سایر منابع:
سایر خبرها
تو لبخند افسونگر کدام نسلی...
خوابم و گفت: مادر جان! من پیکرم بر نمی گردد. خودت را به زحمت نیندازی ها . جنگ با ما چه کرد با پیرزنی که سر ظهر چراغ گاز را خاموش نکرده بود تا برود خریدی برای خانه انجام دهد و زودی برگردد، اما موشک باران شد و هیچ وقت غذایش درست نشد. جنگ با آدم ها و عملیات های پیروز شده و شکست خورده اش در این سال ها برای ما نسل سومی ها همیشه روایت شده است. اما جنگ عجیب و غریب و پیچیده است، جنگ
گلچین مداحی ایام فاطمیه به 3 زبان
/> دست من تو دستات بود که بی هوا تو پر گرفتی درداتو با علی نگفتی بهونه سفر گرفتی هوای خونه غم باره دلم همیشه آشوبه هنوز دلم میلرزه وقتی یکی میاد در و میکوبه مدینه زهرا اگه دفتر خاطره ها رو لوح دیوار و در هر کلمه هر حرفش منو به کوچه میبره خاطره هات یه آتیش
نام مسیح گره گشای دنیای بشر
راه برگشت به تهران بوده است. گفت: حاج آقا واقعا دین برای چه آمده؟ گفتم : دین برای آرامش من و تو آمده اما چه کنیم که گاهی کسانی با نام دین آرامش من و تو را برهم می زنند. نگاه کنجکاوی داشت برایش از خاطره زیارت کلیسای سیده مریم در حریصا لبنان را نقل کردم.کلیسایی کوچک که مجسمه بزرگی از این بانوی پاکدامن بر بالای آن به زیبایی خودنمایی می کند که از تمام شهر مشخص است. آرامش و معنویت
تبریک تولد حضرت عیسی مسیح (ع) در صفحه بازیگر نقش حضرت مریم/ پست شبنم مقدمی همزمان با سالروز درگذشت مولانا
آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری، چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی. چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
شرط شهید مدافع حرم برای سفارش به امام حسین(ع)
های شهدا تشکر کنم، صدایشان زدم حاج قاسم، حاج قاسم ، او هم پاسخ داد بیا جلو، جانم؟ وقتی به او رسیدم، انگشترش نظرم را جلب کرد، بدون مقدمه گفتم حاج قاسم می شود انگشترتان را به من بدهید؟ ایشان سرشان را پایین انداختند و لبخند زدند، دوباره گفتم میشه انگشترتون رو به من بدید؟ پرسید از کدام شهر آمدی؟ من هم خودم را معرفی کردم و گفتم از مشهد آمده ام، او انگشترش را در آورد و به من داد و گفت انگشترم را به تو می
شهید خندان مشهد
سرش را نگاه می کرد و منتظر بود بگویم بمان؛ اما مصمم بر رفتنش بودم و با قطرات اشک بدرقه اش می کردم شاید تمام ترسم از این بود که اطمینان داشتم شهید می شود و جرأت رویارویی با خانواده اش را نداشتم، آخر ما غیررسمی کار می کردیم و اگر در مجموعه ما شهید می شد هیچ کس جوابگوی خانواده اش نبود. دلم به حال همسر و فرزندانش می سوخت آنها از هم برای عشق اهل بیت گذشته بودند؛ اما من هرگز نمی توانستم خرابی این لانه
چهره تلخ عشق یک سویه/ نگاهی به فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟
سینماسینما ، آیه اسماعیلی در دنیای تو ساعت چند است؟ ، فیلمی عاشقانه و عمیق، با دیالوگ های ساده اما دلنشین است. این فیلم که اولین ساخته ی بلند صفی یزدانیان به شمار می رود، به خوبی از درد عشقی سخن می گوید که جناب حافظ نیز از آن دم زده. عشق، درد دارد و صفی یزدانیان با ظرافتی قابل تمجید، در دل حرکات آشنا و صمیمی قهرمانان داستان و گفتگوهای دوستانه ای که بین آنها رد و بدل می شود، این درد را
ارتباط معجزه آسای شهید با مادرش در خواب و شعری که برایش خواند
رفتم و دیدم دیگر نیست. برگشتم و یکی دو ساعت بعد مجدداً به رختخواب رفتم و در خواب بودم که اینبار به خوابم آمد و گفت: مادر! علی را بگو که دوچرخه ی حمید را نگیرد. این را گفت و باز هم رفت و دیگر خوابم نگرفت. علی آمد و به او گفتم: علی جان، قضیه ی دوچرخه چیست که علی به خواب من آمده و مطرح کرده؟ تو که خوب می دانی هر اتفاقی بیفتد، این شهید، من را آگاه می کند. گفت: بله. حقیقتش من دوچرخه ی سید حمید مبصری
جوان مسیحی که در روز پیروزی انقلاب، شهید شد
شهدای آنجا مراسم می گیرند، وارطان فراموش می شود! مادر این شهید مسیحی درباره این که آیا چیزی از وارطان به یادگار مانده است گفت: تنها چیزی که از او به یادگار مانده یک قرآن است که همیشه همراهش بود.بعضی اوقات هم به من می گفت که وضو بگیر و به این قرآن نگاه کن... من می گفتم: وضو یعنی چه؟ خلاصه وضو گرفتن را یادم داد. الان هم تنها چیزی که از وارطان برایم مانده همان قرآن است. خیلی دوستش دارم
معجزه میلاد حضرت عیسی (ع) در قرآن
مریم این طور بیان شده است که: فَنادا ها مِنْ تَحْتِها أَلاَّ تَحْزَنی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا؛ ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است. این ماجرا به زمانی اشاره دارد که حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آمده و مادر او را در آغوش گرفته است. یعنی در ابتدا حضرت جبرئیل علیه السلام بر حضرت مریم سلام الله علی ها نمایان
بدون تعارف با رفیق و وصی حاج قاسم
هیچی ازم نمونه، اسم بردند، گفتند دلم می خواد، مثل آقای حکیم، هیچی ازم نمونه. مجری: به شما گفته بودند که تدفین من به دست شما انجام بشه. اولین بار کی گفتند؟ میهمان: ایشون سال 71 تا 76-75، که من کرمان بودم، یک جایی را مشخص کردند و گفتند که این جا برای محل دفن من. مجری: تو گلزار شهدای کرمان، به شما گفتند. میهمان: بله همین جا که الان هستند، کنار یوسف الهی، سال
بیوگرافی و زندگینامه سارا رسول زاده + عکس های شخصی
کرده ام. شخصا اجرا را دوست دارم و بسیار مایل بودم کار دراین فضا را تجربه کنم چون فکر میکردم کار سخت و جذابی است اما اجرا هرگز دغدغه اصلی من نبود و ازآن بعنوان سکوی پرتاب برای بازیگری استفاده نکردم و پس از کار اجرا بازهم به دنیای تئاتر بازگشتم. من هاجر شدم آقای علی سرابی در یکی از تئاترها کار من را دیده بودو به آقای شعیبی معرفی ام کرد. به دفتر آقای شعیبی رفتم ودر جریان کار و
چگونه تسلیت بگوییم؟
دلسوزی و دلتنگیمون رو نشون بدیم. می تونید بگید؛ “چه خاطرات خوبی با ... داشتیم”، ”چقدر دلم براش تنگ شده”. این نکته خیلی مهمه که هیچ مکالمه ای مبنی بر احساس دل نگرانی و دلواپسی با شخص داغدار نباید داشته باشید. چون تو ذهن خودش یک عالمه نگرانی و دلواپسی داره لازم نیست شما یه بار دیگه براش تکرار کنید. همین که بهش این اطمینان رو میدید که شما ازش حمایت می کنید و میتونه به شما تکیه کنه و هر وقت که بخواد قابل
ناگفته هایی از سردار دل ها به روایت هم رزم دیرینه اش| از حضور بی چون و چرا در صحنه های نبرد تا شیوه ...
شهید غیور اصلی و دیگر دوستان انجمن اسلامی را راه انداختیم و 400 نفر بودیم که کارهای متعددی انجام می دادیم. سال 58 یعنی قبل از شروع جنگ با همین گروه به کردستان رفتیم و سال های سختی برای کردستان بود. بعدها به خوزستان رفتم، درگیری ها در خرمشهر بالا گرفته بود، عده ای وابسته به گروه های خارج کشور بودند که ناامنی ایجاد می کردند. مدتی آنجا بودم و چون علاقه به درس داشتم با قبولی ام در دانشگاه
سوالات جنسی کودکان را چطور پاسخ دهیم؟
فرزندتان به سراغتان آمد و گفت: من کجا بودم و چطور به دنیا آمدم؟ اصلا نگران نشوید، قرار نیست همه جزئیات تولد را برایشان توضیح بدهید. کافی است به او بگویید که تو در شکم مامان بودی، مامان به تو غذا داد و تو بزرگی شدی. بعد هم دکتر کمک کرد از شکم مادرت خارج بشی. بچه زیر شش سال درباره نحوه خروج از شکم مادر کنجکاوی نمی کند و نیازی هم نیست که والدین در آموزش آن عجله کنند اما ممکن است سالهای بعد
بدزبانی نکنیم
) فرمود: دشنام گویی و بدزبانی و دریدگی از نشانه های نفاق است. (میزان الحکمهًْ، ری شهری، ج 2ص 793) نقل می کنند: شخصی به محضر پیامبر(ص) رفت و گفت: یا رسول الله مرا راهنمایی کن. حضرت فرمود: زبان خود را کنترل کن. وی تا سه بار تقاضای موعظه کرد و در هر سه مرتبه پیامبر(ص) همان توصیه را فرمود که زبانت را کنترل کن. سپس فرمود: وای بر تو، آیا غیر از این است که زبان، انسان را با صورت در درون شعله های آتش
شهیدان به ردیف یک
دو برادر سید محمد تقی و سید محمد کاظم دیده ور در هیاهوی صداها و گریه ها و بغل کردن یکدیگر تو را تا افق عاشقی پیش می برد. چرا که این دو همدیگر را خیلی دوست داشتند و من میخکوب از این خداحافظی بودم! چهره زیبای منصور میراب تو را به معصومیتش می برد و غبطه می خوری که خدا با اینان چه خواهد کرد! مهدی نجیبی و سید مسلم نجیبی و مهران کتویی سه گانه یک جمع دوست داشتنی بودند که حالا شوق پرواز دارند
پُک هایی شکننده تر از پتک!
رویت بزند، شرمنده هستم که بگویم از تو فراری می شود چون بوی بد دهانت مهر و محبت را از یادش می برد. چشمم به گل های درون گلخانه که می افتد، دلم برایشان می سوزد، کاش می توانستم برای پژمردگی شان کاری انجام دهم! مهربانم به احترام موی سپیدت و به خاطر خانواده ات از تو عاجزانه خواهش می کنم که به خاطر قلب کوچک کوچکترین فرزندت سیگارت را خاموش کنی و شکوه و عظمت را به خانه باز گردانی و برای شادی و طراوت بخشیدن به گل های زندگیت ثابت کنی که سلامت خانواده برایت مهم است. انتهای پیام/3339/ ...
جنایت اشتباهی برادر کینه جو
خودکشی گرفتم. حدود 100قرص خوردم و 3روز بیهوش بودم اما زنده ماندم. تو که به خاطر خلاف های برادرت با او درگیر بودی، چطور خودت دست به سرقت می زدی؟ پس از آنکه خودکشی کردم، بی هوش شدم و 3روز بعد که به هوش آمدم، کاملا گیج بودم. اصلا نمی دانستم چه کار می کنم. قرص هایی که خورده بودم باعث منگی ام شده بود. بی آنکه بفهمم در خانه همسایه را شکسته و وارد آنجا شدم. وسایلش را سرقت کرده و حتی برای خودم
داخل کوچه شدم و با مشت گره کرده و شعار الله اکبر به استقبال پیکرپسرم رفتم
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشت هایم را گره کردم و با شعار الله اکبر الله اکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرین بار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبی ام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانه ام و روی شهیدم را باز کردم. چهره اش زیبا و دوست داشتنی تر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود
آیه ای که به بهترین یاور انسان در روزهای سخت اشاره می کند
محزون مباش که ما او را به تو باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم. تفسیر آیه 7 سوره قصص هنگامی که مادر موسی (ع) به او حامله شد، حامله بودنش مشخّص نبود تا اینکه وضع حمل کرد و فرعون زنان قبطی را مأمور زنان بنی اسرائیل کرده بود تا مراقب آن ها باشند. چون زمانی که شنیده بود بنی اسرائیلی ها می گویند: مردی بین ما متولّد می شود که به او موسی بن عمران می گویند و نابودی فرعون و
اس ام اس تبریک تولد دی ماه (2)
مبارک ________________________________________ جملات تبریک تولد به دی ماهی ها دی ...... دو حرف بیشتر نداره . . . اما برای پر کردن تنهایی حرف نداره . . . ________________________________________ اس ام اس تبریک تولد متولدین دی ماه دی ماهی جان، زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توست و قشنگ ترین لحظه، لحظه روییدن
پیام تبریک و جملات زیبا به مناسبت کریسمس و سال نو میلادی / متن و عکس تبریک میلاد حضرت عیسی مسیح (ع)
روح من همیشه در کنار شما خواهد بود؛ گرم ترین سلام من به شما یک کریسمس عالی و شگفت انگیز داشته باشید اگه بابانوئل بودم تو جیبام یه عالمه ستاره می ذاشتم که هیچ شب تاریکی تو زندگی ات نداشته باشی. کریسمس مبارک بهترین هدایای زندگی هرگز زیر درخت کریسمس پیدا نمی شود. بهترین هدایای زندگی دوستان، خانواده، بچه ها و کسی که شما دوست دارید است کریسمس مبارک
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
مناسب نیست، تو صبر کن من بعداً باهات صحبت می کنم. گفت: مامان! دیر میشه. جنگ همین زودی ها تموم میشه. من دلم میخواد توی این عملیات باشم. چون به من اعتماد داشتن، یه کار سری سپردن بهم. این کارو به هرکسی نمیدن. اگر نرم ممکنه کار بیفته دست یه آدم نابلد، کارو خراب کنه. وقتی این طوری گفت، منم گفتم: نه مامان جون! من راضی نیستم، این کار دست آدم نابلد بیفته. دیگه یک لحظه هم معطل نکرد. فقط فرصت
ازدواج پنهانی که به طلاق رسید
با حسن آشنا شدم و پس از چند ماه تصمیم به ازدواج گرفتیم، اما وقتی همسرم موضوع را با خانواده اش مطرح کرد، آن ها عنوان کردند که راضی به ازدواج ما نیستند. پدر و مادر حسن نگاه سنتی به ازدواج دارند و دوست دارند که عروس شان را خودشان انتخاب کنند. از طرفی خانواده من هم می گفتند تا خانواده حسن به خواستگاری نیایند، حاضر به موافقت نیستند و ما نمی توانیم باهم زندگی کنیم. بعد از مدتی که علاقه من و همسرم به هم
کتابخوان ها دقیقا چه می کنند؟
13هزار تومان در فروشگاه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، فروشگاه اینترنتی محصولات کانون به نشانی shop. kpf. ir و فروشگاه های محصولات فرهنگی هنری در دسترس علاقه مندان قرار دارد. از شعرهای کتاب: باران/ می رود و می بارد/ پروازکنان و می بارد/ با من و بی من می بارد/ با گُل و بی گُل می بارد/ با لبخندِ تو و بی لبخندِ تو می بارد/ امّا چون می بارد/ بی من نمی بارد/ بی گُل نمی بارد/ بی
گفتگو با آرتور سی کلارک، نویسنده بزرگ ادبیات علمی تخیلی
هنور از نیروی محرکه هسته ای استفاده نکرده ایم و ممکن است هیچ وقت هم چنین کاری را نکنیم، اما هیچ واکنش خاصی به مقاله ام را از آن زمان به خاطر ندارم، چون درست بعد از بمباران اتمی و پرتاب موشک های وی-2 منتشر شده بود و می توان گفت مردم آماده هر چیزی بودند. فکر می کنم عامه مردم حس مشترکی با من داشتند. آرتور سی کلارک و استنلی کوبریک در ادامه دهه 50، ماهواره ها به فضا رفتند و بعد تو
جبهه، دانشگاهی که معلمش حسین (ع) و درسش شهادت و شهامت است
که مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم. مادر عزیزم چاره ای ندارم باید از تو جدا شوم، و به جهاد در راه اسلام بروم، اسلام از شما واجب تر است. مادرجان: در مرگ من اگر گریه کردی اشکالی ندارد، چون نمی توانی جلو اشکت را بگیری، اما تأسف نخور، چون تنها جسم من در نزد شما نیست، اما روحم زنده است. اگرچه آنطوری که باید و شاید وظیفه فرزندیم را نسبت به شما انجام ندادم. اما ان شاالله در عوض همه
جوش نزن!
روی صورت تو جام کاملاً راحته... لنگر انداختم و کنگر می خورم... نه، لنگر می خورم و کنگر می اندازم... نه، بازم اشتباه کردم... حالا هرچی، اصلاً ولش...! و با نگاهی به سرش شروع کرد به دست وپا زدن: سر بیچاره ی من چه هیزم تری به تو فروخته بود که نفله اش کردی؟! یک دفعه در باز شد و مادر آتوسا داد کشید: چه قدر فس فس می کنی دختر، یک ساعته که سفره پهنه. و ناگهان دهانش ازتعجب باز ماند: این چیه که رو