سایر منابع:
سایر خبرها
مجموعه داستان جوجه عمه ربابه برای بچه ها چاپ شد
ربابه ناراحت می شود." عمه ربابه به من نگاهی کرد و گفت: "از چی عمه جون..." مادر با دستپاچگی گفت: "از هیچ چی. کسی که چیزی نگفت." بعد هم چنان اخمی به من کرد که جوجه ها را همان جا گذاشتم و به اتاق دیگر رفتم. مادر به اتاق آمد؛ ولی قبل از آن که به سماور نزدیک شود، به من نزدیک شد و به جای شیر سماور، گوش مرا پیچاند و گفت: تا تو باشی، آبروی آدم را جلوی مهمان نبری. کد خبر 5069729 صادق وفایی
ماجرای سفره ای که هر روز کوچک تر شد!
روز کوچک تر شد! او شهادت فرزندانش در راه انقلاب اسلامی را افتخار بزرگی برای خود دانست و گفت: از روز اول جنگ تا به امروز، سفره خانه مان کوچکتر شد. البته افتخار می کنم که از روز اول دفاع مقدس هیچ گاه سفره ای پهن نکردم که همه اعضای خانواده دور آن جمع شوند. همیشه یکی دوتایشان نبودند و آخر سر هیچ کدام شان نبودند. البته دو فرزند دیگرم به اندازه همان سه فرزند شهیدم خوبند. یک داماد هم دارم که
دین محمدی: از استقلال رفتم تا شأنم را حفظ کنم
اتفاقات با من تماس گرفت که می تواند شهادت دهد که کدام تیم من را می خواست. آن زمان من با 18 میلیون تومان می توانستم در تهران 2 خانه بخرم. دین محمدی اضافه کرد: بخاطر اینکه من استقلالی بودم و این تیم در قلب من بود، سایر پیشنهادات را رد کردم و به این تیم آمدم. من بخاطر پول نرفتم ولی دوست دارم در جایی کار کنم که شأن من حفظ شود. برای آقای فکری و همکارانش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم این تیم
گامی برای احیای هنرهای بومی
فرانسه برده شده اند. خوشبختانه در همه این سال ها صنایع دستی بیرجند با من همکاری تنگاتنگی داشته اند. خلاصه سعی می کردم نمایشگاهی را از دست ندهم تا بتوانم هم این محصولات را معرفی کنم و هم در نمایشگاه ها محصولات دیگر هنرمندان را ببینم. برای بعضی از نمایشگاه ها لازم بود 10 روز وقت بگذارم و از خانواده دور باشم اما این سختی را به جان می خریدم چون برای خودم رسالتی قائل بودم. گفتم به دانش آموزان هم
معلمانی که این روزها شاگردانشان را غافلگیر کردند
؛ همیشه بچه ها به مدرسه می رفتند حالا او مدرسه را به خانه بچه ها می برد. درس و مشق های یخچالی عکسش همان روزهای اول آمدن کرونا به ایران حسابی چرخید و دست به دست شد. معصومه عنصری همان معلم خلاقی است که وقتی مدارس تعطیل شد، تدریس مجازی را برای دانش آموزانش آغاز کرد. خانم معلم وقتی دید در خانه تخته وایت برد ندارد و برای رعایت دستورهای بهداشتی نمی خواست از خانه خارج شود، نگاهی به
ماجرای خوابی که شهید طهرانی مقدم قبل از شهادت دید
. بعد از نماز حاج حسن به سمت سوله سوخت حرکت کردند و ما به سمت غذاخوری که ناگهان صدای انفجار و زیر و رو شدن همه چیز..... .روی هوا بودم که با خودم گفتم وای بچه هایی که داخل سوله بودند چی شدند؟ با خاموش شدن موتورهای عمودی که در حال سوختن بود به سمت اتاق حاجی دویدم. هر چه فریاد زدم دیدم کسی نیست. با خودم گفتم وای یعنی حاج حسن و آقا مهدی (دشتبان زاده فرمانده پادگان) هم آنجا بودند ؟ و... ایشان
روایت میثم مطیعی از کتاب من مقلد امامم
به گزارش مشرق، میثم مطیعی، مداح اهل بیت در صفحه اینستاگرام خود در معرفی کتاب من مقلد امامم نوشت: بچه تر که بودم، قبل از اینکه مدرسه بروم، وقتی خواب بود با عجله می رفتم جلوی آیینه و عمامه اش را می گذاشتم روی سرم و خودم را برانداز می کردم. اما زود سرجایش می گذاشتم و در می رفتم. چون هر وقت می خوابید یک چشم شیشه ای داشت که همیشه باز بود و من فکر می کردم وقت خواب هم ما را می بیند. در همان کودکی از او
هنرنمایی رزمندگان با موشک های تاو برای شکار تانک های بعثی
جان؛ مصطفی پالیزبان هشت تیر موشک تاو داشته که همه آن ها را شلیک کرده و الآن هم به موشک نیاز دارد؛ چون تانک های دشمن دارند در آن جا بچه ها را اذیت می کنند. حاج همت گفت: اول شما به من بگو ببینم؛ پالیزبان با این موشک هایی که شلیک کرده، چند دستگاه تانک زده؟ گفتم والله هشت تا موشک داشتیم؛ که همه آن ها را شلیک کرده و با آن ها توانسته هفت دستگاه تانک دشمن را هم بزند. تا این حرف را زدم؛ آن
همسرکشی با همدستی خواستگار سابق
مان است. او وارد آپارتمان شد و در را باز گذاشت و من هم چند دقیقه بعد رفتم و با دو ضربه چاقو به گردنش او را کشتم و از خانه بیرون آمدم. بعد از قتل کجا رفتی؟ به شهرستان محل زندگی ام. در این مدت هم آنجا بودم. چون فکر می کردم اسم و هویت من لو نرفته، برای همین با خیال راحت به زندگی ام ادامه دادم. حتی از دستگیری منیژه هم با خبر نشدی؟ نه، قرار بود که مدتی باهم در
برزخ کرونا تاب پرستاران را گرفته است
را خالی می کردند، چه بلایی بر سر مردم می آمد. اما ما از همه زندگی مان گذشتیم. سخت است خانواده ات را کنار بگذاری و بروی تو دل خطر یعنی بخش کرونایی ها. به هر حال جو بدی حاکم بود و بعد هم که مرگ ومیر زیاد شد، عملا همه ترسیده بودیم. ماسکی که می توانست سرنوشت افراد را تغییر دهد. اما فشار وقتی بیشتر می شد که جلوی چشم مان مرگ جوانانی را می دیدیم که تنگی نفس امان نفس کشیدن را از آن
تیم های منصوریان دیر فرشینگ می شوند
نبود و داش علی استقلالی ها هفته هفتم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت تا قبل از فرشینگ شدن تیمش خانه نشین شود. افزایش چشمگیر تایم فرشینگی هر چه علم بیشتر پیشرفت می کند تایم فرشینگ تیم منصوریان هم زیادتر می شود. او بعد از حدود دو فصل استراحت در لیگ نوزدهم با ذوب آهن به لیگ برتر بازگشت تا شاید خاطرات تلخ حضور در استقلال را فراموش کند اما برای رسیدن به اولین بردش 9 هفته طول کشید و در
قتل در عشق ممنوعه به زن متاهل تهرانی
مخالفت های خانواده ام با هم ازدواج نکردیم تا اینکه چندی قبل نیما با من تماس گرفت و با در خصوص زندگی ام با او درددل کردم که فکر می کنم او تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته و بدون اینکه حرفی به من بزند دست به قتل شوهرو زده است. همین کافی بود تا ماموران با اقدامات فنی خانه نیما را در شهر مشهد شناسایی کنند و در عملیاتی غافلگیرانه پسر جوان روز 12 آبان ماه دستگیر شد و در همان ابتدا به قتل شوهر زن
جانباز 70 درصد محله امام هادی (ع) شهید زنده لقب گرفته است
شفاف بود که اگر به پشت بام خانه ات می رفتی می توانستی کف دریاچه را ببینی. هامون آن قدر آب داشت که وسط تابستان وقتی نسیم می وزید دوست داشتی پتو رویت بیندازی و بخوابی. هیچ کس در سیستان و در کنار هامون بیکار نبود. از بچه کوچک تا آدم بزرگ برای خودش کار می کرد. زمانی سیستان مرکز غله ایران بود و به پاکستان و افغانستان هم غله صادر می کرد. غلامرضا اربابی حالا هر روز همه این زیبایی ها را در ذهن خودش مرور می
آموزش بانوان مهم ترین رکن فرهنگ سازی
بسزایی در مشارکت بانوان منطقه در فعالیت های فرهنگی و اجتماعی ایفا می کند، صحبت کردیم. معلمی به جای پزشکی سلمیه که برخی از هم محله ای هایش به نام سلیمی او را می شناسند، متولد دهه 50 است و بعد از ازدواجش به محله صابر آمده است. حال از آن روز ها 21 سال می گذرد. سلیمه در دوران تحصیلش رؤیای پزشک شدن را در سر داشته، اما همه چیز آن طور که تصور می کرده پیش نمی رود. این بانوی فعال فرهنگی
واکنش شهیدمطهری در مشهد به سفر آرمسترانگ به ماه
پرسان پرسان به سمت خانه امام رفتم و می پرسیدم چطوری می توانم ایشان را ببینم. به من گفتند بعدازظهر ها نیستند و فردا صبح جلسه عمومی دارند. بالای پشت بام می نشینند. مردم رد می شوند و می توانند ابراز احساسات کنند. من هم صبح به کوچه منزل ایشان رفتم. به یکی از روحانیان که در بیت امام کار می کرد و الان اسمش را در خاطر ندارم، گفتم بنده شمسا هستم. پزشک و از مشهد آمده ام و فقط می خواهم امام را زیارت کنم و
چند سکانس خاطره از جبهه/ ماجرای برگه های زخمی
مستقر بودیم، با خودم گفتم کمی سر به سر بچه ها بگذارم تا از بیکاری آن روز در بیایند، خیلی جدی و محکم رو به آنها گفتم: بچه ها! تو جمع شما کسی هست گواهینامه رانندگی داشته باشد؟ آنهایی که تصدیق رانندگی داشتند، دست شان را بردند بالا، آن موقع ها تعداد ماشین های سپاه کم بود و راننده نیاز اساسی سپاه، بچه ها دوست داشتند از تمام توان شان در راه خدمت به سپاه استفاده کنند. یکی از بچه هایی ک
گزارشی از حضور سردار شهید شعبان نصیری در سومالی
و جلو دوربین حرف می زدیم. همه ی تصاویر هم دست سلمان است. فکر می کنم آقا شعبان کتابی برای سومالی نوشت و احتمالاً هم چاپ کرده باشد، یا قرار بود چاپ کند. بعدش حاج شعبان رفته بود برای بچه ها ی جایی که به او انتقاد کرده بودند از این سفر، سخنرانی کرده بود. همان موقع روح الله را پیش حاج حمید بردند که با حاج حمید حرف بزند و یک هارد را به روح الله دادم که یادم نیست آن را برگرداند یا نه؛ و تمام تصاویر سفر
روایت فعالیت های آتش به اختیار شهید مدافع سلامت/ از آرزو برای دفاع از حرم تا تشکیل گروه جهادی
برای خدمت به مردم و محرومان سر از پا نمی شناخت و امروز او را شهید خدمت و مدافع سلامت می شناسیم، تصویری آشنا را در ذهنم تداعی می کرد، همان جوانان از جان گذشته و عاشقی که علی اکبروار در جبهه های جنگ و در دفاع از حرم اهل بیت (ع) در خون پاک خود غلتیدند؛ آری! شهادت هنر مردان خداست. دوست دارم شهید مصطفی علی دادی را بیشتر بشناسم، شهیدی که فرزندش سه روز بعد از شهادت پدر به دنیا آمد؛ شهیدی که با
رفیق شفیق شعبون بی مخ چطور عاشق انقلاب شد؟
نموده اند. برخی نقش طیب را در کودتای 28 مرداد حتی از شعبون بی مخ هم بیشتر می دانند و او هم جز همان دار و دسته ای بود که در در بعد از ظهر 28 مرداد 32 خانه مصدق را ویران کردند و با شعارهایشان دولت او را ناکام گذاشتند در آن زمان به او لقب تاج بخش داده بودند تا جایی که وزارت جنگ وقت هم به پاس زحماتش در وقایع 28 مرداد به وی یک قطعه مدال درجه 2 رستاخیز اهدا کرد. اما از حدود سال 36 رویه
فراخوان ملی لشگر فرشتگان منتشر شد
تطهیرکننده اموات کرونایی، خاطرات شگفت انگیز زنان کادر درمان و اورژانس، خاطرات ازخودگذشتگی های زنان جهادگر در تولید و توزیع ملزومات و مواد ضدعفونی کننده، خاطرات زنان صبور خانه دار در حفظ نشاط و آرامش خانوادگی و خاطرات دلواپسی های مادران جهادگران کادر درمان و اورژانس. گروه کارشناسی، خاطرات ارسالی را در مرحله اولیه بازبینی کردند و 121 خاطره برگزیده شد و به مرحله بعد راه یافتند. با نظر
خاطرات آیت الله هاشمی؛ 19 آبان 1376: طبق انتظار، عراق در مقابل آمریکا عقب نشینی کرد و تهدید خود در مورد ...
. کارها را انجام دادم و عصر به خانه برگشتم. تا آخر شب، برای مرور خاطرات سال 1361 صرف کردم. یاسر، مریم، مهدی، فرشته، لیلا، فؤاد و ندا برای شام آمدند. خودشان شام آوردند. محسن هم همراه محمدتقی، کارگرمان در نوق و فرزندش آمدند. مقداری وقت صرف سئوال و جواب از وضع مردمان بهرمان و بستگان و آشنایان کردم. در گزارش ها، همان طور که انتظار می رفت، عراق در مقابل آمریکا عقب نشست و تهدید خود را در مورد شلیک به هواپیمای یو 2 آمریکا که معمولاً بر فراز عراق پرواز کنترلی دارد، عملی نکرد. آمریکا تهدید به ضربه شدید متقابل کرده بود. لینک کوتاه کپی لینک ...
میوه فروشِ دوره گرد، مرد جوان را کور کرد
بعد از شکایت اولیه و خروج از شرایط بحرانی به مأموران مراجعه کرد و درباره آنچه اتفاق افتاده بود، گفت: مدتی بود من در محله ای در سعادت آباد میوه می فروختم. روی چرخ دستی این کار را می کردم. صبح خیلی زود به بازار تره بار می رفتم و میوه می آوردم و می فروختم. از این راه خرج زن و بچه ام را درمی آوردم. وقتی من برای شروع دست فروشی رفتم، یک میوه فروش دیگر هم در آنجا بود. وقتی دید تعدادی از مشتریان
روایت فارس من | از رنجی که دانش آموزان افغان می برند
دیشب به پدرم گفته ام گوشی را بده تکالیفم را بفرستم، بابا کمربندش را درآورده و کتکم زده. این حس عقب افتادن از همکلاسی ها خیلی برای بچه ها اذیت کننده است. هفتم| چند روز پیش رفتم خانه دانش آموزم. همان که گوشی نداشت. دانش آموز باهوشی بود و می دیدم که می تواند رشد کند. ذهنم درگیرش شده بود. با همسرم کمی اقلام مصرفی گرفتیم و رفتیم خانه شان. پدرش سر پایین انداخته بود و به ما نگاه نمی کرد. داخل
پوتین قرمزها؛ خاطرات بازجویی از افسران عراقی
از همکاری نکردن مدیران رده بالا و سنگ اندازی در کارهایش. در بخشی از این خاطرات می خوانیم: بعد از انقلاب، بازار میتینگ بین انقلابی ها، منافقین، و طرفداران کمونیست داغ بود. یک روز روبه روی دانشگاه تهران بودم که دیدم یکی از بچه هایِ انقلابیِ شمالی با دختر جوانی از هواداران منافقین بحث می کند. دختر با حرّافی، شمالی را به سه کنج رانده و گیرش انداخته بود. شمالی سرخ شده و رگ های
کامپیوتری که مرحوم استیو جابز آن را در آغوش گرفت
کامپیوتری که مرحوم استیو جابز آن را در آغوش گرفت خاطرات یک طراح کثیر و قمری بر باد رفته، قسمت 2 به گزارش گلونی آن موقع ها شرکت قمری یک شرکت به روز و پر آوازه در یکی از مناطق بالای شهر و از اولین شرکت هایی بود که استودیوی طراحی اش مجهز به کامپیوتر، آن هم از نوع مکینتاش بود. رئیس فعلی یا همان استاد سابقم من را به استودیو برد و به بقیه همکاران که مشغول طراحی بودند
با لحاف دوز 73 ساله و فراری از بازنشستگی/خدای کوک های زعفرانیه و خلازیر یکی است
در توانم نباشد. حالا را نگاه نکنید که آقای دست به جیب زندگی خودم و دیگران شده ام به لطف خدا. روزهایی بود که دستم تنگ اما خانه ما آن روزها، شاد بود. همسرم من و بچه ها را با اخلاق، صبر و خوشرویی شاد می کرد تا یاد نداشته هایمان نیافتیم. معمولاً همه برای داشته هایشان خدا را شکر می کنند اما همسرم شکر نداشته هایش را هم از قلم نمی انداخت. توی کوچه ها صدا می زند، لحاف دوزیه! کمی بعد صدای دنگ دنگ کمان
توصیه ی هاشمی به عبدالله نوری
تلخیص: ناصر غضنفری، انصاف نیوز: شنبه 1 تیر 1370 9 ذیحجه 1411 22 ژوئن 1991 شب به خاطر کولر و وضع بد بالش، ناراحت خوابیدم. معده ام ترش کرده بود. یکشنبه 2 تیر امروز عید قربان، تعطیل بود. در خانه بودم. بیشتر وقت به مطالعه کتاب آخرین سفر شاه گذشت. پیش از ظهر عقد ازدواج یکی از پاسداران را بستم و هدیه ای دادم. از رهبری تلفنی احوالپرسی کردم و علت عدم برگزاری