اول کمی ناراحت شدم، اما بعد دیدم کار آقای مدیری طنز و شوخی کردن است؛ بنابراین دلخور نشدم و اتفاقا کارهایشان را هم دنبال می کنم و برای من شخصیت قابل احترامی است. البته پیش از این چند بار در همین برنامه با من توسط شخصیت قیمت شوخی شده بود. در خندوانه نیز در بخش خنداننده شو یکی از خانم های کمدین با من شوخی کرده بود. خب فکر می کنید دلیلش چیست که این همه دیگران با شما شوخی می
پیکر حمید 8 سال مفقود بود
استخوان خالی بود. همه استخوان هایش سالم بود ولی جمجمه اش چون تیر خورده بود سالم نبود. دو تا ماشین برایش تزئین کردند و خنچه برایش بستند در خلدبرین به خاک سپردیم. 8 سال پیکر حمید مفقود بود. سه سال بعد از آزادی اسراء بچه ها را آوردند، همان موقع پیکرش را نزدیکی بصره پیدا کردند، چون حمید زبان عربی می دانست او را می فرستادند جلو که همه جا را دید بزند و بعد بقیه افراد پشت سرش می آمدند.
ناگفته های تاجیک از 88| انقلابیون انقلاب را می خورند [+فیلم]
/> لطفاً شأن مرا حفظ کن و حق و حقوق مرا حفظ کن. یا بعضی وقت ها به تعبیر بدیو شما نیازمند این هستید که برای تغییرات اجتماعی و سیاسی یک شکلی از رادیکالیته و یک میزانی از رادیکالیته را تجربه کنید. بعضی از کتاب های شریعتی را از اول تا آخر نوشتم چون در آن سنی که بودم بسیاری از مطالبش را متوجه نمی شدم *شما این رادیکالیته را با شریعتی تجربه کردید؟ فرمودید بعد از سال 88، یک بار دیگر
سرگذشت دزد وحشت آفرین!
کردند. به دلیل این که سابقه ای نداشتم و نوجوان بودم دادگاه محکومیت مرا به جزای نقدی تبدیل کرد و این گونه اولین سابقه من شکل گرفت، اما دو سال بعد، مادرم را نیز از دست دادم و از همان روز به پیشنهاد دوستانم و به بهانه فراموش کردن غم و غصه هایم به مصرف مواد مخدر روی آوردم به طوری که خیلی زود به استعمال مواد صنعتی آلوده شدم. از آن روز به بعد برای تامین هزینه های اعتیادم، خودم به تنهایی به خرید و فروش
روایتی از خاطرات در سینه ها مانده دفاع مقدس در سکوت شکسته
جذاب و خواندنی از خاطرات محمود پاک نژاد، فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) در 8 سال دفاع مقدس که تنها دلیلیش برای شکسن این سکوت لبیک به فرمان رهبرمعظم انقلاب میباشد که فرمودند: رزمنده ای که خاطراتش را ثبت نکرده، ماموریتش پایان نیافته است... بیشتر بخوانید: برای مطالعه تازه های نشر انتشارات شهید کاظمی اینجا کلیک کنید سید هادی سعادتمند؛ نویسنده کتاب در این باره
همرزمی با مقام معظم رهبری افتخاری که نصیب حاج ناصح شد
به اسارت درآمده است. جنگ بود و به خاطر بمباران شدید دشمن، مجبور شدیم یک مدتی را در کوه و کمر چادر بزنیم و با بچه های خردسالم در شرایط واقعاً بغرنجی قرار داشتیم. بعد ها اسارت حاجی تأیید شد و حداقل خیالمان از بابت زنده بودنش راحت شد. گویا حاج ناصح بعد از اسارت هم باز به صحنه جهاد برگشتند؟ ایشان تا زمان بازنشستگی اش فرمانده گردان ششم شهید بهشتی بود. با وجود 35 درصد جانبازی که از
چشمی که با کار برای شهدا روشن می شود+فیلم
ام تصویربرداری بود، وقتی شروع به درس خواندن کردم فکر نمی کردم روزی در این رشته موفق شوم چون خیلی به آن علاقه مند نبودم اما زمانی که در رشته تصویربرداری وارد شدم در کلاس های کارگردانی و فیلمسازی و تدوین شرکت کردم تا سرانجام موفق به فارغ التحصیلی در رشته تصویرسازی و کارگردانی شدم. درسم که تمام شد مدتی بیکار بودم تا اینکه تصمیم گرفتم یک آتلیه عکاسی راه اندازی کنم؛ بعد از دریافت جواز کسب با
شهیدی که زندگی بانوی نویسنده را متحول کرد / واگن مترو سرآغاز تولید یک اثر فاخر فرهنگی
به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از بوشهر، کتاب دلداده با خاطراتی از زندگی سردار شهید علیرضا ماهینی، مالک اشتر جنگ های نامنظم شهید دکتر چمران، به قلم زهرا سبزه علی (شاه بابایی) تدوین و تالیف شده است. این کتاب در 363 صفحه، توسط نشر سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)، به همت حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر در سال 96 به چاپ رسید و تا کنون سه نوبت تجدید چاپ شده است. دیدن یک عکس
باید آدم هایی تربیت کنیم که از خودمان بهتر باشند 12 مرداد 1399 ساعت: 18:5
فتم. این باعث می شود که انسان همه کارهایش را در زندگی خودش انجام دهد. سپید: بعد از آن به کازرون آمدید و وارد دوران متوسطه شدید، ؟ وارد دبیرستان شاپور در کازرون شدم. کلاس هشتم بودم. در آن کلاس خیلی درس می خواندم به همین خاطر مورد تمسخر برخی از همکلاسی هایم قرار می گرفتم چون در آن زمان خیلی درس خواندن رسم نبود. به همین علت در سال اول و دوم کمی سخت گذشت. من به درس خواندن علاقه داشتم ولی در نهایت با آ
خاطرات خواندنی زنان یک روستا از سال های جنگ
و جنگ برای ما بچه ها همراه با شادی بود. بزرگ تر که شدم جنگ را با خاطرات پدر دوره کردم. خاطراتی که هرکدام را بارها شنیده بودم اما باز هم مشتاق دوباره شنیدنشان بودم. آن قدر که شیرین روایت می شدند. افتادن در تله محاصره عراقی ها و خالی شدن قمقمه ها و زدن به دل دشمن برای به دست آوردن چند لیتر آب باید نفس را بند بیاورد نه اینکه تو را به خنده بیندازد. جنگ را توی فیلم ها هم دیده بودم. قهرمان
شوخی شهید محمود نریمانی با چهل سالگی خود/ رسیدن خبر شهادت با لباسی کودکانه!
اصرار کرد دیگر نروم. با پسرعمویش مصطفی وارد بسیج شد، خیلی آنجا را دوست داشت تا اینکه دیپلم گرفت و قرار شد برود دانشگاه امام حسین (ع). بعد از آن به دانشگاه افسری رفت. وقتی برای اولین روز کاری لباس های نظامی اش را پوشید، به مادرم گفتم از زیر قرآن ردش کند. به مادربزرگش گفت لباس در تنم خوب است؟ انشالله 40 سالگی سرهنگ می شوم. دیگر ما لباس نظامی را در تن محمود ندیدیم. همان یکبار بود. همسر شهید
گفت وگو با همسر شهید ضیائی | یا عباس آقا یا هیچ کس!
بزرگترها حتی خواهرهایم را داشتم و هر وقت هم بحثمان می شد سکوت می کردم. در خانه شوهر نیز همینطور بودم؛ هر وقت چیزی می گفتند سکوت می کردم و بعد به همسرم می گفتم. او هم بخاطر اینکه سکوت کرده و جواب نداده بودم، تحسینم می کرد و می گفت خودم به حسابشان می رسم. بیشتر بحث هایمان با همسرم سر بچه ها یا بیشتر ماندن در خانه مادرم بود چون دوست داشتم بیشتر بمانم ولی همسرم می گفت با من بیا و با من برگرد. من هم
لبخند حاج محسن به بازار نشر و کتاب
حاج محسن دین شعاری." گفتم: جلّ الخالق! به حق چیزهای ندیده! معاون گردان تخریب، آن هم با این قیافه! پس آن همه ریش حنایی چی شد؟! او را اولین بار اوایل سال 1364 در گردان تخریب با همان ریش بلند دیده بودم. هر موقع برای دیدن دوستانم می رفتم او را هم می دیدم و سلام وعلیک داشتم. دین شعاری بر خلاف قیافه اش با آن تیپ و ریشش که بعضی ها فکر می کردند خشن و باجذبه است، خیلی آدم خوش مشربی بود. چون فضای گردان
روایت یکی از کاربران فضای مجازی از امام جمعه مردمی اهواز + عکس
پیدا شود... در همین حین چشمم به یک روحانی سید دوخته شد! کسی که نماینده رهبر انقلاب بوده و الان بدون هیچ تشریفاتی و حتی محافظی در حال خروج از سالن پرواز بود. صدای اذان بلند شد؛ راهشو کج کرد و به سمت وضوخانه رفت... به دنبالش رفتم وضو گرفتم و پشت سرش آرام وارد نمازخانه فرودگاه شدم. گوشه ای از نمازخانه را انتخاب و کنار باقی مردم شروع به خواندن نماز کرد
وحدت، عامل پیروزی بر دشمنان است
که بعد چهار سال تحصیل در این مدرسه علیمه، جهت کسب علوم و معارف دینی به قم هجرت کرد. خواندن قرآن و درک مفاهیم آن از تأکیدات شهید ذاکری بود. این شهید والامقام در مجالس عزاداری شرکت می کرد و خود را از خدمتگزاران ائمه (ع) می دانست. با شروع جنگ تحمیلی، شهید ذاکری جزو اولین کسانی بود که آمادگی خود را برای رفتن به جبهه اعلام کرد. در مورد جنگ می گفت: این جنگ بر ما تحمیل شده است و باید از شرف و
ناجی عملیات های دفاع مقدس چه کسی بود؟
گرفت اما چرا احمد فیاضیه را انتخاب کرد؟ چون می دانست اگر فشار بیاورد، می تواند پل عراقی ها را ببندد و تمام جبهه را بی خاصیت کند. در فتح المبین هم در واقع کسی جلوی جناح احمد نبود. آمد از زلیجان وسط کوه میشداغ رفت رقابیه. این طرف هم مرتضی قربانی، رئوفی و متوسلیان بود. بعد این طرف تر من بودم و خرازی. او آمد تا خط مرز من و خرازی و با عملی که انجام داد خطوط دشمن را سقوط داد. مانور احمد در بیت
همیشه چند روز قبل از سال تحویل فرزند شهیدم به خوابم می آید
سحری گرفته، با عجله افطاری را آماده کردم، خورد و رفت. خواب دیدم که از پشت بام با صورت نورانی پایین آمد، ازش پرسیدم که کجا بودی که چند روزه ندیدمت؟ گفت: رفته بودیم اسراء را آزاد کنیم و فردا صبح اخبار اعلام کرد که اسراء آزاد شدند. ربابه حسینی، زن برادر شهید: حدود یک سال بود که عروس این خانواده شده بودم، خیلی فرد با محبتی بود و به همه بچه های کوچکتر از خودش محبت می کرد
شهدای خانه ام را فدای مادرشان حضرت زهرا (س) کردم
نامش را نرجس می گذاریم. کمی بعد خدا سیدمهدی را به ما عطا کرد. پدرش دوست داشت او وقتی بزرگ شد به حوزه علمیه برود و روحانی شود تا به آقا امام زمان (عج) و اسلام خدمت کند! سیدمهدی هم تمام تلاشش را کرد تا پدرش را به آرزویش برساند. او پس از گذراندن دوم راهنمایی، به حوزه علمیه مهدی شهر رفت. یک سال بعد هم برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. طلبه خانه تان چطور سر از جبهه و جنگ درآورد؟
سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم
، پس از حدود 15 روز بستری به اصفهان و آشتیان منتقل شدم. پس از این ماجرا دیگر به جبهه نرفتید؟ 6 ماهی در خانه استراحت مطلق بودم و به مدت 4 ماه هم در سپاه آشتیان خدمت کردم تا اینکه دوباره به پادگان "شهید جعفری" کوت عبدالله اعزام شدم و یک ماه بعد از آن هم قطع نامه 598 به تصویب رسید و جنگ تمام شد. دو خاطره شاخصی که از حضور در دوران دفاع مقدس دارید برای ما و مخاطبین مان
سخت ترین دوران یک معلم
از 30 سال موظفی خدمتش به تعلیم و تربیت بچه ها مشغول است و شغل انبیا را دارد. تاکنون 7 جلد کتاب دینی با زبان ساده تألیف کرده است تا نوجوانان بتوانند پاسخ بسیاری از سؤالات خود را پیدا کنند. گفت وگوی ما با او که ساکن محله فلسطین است درباره روش مدیریت خاص او در کلاس است. تربیت معلم دهه 60 بعد از انقلاب دانشگاه ها به دلیل انقلاب فرهنگی بسته می شود و هیچ راهی جز تربیت معلم نمی ماند. چون
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
آن را گرم کرده بود غسل شهادت کرده بود، بعد هم رفته بود خط و شهید شده بود. ایشان یک نیروی عادی بودند و فرمانده می آیند چند نفر را انتخاب می کنند و چون ایشان توان بدنی بالایی داشتند همراه بقیه می روند. در محاصره دشمن گیر می کنند و همه جا می پیچد که تعدادی از بچه های کازرون در محاصره گیر کرده اند، پاسداران به آقا محمد و چند نفر از نیروهای بسیجی می گویند که شماها برگردید عقب؛ اما او می گوید من
شیرزن کارخانه
برای ریش سفیدی و بزرگ تری با خود می بردند حتی برای خرید زمین و خانه هم سراغ سید می آمدند. سید 4 سال پیش از دنیا رفت و طاهره خانم ماند و دو فرزندش. جواد و هوای جبهه سیدجواد می توانست به راحتی سربازی نرود چون خانواده موسوی یک شهید در راه انقلاب داده بود. سیدجواد می توانست کنار همسر و دو فرزندش بماند. می توانست بماند و به دنیا آمدن فرزند سومش را ببیند؛ اما وقتی امام(ره) اعلام کرد
8 روایت دردناک از قرنطینه خانگی مبتلایان به کرونا و مبارزه آن ها برای غلبه بر بیماری
پیرم هم، دلم می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم، با این تصور که، چون در دو هفته گذشته کنار آن ها بودم، شاید از من کرونا گرفته باشند. ساعت ها در روز خودم، خودم را بازجویی می کردم. با خودم تکرار می کردم: از صبح دو هفته پیش، دقیق تعریف کن. کی ها را دیدی؟ کجا ها رفتی؟ چه کار هایی کردی؟ حتی از بازجویی خودم، یادداشت هم برمی داشتم و بعد به گزینه های مختلف ابتلا فکر می کردم. دست آخر عصبی می شدم و
خسرو سینایی بدرود حیات گفت
/> او درباره کوشش هایش از کودکی گفته بود: دفعه ی اولی را که روی صحنه رفتم قشنگ یادم است. توی کودکستان رشدیه ی ساری بود. لباس ملوانی تنم کردند و یک شعر به زبان فرانسوی به من دادند که بخوانم. ترجمه ی فارسی نامش می شد" من همه ی شکلات ها را می خورم". بعد ها در تهران در دبیرستان منوچهری، یادم هست تئاتر های مختلف کار می کردیم. اما در واقع چیزی که در آن زمان هرگز به آن فکر نکرده بودم سینما بود. گفتم که
استاندار یزد از لحظه شنیدن خبر شهادت پدرش می گوید
برگزاری این کنگره ایجاد می شود از سیره و روش شهدای هشت سال دفاع مقدس بهره مند شوند. *خاطره ای از زمان شهادت پدر استاندار یزد استاندار یزد که فرزند شهید حاج یدالله طالبی است در ادامه سخنانش یاد و خاطره پدر شهیدش را گرامی داشت و با یادآوری خاطرات شهادت پدر، گفت: آن زمان مدارس در دو شیفت فعالیت می کرد و من از بچه های محله سیدگلسرخ و شهید مدنی بودم و در کلاس سوم دبستان مدرسه احمدی درس
تصاویر/ رنگ عجیب یک پلنگ در حیات وحش
به گزارش فرارو، ابیشیک پانگیگس که یک دانشجوی مهندسی است می گوید اولین بار بود که به این سافاری رفتم و وقتی این پلنگ را مشاهده کردم مات و مبهوت شدم. این پلنگ خالدار است اما بخش زیادی از بدنش نیز سیاه است که صرفا به دلیل جهش ژنتیکی است و به آن ملانیسم می گویند. بر این اساس رنگندانه در بدن به حد افراط می رسد و پوست حیوان از رنگ طبیعی خود تیره تر دیده می شود. ابیشک گفت: پس از ده دقیقه تماشا کاملا متحیر بودم و شروع به عکاسی کردم. خیلی خوش شانس بودم چون به مدت 40 دقیقه این پلنگ را تماشا کردم. ...