سایر خبرها
پشت خط یکی گفت ما او را تکه تکه کردیم و سوزاندیم
چه کسی می شود؟ یعنی می شود یکی از اینها قسمت من شود؟ من می گفتم: علی آقا این چه حرفی است؟ ما باید به فکر بچه آوردن و ساختن زندگی مان باشیم. ، اما او همیشه می گفت: نه، شهادت باید در جوانی باشد؛ شهید شدن در جوانی اصلاً چیز دیگری است. با من صحبت می کرد و به هر طریقی شده می خواست مرا برای شهادتش راضی کند، نهایتاً من هم راضی شدم و خدا او را شهید کرد. به خیر گذشت هر بار که علی به مأموریت می رفت، دلم آشوب می شد. او را آنقدر دوست داشتم، تحمل نمی کردم با هر رفتن، جانش به خطر بیفتد. برای آرام کردن من می گفت: عزیزم می دانم نگرانی، اما فقط من در این لباس نیستم؛ همکارانم هم هستند ...
پوستر| ایمان آخرین سنگر
...! تو بری من چه کار کنم؟ می گفت: بقیه چه کار می کنن؟ هر کاری اونا کردن شما هم... یک روز داشتم لباس می شستم که آمد. کمکم کرد و همه را آب کشید و روی بند آویزان کرد. در همان حال برای من حدیث و روایت هم می خواند. دلش طاقت نداد و گفت: دخترآقا! تو خودت بار ها حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رو صدا نزدی و گفتی فداتون بشم؟ فقط با زبون که نمی شه فداشون شد! باید بریم جبهه تا فداشون بشیم! با همان سن وسالش آن قدر در گوشم خواند تا راضی شدم. گفتم: بابات چی؟ اصل باباته! گفت: راضی کردن و امضا گرفتن از بابا با خودم. بعد هم رفت مغازه و با باباش صحبت کرد و وقتی برگشت از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجید. (به نقل از مادر شهید، صغرا فکوریان) انتهای متن/ ...
پوستر| ایمان آخرین سنگر
، باید برم. اگه مانعم بشین چه جوری می خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟ باعث سربلندی تان می شوم یک روز به پدرش گفت: دیگه بزرگ شدم. خودم کار می کنم و خرج خونواده رو می دم. من از روی شما خجالت می کشم. شما برای ما خیلی زحمت کشیدین، ولی ما هیچ کاری نکردیم. امیدوارم بتونم باعث سر بلندی شما بشم! . لحظه ای که عشق و مسئولیت در هم تنیده شد وقت خداحافظی رسید. چادرم را سر کردم و گفتم: خوب بریم پسرم! گفت: مادرجان! همین جا خداحافظی کنیم و شما به اونجا نیاین! گفتم: می خوام بیام بدرقه ات. گفت: مادرجان! فقط من نیستم همه هستن، ممکنه اون ها مادر و خواهری نداشته باشن، اگه شما رو ببینن ناراحت می شن! انتهای متن/ ...
ماجرای فرزند شهیدی که هدیه شهید حاج قاسم سلیمانی را پس داد!
.... برای همین درخواست کردیم سردار به مازندران بیایند. مدتی بعد مراسمی در بابل ترتیب دادند تا حاج قاسم برایمان سخنرانی کنند. خیلی خوشحال بودیم. در شهر همه جا عکس های سردار را نصب کرده بودند. آن روز بعد از سخنرانی حاج قاسم به خانواده ها اطلاع دادند به نماز خانه سالن بروید. آنجا برای همه خانواده تک تک میزی گذاشته بودند. سردار چند دقیقه سر میز هر خانواده می نشست. چهره حاج قاسم از نزدیک به قدری پرصلابت بود که انگار نمی شد مستقیم در چشم هایشان نگاه کرد. در عین حال بسیار بسیار صمیمی بودند. به میز ما رسیدند. پسرم که حدود 6 سال داشت از ایشان خواست هدیه ای به او بدهد. سردار یک ...
خوابی که حسرت بوسیدن فرزند را از دل مادر برد/ امضاء شهادت، سوغات خانه خدا
گونه حامد این روزها حسرت برای مادر شده بود ولی پسر نمیخواست این حسرت بر دل مادر باشد و به خواب مادرش آمد و گفت مامان بیا هرچقدر خواستی صورتم را ببوس، در خواب گونه حامد را بوسیدم و این حسرت از وجودم برداشته شد. مادر شهید صفاریان امسال حاجیه خانم شده بود و زمانی که عازم سفر حج تمتع بود، ماجد و حانیه گفته بودند که سوغات نمی خواهیم و زمان را صرف خرید نکنید ولی حامد سوغاتی میخواست و به مادر سپرده بود که برایش دعای شهادت را سوغات بیاورد و اینجا مادر که بارها به حامدجانش گفته بود انشالله بعد از 120 سال شهید شوی، روبه روی خانه خدا خواست که حامدش به آرزویش که شهادت است دست یابد و در مدینه خبر ...
برادران همیشه سر بلند به روایت خواهران صبور
دنیا نمی توانست او را بشکند. دستی که همیشه پشت و پناهمان بود، سر شده بود. از آن روز حسین شانه ام شد، اما نمی دانستم که او هم قرار است برود. بعد از فوت پدر، حال مادرم زیاد خوب نبود. یک شب خواب دیدم یکی از برادرها، خبر شهادت حسین را آورد. نگران مادر بودم و اصرار داشتم خبر را پنهان کنیم. صبح، برای حسین پیام فرستادم و گفتم. فوری زنگ زد و با شوخی گفت: جان داداش، دقیق برای تعریف کن چه خوابی دیدی! هر بار که می دیدمش، از جزئیات خواب می پرسید. فکر نمی کردم خوابم به واقعیت بدل شود. حسین همیشه برای شهادت التماس دعا داشت و می گفت: بابا پنج پسر دارد، باید خمسش را در راه خدا بدهد. حسین در سوریه ...
چنگیز سپهر گفت اگر برنمی گشتم جوابی برای پسرم نداشتم/مختصات هدف را که ثبت کردم هواپیما را زدند
به جایی رسیدم که یک گردان تانک همان طور که گفتم، در زمین بود و فقط لوله هایشان پیدا بود. چون فاصله من برای حمله مناسب نبود، به پرویز گفتم تو بزن من بروم و دور بزنم بر گردم. رفتم داخل خاک عراق و برگشتم سمت این ها. این هم مثل آن پرواز 18 شهریور طوری بود که همه چیزش به دلم چسبید. در گانری هم وقتی بمبت بولز آی (خال) می خورد قبل از برخورد، خودت حس می کنی چه کرده ای. بعد از ریختن بمب ها جای فرار کردن، هواپیما را لِوِل کردم و فیکس باتن INS را زدم که موقعیت مورد نظر ثبت شود. * چرا؟ چون همه از بین نرفتند و باز بچه ها می آمدند آن ها را بزنند. تا این طور شد و موقعیت را ...
روایت همسر دادستان اسفراین از شهیدی که ققنوس وار خود را به دل آتش زد
شهید مظلوم دادستان عمومی و انقلاب اسفراین "علی اکبر حسین زاده"از 20سال زندگی مشترکشان را می خوانید. نمازشب علی اکبر رفقای حوزه علمیه معصومه تهران تماس گرفته بودند و می پرسیدند ؟آیا "علی اکبر "همانند دوران طلبگی اش نماز شب می خواند که پاسخم این بود تمام لحظه به لحظه زندگی علی جانم رسیدگی به پرونده های مردم بود.عادت 20ساله زندگی مشترک مان این بود آفتاب نزده فقط یک استکان چای می خورد و راهی دانشگاه و دادگاه می شد و ساعت 5و 6عصر به خانه برمی گشت با دستان پر از پرونده. اول احوالی از بچه ها می پرسید وکمی کمک حالم در امورات منزل بود و بعد تا اذان صبح روز بعد پشت میزش می نشست و ...
شعر از سرت نپرد آقای شاعر!
و پشت سرش، آهی از سر کلافگی. قبل از اینکه بگویم تمامش کند، تند و تلخ ترین کلماتش را به طرفم شلیک می کند و حرف آپارتمان را وسط می کشد. حرف هایش مجاز داشت! آپارتمان یا طلا هایش؟ کل را گفته بود و جزء را در نظر داشت. خاک دو عالم به سر شده بود و تا چند دقیقه دیگر، دودمان به باد می رفت. از آپارتمان و صاحب خانگی شروع می کرد و آخر سر می رسید به مستأجری. از اجاره نشینی می گفت و می گفت، تا بساط صحبت نرخ روز طلا را باز کند. با یاد النگو های سنگین وزنش زار می زد و با سند شش دانگی که به نامش نیست هوار می کشید. قول و قرارمان را به سرم می کوبید و پسوندش، بیکاری ام را به رخم می کشید که شاعری هم شد کار؟ با ...
قولی که با خون امضا شد
را آرام تکرار می کرد: من شهید می شوم. همسرش می گوید: می گفتم برای عاقبت به خیری دعا می کنم، نه شهادت. اما او با یقین عجیبی از رفتنش حرف می زد. حتی عکسی داشت که روی ریل قطار گرفته بود، با لبخند گفته بود: این عکس، عکس شهادت من است. آن روزها این حرف ها شبیه یک آرزو بود؛ امروز، شبیه یک پیش گویی. بعد از شهادتش، وقتی عکس هایش روی بنرها نشست، وقتی نامش با عنوان شهید خوانده شد، همسرش فهمید محمد راه را انتخاب کرده بود، نه از سر حادثه که از سر ایمان. هجدهم دی محمد مثل همیشه ساعت شش صبح از خانه رفت، شاید خداحافظی اش کمی طولانی تر بود، شاید نگاهش کمی عمیق تر اما هیچ کس نمی دانست این ...
پوستر| ایمان آخرین سنگر
برای شهادت وی افزود: شهید از من رضایت شهادت گرفت و بسیار خوشحال بود. ما فقط هفت ماه کنار هم زندگی کردیم، اما همین مدت کوتاه سرشار از معنویت و آرامش بود. شهید به زبان عربی مسلط بود و برای خانواده اش جداگانه نامه می نوشت و برای من هم جدا. همیشه می گفت اگر شهید شدم، هر طور دوست داری زندگی کن، اما جویای حال پدر و مادرم باش. عطر خاص و چهره نورانی اش همیشه نشانه ای از شهادت داشت و از همان ابتدا حس می کردم مسیرش به آسمان ختم می شود. شهادت در هورالهویزه زینب خلردی افزود: در لشکر 25 کربلای مازندران خدمت می کرد. 25 خرداد سال 64 در عملیات قدس در جزیره هورالهویزه همراه ...
طالع بینی روز؛ در این روزهای آشفته فکر می کنی معشوقت فراموشت کرده؟ از دوری داره دق میکنه بیا بگم در چه ...
...> از طلوع فجر تا طلوع آفتاب از ساعت 12 تا عشاء آخر (وقت خوابیدن) ذکر روز پنجشنبه لٰا إلهَ إلّا اللهُ الْمَلَکُ الْحَقَّ الْمُبیٖن، ذکر بعد از نماز صبح 308 مرتبه یَا رَزّاق موجب رزق فراوان می گردد. آیا پنجشنبه 29 خرداد 1404 ماه قمر در عقرب است؟ خیر پنجشنبه 29 خرداد 1404 ماه قمر در عقرب نیست. روزهای قمر در عقرب خرداد ماه 1404 به این شرح است : 17 خرداد ساعت 6:27 بامداد قمر وارد برج عقرب گردد. روز 19 خرداد ساعت 16:44 قمر از برج عقرب خارج می شود. قمر در عقرب بر مبنای برج عقرب یک مبنای دیگر که اهل نجوم در رابطه ...
روایت کاسبی که در اغتشاشات امامزاده حسن شهید شد
ساعت بعد، مدام تماس می گرفت. پاسخی نمی آمد. دیگر دلش طاقت نیاورد و خطاب به دامادهایش گفت: اگر اتفاقی افتاده، بگویید. من حق دارم بدانم. ابتدا به او گفتند: فقط پایش تیر خورده، برده اند بیمارستان. اما وقتی دید خانه پر از رفت وآمد شده، خواهران، دامادها و نزدیکان یکی یکی می رسند، فهمید ماجرا بیش از یک جراحت ساده است. در نهایت، داماد کوچک تر خانواده حقیقت را گفت: حاجی به آرزویش رسید... شهید شد. همان جا فهمید همه چیز تمام شده است. آغاز دل نگرانی اما دل نگرانی او از خیلی قبل تر شروع شده بود. از همان روز، از ساعاتی که همسرم مغازه را به من سپرد و راهی شد. آن روز از حوزه بسیج مدام تماس می ...
وقتی ابراهیم، دوباره هادیِ دل ها می شود
: ملت ما بیدار است و اجازه نمی دهد دشمن به اهدافش برسد، من به پسر شهیدم افتخار می کنم... نه فقط من بلکه امروز تمامِ محله مان، شهرمان، استان و کل کشور به او افتخار می کنند و بر غیرتش آفرین می گویند. مادر صحبت هایش را به پایان می رساند، جمعیت حاضر در سالن از دل گویه های مادر شهید به شدت متأثر شده بود و صدای گریه، آه و ناله همزمان با صدای مادر، تالار را پر کرده بود.. مجری میکروفن را به دست گرفت و خطاب به مادر شهید گفت: همان طور که خدا آقا مهدی را برای شهادت انتخاب کرد، مادرِ شهید بودن را شایسته شما دانست و شما هم انتخاب شده اید. سپس ایستاد و از جمعیت خواست همه به احترام مادر شهید و خانواده ...
بهترین و دلنشین ترین پیامک های تبریک تولد برای زهرا؛ خاص و عاشقانه + عکس و ویدئوی مخصوص استوری
به چشم بیای پس مبادا کارایی که گفتم رو نکنی و همینجوری پاشی بیای توی جشنت حاضر بشی. دوست دارم رفیقم توی جشن تولدش بدرخشه به شکلی که بعد اینکه مهمونا رفتن همه از خوشگلیش و پر انرژی بودنش حرف بزنن و با هم پچ پچ کنن. دوست نازنینم، زهرا جونیم، تولدت مبارک باشه. ღღღ زهرای عزیزم، هر آدمی یه رسالتی توی زندگیش داره و تو که آدم فوق العاده با برنامه و خاصی هستی میدونم که رسالتت رو شناختی پس از خدا میخوام که عمرت رو اونقدر طولانی کنه تا بتونی طعم انجام رسالتت رو بچشی و از انجام دادنش لذت ببری. هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که انسانی به هدفی که در زندگیش داره دست پیدا کنه پس من ...
روایت زندگی آنان که ایستادگی کردند
. در دوران انقلاب، با سن کمی که داشت، در تظاهرات و سخنرانی ها شرکت می کرد. با بچه های هم سنش شعار می داد و برای سرنگونی رژیم پهلوی تلاش می کرد. وقتی 13ساله بود، داوطلب ثبت نام در بسیج شد، اما به دلیل سن کم، قبولش نکردند. بالاخره، مردادماه 65، در دوره خدمت سربازی، به باغ خان یزد رفت و به مدت سه ماه فنون نظامی را آموزش دید. بعد از آن، 45 روز دوره آبی خاکی را در شوشتر گذراند. در آخرین مرخصی اش قبل از شهادت، گویی به دلش افتاده باشد، از همه ما حلالیت طلبید. گفت: پدر، مادر، خواهرها، برادرها حلالم کنید. امام را تنها نگذارید که نایب امام زمان(عج) است. اگر تنهایش بگذارید، نزد پیامبر(ص) و حضرت علی ...
47 سال دلتنگی برای بابا
، روزی که دست در دست پدر به تظاهرات رفت و توی هجوم جمعیت او را گم کرد. تک تک صحنه های آن روز جلوی چشمانش رژه می روند. نوجوان 17، 18ساله ای را می بیند که هراسان و سر درگم از میان جمعیت رد می شود، تمام کوچه پس کوچه های اطراف را می گردد تا بلکه نشانی از پدر بیاید. میان دود، گلوله و اضطراب خیابان های پُر از تانک را یک به یک پشت سر می گذارد تا اینکه به میدان ساعت می رسد. نگاهی به اطراف می اندازد، همه جا شبیه میدان جنگ و جبهه شده است. نیروهای سرکوب گر دور تا دور میدان ایستاده اند. هر از گاهی برای ترساندن و متفرق کردن تظاهرکنندگان تیرهوایی شلیک یا به سمت شان گاز اشک آور پرتاب می کنند. چشمش ...
دورهمی همافران پنجاه و هفتی
همان شب، حمله به اسلحه خانه انجام شد و اسلحه به دست مردم افتاد. از صبح روز بیستم بهمن، حمله به کلانتری ها آغاز شد و کلانتری ها بدون مقاومت تسلیم شدند و غروب بیستم بهمن حمله به یگانه ای نظامی از طرف مردم شروع شد. روز بیست و یکم بهمن، پادگان های تهران یکی یکی سقوط کردند و فرمانداری نظامی، ساعت شروع حکومت نظامی را ساعت 4 بعدازظهر اعلام کرد و امام اعلام کردند: اعلامیه امروز حکومت نظامی، خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند... اخطار می کنم اگر دست از این برادرکشی برندارند و لشکر گارد به محل خودش برنگردد... تصمیم آخر خود را به امید خدا می گیرم . ستاد امام با بلندگو، لغو اعلامیه های فرمانداری نظامی را در سطح شهر تهران اعلام کردند و حکومت نظامی با حضور گسترده مردم فرو ریخت. ...
میراث داری انبیا؛ وظیفه ای بر دوش طلاب حوزه های علمیه
همه انبیاء را ثروتمند کند. پس فقر و سختی، بخشی از سنت الهی در تربیت است. طلبه نباید احساس کند کارمند است؛ کارمندی برای این لباس توهین است چرا که طلبه سرباز دین است، در سنگر همیشه حاضر؛ روز و شب ندارد. وی ادامه داد: بسیاری از طلبه ها را دیده ایم که در دانشگاه ها، مساجد، نیروهای مسلح و جاهای دیگر فراتر از حد کارمندی عمل کرده اند؛ چون لباس شان، لباس سربازی انبیاست. در جنگ خندق، حضرت زهرا(س) نانی برای پیامبر آوردند و پیامبر فرمود این نخستین لقمه ای بود که بعد از سه روز وارد شکمش شده بود. چنین است سنت انبیاء؛ پیش قدم، صبور و اهل بلا. هر اندازه ایمان افزون تر شود، بلا نیز بیشتر است؛ البلاء ...
بازار لباس به سمت مدل زدگی رفته، نه پوشش
به گزارش روزانه نیوز ، عطیه محققی تولیدکننده مد و لباس، ضمن استقبال از تنوع در محصولات مد و لباس، نسبت به افراط در این حوزه هشدار داد و گفت: تنوع تا حدی که پاسخگوی نیاز طبقات مختلف جامعه باشد مطلوب است، اما افراط در آن موجب فراموش شدن اصل و فرع مسئله پوشش می شود. وی ادامه داد: ما کلاً زیبایی و متفاوت بودن را دوست داریم، به همین دلیل تنوع مورد علاقه همه ماست. اما وقتی آدم بخواهد تنوع طلب باشد، اصل و فرعش دچار چالش می شود. تنوع خوب است، در حدی که نیاز باشد؛ در حدی که تمام نیاز طبقات مختلف را در نظر بگیریم. خود کلمه تنوع خیلی خوب است، ولی افراطی بودن که متأسفانه الان هر روز پررنگ تر ...
گل ریزان زنان خَیّر برای عروسی دختری که پدر و مادرش در زندان هستند
لباس عروس نمی پوشیدم. خدا اول دل آدم را بزرگ می کند، بعد رزقش را. این عروسی در خانه یکی از خیران برگزار شده است؛ خانه خانم محمدپور. می گوید: اولین بار در یک روضه از من خواستند خانه را در اختیار عروسی بگذارم. حالا سالی چند بار این اتفاق می افتد. بعد از هر مجلس، حس رضایت عجیبی دارم. مریم طاهری پاکدل، فرهنگی بازنشسته، از دیگر خیران است. می گوید: چند خانواده آبرومند را تحت پوشش دارم. گاهی به نخ می رسم، اما هیچ وقت بریده نمی شود. این لطف خداست. اعظم میرحسینی، خیر 37 ساله، می گوید همراهی با این گروه نه تنها زندگی خودش، که روحیه فرزندانش را هم تغییر داده است؛ دخترم در ...
شهیدان نمکی سنندج یادآور مظلومیت های دوران انقلاب در کردستان+ موشن گرافی
. برای انتقام آمده بودند در خانه و محله غوغایی بود، ماشین برای بردن ما به بیمارستان در کوچه حاضر شده بود، هنوز ماشین راه نیفتاده بود که پسرم رحمت الله جلو آمد و اصرار می کرد که با من بیاید اجازه ندادم و گفتم تو پیش خواهر و مادرت بمان؛ قبول کرد و با این حرف که پدر انتقامت را می گیرم به سمت در خانه حرکت کرد. این آخرین دیدار با پسرم بود، بعد از 27 روز چشم انتظاری و خون دل خوردن، ضد انقلاب عاقبت جنازه رحمت الله و دو برادرش را به خانواده ام تحویل دادند. الان سال ها از آن ماجرا می گذرد ولی هنوز من بوی نفس رحمت الله را که مرا بوسید احساس می کنم. مگر فراموشم می شود. ورقی ...
پیش نمازی که به قلب اسرائیل موشک شلیک کرد
تا چند ساعت کسی چیزی به من نگفته بود. آن روز من به خانه خواهرم رفتم که به خانه ما نزدیک است. متوجه شدم اوضاع غیر عادی است، اما کسی به من چیزی نمی گفت. یکی از اقوام آمد و داشت گریه می کردم. پرسیدم چرا گریه می کنی. حرفی نزد. بعد خواهرم آمد و ایشان هم گریه می کرد. نهایتاً از او شنیدم که آقارسول به شهادت رسیده است. خدا کمک کرد که توانستم محکم باشم. خودم را حفظ کردم و به خواهرم گفتم چرا گریه می کنید؟ آقارسول به خاطر اسلام و کشور و اعتقادات مان رفت. به حرف رهبر و برای وطن مان رفت. من آنها را تسلی می دادم. بعد که دختر بزرگم متوجه شهادت پدرش شد، حالش بد شد و او را به بیمارستان بردند، اما من نرفتم. خدا ...
دیدار نمایندگان جامعه قرآنی تهران با خانواده شهید مسعود مرادزاده
عجل الله تعالی فرجه الشریف را تعجیل کند و رهبر معظم انقلاب را تا زمان ظهور آن حضرت برای ما حفظ کند. برادر شهید هم در قسمتی از مجلس درباره آقا مسعود صحبت هایی کرد که مهمترینش این بود که با وجود همه کم لطفی هایی که در دوران فعالیت هایش به مسعود شد، او حقیقتا انقلابی ماند، این را با خونش ثابت کرد. مسعود خیلی با اخلاق بود، خنده از روی لبش کنار نمی رفت. در معراج شهدا هم به عینه دیدم که صورتش هنوز خندان است و به دوستانش هم گفتم، او که در زندگی دنیایی با دیگران خندان بود، الان در حالت شهادت هم خندان به سوی خدا می رود. برادر شهید مرادزاده ادامه داد: بعد از شهادت، مسعود هوای ...
از آرزوی مرگ تا سلول انفرادی؛ روایت بانوی 18 ساله ای که شکنجه را به چشم دید
فضای سلول برایمان بگویید. سلول انفرادی، فضایی بسیار کوچک، حدود یک و نیم در یک متر داشت. روی زمین، زیلوی کهنه و متعفنی پهن بود که آثار چرک و خون بر آن دیده می شد. همه وسایل، فقط دو پتوی سربازی کثیف و بدبو بود که هم زیرانداز بود و هم بالش. از همه سخت تر، فقدان نور طبیعی بود؛ به طوری که شب و روز از هم قابل تمایز نبود. برای خواندن نماز در وقت شرعی، باید دقت می کردم و از روی نوع غذایی که می آوردند مثلا صبحانه، ناهار یا شام، زمان را حدس می زدم. روز اول، آن قدر فضای کوچک و تاریک بود که احساس کردم دارم خفه می شوم. اما بلافاصله به خودم نهیب زدم که این تازه اول راه است و نباید بی تابی ...
خالی گذاشتن این سنگرها خیانت به اسلام و خون شهدا است
دوستی و قرار داد امضاء می کنند و ملک خالدها می خواهند با هواپیماهای آواکس آمریکائی از اسلام خانه شهدای پاسدار کنند این درد است برای مسلمانان جهان که نشسته اند و آمریکا از یک طرف کمر به قلع وقمع کردن بسته و شوروی از طرف دیگر و دولت های مرتجع منطقه با بر سر نیزه کردن قرآن ها از طرف دیگر اینجاست که اگر انسان بمیرد حق دارد بلی انسان ها می خواهند اسلام را نابود سازند و به سلطه گری خواهند ادامه دهند اینجاست که ناگهان ناراحت می شوم و به خود می آیم با چکم مسئولیت خیلی سنگین است. پاسدارم با از خط سرخ امام خمینی را پاسداری کنم و غربی ها و شرقی ها را غربال بدور ریخته امتی خالص و معتقد به مکتب اسلام بوجود آمدم بنا برابر تصمیم گرفته ام برابر رفتن به سوی خدا و تکامل و رشد و انسانیت هجرت کنم و سرزمین اسلامیم را از اشغال این بی دینان و فتنه جویان وابسته به امپر بالیسم شرق و غرب در نیاورم که ناگهان به فکر مرگ و شهادت می افتم. روحش شاد و یادش گرامی باد. انتهای خبر/ ...
پهلوان بامرام تهران
معرفت آن روزها را حس کنم. ما همه فامیل نبودیم؛ چند خانواده فامیل بودیم و دو همسایه هم داشتیم. یکی از آن ها خانمی تنها بود. آن زمان ها نه قرارداد اجاره ای بود و نه پول پیش. مردم بیشتر به معرفت و قول و قرار دلگرم بودند. یادم هست چند بار دو -سه نفر را که جایی برای ماندن نداشتند، آوردم خانه مان و گفتم: ما یک اتاق داریم، ایشان می ماند؛ مجانی. مادر خدا بیامرزم همیشه می گفت: این چیزها می ماند، آدم باید دستگیر باشد. محمدرضا طالقانی در لابه لای گفت وگو با مسعود فروتن در برنامه تلویزیونی همشهری حرف های جالبی درباره دست به خیر بودن اهالی محله درخونگاه می زند و تاکید دارد این محله نیازمندی ندارد ...
مادر شهید حامد صفاریان: در کارنامه امروزم،47 بار حضور در راهپیمایی 22 بهمن را ثبت کرده ام
به گزارش اصفهان شرق ، حوالی ساعت 8 صبح به طرف میدان امام اصفهان حرکت کردم. مراسم ساعت 9 و نیم شروع می شد ولی طبق تجربه سال های قبل می دانستم که اصفهانی ها پای کار انقلاب هستند و برای اینکه جا نمانند، به ساعت اکتفا نخواهند کرد. خیابان های منتهی به میدان کم کم رو به شلوغی می رفت و در گوشه و کنار میدان، گروه های فرهنگی سرود و موکب های هنری جای خوشی برای خود و تماشاچیان باز کرده بودند. دوربین به دست منتظر جلب سوژه ای تازه بودم تا بار دیگر شکار لحظه های ناب حضور باشکوه همه اقشار مردم را به نام خود به ثبت برسانم. عکس شهدای دفاع مقدس، مدافع امنیت و جنگ دوازده روزه، بر دستان مردم ...
نورافشانی ایده ها: تجلیل از خلاقیت های جوانان اصفهان با یادبود اسماعیل
اختتامیه رویداد سدرا اصفهان؛ به گزارش پایگاه خبری علم و فناوری اصفهان : 21 بهمن 1404؛ در اصفهان شاهد یک روز بسیار مهم برای صنایع خلاق بودیم. این رویداد همزمان با نزدیک شدن به بزرگترین جشن های ملی سالگرد چهل و هفتمین سال پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی برگزار شد؛ انقلابی که بر پایه های استقلال، آزادی و جمهوری بنا گردید و امروز با تکیه بر علم، فناوری و خلاقیت، با شور و نشاط و اقتدار مسیر خود را ادامه می دهد. در رویداد سدار، ما در حال ساختن توسعه پایدار و خودکفایی هستیم که بر مبنای ایمان و اندیشه شکل گرفته و قرار است با حضور قدرتمند نخبگا ...