سایر منابع:
سایر خبرها
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
تنها گذاشت. مرگ همسرم سرآغاز بدبختی های من شد و زندگی ام در تنگنا های وحشتناکی قرار گرفت، به گونه ای که برای حفظ فرزندانم و این که آن ها را زیر بال و پر خودم بگیرم، به دست و پای پدرشوهرم افتادم و اشک ریزان التماس کردم تا اجازه دهد فرزندانم را خودم بزرگ کنم و سرپرستی آن ها را به عهده بگیرم. پدرشوهرم که بعد از مرگ رجب تصمیم داشت حضانت نوه هایش را از من بگیرد، با این شرط از خواسته اش گذشت که من تعهد
بروز کرونا فداکاری پرستاران را نمایان کرد/ پرستاری؛ شغلی که بدون عشق به سرانجام نمی رسد
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ لیلا حسینی در گفتگو با خبرنگار یزدرسا گفت: زمانی که رشته پرستاری را انتخاب می کردم خیلی شناخت خوبی از این رشته نداشتم و چون به رتبه ام نزدیک بود آن را انتخاب کردم. پدر و مادرم اولین مشوق های من در رشته پرستاری بودند و با حمایت آنها به این رشته علاقمند شدم و بعد از ازدواج با حمایت های همسرم و دعای پدر و مادرم توانستم در این شغل انجام وظیفه نمایم و همیشه قدر دان
سرایداری که معلم شد
ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه شدم اداره آموزش و پرورش کمبود متصدی کامپیوتر دارد برای همین خودم را با انجام کاری در این زمینه نشان دادم و توانستم نظر رئیس اداره را جلب کنم و کمی بعد مرا با حفظ سمت به عنوان متصدی کامپیوتر به عنبرآباد فرستاند من هم
بازداشت آشپزباشی به اتهام قتل همسر
کردم. فرزانه به من گفته بود که حق ندارم به خانه مادرم بروم. می گفت او مرا جادو می کند، به همین خاطر هر وقت به خانه مادرم می رفتم با هم درگیر می شدیم. البته او بعد از فوت تنها فرزندمان که نارس به دنیا آمده بود، مشکل اعصاب و روان هم پیدا کرده بود. فروردین امسال فرزند ما نارس به دنیا آمد و چند روز بعد در بیمارستان فوت کرد و برادر همسرم نیز به خاطر بیماری در همان روز فوت کرد. روز حادثه به
دختر 17 ساله: پسر فروشنده مرا به خانه مجردی برد و ....
دلهره و نگرانی روزگار می گذراندم. تا این که یک سال بعد از این ماجرا، دوباره جوانی مهربان و مودب به خواستگاری ام آمد اما باز هم فرشید متوجه ماجرا شد و زمانی که فهمید قصد ازدواج با او را دارم این بار تقاضای پول بیشتری کرد. من هم برای آن که خانواده ام پی به آن رابطه غیراخلاقی نبرند، با هیچ کس نمی توانستم مشورت کنم. خلاصه پس از آن که مدتی را با خودم درگیر بودم، بالاخره موضوع را با خواستگارم در میان گذاشتم و با راهنمایی او به کلانتری آمدم تا ... https://www.savalankhabar.ir/216006
جزئیات آتش زدن زن جوان توسط شوهرش / مقتول پیش از مرگ قاتل را لو داد
شده اما به دلیل شدت سوختگی جانش را از دست داده بود. با دستور بازپرس جنایی تهران، تحقیقات برای کشف اسرار مرگ زن جوان شروع شد و مأموران دریافتند که این زن قبل از مرگش به پلیس و خانواده اش گفته بود که با شوهرش اختلاف داشته و روز حادثه پس از آنکه با او درگیر شده، وی به روی او تینر ریخته و او را آتش زده است. گفته های این زن کافی بود تا شوهر 29ساله وی بازداشت و پرونده از دادسرای یافت آباد به دادسرای
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
/> سمانه عنوان می کند: بعد از عروسی طبقه پایین مادر شوهرم زندگی می کردیم؛ من 14 ساله بودم و او 21 سال! خانواده اش احساس می کردند ما هنوز بچه ایم و اختیار زندگی ام را به دست گرفته بودند، همسرم برای هر کاری با خانواده و خواهرانش مشورت می کرد، در واقع شوهرم مطیع خواهرش بود و همه موارد را به خواهرشوهرم اطلاع می داد. سمانه یادآور می شود: با اینکه تازه ازدواج کرده بودیم او نمی توانست از دوست
خودم را ربودم تا شوهرم تنبیه شود! / او معتاد است و با این کار خواستم قدرم را بداند
فیلم ها دیده است که افراد نقشه ربودن خودشان را طراحی می کنند. می خواست با این کار شوهرش قدر او را بیشتر بداند. مرد جوان گفت: با همدستی دو نفر از دوستانم اسلحه اسباب بازی تهیه کردیم و یک خودرو اینترنتی را دزدیدیم. ما از قبل با فتانه هماهنگ بودیم. طبق قرار او با مادرشوهرش از خانه به بهانه خرید خارج شد تا ما او را مقابل چشمان مادرشوهرش بدزدیم. بعد از ربودن هم او را به خانه یکی از دوستانش
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
ندارد و شامل زن و مرد و پیر و جوان می شود. مثلاً چندین زوج و حتی چند نسل ازیک خانواده در این گروه عضو هستند و هر روز با شرکت در برنامه های گروه همراه هم رکاب می زنند. حسین بهمنی کیا 65 ساله از ساکنان تهرانپارس که در دوران بازنشستگی به دوچرخه سواری رو آورده و حالا 5 سال است که به همراه همسر، دختر، پسر و نوه اش رکاب می زند، می گوید: خودم در همین پارک پلیس با گروه آشنا شدم و بعد از مدتی
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
اش برایمان بگوید: • از پدر و مادر و خانواده ات بگو: پدرم مدیر بازنشسته یکی از کارخانجات بزرگ تبریز است و مادرم، استاد دانشگاه بود که بازنشسته شده و الان در یکی از موسسات آموزشی به تدریس مشغول است. یک برادر کوچکتر از خودم هم دارم. وضع مالی خوبی داشتیم. • از همسرت بگو: همسرم واقعاً انسان شریف و مهربانی است. او یک مدت در مدارس غیرانتفاعی تدریس می کرد. اما
جانباز هفتاد درصد آب بر به خیل هم رزمان شهیدش پیوست
خبری دارم، اگر بشنوی خوشحال می شوی. اما کرمان آمدی می گویم. اصرار کردم، تا اینکه گفت: یک نفر را می شناسم که می خواهد با تو پیمان دوستی ببندد. گفتم: منظورت را نمی فهمم. بعد فقط صدای او را می شنیدم که از نجابت وایمان دختر همسایه تعریف می کرد. سال ها بود می شناختمش، از اینکه حاضرشده بود در زندگی همراه من شود خوشحال بودم، اما نگرانی رهایم نمی کرد. با خود فکر می کردم چطور یک دختر جوان می تواند تا آخر
خاطرات دمشق/ مادر مصطفی کنار کارکنان دفتر رهبری پناه گرفت
مادر مصطفی از صدایش شادی چکید : من می خوام مصطفی رو زن بدم، منتظر اجازه شما و رضایت خواهرتون هستیم! بیش از یک سال در یک خانه از داریا تا دمشق با مصطفی بودم، بارها طعم احساسش را چشیده و یک سحر در حرم حرف عشقش را از زبان خودش شنیده بودم و باز امشب دست و پای دلم می لرزید. دلم می خواست از زبان خودش حرفی بگوید و او همه احساسش در نگاهش بود که امشب دلم را بیش از همیشه زیر و رو می
برای مستندسازی باید زندگی را بیاموزیم
را دارید که باید آنجا باشید تا چیزی را از دست ندهید. اما در دهه های هفتاد و هشتاد، هیچکس این را نمی فهمید. خانواده من که در دهلی نو زندگی می کردند، هیچوقت فیلم های مستندی را که من در این هفت سال ساختم ندیدند تا اینکه من یک فیلم بلند در سال 1998 ساختم به نام سلام بمبئی . آنها فیلم های دیگر مرا ندیدند چون مستند را فیلمی کسل کننده می دانند که در مورد مسائل سیاسی و این قبیل موضوعات است و اصلا آن را
کرونا و گرانی، شهرستانی های تهران را فراری می دهد
اینستاگرامم می فروختم. درآمدم بد نیست؛ حدود یک و نیم تا 2 میلیون سود برام داره. این رو هم بگم که قطعا اگر اینجا اینترنت نداشت، من خیلی دوام نمی آوردم. یک جور هایی هم ارتباطم را با دوستان و فامیلم حفظ کرده ام و هم یک شغل تمام وقت برای خودم دست و پا کرده ام که بد نیست. وحید و ریحانه در 11 سال زندگی مشترکشان، 2 بار مهاجرت کرده اند؛ یک بار از تهران به قم و بار دیگر از قم به
رایحه خوش خدمت در روستا/ ماجرای رجعت و هجرت طلبه جوان همدانی به روستا برای خدمت به مردم
: همان طور که گفتم با تشویق خانواده وارد حوزه علمیه شدم بعدازآن و پس از ازدواج با همسرم نیز وقتی موضوع حضور در روستا را با وی در میان گذاشتم و از مشکلات کار تبلیغ سخن گفتم ایشان چون تحصیل کرده بودند درک خوبی داشتند و مرا به انجام این کار تشویق کردند. اگر تبلیغ با سختی نباشد نمی توان به آن عنوان جهادگری داد وی مطرح کرد: کار تبلیغ سختی های خاص خود را دارد و همچنان که پزشکی بیمار
مزار سردار سلیمانی در شب یلدا +عکس
یک تیبا هم همراهشان بود که آن ها هم بالا نیامدند. البته راننده هم پایین منتظر ماند و حاج قاسم تنها وارد منزل شد. به قدری صمیمی که گویی سال ها با هم رفت و آمد نزدیک داشته ایم. یک ساعتی دیدارشان طول کشید و با تک تک پسر ها و داماد ها دست دادند. همسرم پرسید چرا با خانواده تشریف نیاوردید؟ و از سردار خواهش کرد یک بار با آن ها بیاید. حاج قاسم گفت راستش همسر من خیلی جایی نمی رود، اما یک دختر
مهریه سلاحی در دست زنان یا علیه زنان؟
شعار سال : سفر به دور دنیا در 180 روز، هزار بار سفر به کربلا، سفر به 120 پایتخت جهان، 110 کیلوگرم گل یاس، 1368 شاخه رز قرمز، 5000 قطعه مرجان دریایی، 10 راس آهوی وحشی، دو هزار قطعه شکلات، 100 لیتر بنزین، 100 تابلوی نقاشی، یک دست و یک پا، یک جفت چشم و 1978 توپ تنیس ، اشتباه نکنید! این ها بریده صفحات آگهی روزنامه نیست، این لیستی از عجیب ترین مهریه های ثبت در دفاتر ثبت ازدواج کشور است. مرور دوباره
بانوی کارآفرین احیاگر آداب و سنن بزرگان/ پرداخت ناچیز تسهیلات به واحد اقامتی خسارت دیده از کرونا
مادرم تمام دارایی های آنها که چند قطعه زمین کشاورزی و یک منزل تمام گلی با تمام وسایل قدیمی بود به من ارث رسید. این منزل شاید قیمت چندانی نداشت اما تمام خاطرات کودکی من با والدینم را تداعی می کرد و هرگز حاضر نبودم این خانه روستایی گلی را فروخته و یا خراب کنم. حدود 6 سال این منزل با تمام وسایل قدیمی آن دست نخورده بود و هربار که همسرم و فرزندانم از من می خواستند که این خانه روستایی را
مملکت ما با همین یکی یه دونه ها سرفراز می ماند
قاضی پور بگویید. یحیی متولد ششمین روز از فروردین سال 40 روستای طزره است. یحیی تنها پسر خانواده بود و نورچشمی پدر و مادر و دو خواهرش. ایشان دوران ابتدایی را در روستای طزره درس خواند و بعد از آن شرایط زندگی او برای ادامه تحصیل فراهم نبود. به دنبال کار و معاش رفت. بعد از چند سال کار های گوناگون، سرانجام به استخدام شرکت ذوب آهن البرزشرقی درآمد و مدتی بعد ما با هم ازدواج کردیم. یحیی مهربان و
خیل پرستاران مشتاق، اعزام به سوریه را دشوار کرده بود/ دفاع همان دفاع اما سنگرها عوض شده است
و نگاه ویژه حضرت زینب بتوانم در سوریه خدمت رسانی کنم. برای حضور در سوریه آیا مخالفتی از سوی پدر و مادر، همسر و فرزندانتان صورت نگرفت؟ خیر، زیرا برای اعزام هر فرد به مناطق جنگی چه به عنوان رزمنده و چه به عنوان کادر درمان و غیره ابتدا فرد باید خودش را راضی کند که الآن در این جبهه به حضور من نیاز دارند و مرحله بعد از آن خانواده است. زمانی که با خانواده برای حضور در مناطق جنگ زده
پیشه اش پرستاری بود چه در خانه چه در بیمارستان/ با وجود دو فرزند اتیسم از خدمت به کرونایی ها دست نکشید
روزهایی هم می شد زیر تخت قایم می کردم چون کسی نبود موظبشان باشد، البته گاهی مادرم هم جورم را می کشید. اوایل در تنظیم خانواده کار می کردم همسرم هم کارمند بهزیستی بود و نامه رسان، مرتب برای او تشویق نامه می فرستادند چون اخلاق و رفتارش را دوست داشتند، مرد بسیار مومن و متدین بود و بچه هایش هم مثل خودش بودند. سه دختر دارم و آقا رضا تنها پسرم است. در بخش های ریوی و سال های زیادی با
امسال شب یلدا چطور بزرگترهای فامیل را فراموش نکنیم؟
خوانی و حافظ خوانی می کنند که خدا می داند. هر سال 8 خانواده از فامیل مهمان ما می شدند. امسال هم سفره ساده ما جمع نمی شود. همسرم و عروسم شیرینی خانگی پخته اند با رعایت اصول بهداشتی به علاوه یک برگه فال حافظ و این نخودچی کشمش ها که قرار است به لطف پسرم به دست مهمان های همیشگی برسد. صالحی، دبیر بازنشسته می گوید: شام ما عدس پلو بود. میوه هم فقط هندوانه و انار. اجازه نمی دادیم سفره پر تجمل شود
ناگفته های سپیدپوشان سمنانی از زمان شیوع کرونا تاکنون
در بخش مراقبت های ویژه یک بیمار از دستگاه های پزشکی جدا می شود و همراهان به دلیل بهبودی بیمار خوشحال می شوند بهترین خاطره خوش است و حتی برخی مواقع بیماران بعد از بهبودی برای تشکر به بیمارستان مراجعه می کنند و جویای احوال پرستار می شوند و از ما تشکر می کنند بسیار خوشحال کننده است. رحمانیان: 15 سال قبل وقتی که در بخش جراحی و تصادفات مشغول به فعالیت بودم پسر بچه 12ساله ای از خانواده ضعیف که
از پرستاری اهل بیت تا زنده نگه داشتن واقعه عاشورا/ حضرت زینب(س) تربیت عزتمندانه ای داشت
) نیز در حین اینکه فرزندان را هم باید آماده می کردند که شهادت پدر را خوب معامله کرده، بی تابی نکرده و دشمن را شاد نکنند. علمی فرد ادامه می دهد: حضرت زینب(س) از 28 رجب سال 60 هجری و از زمان حرکت از مدینه به فرزندان و اهل بیت(ع) آموزش می دادند که آماده شهادت باشند که اوج آن در کربلا بود. استاد حوزه علمیه می گوید: دومین کار حضرت زینب(س) بعد از شهادت امام حسین(ع) این است که تک تک