سایر خبرها
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 114
بلند از راه رسید. به طرف آن پاسدار رفتم و گفتم جندی احتیاط...، جندی احتیاط. پاسدار خندید. ریش بلند او را با دست گرفتم و بوسیدم و گفتم به سربازها بگوید من سرباز احتیاط هستم. پاسدار هم به سربازهای جوان شما گفت و آنها مرا همراه خودشان به مقر آوردند و آن پاسدار هم رفت. این مقر پشت قریه صالح مشطط بود. چند اسیر دیگر هم بعد از من آوردند. نمی دانم چه حکمتی بود که در آن مقر هم به من
آژانس هوش مصنوعی کلید خورد!
آینده خواهید دید که فرمان هم از ماشین ها حذف شود و شما از قبل به ماشین فرمان دهید که قبل از اینکه من برسم ماشین را روشن کن، در را باز کن و با آن حرف بزنید من فلان جا می خواهم بروم، مثلاً امروز آرام و از مسیری که شلوغ نباشد برو. بعد نه تن ها رانندگی یا نقاشی برای شما می کند، بلکه در حوزه محتوایی می تواند به شدت کار های هنری انجام بدهد برای شما کارتون، عکس و حتی فیلم بسازد و من تقریباً عرصه ای را سراغ ندارم که بگویم الان هوش مصنوعی نمی تواند وارد آن شود. منبع: روزنامه جوان
قصه های مجید همه اش امید بود
! یادم است آن موقع به او زنگ زدم و گفتم این اتفاق افتاده، گفت با تو حرف می زنم ولی همه حرف هایم را چاپ کن. گفتم چشم. ابتدا با عصبانیت درمورد این موضوع صحبت کرد و بعد هم مصاحبه کردیم. بزرگ و کوچک درمورد این موضوع صحبت کرده اند. آقای حاجی میرزایی آن زمان وزیر آموزش وپرورش بود؛ معاونش را فرستاد و گفت می خواهم شما را ببینم. رفتیم آنجا، بزرگ منشی کرد و به استقبالم آمد. من را در آغوش گرفت و گفت
بسیجی شجاع مقابله با اغتشاشات با موشک اسرائیل شهید شد
می زنید؟ برادرم گفت نمی دانم چرا گفتم. یکدفعه به دلم افتاد شما یک پسر دارید خدای نکرده نکند شهید شود. به او گفتم نه ان شاءالله اتفاقی نمی افتد. قرار بود هشتم فروردین مهدی برگردد. برادر کوچکم آقا محمد هم به من گفت مهدی نیامده است اتفاقی برایش نیفتد. دو روز قبل از شهادت آقا مهدی، خودم خواب دیده بودم که او به من گفت مامان من شهید می شوم. با خودم فکر کردم شاید به خاطر حرف هایی که
وقتی چند تا پله آدمها را به هم نزدیک می کند| همسایه بازی
دوجمله تعارف کردم بعد با خوشحالی پیام دادم می آییم. مزه زبانم عوض شده بود. همسایه بازیمان داشت واقعی می شد. هرچه فکر کردم برایش چه ببرم پیدا نکردم. وقتی به همسرم زنگ زدم گفت: دست خالی برو اتفاقا! که از همین اولش راحت و بی قید وبند رفت و آمد کنید. راست می گفت. شیشه مربای خانگی را برگرداندم توی یخچال وتوی هیچ ظرف سرامیکی چیزی نچیدم برای بردن. پیش خودم گفتم: سادگی پیوستگی می آورد. زنگ واحد
گونی ارزون و فرصت برای مردن!
روز گرم تابستان ملخ ها به شهر ما حمله کردند. وحشت، نگرانی، ترس و در نهایت غارت و خوردن تمام خوردنی ها توسط ملخ ها، منجر به این شد که بقال محل آمیز علی همه را جمع کرد و برای اینکه چند متر به خدا نزدیکتر باشند روی پشت بام بقالی نماز خواندند، تا ملخ ها به ما رحم کنند و بروند؛ اما ملخ ها رحم نکردند و نرفتند! دور نیست که ببینیم روی امثال الحکم هم، مهر باطل می رسد. بار کج ، از راه کج
روایتی از وضع شهدا و مجروحان 17 شهریور جمعه سیاه / هجوم عمال رژیم پهلوی به بیمارستان
پایشان بود. تمام بدنشان غرق خون بود. پشت در بیمارستان آمدند اما دربان در را باز نمی کرد. مردم دائم شعار می دادند و می گفتند الان بیمارستان را آتش می زنیم . من آمدم جلو به دربان گفتم که در را باز کن. گفت من باز نمی کنم . مسئولیت اینجا به عهده من است من در را باز نمی کنم . گفتم شما در را باز کن خطرناک است نمی دانید چه خبر است . گفت اصلاً ما دکتر نداریم ما نمی رسیم به این کارها رسیدگی کنیم و
زن میانسال را کشتم تا بدهی 900 میلیونی ام را ندهم
اما چند روز پیش وقتی بار دیگر مورد بازجویی قرار گرفت و با مدارکی که علیه اش بود روبه رو شد، اعتراف کرد: به بهانه ای با آن زن تماس تلفنی گرفتم و حرف از بدهی من شد. گفتم اتفاقاً می خواهم بدهی را بدهم. گفتم قصد دارم سه فقره چک را بگیرم و چک روز بدهم تا موضوع تمام شود. با او قرار گذاشتم و گفتم سه فقره چک را بیاور که من یک چک روز به مبلغ 900 میلیون تومان بدهم تا صبح پنجم شهریور راحت در بانک نقدش کنی و
حاج سید اصغر رخ صفت در خاطراتش از واقعه 17 شهریور چه می گوید؟/ وکیل تا پای اعدام
که دو جوان در کف آن افتاده بودند و کفش های آدیداس پایشان بود. تمام بدنشان غرق خون بود. پشت در بیمارستان آمدند اما دربان در را باز نمی کرد. مردم دائم شعار می دادند و می گفتند الان بیمارستان را آتش می زنیم . من آمدم جلو به دربان گفتم که در را باز کن. گفت من باز نمی کنم . مسئولیت اینجا به عهده من است من در را باز نمی کنم . گفتم شما در را باز کن خطرناک است نمی دانید چه خبر است . گفت اصلاً ما
وفاق ملی به معنای آش شله قلمکار نیست
گفت انصراف می دهد اگر... وی خاطرنشان کرد: البته اگر یک نهادی خارج از عرف و خارج از قانون انتظاراتی داشته باشد، انتظارات او پذیرفته نخواهد شد کمااینکه آقای پزشکیان قبل از انتخابات این صحبت را کرده بودند که من وارد صحنه می شوم، اگر به من اجازه دادند و گذاشتند کار کنم و نیروهایی که می خواهم بیاورم که هستم اما اگر دیدم محدودیت داشته و نمی توانم کار کنم، انصراف می دهم. این اظهارات قبلاً از ایشان
خلاصه داستان قسمت 17 سریال ترکی بی رحم gaddar + ویدئو
اینجا! یامور با پدرش داوود سوار ماشین میشن که تو مسیر یامور به پدرش میگه من با انور حرف زدم بهم گفت که کلا مشکلو حل کرده داوود میگه چه مشکلی آخه؟ مشکل خودشونن! پدرش آدم میکشه قطعا خودشم کار پدرشو میکنه وگرنه چرا باید این همه ادم مسلح دور و برشون باشه؟ یامور میگه نمیدونم فقط میدونم خیلی پولدارن کلی سالن زیبایی و هتل دارن من با انور وارد یه دنیای دیگه شدم! داوود میگه پس پول چشماتو کور کرده! و باهاش
در بسیاری از قسمت ها باید جراحی داشته باشیم
دولت دهند. ما وظیفه می دانیم که به شماکمک کنیم. پزشکیان افزود: ما کشورهای مختلفی خواهیم رفت؛ به عراق می رویم و بعد به ترکمنستان می رویم. بحث ما این بود که با آنها در خصوص چه چیزی حرف بزنیم. اگر بتوانیم از طریق مرزها بستر تجارت و صادرات را فراهم کنیم می توانیم رونق تجاری ایجاد کنیم. من به عنوان سفیری که به کشورهای مختلف می روم باید بستر را برای بهبود راه تجارت شما فراهم کنم . ان شاءالله
من اسمش را معجزه می گذارم
کردیم. به خانمم گفتم: بیا ما هم راه بیفتیم. ، گفت: مگه پول داریم؟! گفتم: هشت تومن خودم دارم، ده تومن هم از داداشم قرض می گیرم. ولی باز هم زیر بار نرفت. حرفش این بود که با پول قرضی مشهد نمیام! و همین حرف ها شده بود موضوع جر و بحث بینمان. گفتم: من هفت ساله مشهد نرفتم. خودت هم که ده، یازده ساله... ، ولی قبول نمی کرد. اعصابم حسابی به هم ریخت. مرخصی گرفتن توی کار ما خیلی ساده نیست
استمرار فیلترینگ زیبنده جمهوری اسلامی نیست/امنیت فرهنگی کشور به مخاطر افتاده!
یانت از حقوق مردم در موضوعات مختلف ... اینها همه چالش بود. یعنی نمی گذاشتند؟ بالاخره افرادی این چالش ها را چالشی تر می کردند؛ یعنی مثلا یا باور به قانون اساسی نداشتند یا حتی قانون اساسی را یک بار از رو نخوانده بودند لذا دچار چالش می شدند. به هر حال مشکل را باید با خودشان حل می کردند. ما حاضر بودیم قانون اساسی را یک بار برایشان بخوانیم یا با همدیگر درباره قانون اساسی حرف ب
روحانی کشور بهتری را از احمدی نژاد تحویل گرفت یا پزشکیان از رئیسی؟ /به این سطح از قطعی برق در تابستان و ...
وارث چیزی خوب شدیم، اما در آن پولی نیست." به روایت عصر ایران، رئیسی؛ 30 یا 40 سال پیش رئیس جمهور نبود و مردم هنوز دوران زعامت او و همکارانش را به خوبی به یاد دارند. بله، کسی نمی تواند انکار کند که مرحوم رئیسی بسیار تلاش گر بود و شبانه روز کار می کرد، اما باید پذیرفت که این تلاش ها، تاثیری بر بهبود وضعیت معیشت مردم نداشت. در هیچ کجای دنیا به این سطح از قطعی برق در تابستان و اقتصاد فشل
مهدی طارمی: ما بی شرف نیستیم
گفتم که هیجان زده شدیم و از مردم تشکر کردم. آخر بازی هم به سمت بانوان رفتیم و تشکر کردیم. همه را جمع نمی بندیم اما یکسری چیزها که شاید هم هدایت شده بود، نباید اتفاق می افتاد. بازهم تشکر می کنم از مردم؛ این فرهنگ بدی است که جا افتاده است. مثلاً بازیکن قرقیزستان رفته کرنر بزند و بطری آب می اندازند؛ در لیگ ایران هم نباید این کار را کنید. این کارها خیلی قدیمی شده و باید یک چیزها را رعایت کنند. ما از
ترفند سریع و ساده برای حل مینی گیم همستر امشب 15 شهریور ماه+ فیلم
ریخته بودند، در محوطه وزارت کشور نشاندیم، تک تک معاونین رفتند به فراخور مسئولیت های شان با این ها صحبت کردند، بعد هم به آن ها گفتند ما دنبال این هستیم که مطالبات شما انجام بشود، ما در مقابل شما نیستیم. بعد از دو ساعت گفتگو و مذاکره این ها گذاشتند و رفتند کوی دانشگاه؛ حتی به طرف دانشگاه هم نرفتند و این گونه تظاهرات شان جمع شد. حالا بگذریم از اینکه روز های بعد یک عده موتور سوار آمدند و وارد قصه شدند
آخرین حاجتی که امام رضا(ع) معطلش نکرد
کن. همین را به امام رضا (ع) گفتم. گفتم: واسطه شو این عملیات، آخرین عملیات مهدی باشد . عجیب بود. قبلا هر وقت حرف از شهادت می شد، می گفت برای چه شهید شویم؟ شهادت خوب است؛ اما دعا کنید پیروز شویم. صرف اینکه دعا کنیم تا شهید شویم یعنی چه؟ اما دیگر انقطاعی شده بود. امام رضا (ع) هم خیلی معطلش نکرد و بدر شد آخرین عملیاتش. حاج بهزاد پروین قدس، شهید امیریوسف فقیر و شهید جواد قنبری سمت چپ، شهید
ما نمک گیریم!
چرا و چون راه ندارد. طعمی است که کام را شیرین، دل را آرام و روح را نوازش می کند. اصلا اینکه وقتی همه درها به رویت بسته می شود، دلت مسیر حرم را می گیرد و پیش می رود یعنی همان محبت. سال ها قبل دوستی داشتم که برای رفتن به پارک آبی و خوردن کبابِ مخصوص، سوار هواپیما می شد و راهی مشهد. تفریحش را که می کرد دوباره خود را به پرواز می رساند و بر می گشت سمت تهران. او اصلا حوالی حرم پیدایش نمی شد
سعید سهیلی: پزشکیان یک رییس جمهورِ آرتیست است
آفتاب نیوز : سعید سهیلی در حاشیه این گفتگو درباره پزشکیان صحبت کرد و به بازداشت تتلو و تاج زاده اشاره کرد. فریدون جیرانی در ابتدای این برنامه اظهار کرد: یکی از اشتباهات ما در برنامه هفت این بود که وقتی فریبرز عرب نیا به برنامه آمد ما درباره مردی شبیه باران حرف نزدیم و آن زمان آقای ضرغامی خودش به من زنگ زد و گفت که چرا به این فیلم نپرداختید و من گفتم که یادم رفت و این اتفاق
دلیل عجیب انتخاب نام رضا برای رضا کیانیان
داده بودند. قبل از بلوغ! با پدرم میرن امامزاده داوود و یه بچه می خوان که اسم برادرم میشه داوود. اما بعد از من راه باز میشه و پنج تا بچه به دنیا میاد. به پدرم می گفتیم لطفن برو به امام رضا بگو بسه. جان هر کی دوست داری بسه! و بعد از اون هم به مشهد مهاجرت می کنند... ببینید: رضا کیانیان: آقای پزشکیان! از شما بعید می دانستم منطق سوبسید دادن روی بنزین را ندانید
روایتی از آخرین لحظات عمر شریف امام رضا(ع)/ چگونگی غسل و تدفین امام رضا (ع) به روایت اباصلت
/> *امام(ع) از شهادت خویش می گوید اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا(ع) بودم. به من فرمود:ای اباصلت! داخل این قبه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور، من رفتم و خاک ها را آوردم. امام خاک ها را بویید و فرمود: می خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند، این سخن
آخرین همسر ابراهیم گلستان، که بود؟
حرف زدن درباره کاوه، چون من در حیاط او یک درخت زیتون کاشته بودم به نام کاوه. گفتم کی؟ گفت این را دیگه باید از اشی بپرسی. پرسیدم و چند روز بعد به منزل او رفتم. از روی بالکن رو به حیاط می شد درخت کاوه را دید. گفت اشتباه کردین که از توی گلدون درش آوردین گذاشتین توی زمین. گفتم میگن جای درخت توی زمین هست آقا. گفت کی گفته بی خود گفته تو هم هرچه دیگران میگن تکرار می کنی همیشه هم این طور نیست گاهی درخت
روایت هایی از دلدادگی شهدا به امام رضا (ع)
راهنمایی شرکت کرد و با نمرات خوب قبول شد و پس از آن با خانواده به زیارت حضرت امام رضا (ع) مشرف گشت. پس از بازگشت از مشهد برای سومین بار عازم جبهه شد و در عملیات والفجر 2 به شهادت رسید و پیکرش بعد از 10 سال به دست خانواده اش رسید. شهید علیرضا ربانی - نفر سمت چپ قبل از این که خبر شهادت علیرضا را بیاورند مادرش در خواب دید که حضرت زهرا (س) در جمعی هستند و به مادران شهدا گل می
جعفری: کارمان در مرحله اصلی لیگ قهرمانان آسیا سخت است
یک ایران پشت این تیم بود و از تمام شهرهای کشور پیام داده می شد حتی در فرودگاه دبی مردم می گفتند شما تیم خاتون هستید؟ ما نتایج تیم شما را دنبال می کردیم. سرمربی تیم فوتبال خاتون بم به حضور تماشاگران اظهار کرد: بعد از بازی با بوتان و در مسابقه با هنگ کنگ تعداد زیادی تماشاگران آمده بودند که تیم را تشویق کنند. فکر می کنم توانستیم نماینده شایسته ای برای فوتبال ایران باشیم و پتانسیل ایران را
واکنش پیشکسوت تیم استقلال به اتفاقات اخیر باشگاه
سرمربی استقلال بودم همه چیز را تغییر می دادم. الان هم می گویند هاشمی نسب می خواهد برگردد. مگر خانه قمر خانم است؟ هر کسی دوست دارد می رود و هر موقع دوست دارد برمی گردد. صحبتم با آقای شهریاری است که حالا که متولی استقلال شدید چرا نظارت ندارید؟ شما کارمند باشگاهید. برای باشگاه و مردم کار می کنید. پولی که صرف می کنید پول مردم و بیت المال است. دلیل نظارت نکردن را نمی دانم. نمی دانم چه دستی در کار است که
منت دار دستگاه اهل بیت (ع) هستم
کردم. شعر مثل میوه ای است که وقتی رسیده و پخته شده باشد، خودش می افتد؛ یعنی وقتش که رسیده باشد، شعر خودش می آید. من از سربازی که آمدم، دیگر به شکل جدی مداحی می کردم و شعر می گفتم. آنجا به خدا گفتم: خدایا! نمی گویم به من صدای خوبی بده، اما صدایی بده که در آن سوزی باشد و مستمعان بشنوند و حالی پیدا کنند. حالا بعد سال ها نوکری به نظرم می آید که همان دعایم اجابت شده است. من از بیست سالگی
قتل هولناک با 206 شیشه دودی / بازپرس ویژه قتل دست قاتل را خوانده بود + عکس
به گزارش رکنا، سپیده دم 6 شهریور 1397بود که خبر مرگ مرد 45 ساله ای در بی سیم های پیچید. این مرد که جواد نام داشت از حدود یک هفته قبل و در پی سانحه تصادف، در بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد به کما رفته بود که در نهایت معالجات پزشکان موثر واقع نشد و مجروح این بر اثر عوارض ناشی از ضربه مغزی جان سپرد. با آن که در بررسی های اولیه همه صحنه ها بیانگر یک سانحه رانندگی بود اما خانواده مرد 45 ساله
غلط کردم به چرندیاتشان گوش دادم
صحبت یک باره گفت برای من یک سوالی بدون جواب مانده، دو سه بار از کانال ماهواره ای سازمان مجاهدین خلق در خصوص اهداف و آینده شان شنیدم چیزی که برایم عجیبه این است اختلاف صحبت ها و مقالات شما با گفته های گوینده های این کانال ماهواره ای! از او پرسیدم آیا حاضری قضاوت نکنی و فقط گوش بدی بعد نتیجه گیری کنیم؟پاسخ داد، بله. به او گفتم، به نظرت ضرورتی داره من به شما دروغ بگم یا غلو کنم