روایت آزادگی از زبان سومین رکورد دار اسارت در زندان های عراق
سایر منابع:
سایر خبرها
روایت پدر مهدی از شب جان باختن دردناکش در پارک لاله
باید برای تفریح سالم به کجا پناه ببریم. اگر این پارک ها نتواند پاسخگوی نیاز مردم باشد، پس باید از این به بعد چه کنیم. مردم کودکان شان را به این پارک ها می آورند که تفریح سالمی داشته باشند، اما حالا در این شرایط چه باید کرد. من در این روزهای کرونایی که بچه هایمان هر روز در خانه هستند و جایی نمی توانند بروند، هر شب دختر و پسرم را به پارک می بردم. حدودا یک ماه بود که این کار را انجام می دادم
با این ستاره ها| شهید مهدی مظاهری در "کربلای 5" حماسه آفرید
سردار جانباز سید حبیب اعتصامی تشکیل شد و برای نخستین بار در ضد حمله های ارتش بعثی عراق به منطقة چزابه استفاده شد. در عملیات فتح المبین در آغاز سال 1361 شمسی دهها توپ 130میلی متری نوین به غنیمت گرفته شد و یگان توپخانه لشکر به دو گردان توپخانه تجهیز شد. تلاش فراوان و استعداد عالی مهدی سبب شد تا در عملیات رمضان به معاونت فرمانده آتشبار 130میلی متری منصوب شود. مهدی در عملیات والفجر2
قالیباف و رو کم کنی به سبک هاشمی و لاریجانی!
در افکار عمومی بی اعتبار شد؟ برای فرار از شفافیت ممکن است بتوان با شکایت کِشی موقتا دهانها را بست، اما در بلند مدت دودش در چشم بانیانش خواهد رفت. شما که از هشتاد و چهار دوست داشتید رئیس یک قوه شوید و بالاخره بعد از چهارده سال شیفتگی خدمتتان ثمر داد، احتمالا باید بدانید که شرط حیاتِ سیاسیِ موفق و محبوبِ مردم ماندن، نه فرار از پاسخگویی توأم با برخورد تحکم آمیز، بلکه شفافیت همراه با تواضع است.
پاسخ فرمانده حفاظت امام خمینی (ره) به یک ادعا
این قنات می آمد در حوض حضرت امام می ریخت و من رفتم همه جا را گشتم و چک کردم و رفتم از آن تونل به خانه قطب زاده رسیدم. نزدیک ظهر بود امام گفتند به فلانی بگوید من می خوام بروم بالا...من درآن لحظه شلوارم رازده بودم تا بالا زانو چون در آب بودم. جواب: قنات منزل امام به هیچ عنوان به منزل مربوط به مرحوم آقای قطب زاده راه ندارد و اساسا به هیچ منزل دیگری هم مربوط نیست. و من هیچ به یاد ندارم که
کتاب لبخندی به معبر آسمان منتشر شد
این کتاب با عالمه محمدی و زینب گل محمدی بوده و طرح جلدش را مهدی مصطفوی اجرا کرده است، در بخشی از این کتاب در خاطره ای با عنوان می ریم صفا، کوچه وفا! به روایت حمید داودآبادی می خوانیم: پاییز سال 1365 همه نیرو های لشکر27 در اردوگاه کرخه مستقر بودند. محل استقرار بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت. یک روز می خواستم آنجا بروم تا به چند نفر از بچه محل هایمان سربزنم. کنار جاده خاکی
فقط امام می تواند من را از سپاه اخراج کند
همین گروه بود. به همراه همین گروه، از کرمانشاه به کامیاران کردستان و بعد از مدتی به جوانرود اعزام شد. آنجا بعد از سازماندهی فرستادنشان خانه شور، منطقه ای نزدیک مرز. توی پاسگاه خانه شورِ جوانرود، مستقر شدند. یک پاسگاه مرزی که بعد از فرار منافقان افتاده بود دست بچه های سپاه. آن موقع رضا افروز فرمانده سپاه جوانرود بود و هاشم را برای شناسایی می فرستاد. گروه شناسایی سه تا چهار نفر بودند و
عنایت آزغ که در حادثه سینا اطهر جانفشانی کرد برخلاف وعده مسئولان نه استخدام آتش نشانی شد نه هلال احمر
گرفتم خودم کمک کنم. طبقه به طبقه شیشه ها را شکستم و بالا رفتم و بعد هم آنها را به سمت پشت بام بردم تا امدادگرها بیایند. بچه هم همراهشان بود که بچه را هم نجات دادیم. بعد خودم همان طور که بالا رفته بودم، پایین آمدم. او در ادامه می گوید: غیرتم اجازه نداد بایستم زمانی که صدای کمک خواهی می آمد. بخش تکان دهنده ماجرا این است که در حین این که او انسانها را نجات می داده بساط کوچک دستفروشی او (انگشترهای نقره
روایت های شنیدنی علی عصاران از 6 سال حضورش در جبهه و اعلام اشتباه اسمش در فهرست شهدا
دربان است که در محله بالاخیابان زندگی می کردند. من، اما از همه جا بی خبر در همان بین به خانه مان زنگ زدم و بعد از سلام و احوال پرسی، ننه ام بدون جواب تلفن را قطع کرد. تعجب کردم، اما، چون مرخصی داشتم، دیگر تماس نگرفتم و راهی مشهد شدم. در راه آهن دیدم جمعیت زیادی به استقبالم آمده است. تعجبم بیشتر شد، اما وقتی روی دست از راه آهن تا خانه رفتم و حجله ام را دیدم، متوجه اشتباه رادیو و تلویزیون شدم. آن روز
راز بی بی یاخشیگل ، مامای زندگی/ درس های یک پیرزن برای نسل جوان
؛ نه قزم جان! یک روز به دنیا می آییم و یک روز هم می میریم. همان جور که خداوند عالم بچه را به این دنیا می آورد با خودش هم می برد. مردن هم شبیه دنیا آمدن، دستت از همه جا کوتاه است. همان طوری که یاد گرفتم کفن برش بزنم اولین بچه را هم گرفتم (برای زایمان کمک کردم). 20 سالم بود بچه داشتم. هر چه از مامایی یاد گرفتم خودم یاد گرفتم؛ کسی نبود یاد بدهد. بی بی های آن زمان خودشان یاد می گرفتند. انقلاب شده بود
روایتی تکان دهنده از روزهای اسارت / گفتگو با نخبه آزاده "ابوالقاسم عیسی مراد"
های زخمی نیمه برهنه داخل آمبولانس روی هم تلنبار کردند و به ناصریه فرستادند. در ناصریه شما را به اردوگاه منتقل کردند؟ این تازه اول ماجرا بود، پس از ناصریه ما را به استخبارات عراق فرستادند، حدود 70 نفر از ما را در شرایطی که بسیاری از بچه ها دچار خونریزی بودند، به اتاق کوچکی بردند و به مدت چند شب همان جا محبوس کردند و البته ضرب و شتم به صورت دائمی در جریان بود تا اینکه تعدادی از
کرونا می رود و سیب دختران را صدا می کند
م یا اصلا کاش آن قدر عاقل بودیم که به او می گفتیم؛ نپر از درخت، پایین بیا، حتی اگر آقای باغبان با بیل در انتظارت باشد. اما او پرید. پای راستش شکست و هنوز هم بعد از هزار سال می لنگد و در همه این سال ها در هیچ ماراتونی شرکت نکرده و در هیچ مسابقه ای شانه به شانه کسی نرفته است. او همیشه پشت سر می رود و تقریبا دویدن یادش رفته است. آن موقع ها ما بچه بودیم که سیب سرخ روی درخت ما را صدا می کرد. آن موقع
ماجرای فحاشی علی پروین به بازیکن پرسپولیس
آنجا نیست. خلاصه سر تمرین آمدم و از یک نفر، شورت ورزشی و از یکی پیراهن و از یکی کفش گرفتم. وی ادامه داد: حتی کتانی که پوشیدم آن پشت قایم می شدم که علی پروین گیر ندهد. روزبهانی، محمود کلهر و مجتبی محرمی هم در تمرین نبودند. همه می دانستند چه اتفاقی افتاده ولی خودم بی خبر بودم. هیچکس نیز نمی دانست آن اتفاق در خانه من رخ داده است. خلاصه در استادیوم شماره 3 تمرین کردیم. سپس یک قفل ساز آوردم
سلام بیروت!
سیدسروش طباطبایی پور: نام گروه ما مافیا است که از حرف های اول اسم هایمان یعنی متین روپایی، احمدپسته، فرزادکرگدن، یاورنردبون و اردلان خان،یعنی خودم ساخته شده است. این یادداشت ها، روزنگاری های من از ماجراهای مدرسه ی مجازی وگروه مافیادر روزهای کروناست که در دفتر خاطراتم می نویسم؛ باشد که بماند به یادگار، برای آیندگان!
نقشه شیطانی آرمیتا برای فوتبالیست معروف/عکس
. خلاصه یکشنبه به تهران بازگشتم و دیدم حمید در خانه نیست. به سراغ مادرش رفتم و او نیز گفت آنجا نیست. خلاصه سر تمرین آمدم و از یک نفر، شورت ورزشی و از یکی پیراهن و از یکی کفش گرفتم. حتی کتانی که پوشیدم آن پشت قایم می شدم که علی پروین گیر ندهد. روزبهانی، محمود کلهر و مجتبی محرمی هم در تمرین نبودند. همه می دانستند چه اتفاقی افتاده ولی خودم بی خبر بودم. هیچکس نیز نمی دانست آن اتفاق در خانه من
افشای انگیزه زن برای همسرکشی
بودیم و من نمی توانستم از شوهرم جدا شوم. زندگی جهنمی داشتم. تا اینکه سال 85 شوهرم در یک درگیری در خیابان یک نفر را کشت. او بعد از این قتل فرار کرده بود. سه سال فراری بود و آن سه سال من تنها بودم. با اینکه شوهرم نبود و فکر می کردم زندگی برایم راحت تر خواهد بود اما فشارهای خانوادگی زیادی را تحمل می کردم تا اینکه شوهرم دستگیر شد. او را به زندان انداختند و اولیای دم هم درخواست قصاص کردند و حکم بر قصاص
قتل شوهر در خواب پس از 35 سال زندگی مشترک
او را تحمل کنم. به او گفتم نباید مواد بکشد و از اینکه همیشه در خانه مجبورم بساط مواد کشیدن او را جمع کنم بدم می آید. تا اینکه سال 85 شوهرم در یک درگیری خیابانی یک نفر را کشت و فرار کرد. من هیچ خبری از او نداشتم. 3 سال فراری بود و من تنها بودم. با اینکه شوهرم نبود و فکر می کردم زندگی برایم راحت تر خواهد بود اما فشارهای خانوادگی زیادی را تحمل می کردم تا اینکه دستگیر شد و او را به زندان
مصائب زنان خبرنگار
شعار سال :توی سیل دی 98 بلوچستان، از نیکشهر میخواستم برگردم چابهار، تاکسی دربست گرفتم. طرف تا دید زن هستم، سوارم نکرد. گفت نامحرمی و تک و تنها، نمیتونم سوارت کنم به گناه می افتم! انقدر تو اون یه هفته اذیت شدم که میتونم ازش یه گزارش مفصل بنویسم. من جاهای زیادی تنها رفتم و سریع با یکی دو تا بومی آشنا شدم و با اونا همه جا رفتم و حتی به واسطه اونا با کلی آدم دیگه دوست شدم اما این سفر به ده نفر زنگ زدم اما تا می فهمیدن زنم و تنها، میگفتن نمیشه
نخستین قاتل زنجیره ای تهران
فقط پسربچه ها را گول می زد و آزار و اذیت می کرد، اما خیلی زود با شکایت والدین بچه ها به زندان می افتد. وقتی بعد از 9 سال از زندان آزاد شد، تصمیم گرفت برای این که بعد از جنایتش گیر نیفتد، بچه ها را به قتل برساند و در رودخانه غرق کند. طبق اعترافاتش، 25 پسربچه را در عراق کشته بود. در آخرین قتلش در عراق، کودکی او را حین قتل دیده و از دستش فرار کرده بود. همان شب، اصغر به ایران گریخته بود. علی
محاکمه 3 نوجوان داعشی در تهران
: من عضو داعش بودم. ما در پایگاهی بودیم که نیروهای اطلاعات کردستان عراق به ما حمله کردند و ما فرار کردیم. همه چیز را رها و فرار کردیم. هیچ غذایی نداشتیم، در بیابان رها شده بودیم که به روستایی رسیدیم. چهار روز بود غذا نخورده بودیم. در آن روستا بعد از اینکه غذا خوردیم، محاصره شدیم. من اصلا از عملیات انتحاری که قرار بود در ایران انجام شود، خبر نداشتم. امیر ما که ابوخدیجه نام داشت، به ما نگفته
از گرداندن کاروان اسرا در بغداد تا فریاد غریبانه یا حسین (ع) در اسارتگاه
کجا منتقل شدید؟ همان شب ما را به استخبارات عراق بردند و حدود دویست نفر را در اتاقی 15 متری جا دادند، به طوری که همه ما تا صبح به صورت ایستاده در یک فضای خفه قرار داشتیم و تنها فضایی را فراهم کرده بودیم تا مصدومینی که توان ایستادن ندارند، انجا به صورت نشسته استراحت کنند و فردای آن روز هم اتوبوس های زیادی را به محل اسکان ما منتقل کردند تا ما را به مرکز شهر بغداد ببرد و بگردانند در آنجا من
مربی تیم ملی کشور در خدمت کارتن خواب ها / کرونا می رود و مهربانی می ماند
سیب زمینی و چهارصد قرص نان خریدم و به خانه رفتم. خواهرم گفت وضعیت معیشتی در اوضاع کرونا خوب نیست. برو چهارصد قرص نان دیگر بخر، پولش را من می دهم. به نیت امام رضا علیه السلام و با کمک خانواده، برای هشتصد نفر دوپیازه درست کردیم. بعد از آن شب، تصمیم گرفتیم هزینه ی مراسم دومین سالگرد فوت برادرم را صرف تهیه غذا برای کارتن خواب ها و افراد کم درآمد کنیم. تا نیمه خرداد ماه، پنجاه و چهار شب می شد که
مهدی آمد اما با کت دامادی و شلوار فرم سپاه
باید ما را هم ببرید. دو سه روز بعد رفتیم نهاد ریاست جمهوری. ما را بردند داخل سالن بزرگ زیر زمین مانندی. منتظر نشستیم تا آقای خامنه ای برسند. همین که از پله ها آمدند پایین خاله ام از جا بلند شد. چادرش را زیر چانه سفت چسبید و داد زد: وای حضرت علی! بغض های مانده در گلو را آزاد کرد. اول از همه مهریه مان را پرسیدند. مهدی گفت: آقا، چهارده سکه! شهریور سال 61 در خانه مادرم جشن عروسی ساده ای
ادامه اعتراضات در بلاروس (+عکس)/ فرار رهبر معترضان به لیتوانی/ قطع اینترنت و مسدود شدن رسانه های اجتماعی
جمهور مانده است را به تقلب انتخاباتی متهم کرده اند. قطعی اینترنت در بلاروس در روز انتخابات ریاست جمهوری، اینترنت در بلاروس با اختلال مواجه شد. در روزهای بعد و هم زمان با اعتراضات خیابانی، اینترنت این کشور محدود یا از دسترس خارج شد. گروه های معترض بلاروس در 2 شب گذشته تلاش کردند تا از پیام رسان تلگرام برای هماهنگی اقدامات خود استفاده کنند. با این وجود اینترنت وجود
تشدید درگیری در بلاروس و فرار رهبر مخالفان از کشور
تهدید کرد که در روابط خود با مینسک تجدید نظر و عقب نشینی می کند. باوجود آنکه رهبر مخالفان به لیتوانی پناهنده شد اما همسر او همچنان در زندان بلاروس است. تیخانوسکا اعلام کرد که بعد از آنکه توسط افراد ناشناسی تهدید به مرگ شد مجبور به فرار از کشور شد. او در یک فیلم پراحساس که منتشر کرد، گفت:من فکر کردم این کارزار واقعا مرا قوی می کند و به من قدرت زیادی می دهد تا بتوانم هر کاری را
معمای مرگ پرهام در سی و سه پل
رودخانه سقوط کرد. اما رئیس مرکز اورژانس و فوریت های پزشکی استان اصفهان روز بعد به ایسنا، گفت: اعلام برق گرفتگی این نوجوان به نقل از شاهدان عینی بوده است. اظهارنظر قطعی در مورد علت مرگ بر عهده پزشکی قانونی است و اورژانس اصفهان نمی تواند چنین اظهارنظری داشته باشد. پدر پرهام قلمکاریان اظهار کرد: شب دوشنبه هفته گذشته برای تفریح به همراه خانواده به سی و سه پل رفته بودیم و بچه ها
با جیغ و داد به تک تکشان گفتم: مهدی شهید شده!
/> بچه ها را جمع کردند، رفتیم خانه. بی قرار بودم، بی قرارتر شدم. مثل مرغ گیج دور خودم می چرخیدم. هول ودستپاچه. عید فطر برایم روز عزا بود. نمی دانم چند روز بعدش برادرمهدی آمد دنبالمان. فقط یادم هست روز های بمباران تهران بود. گفت: بریم دماوند؛ هم خودتون یک کم آرامش بگیرید هم مجتبی. آب و هوای دماوند هم نتوانست حال و روزم را رو به راه کند. فقط می گفتم: بریم. در سیاهی قیرگون شب در
پرپر شدن مهدی در زیر چراغ برق
های پدر و مادر و خانواده اش بدهند. آن شب که خانواده فلاح نژاد در حالی که بعد از مدتها که به خاطر کرونا در منزل مانده بودند تصمیم گرفتند تا در شب هنگام و در خلوتی بوستان ها، سری به پارک محل زندگی زندگی اشان یعنی پارک لاله بزنند تا هم هوایی بخورند و هم بچه ها تفریحی کرده باشند. بعد از مدتی گشتن در پارک، مهدی 14 ساله به پیشنهاد پدرش آماده می شود تا بازی دو نفره پینگ پونگی را آغاز کند. برای همین به
فرزندم را با قرآن و با خنده روانه جبهه کردم
گذشت سه روز عراق پاتک سنگینی کرد و موقعیت منتظران شلمچه را پس گرفت و نیروهای ما سر در گم بودند. ما در موقعیت جهاد اکبر بودیم، شب ما را برگردانند به فاو و صبح ما را بردند به خط مرزی عراق. روز اول که وارد خط شدیم 5 سنگر را تحویل ما دادند و یک سنگر اجتماعی بود که محل اقامه نماز بود. من پاسبخش بودم و پست های نگهبانی را سرکشی و عوض می کردم تا ساعت 5 بعد از ظهر که شیفت بعدی باید عوض می شد. نوبت
دلشوره در جاده اسلام آباد - قلاجه
مرکزی سپاه تهران بودم و معمولا به صورت انفرادی اعزام می شدم. وقتی رسیدم برای معرفی به پرسنلی رفتم و آن ها هم گفتند: برو تیپ ذوالفقار... از راست؛ شهید نورانی (نفر دوم) شهید همت (نفر سوم) شهید پکوک (نفر چهارم) به مقر تیپ ذوالفقار که کمی پایین تر از عقبه لشگر 10 و 27 در قلاجه بود، رفتم. این مقر بعد از روستای گووادر و بعد از اولین پیچ سمت راست جاده بود. از انواع بی سیم کمی سر در می