روایت یکی از کاربران فضای مجازی از امام جمعه مردمی اهواز + عکس
سایر منابع:
سایر خبرها
فلافلی آلمان
را جابه جا کردم تا نسوزه.انگار دستم به سیخ کباب بود که روی زغال برشته می شد و آن طرف توی آلاچیق؛ فاطی و امیرو منتظر تا من سیخ کباب ها را روی سفره بذارم. مشتری که رفت؛ ما هم رفتیم توی سرزمین آرزوها، دیگه به خوردن کباب نرسید، چون با فاطی و امیرو تو فرودگاه منتظر پرواز به آلمان بودیم.از همون کوچکی عاشقِ تیم آلمان بودم. اسم دکه ی فلافلی هم "فلافلی آلمان" بود، در حالی که اصلاً آلمانی ها نمی دونستند
کازرونی ها و عملیات مرصاد
تا اسمش را ثبت کنیم. تقریبا 24 نفر از کازرونی ها اسم نوشته شد. هنوز اسامی به گردان نداده بودم که اتوبوس ها امدند. با تجهیزات و امادگی بچه ها سوار شدند و هیچ کس نمی دانست مسیر کجا و کار چیست ؟ جلوی اتوبوس ها پارچه های نصب شد زایرین امام رضا(ع) مسیر حرکت از پادگان امام خمینی(ره) بود مسیر به طرف دزفول بود. شب بود و خستگی باعث شده بود عده ای به خواب بروند. و من هنوز چشم انتظار محل
صرفه جویی جالب شهید بابایی در استفاده از امکانات جنگنده!
؟ در یکی از پرواز های آموزشی قرار بود مهارت پروازی من را ایشان انجام دهد. من چند بار در کابین عقب در پرواز های آزمایشی پرواز کرده بودم. در هواپیما های جنگی اول کابین جلو و بعد کابین عقب سوار می شود. وقتی پشت بام هواپیما رفتیم دیدم شهید بابایی اول کابین جلو نشست و قصد پرواز دارد. برایم خیلی سخت بود که به ایشان بگویم من باید جلو بنشینم و او عقب بنشیند، اما، چون جزوی از مراحل کار بود، مجبور شدم به زبان بیاورم. شهید بابایی بر حسب عادت در کابین جلو نشسته بود و یادش رفته بود امروز ارزیاب و معلم است و من باید پرواز کنم و ایشان باید من را ارزیابی کند. ...
نخبه جنگ های نظامی ایران
روایت حاج احمد ، مستند روایی است او درباره منابع مطالعاتی اش گفت: نزدیک به 5-6 سال در حال تحقیق روی آثار چاپ شده و مستندات بودم. بیشتر از 150 ساعت از رزمندگان نجف آباد و لشکر 8، اعضای خانواده، دوستان، هم رزمان، برادران و برادرزاده های او مصاحبه گرفتم. من داستان زندگی را کم کردم تا خاطرات اصلی را بازگو کنم و شیوه روایت حاج احمد ، مستند روایی است. نویسنده کتاب حاج احمد درباره
ماجرای توصیه امام زمان(عج) برای مراجعه به هاشمی!/ شمخانی اصرار داشت دست من را ببوسد ولی مخالفت کردم/ ...
رسانند. هاشمی در روایتش از 14خرداد سال69 نخستین سالگرد ارتحال حضرت امام(ره) بعد از اشاره به حضور در مرقد با هلی کوپتر و کثرت جمعیت و بی نظمی های مراسم و... این طور می نویسد: در مراجعت با هلی کوپتر به اردوگاه کلک چال در شمال جماران رفتیم؛ مکان جالبی است. تاکنون ندیده بودم... با هلیکوپتر بر فراز توچال و خط تله اسکی و پیست اسکی پرواز کردیم؛ مهدی توضیحات داد. مناظر خوبی است. او سال بعد از
مستندنگاری از فاجعه منا به روایت یک مادر/کاردانی: برای نوشتن کتاب با دختر شیرخوارم هر روز از قم به تهران ...
گروه خانواده؛ نعیمه موحد: توی فرودگاه مشهد دست هایم می لرزید. جان نداشتم چرخ دستی را هل بدهم. پاهایم... پاهایم از پشت هم کشیده نمی شدند. هرچه می رفتم به سالن استقبال نمی رسیدم. همسفرم چرخ را از دستم گرفت. بچه ها را که پشت شیشه دیدم قلبم ریخت. پسر بزرگم جلو آمد. دخترم بغلم کرد. گفتم: مامان... صدایشان روحم را خراش می داد. گفت: بابا... بابا رو چه کار کردی؟ حادثه منا هنوز آنقدر کهنه نشده
ناگفته های تاجیک از 88| انقلابیون انقلاب را می خورند [+فیلم]
بودم که به این چیزها فکر نکنم و بیشتر نخواهم، ولی یک فقدانی هُلم می داد. اگر بخواهم روانکاوانه صحبت کنم این فقدان به صورت یک امر تروماتیک مدام مرا اذیت می کرد. این امر تروماتیک مرا هل می داد که... فانتزی و رویای من به خواندن و فهمیدن خلاصه می شد. *من الان حس می کنم شبیه یک آدم تشنه ای بودید که فقط می خواندید که سیراب شوید؟ لذت می بردم. همین الان بعد از سالیان
گفت برمی گردم اما آیا برگشت؟ !
را هیچ وقت درک نکردم. نهایت اختلاف ساعت ما چهار ساعت است؛ برای چه پرواز هواپیمایت را می گذاری برای ساعت سه و نیم شب؟ آخه تو آدمی مسافرکش هوایی؟! خلاصه من توی سالن انتظار فرودگاه امام(ره) پشت یک ستون نشسته بودم و هرچند دقیقه یک بار که پدرش زل می زد و خیره به مسافران خارجی می شد، می آمد و به من قول می داد زود برمی گردد و دوباره برمی گشت پیش خانواده اش. دفعه آخر که داشت از گیت رد می شد و وسط راه برگشت
داستان علمی تخیلی سفر بیست و پنجم ، نوشته استانیسلاو لم
پیامدهای ناگوار این عمل برای سلامتی او بودم، سعی کردم از پشت در او را سر عقل بیاورم. گوشم را که به سوراخ کلید چسباندم سر و صداهایی شنیدم که حرف های کارکنان را تایید می کرد. سراسیمه نامه ای نوشتم و در آن اصل قضیه را توضیح دادم. نامه را به کارکنان رصدخانه سپردم و تقاضا کردم آن را درست پس از پرواز من به پروفسور بدهند. بعد به سوی فرودگاه شتافتم. چاره دیگری ندشاتم، چون مطمئن مطمئن نبودم که پروفسور پیش از
شهدای کمیته قهرمانان گمنام
به تیم شهید چمران ملحق و به حوزه فرودگاه اعزام شدم. بارها شهید چمران را ملاقات کردم تا اینکه رژیم بعث عراق به خاک ما متعرض شد و از طریق مسجد الهادی به جبهه اعزام شدم و بعد از مدتی از طریق ستاد مشترک، پشتیبانی کنجانچم در 18 کیلومتری مهران را بر عهده بنده گذاشتند و سرهنگ آریافر که بعدها سرلشگر شد حکم سرپرستی تدارکات ارتفاعات ملکشاهی را برایم صادر و پشتیبانی آن منطقه را به بنده سپرد و حدود 3 سال درآن
گفت وگو با همسر شهید ضیائی | یا عباس آقا یا هیچ کس!
پسر خوبیست که اگر دختر داشتم بدون تحقیق و پرس و جو حتما می دادم، شما هم بله بگویید پشیمانی ندارد لذا پدرم وقتی دید من مخالفت می کنم از طریق مادرم پیغام داد که اگر موی سرم مانند دندانم سپید شود ازدواج دیگری در کار نیست؛ یا همین فرد یا هیچ کس! مانده بودم چکار کنم و سردرگم بودم تا اینکه فکری به ذهنم رسید که تقریبا قال قضیه را کَند؛ عباش آقا در چهارراه گاز طلاب در مشهد مغازه قصابی داشت، من
لحظاتی پای صحبت های مادر دو شهید/ شهدای خانه ام را فدای مادرشان حضرت زهرا (س) کردم
پهلوی بود. سال 1360 همراه دوستش شهید امید صفایی در مدرسه رسول اکرم (ص) قم ثبت نام کرد، اما بعد از چند ماه درس خواندن در حوزه، به دلیل حضور در جبهه تحصیل علوم حوزوی را رها کرد. او مسئولیت بخش آموزش عقیدتی بسیج و سرکشی به برخی پایگاه های روستایی را نیز بر عهده داشت. اولین اعزامش سال 1360 بود. سیدجمال سال 1364 به عنوان نیروی رسمی سپاه، در تیپ 12 قائم آل محمد (ص) مشغول شد. از دور که او را
شیرزن کارخانه
را در حرم دیده بود؛ اما جواد تا چشمش به فامیلمان افتاده بود خودش را مخفی کرده و به صحن دیگری فرار کرده بود. آن فامیل آمد و گفت که جواد را در حرم دیده است. برادرم برای نماز صبح به حرم رفت جواد را در صف نماز پیدا کرد بدون اینکه واکنشی نشان دهد پشت سر پسرم به نماز ایستاد. نماز که تمام شد صدایش زده و گفته بود پسرم در حرم چه کار می کنی و مادرت حال ندار است و ... اصلا به روی خودش نیاورده بود که از گم
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
هم از زمانی که همسرم بحث سوریه را مطرح کردند خاطرات را با ذکر زمان نوشته بودم و همان ها را در یک کانال نشر دادم، در این بین یک خانمی به من پیام دادند که من از خواندن خاطرات زندگی شما متحول شده ام و می خواهم شما را ببینم. وقتی من را دیدند گفتند: من فقط به خاطر حضور شما چادر پوشیدم و حجابم را رعایت کرده ام. ایشان کامل محجبه شدند و با یک فرد مذهبی ازدواج کردند و به جایی رسیدند که می گفتند اگر الان
به دخترم پیشنهاد فرار دادند
رهبری فرمودند آقای رئیس جمهور شما رأس شوید و همه را جمع کنید تا با هم حرکت کنید؛ حالا من بودم جدی تر از این کار می کردم. ولی به هر حال این اقدام هم اثر گذاشت. اگر این کار را نمی کردیم ده برابر ضرر و مرگ و میر ما بیشتر می شد. کسی حق ندارد بگوید این را وارد کنید یا نکنید، کسی دیگر جلوی این را بگیرد یا نگیرد؛ همه باید یک حرف بزنند، چون دشمن آن سوی مرز ایستاده که من چه می گویم و شما چه می