سایر منابع:
سایر خبرها
با شاه مصاحبه کردم/ با هواپیمای شخصی هویدا به تمام استان های ایران رفتیم
گفتم آقای شاهنده من می خواهم این جا کار کنم. گفت مگر درس نمی خوانی؟ پاسخ دادم هم درس می خوانم هم دوست دارم کار کنم. بنده خدا پذیرفت و خیلی هم استقبال کرد. ولی من کار خاصی بلد نبودم و چیزی از حرفه روزنامه نگاری نمی دانستم. دفتر روزنامه در چهارراه کنت در خیابان لاله زار بود. غروب ها ساعت 5 به آن جا می رفتم. آن سال ها چاپخانه و رایانه هم که به این صورت نبود. خبرها را به صورت دست نوشته به
روایت حامد عسکری از دیدار رهبر انقلاب با معلمان
جمعی از معلمان و فرهنگیان سراسر کشور، صبح شنبه 27 اردیبهشت 1404 با حضور در حسینیه امام خمینی(ره) با حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند. رسانه KHAMENEI.IR در گزارشی به قلم آقای حامد عسکری، نویسنده و شاعر روایتی از این دیدار را منتشر می کند. بازم مدرسه م دیر شد: اتوی پیراهن را که تمام کردم، توی همان پریز گوشی را زدم به شارژ و بعدش ساعت را گذاشته ام روی شش و ربع؛ گفتم
شهیدی که نفس سرکش(!) خود را با این روش ها ادب می کرد
داشت می لرزید! گفتم: علی اینجا چکار می کنی؟ چرا تو این سرما لباس تنت نکردی، مریض میشی ها؟! علی نگاهی کرد و لبخند ملیحی زد و گفت: این نفس من سرکش شده، این نفس راحت طلب شده، بایست یه کم حالش جا بیاد! بایستی بفهمه کسانی که پول ندارند لباس گرم بخرند چی می کشند. یه روز تو مسجد داشت پارچه می نوشت و هم زمان یه تابلو پارچه ای دیواری هم می کشید. نمی دونم درونش چه خبر بود، ولی خیلی احساس ناراحتی
زندگی مشترکی که فقط یک ماه دوام آورد / لحظه ای تاریک که می خواستم سقوط کنم
می گفتم که قصد داشتم خود را از کوه پرت کنم، اما سعید مانع شد. روی زمین افتاده بودم و در میان خاک ها غلت می زدم. زن جوان توضیح داد: سعید مجبور شد با اورژانس تماس بگیرد و مرا به بیمارستان منتقل کند. در بیمارستان، پلیس نیز مطلع شد و من برای دو هفته تحت مراقبت های درمانی قرار گرفتم تا توانستم به وضعیت طبیعی بازگردم. با اطلاع یافتن پدرم از این ماجرا، او معتقد بود سعید دیگر صلاحیت
در قیامت با ابن سینا خیلی حرف داریم/ علامه طباطبائی فراتر از عصر خودش بود
به گزارش ایسنا، ایکنا نوشت: استاد محمدحسین حشمت پور از سرآمدان حکمت و فلسفه در ایران معاصر و عضو هیئت علمی گروه فلسفه اسلامی دانشگاه قم، 20 اردیبهشت ماه پس از تحمل یک دوره بیماری دار فانی را وداع گفت. او در فقه و اصول از آیت الله وحیدخراسانی بهره برد و فلسفه و عرفان را نزد آیت الله جوادی و علامه حسن زاده آملی آموخت و بیش از 50 سال طلبه و مدرس این علوم بود. دروس متن خوانی حکمت الاشراق، شرح طبیعیات شفا و شرح شواهد الربوبیه ایشان از بهترین نمونه های دروس
صحنه قتل مرد ضایعاتی بازسازی شد
نصف شب بود که با خدابیامرز از آنجا بیرون آمدیم. او پول هایم را دیده بود و می خواست آن ها را از من بگیرد. یک کمربند هم دستش بود که آن را تاب می داد تا من را بترساند. وسط کوچه بهش گفتم برو دنبال کارت، مواد هم که برایت گرفتم دیگر از من چه می خواهی. به اینجا (محل وقوع جرم در ابتدای کریمی 20) که رسیدیم من پشتم به مجتبی بود که ناگهان با کمربند دو ضربه به سرم زد. می خواستم از خودم دفاع کنم که
دختر خلبان پرواز شهدای خدمت: تلفن پدر را آیت الله آل هاشم جواب داد و گفت اینجا کجاست؟
بابا زنگ بزن چون که کارت دارد، حدود ساعت دوازده ونیم یا یک ربع مانده به یک به بابا زنگ زدم، کاری که داشت گفت و خداحافظی کردیم، به گمانم من آخرین نفر از خانواده بودم که با پدر صحبت کردم. بعد از حادثه فهمیدیم پدر خلبان بالگرد رئیس جمهور بوده بعد از حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور خیلی ها گفتند که با آل هاشم، امام جمعه تبریز که در پرواز حضور داشت تلفنی صحبت کردند، این را دختر شهید
در قیامت با ابن سینا خیلی حرف داریم/ علامه طباطبائی فراتر از عصر خودش بود
متوجه شدم فلسفه را بلدم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد. خدا چه لطفی کرد ولی دیدم که فلسفه را بلدم. کسی علوم غریبه کار می کرد و می گفت: بعد از بیست سال که علوم غریبه خواندم، علم درونم ریخت. من نمی گویم ریزش، می گویم به من افاضه شد. فلسفه را کامل بلدم... این جمله بخشی از سخنان حکیم محمدحسین حشمت پور در پاسخ به این پرسش است؛ چگونه به فلسفه علاقه مند شدید؟ در این مجال مشروح پرسش و پاسخ حول محور فلسفه، قرآن و زندگی با انسانی از تبار مردان خدا را با هم می خوانیم.
مادر علی انصاریان: حکم جلبم را گرفته اند/ درویش مرا راه نداد/ حساب هایم مسدود شده، نمی توانم دارو بخرم/ ...
به من نزدیک شود. به قول خودش می گفت من شیر بالای سرت هستم. می گفت مامان جان، نوکرتم، چاکرتم، هرچه دارم از برکت چادر شما و سادات بودنم دارم. تمام دعاهای تو مرا به اینجا رساند. اما الان نمی دانم چکار کنم، درمانده ام. فقط آمده ام تا از شما بخواهم از این هواداران، چه پرسپولیس و چه استقلال، بخواهید مشکلم را حل کنند. خدا عاقبتتان را به خیر کند. یک فایل صوتی (وویس) از شما در شبکه های ماهواره
یادداشت| بچه کویرم و به باران عادت نکرده ام
ابرها از خجالتش در می آیند. می گوید: دهنت رو باز کن ببین چقدر خوشمزه است. از فکر اینکه از پناه دیوار در بیایم به خودم می لرزم چه رسد به اینکه وسط کوچه با این شکم گنده و سبیل های کذایی و پشم و پیلی و اصلا مردم چه می گویند. می گوید: اگه راست می گی آب و بارون دوست داری بیا زیر بارون. من گفتم خرابه ولی خراب نیست. می گویم به این کشکی هم نیست و من بچه کویرم و به باران عادت نکرده ام. می گوید
جزئیات انتقامگیری مرگبار از پسر جوان با تزریق سم مار
، متهمی که متولد سال 82 است در جایگاه قرار گرفت. او اتهام قتل را قبول نکرد و گفت: من فقط می خواستم مقتول را بترسانم. قصد قتل او را نداشتم. او در توضیح آنچه اتفاق افتاده بود، گفت: فردی به نام سعید که در همدان با او آشنا شده بودم با من تماس گرفت و گفت می خواهند یک نفر را گوشمالی بدهند. گفت اگر من این کار را بکنم هزار دلار می دهند. مادرم بیمار و تنها بود. من هر شب به او سر می زدم اما پول نداشتم
روایتی کوتاه از کاروان زائران کرمانی که در برابر همه وسوسه ها ایستادند و فرزندشان را به دنیا آوردند/ ...
دنیا آمده است. دختری که مادرش بهانه های مختلفی برای به دنیا نیاوردنش داشت. از کمردرد و دیگر مشکلات جسمانی گرفته تا وضعیت سخت معیشتی خانواده و ترس از هزینه های آینده؛ اما سرانجام تصمیم گرفت برای پنجمین بار مادر شود. وقتی به همسرم گفتم، جوابش یک جمله بود و گفت: خدا را شکر. این بچه را خدا داده است . با بچه زیاد، پیدا کردن خانه مستأجری آسان نیست زائر کرمانی دیگری که همراه خانواده
گفت و گو با فرزند شهید آل هاشم خدمت در لباس اخلاص تا لحظه پرواز
من در ارتش خیلی کار دارم. مدیر گفت: حاج آقا! می خواستم اجازه ای هم از شما بگیرم؛ من یک سیم کابل دارم که هر از گاهی بچه ها را با آن می زنم. پدرم گفت: فکر کن که پسر خود شماست، بزن. گفتم: بابا! بقیه می گویند نزن، شما می گویی بزن؟! گفت: پسرم! هر چیزی قانونی دارد. به ما همیشه می گفت: مردم دار باشید. دین دار باشید. مثل مردم عادی زندگی کنید. تشریفاتی نباشید. من در دوران دانشگاه با این که
وقتی معلمان به دیدار مراد خود رفتند
یک زن نابینا از دیدن می گفت حیرتم را برمی انگیخت. شاید او تنها مهمان این حسینیه بود که آن لحظه نگران زاویه نشستش نبود و حتم داشت آقا را می بیند و همین سر ذوفش می آورد... او انگار از همه مایی که چشم داشتیم بیشتر آقا را می دید... لحظه ورود آقا نزدیک شده بود و دیگر امکان گشتن نبود. به سختی وسط جمعیت جایی برای نشستن پیدا کردم! زاویه دیدم هم اتفاقاً خیلی خوب بود اما مدام چشمش می رفت طرف همان خا
پذیرایی از رولان بارت با خورشت قیمه
وقتی هم معنی این سطر رو بگی هزار برابر از اینکه به شاعر و منظورت فکر کنی، تسلیم ذهن و تجربیات و حس و فرهنگ خودتی و آخرشم معنایی که خودت فهمیدی رو درمیاری. این همون چیزیه که من بهش میگم مرگ مولف و خوانش مستقل متن. یه نوشابه برام بریز، و بعدش مثلا من مهمونم، سرم رو گرم کردی و داری گوشت های خورشت رو می خوری. من: خورشت زیاده، راحت بخور و غر نزن. رولان: آره داشتم می گفتم که
ماجرایی شگفت آور از داستان قضاوت های امیرالمومنین علیه السلام
درماندگان! و ای پناه دردمندان!. و آنگاه با دایه به مسجد رفت. و چون بر حضرت علی علیه السلام وارد گردید، آن حضرت به وی فرمود: تو می گویی یا من بگویم؟! زن: خودم می گویم. علی علیه السلام پس بگو! زن: من دختر مردی از انصارم، پدرم عامر بن سعد خزرجی در یکی از غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله در رکاب آن حضرت کشته شد. مادرم نیز در عهد خلافت ابوبکر از دنیا درگذشت و
طواف پنهانی کفن در مسجد الحرام!
خدا می زنم و به صورت و محاسنم می کشم، زنی کنارم ایستاده است و مدام گریه می کند، میان کلمات گنگ و مبهم او، فقط متوجه این جمله اش می شوم که می گوید: خدایا قربان قدوبالایت بروم. ماجرای بردن کفن به داخل مسجد الحرام سال گذشته سه قطعه کفن (معروف به برد یمانی دوازده امامی) به قیمت 35 ریال سعودی از بازار مکه خریدم، آنها را با خود به مسجدالحرام بردم تا ضمن طواف دادن، آنها را در فرصتی
سیدمهدی می گفت دغدغه مردم در ذهن و زبان شهید رئیسی بود
جوان آنلاین: باورم نمی شد و فکر کردم این فقط یک شایعه است و امکان ندارد برای هلی کوپتر آقای رئیسی چنین اتفاقی افتاده باشد. اصلاً در ذهنم نمی گنجید که چنین حادثه ای رخ داده باشد. مدام اخبار را دنبال می کردم. وقتی شب فهمیدم که سید هم همراه آقای رئیسی بوده، جرئت نمی کردم شماره اش را بگیرم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره شماره سید را گرفتم و با خودم گفتم ان شاءالله جواب می دهد. تماس گرفتم، اما دیدم تلفنش در دسترس نیست. با خودم گفتم شاید در منطقه ای است که آنتن نم
اتهامم این بود که خاندان سلطنتی را پنجشنبه جمعه ها با هواپیما به سد دز برده ام
من هم گفتند هرجا بخواهی منتقلت می کنیم که آموزش را راه بیندازی! من هم که شیرازی بودم گفتم می خواهم بروم شیراز. آن زمان هنوز اف چهارده ها در شیراز بودند. گفتند اف چهارده ها را به اصفهان منتقل می کنیم و یک سری اف پنج به تو می دهیم. برای معلمی این دوره اعلام کردم یک سری از خلبان ها را می خواهم؛ خلبان هایی که خوب بودند، سواد خوبی هم داشتند ولی جنگی نبودند. دل و جرات جنگ را نداشتند و کنار
سفرنامه ای بی سانسور از حج
، با قدی بلند و چشمانی ریز، ته ریش جو گندمی و لباس خاکستری کُردی. همان وسط صحن نشستیم رودرروی هم به گپ و گفت. مرد کُرد اسمش معروف محمد مصطفی بود، اهل سلیمانیه عراق. به او گفتم شنیدم کردستان عراق پس از صدام آباد شده، با رضایت تأیید کرد و البته با غمی فراوان از دوران صدام یاد کرد، می گفت: صدام کردها را از بین برد، کشتار کرد، هی اسم حلبچه می آورد و کشتار حلبچه. با خودم گفتم اینجا کنار قبر
مجازات مرگ برای قتل همسر پسرخاله با انگیزه عجیب
دستش تتو کرده است اما من به شدت مخالفت کردم و گفتم تو برای انتقام از خاله و پسرخاله ام سراغ من آمدی. چند ماه بعد از این ماجرا، فهمیدم نسرین دوباره با پسرخاله ام آشتی کرده و با هم زندگی می کنند، اما یک شب وقتی از سر کار برمی گشتم، سه مرد جوان به همراه نسرین مرا به زور سوار ماشین شان کردند و به اطراف شهر بردند و در آنجا حسابی کتکم زدند و بعد هم تلفن همراهم را گرفتند. متهم درباره روز
جوانان نکند با بی بصیرتی در رختخواب ذلت بمیرید
ظلمی و از هیچ تضییع حقی نگذرد و هیچ ستم کاری را نیامرزد مگر این که مظلوم و صاحب حق از آن بگذرد و حالا که بنده آماده ام و جان خود را در کف دست و آماده تقدیم به ایزد منان هستم. پس از شما دوستان و آشنایان علی الخصوص دایی هایم که مدتی است با آن ها حرف نمی زنم طلب حلالیت می خواهم. شهید با ریختن اولین قطره خونش تمام گناهنش را خدا می بخشد، جز حق الناس که این مسئله را خود صاحب حق باید ببخشد. پس
روایت نجات جان قهرمان بوکس توسط یک کشتی گیر/ کاری که کردم به اندازه مدال المپیک برایم ارزش داشت
: عمل جراحی با برش و بخیه؟ اول نظرشان روی کمرم بودم و بعد که رگ ها را چک کردند گفتند از دست ها شروع کنیم. تابناک: حتماً قبل از عمل پزشک با تو صحبت کرد که این عمل می تواند چه عواقب و عوارضی برای تو داشته باشد؟ یک لیست دستم دادند که مطالعه کن، بعد امضا بزن، اما من نخواندم، چون برایم مهم نبود چه عوارضی می تواند داشته باشد و می خواستم هرطور که شده این کار را انجام دهم.
داستان های هزار و یک شب / شب هفدهم : بانو و دو سگش ( قسمت دوم)
/> در حال مار بسان مرغ پریدن گرفت. من شگفت ماندم و از غایت رنجی که برده بودم در همان جا بخفتم. چون بیدار شدم دختری دیدم که پای من همی مالد. من از او شرمگین گشته راست نشستم و به او گفتم: تو کیستی؟ گفت: ساعتی بیش نیست که تو دشمن مرا کشتی و با من نیکیها کردی من همان مارم که از اژدهایم برهاندی، بدان که من از جنیانم و اژدها نیز از جنیان بود. چون خلاصی مرا سبب شدی من نیز به کشتی رفتم و آنچه که به کشتی اندر
زیباترین اشعار فاضل نظری؛ شعرهای عاشقانه، غمگین و احساسی اش در جشنواره کتاب
؟! _-_- ♥️ -_-_ دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم عشق اما خبر از گوشه محراب گرفت نتوانست فراموش کند مستی را هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
شیرجه امدادگر اورژانس به کانال آب برای نجات دختر 6 ساله
. با کمک همکارم مانور احیا را آغاز کردیم. دقایق در حال سپری شدن بود، اما کودک همچنان بدون حرکت با چشمان بسته خوابیده بود. مادر کودک گریه و زیر لب دعا می کرد. واقعا لحظات نفسگیری بود، در همه مدتی که در حال احیا بودم از خدا می خواستم که به کودک زندگی دوباره بدهد. حدود 5 تا 10 دقیقه همه تلاش خود را کردیم تا اینکه دختر بچه ناگهان به هوش آمد و شروع کرد به گریه کردن. اگر تنها چند ثانیه دیرتر ما
کمر نیروی هوایی در دی ماه 59 شکست/نامه می آمد که به نام خلق قهرمان ایران به اعدام محکومی!
می زدم. * یعنی زیرابتان را زده بودند؟ بله. ما هم راضی به رضای خدا بودیم. واقعا می گویم. * ولی در نهایت تصفیه نشدید دیگر! نه. * پس اتهام ها به شما نچسبید. راستش اتهامات و تصفیه شدن ها کیلویی بودند. یعنی با تحقیق نبود. یک سری بودند که تصفیه شدند چون گفته می شد ضداطلاعات بوده اند. بله. در گردان ما کسانی بودند که عامل اطلاعات بودند و از