اسارت جبهه ای دیگر بود/ آرمان گرایی آزادگان زیر سخت ترین شکنجه ها
سایر منابع:
سایر خبرها
از پوشیدن کفش پاشنه بلند برای اعزام به جبهه تا حفظ 27 جز قرآن به شوق دیدار امام(ره)
امروز است که هفته دفاع مقدس بهانه ای شد تا به سراغ وی برویم و دقایقی پای صحبت هایش بنشینیم . در اوایل جنگ زمانی که نوجوانی 13 ساله بود همراه برادر بزرگترم زندگی می کردم و به کارگری و بنایی مشغول بودم، به دلیل حضور برادرم در بسیج و فعالیت هایش در مسجد امام جواد(ع) منطقه چرمسازی که همراهی اش می کردم و با دیدن وضعیت جنگی و آژیرهای قرمز در شهر تصمیم گرفتم برای اعزام به جبهه اقدام کنم .
روایت خاطرات یک جانباز آزاده ارمنی از دوران دفاع مقدس
و جانباز ایواز خداوردیان ، متولد 1345 هستم و در 18 سالگی عازم جبهه شدم. دوران آموزشی را در شیراز گذراندم و پس از آن به کرمانشاه اعزام شدم. پس از طی دوره آموزش های تکمیلی نیروها را به سرپل ذهاب گسیل دادند. تا اواخر جنگ در گروه شناسایی فعال بودم که ارتش اعلام کرد 4 ماه به دوران خدمت اضافه شده است. یک ماه تا پایانِ خدمت سربازی مانده بود و بر حسب وظیفه دو ماه و 10 روز دیگر خدمت کردم و در روز 28
مادرم، زنده بودنم را باور نمی کرد!
خبرگزاری رضوی ، سید حسین میرپور ، با وجود تمامی مشکلاتی که در اردوگاه از نظر خواب و خوراک بود ، اما بچه ها با همدلی و رفاقت زندگی خوش و خرمی داشتند . همه آزادگان تا لحظه آزادی چه در کتک خوردن های جمعی و چه در کتک خوردن های انفرادی یار و یاور یکدیگر بودند و این باعث تحمل دوران سخت زندگی در اردوگاه مخوف تکریت 11 شده بود . محمد جواد کاملان نحوه اسارت خود به دست بعثیان عراق را این گونه بیان می
پای وطن و هموطن تا پای جان ایستاده ایم
تکرار شد و وقتی به عربی مسلط شده بودم متوجه شدم به ما اسرای ایرانی که جثه ریزتری داشتیم می گفتند "گربه" و جلو خبرنگارها به عمد ما را اینطور بلند می کردند و می گفتند که این بچه گربه ها آمده اند برای جنگ! مرگ جلو چشمانم بعد از یکی دو ساعت اسرا را دسته بندی کردند و ما را به العماره بردند. شهربانی العماره بازجویی سختی از همه اسرا انجام داد؛ چوب و شلاقی بود که در بازجویی ها استفاده می
ماجرای دو مرد که چند سال بعد شهادت بازگشتند!
محاصره کردند. همه کسانی که عقب بودند تصور کردند من شهید شدم و جنازه ام خوراک ماهی ها و کوسه ها شده است. بدنم پر از ترکش بود. ما را به اردوگاه تکریت منتقل کردند و از روز اول هم هویت مان را مخفی نگه داشتند. 4 هزار و 500 نفر در اردوگاه بودند و سه سالی که من آنجا بودم بیش از 400 نفر از اسرا زیر شکنجه به شهادت رسیدند. شکنجه های این اردوگاه معروف بود. متأسفانه هویت من به عنوان بیسیم چی لو رفت و از آنجایی که
پارتی در جبهه برای این بود که بیشتر زحمت بکشی تا دینت را به کشورت و ملت ادا کنی / جایی که مَنیت نباشد ...
خواهند. رهبری که نمی شود هر روز شمشیر به کمر ببندد. مسوولین نیز باید بخواهند و در مسیر تحقق آرمان های انقلاب کار کنند. ایثارگران، خانواده شهدا، آزادگان، جانبازان و همه اقشار مردم فقط اجرای قانون را می خواهیم نه چیزی فراتر از آن، مطالبه ما آزاده ها قانون است. خبرنگار: رضا میر امام حسین دفاع مقدس عزاداری قانون شهادت اسارت آزادگان گفت و گو ماه محرم تیر خلاص برنا خوزستان ناصر فرهنگ زاده بعثی ها
ادبیات اسارت انسانی ترین گونه ادبیات است
میانگین سن اسرای ما بین 20 تا 25 سال بود؛ بسیاری از بچه های ما را ابتدا جنگ و سپس اسارت بزرگ کرد. ما می توانیم از همین ادبیات اسارت در جامعه امروزی استفاده کنیم، یکی از راه های مقابله با تحریم بهره گرفتن از تجربیات اسرا است . ما در دوران اسارت تحریم ها را دور زده ایم. وی افزود: اسارت برای منی که غریب به 22 سال است در این حوزه می نویسم و می خوانم هنوز ناشناخته است. نزدیک به 18 هزار
بازخوانی سریال های جنگی| دولت مخفی و آن چه در زندان های عراق می گذشت
خبرگزاری فارس پیغام فتح؛ ویژه نامه چهلمین سالگرد آغاز دفاع مقدس: نشان دادن زندان عراق در آثار نمایشی به ندرت اتفاق می افتد و شاید کمتر کارگردانی به این سمت برود و آنهم به دلیل این است که اجرا و درآوردن سکانس های زندان، اردوگاه و از همه مهمتر شکنجه هایی که روی رزمنده های ایرانی توسط سربازان عراقی انجام می شد، به سختی های این شکل کارها می افزاید. از طرفی بخش ممی از این سریال به اسارت رزمنده های
روایت به خط زدن های محمدرضای 16 ساله و روزهای تلخ اسارت در اردوگاه رُمادیۀ عراق
حوالی مقر انرژی اتمی، حسینیه ای بزرگ بود که بچه ها برای دورهمی های معنوی و ادای نماز آنجا به صف می شدند. کنج حسینیه روی دیوار یک پوستری نصب بود و مزین به تصاویر شهدای همان ستاد. آن روز بعد از نماز نگاه فرمانده لشکر دقایقی میخکوبِ تصاویر این شهدا شد. سپس رو به مسئول ستاد گفت: این تابلو تصویر دو نفر را کم دارد فرمانده لشکر و مسئول ستاد. سپس از نزدیک به شهدا ادای احترام کرد و گفت: جای مان را
آزمون اسارت به روایت ادبیات دفاع مقدس/ برگ زرین کتاب جنگ
غرور آفرین آزاده سرافراز جیرفتی، شهید محمد شهسواری، جایی که با دستان بسته و در حالی که اسیر دست دژخیمان بعثی بود با آزادگی ندا سر داد: مرگ بر صدام، ضد اسلام بسنده می کنیم. به استناد اوراق تاریخ که بدون شک آمار تعدادی از قهرمانان بی نام و نشان این دیار را در زندان های حزب بعث و جنایتگاه هایشان به دست فراموشی سپرده است تعداد آزادگان در طول دوران هشت ساله دفاع مقدس چیزی حدود 43 هزار و 173 نفر
خاطرات منتشر نشده فرمانده قرارگاه کربلا پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد
همان شب مرحله سوم عملیات بیت المقدس بود . ما باید در امتداد دژ مرزی خودمان با شروع عملیات، خاکریز می زدیم و عقبه دشمن را از خرمشهر و از طریق خشکی یا بصره می بستیم . آنجا آقای لیلی زاده -از بچه های مهندسی سپاه- و از ارتش سروان سیامک نیا از بچه های مهندسی لشکر 21 حضور داشتند. آن شب با توجه به حساسیت کار، یک شب بیاد ماندنی برای همه بچه ها بود . بچه های جهاد باید خاکریز می زدند و تا قبل از
قرعه کشی برای اعزام به جبهه؛ سبقت برای ایثار بود/ وقتی پستچی وصیت نامه ام را به دست خودم داد
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از مرآت ، گفتگو را که تنظیم می کردم، بر خلاف سایر گفتگوهای معمول، کم تر بخشی از آن را می شد حذف کرد! چند روز قبل، سه نفر از جنگ دیده های اهل رسانه به مرآت آمدند؛ آقایان محمدتقی قدس، جواد میرحاج و مرتضی دهرویه. هر سه روزهایی از ایام جوانی را در جبهه ها گذرانده اند و هرسه خاطراتی شنیدنی از آن روزها به یاد دارند. بی مقدمه شما را به مطالعه این
حاج خانوم از جبهه نامه داری ...
جدا و تقسیم بندی می کردند، پس از شماره بندی نامه ها به ترتیب آدرس، حوالی ساعت 10.5، نامه رسان ها با موتورهای خود توزیع نامه ها و بسته ها را آغاز می کردند و تا پاسی از شب از خدمت دست نمی کشیدند. توزیع نامه سر چهارراه! جعفر قناتی نیز از خاطرات نامه رسانی در دوران دفاع مقدس می گوید: ابتدا در تهران خدمت می کردم و فشار کاری به قدری زیاد بود که گاهی اوقات امکان اتمام کار در طول روز
میزگرد| روایتی از محبوبیت و تواضع شهید مهدی باکری / فرمانده ای که پوتین رزمندگان را هم واکس می زد + فیلم
لحظه آن دوران وقت بگذاری و بگویی، دوران دفاع مقدس را می توان دفاع از کیان و انقلاب و سرنگونی استکبار جهانی دانست که همه مردم در صحنه حضور داشتند، تعدادی به جبهه ها شتافتند و عده ای هم پشتیبانی کردند. زمان اعزام سپاهیان حضرت رسول اکرم(ص) بود؛ در سال 65 مسئولین و فرمانده جبهه اعلام نیاز کردند و تبلیغات در این باره آغاز شد، علی رغم انجام تبلیغات مسئولین آماده شدند تا به یادماندنی ترین اعزام
وقتی کوچکترین شهید اطلاعات دفاع مقدس، سند بزرگ رسوایی دشمن شد/ رضا پناهی 12 ساله؛ شهیدی که داغ اسارتش را ...
رضا صحبت می کند و خیلی مسائل علمی و دینی را از رضا می پرسد و با معلومات رضا می گوید بچه شمایید نه رضا. رضا به پادگان ابوذر اعزام شد و به گیلان غرب رفت. فرمانده اش می گفت: گروه گروه رزمنده پیش رضا آمده بودند تا بدانند این بچه 12 ساله چه کسی است؟ رضا به همه روحیه داده بود. رزمنده ها فکر می کردند او با پدر یا برادرش جبهه رفته اما با تنها بودن رضا بسیار تعجب می کردند و از قضا رضا را به
جلین در آینه دفاع مقدس
بخش قابل ملاحضه ای از کتاب هم هست .حاج تقی ایزد را بیشتر با دفاع مقدس ودر کنار نام مرتضی قربانی میشناسند.این شناخت بیشتر مختص به نسل اول انقلاب است ونسلهای بعدی بیشتر وی را به عنوان شخص دانشگاهی میشناسند وی درحال حاضر دانشجوی مقطع دکتری واستاد دانشگاه است.هنگام اعزام به جبهه 19سال داشت ودرهمه دوران دفاع مقدس حضور داشت.وی ازسوی بسیج اعزام شده بود وجانباز است وهرچند وقت یکبار بستری
فرمانده اولین گروه پروازی ایران در دفاع مقدس که بود؟
، بلافاصله به ستاد هوانیروز رفت و داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه شد. او همیشه به همسرش می گفت: مرگ من طبیعی نخواهد بود، من شهید می شوم . پانزده روز قبل از شهادت، با همسرش از تحمل مشکلات زندگی و این که از کودکی روی پای خود ایستاده است و از فراق قریب الوقوعش سخن گفت. این برخورد ناگهانی و صحبت های غیر منتظره او، آن چنان عجیب بود که همسرش هنوز تحت تأثیر آن قرار دارد. همسرش می گوید: بعد از بازگشت از انزلی و
تونل مرگ در غربت/ روزهایی که کتک نخوردن سؤال برانگیز بود
به اردوگاه رسید، عراقی ها تونل مرگ درست کرده بودند که با چوب و شلاق و کابل و هر چیزی که در دستشان بود اسرا را مورد ضرب و شتم قرار دادند و زمانی که اسرا به آسایشگاه اردوگاه رسیدند همه زخمی شده و به گوشه ای افتاده بودند. این جانباز تایبادی بیان کرد: این آسایشگاه تازه ساز بود و به ما گفتند که اینجا مکان نگهداری شماست و باید خودتان اینجا را آماده کنید. بچه ها با همین زخمها و خونریزی بدنشان
یعقوبا بازگشت یوسفت از عراق مبارک باد
جنگ ایران و عراق من دانشجوی زبان و ادبیات فرانسه در پاریس بودم، پس از شروع جنگ با وجود اینکه شرایط تحصیل در پاریس برای من تا مقاطع بالا فراهم بود ترجیح دادم تا از کشورم دفاع کنم، در عملیات رمضان که سال 1361 انجام شد به اسارت نیرو های بعثی در آمدم و به مدت نود و هفت ماه یعنی 8 سال و 5 ماه و 1 روز در زمره اسرا بودم، به دلیل تسلط به سه زبان انگلیسی، فرانسه و فارسی در مدت اسارت برای گروه های صلیب سرخ
شجاعت، استقامت و توکل رزمندگان باعث پیروزی ما در جنگ شد
رسیدیم پادگان آموزشی کرخه دیگر نمیشد ما را برگردانند وسازماندهی شدیم. در گردان زرهی لشکر ولیعصر به جبهه کوشک اعزام شدیم در مورد مدرسه و تحصیل هم باید بگویم آن زمان تعطیل بودیم که اعزام شدم و دیگر درس و مدرسه را رها کردم و به عملیات ها ادامه دادم. از حال وهوای عملیات ها و روحیه رزمندگان اسلام بگویید دلسوزی رزمندگان، شجاعت و ایثارگری بیادماندنی آنها همیشه و همه جا دیده
شجاعت، استقامت و توکل رزمندگان باعث پیروزی ما در جنگ شد
استقامت و فداکاری و شجاعت بی نظیر بود که نیروی دشمن با زور شکنجه از او اطلاعات میخواست و به جهت اینکه او عرب بود میخواستند با آنها همکاری کند که اطاعت نمیکرد و میگفت من ایرانی هستم و خائن نیستم، که انشالله خداوند روح این دو عزیز را شاد کند. اسرای شوشی و رزمندگان شوشی در اردوگاه چه وضعیتی داشتند؟ بچه های شوش چون اکثراً عرب بودند و عراقی ها روی آن حساس بودند و در میان اسرا
گفت وگوی خواندنی تسنیم با آزاده دوران دفاع مقدس از اسارت در عراق/ در اردوگاه شکنجه های بسیاری می شدیم
مرزوبوم، ارزش ها و اعتقادات ولایی شان قرار داد. اکنون که 40 سال از این واقعه تاریخی می گذرد همچنان یاد و نام شهدا و ایثارگران آن زمان زنده است و به پاسداشت آن عزیزان و بازماندگان شان هر ساله چند روزی که موسوم به هفته دفاع مقدس است رشادت ها ، شهامت ها و سبک و سیاق زندگی شان را بازگو می کنیم و گرامی شان می داریم. به این بهانه با یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس گفت وگو کردیم. ولی
بازنمایی شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در اینگونه بودند مردان مرد
اردوگاه آورده اند. فرمانده اردوگاه از من خواست که ضمن آماده کردن برادران، آنان را به نظم و انضباط سفارش کنم. بلافاصله گفتم: من هیچ مسؤولیتّی قبول نمی کنم. ، چون خوب می دانستم که بچه ها، آرزوی فشردن گلوی منافق ها را دارند. فرمانده اردوگاه که فارسی بلد بود، گفت: چه بخواهید و چه نخواهید، باید همه اسرا با نظم و ترتیب در محوّطه اردوگاه جمع شوند و به سخنرانی گوش کنند. این یک دستور نظامی ارتش عراق است و
سکوت افسران عراقی به احترام عباس دوران
. دوران ولی روز قبل از عملیات به من گفته بود که در صورت پیش آمدن سانحه ای برای هواپیما به بیرون نخواهد پرید، چون نمی خواست اسیر دشمن شود. مرا به بیمارستان و بعد به خانه هایی بردند که به آن ها وزارت دفاع می گفتند. * آتش عباس دوران در دژ نفوذناپذیر صدام * سریال زندگی شهید دوران در هفته دفاع مقدس کلید می خورد در روزهای اول جنگ که ما در پایگاه بوشهر من و عباس با هم
خاطره اسارت هیچگاه از من دور نمی شود
پیام مقاومت را انتقال می دادم، احساس می کردم تمام وجودم پر از حرف و صدا است و تحمل آن گاهی سخت می شد. احساس می کردم کتاب و کلمه می تواند به کمکم بیاید. تا اینکه در دیدار با مقام معظم رهبری در مراسم سالروز ورود آزادگان در سال 1389 ، از گلایه ایشان نسبت به کم کاری در خصوص ثبت خاطرات اسرا در قالب کتاب و فیلم آگاه شدم. این موضوع مقدمه ای شد که من خود را تکه ای از پازل دفاع مقدس بدانم و بخواهم خاطرات
5| چهلمین سالگرد دفاع مقدس گرامی باد
برای کارهای جنگ و سپاه است. یادم می آید پدرم در زمان حضرت امام (ره) به خاطر رشادت هایی که داشت به مکه برای انجام فرایض حج اعزام شد و وقتی از سفر برگشت تلویزیون رنگی بزرگی به خانه آورد. ما تلویزیون نداشتیم؛ ذوق زده شده بودیم و دور تلویزیون حلقه زدیم تا پدرم جعبه اش را باز کند. مادرم می گوید: بچه ها منتظرند چرا بازش نمی کنی؟ پدرم لبخندی می زند و می گوید: تلویزیون را برای استفاده نیاورده ام. تلویزیون را
درباره علی والی قهرمان وزنه برداری آسیا که 10 سال اسیر شد
یکی از روزهای سخت عملیات بیت المقدس دید. بچه ها آن روز گعده ای تشکیل داده و روی زمین نشسته بودند. معمولا همه شان هم مراد را می شناختند. آن روز وقتی خرازی نزدیک شده بود شروع کرده بود به احوالپرسی و خوش و بش که آقامراد شما اینجا چه می کنید؟ مراد با حاضرجوابی گفته بود شما خودتان اینجا چه کار می کنید!؟ هرچه بچه ها چشمک زده و ایما و اشاره آورده بودند که بابا، این آدم فروتن و خاکی، فرمانده لشکر است
وزنه برداری | چند نفر در این مملکت علی والی را می شناسد؟
کنید؟ مراد با حاضرجوابی گفته بود شما خودتان اینجا چه کار می کنید!؟ هرچه بچه ها چشمک زده و ایما و اشاره آورده بودند که بابا، این آدم فروتن و خاکی، فرمانده لشکر است، حواسّت باشد. آخرش خرازی در جواب مراد گفته بود که "من هم مثل همه شماها به جبهه آمده ام دیگر". شیرانی از روی همان صمیمیت همیشگی گفته بود" برادرجان، شما جثه ضعیفی دارید، مواظب خودتان باشید"! خرازی هم در پاسخ اش گفته بود من اگر
روایت یک کوچه با 33 دلیر مرد
نویسندگان عرصه دفاع مقدس است، او با اشاره به روز های خوب بعد از پیروزی انقلاب می گفت: شهید علی خوش فطرت برای ما که در آن سال ها 16 یا 17 ساله بودیم در زیر زمین این تکیه سالنی برای ورزش رزمی و شهید صادق خانی هم کتابخانه ای راه انداخته بودند. یکی از بچه محل های دیروز و رزمنده و جانباز امروز آقای امیر خوش نژاد، برایمان نامه های برادر شهیدش رضا خوش نژاد را آورده بود، روی پاکت نامه این آدرس نوشته