چله عزت|روایت 40 سال استقامت مادر3 شهید دفاع مقدس+عکس و فیلم
سایر منابع:
سایر خبرها
ماجرای وداع دختر شهید کریمی با پدرش
به خانواده تحویل داده شد. پیکر شهید کریمی در گلزار شهدای سید فتح الله ورامین در کنار همرزمان، دایی و دو پسر دایی اش به خاک سپرده شد. از او دو دختر و یک پسر به یادگار مانده است. همسر شهید نیز در کسوت معلمی وظیفه بزرگ کردن یادگاران این شهید را بر عهده گرفت. محمد کریمی پدر شهید در سال 1372 و قبل از بازگشت پیکر شهید درگذشت، اما مادر او پیکر شهید را دید و چند ماه پس از بازگشت شهید از دنیا رفت
شهادت دو پسرم با فاصله کمتر از یک سال بود/ نحوه شهادت پسر بزرگم را در خواب دیده بودم
یک دیگ حلیم بارگذاشتیم و پخش کردیم. از همان سال تا اکنون هر ساله این روال ادامه پیدا کرده، همسایه ها و کسانی که نذری دارند، گندم، گوشت، مبالغ نقدی را جمع آوری می کنند و در این مکان پخت می شود و بین مردم محله و نیازمندان توزیع می شود، که این پخت نذری در دو روز سوم و چهلم امام حسین(ع) در ماه محرم برگزار می شود. در ادامه از فرزندان شهیدش گفت: علی اکبر پسر بزرگترم بود و علی اصغر
خاطرت تلخ حسن روشن از شهادت و مرگ دوبرادرش
می گوئید، من همراه تیم ملی در آن سفر نبودم. قصه شهادت برادر شما چطور بود؟ اصلا چرا اینقدر زود شهید شد؟ سیدحسین آن موقع سرباز بود. در کردستان خدمت می کرد. پدر و مادرم مریض بودند. رفتم امریه بگیرم که او را برای مراقبت از پدر و مادرم بیاورم تهران. هر روز به خانه برود ولی گفت ما 5 نفر هستیم و با هم رفتیم و با هم برمی گردیم. خلاصه گفتم پدر و مادر واجب هستند و قرار شد بعد از سفر
یک عمر زندگی با شش قاب عکس +فیلم
خبرگزاری میزان _ یکی از کاربران توییتر به مناسبت هفته دفاع مقدس در صفحه شخصی خود با یادآوری یاد و خاطره زنده یاد سکینه واعظی، مادر شهیدان جعفریان در رابطه با این مادر شهید نوشت: سه پسر، یک دختر، یک عروس و یک دامادش شهید شدند. شهیدان ابراهیم، حسن، محمد و فاطمه فرزندانش و مرتضی و طیبه واعظی داماد و عروس او بودند. مرحومه سکینه واعظی تعریف این سرزمین از مادری است. هر چه داریم از دامان پر برکت این
وه چه عجیب مادرانی دارد این سرزمین!
کنند در برابرشان. در لا به لای کوچه پس کوچه های شهر و در میان آدم های معمولی، در جایی که خبری از برج و بارور نبود، راهی خانه ای شدم تا در آن به گفتگو بنشینم با مادر سه شهید، مادر محمد، احمد و علی جعفری نیا. مادری که احمد را در سال 61، محمد را در سال 62 و علی را هم در سال 66 پیشکش اسلام کرد. همیشه می گویند مادر اجازه نمی دهد مویی از سر فرزندش کم شود، حالا چگونه است که مادری سه
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
یک هفته از مراسم عقدش می گذشت که به خط مقدم اعزام شد. هنگام رفتنش پرسیدم تو که می خواستی برگردی خط، چرا متاهل شدی؟ با خنده گفت: سنت رسول الله است و بر هر مسلمانی واجب، من 6 سال خط مقدم هستم و هیچ اتفاقی نیفتاده . علی اصغر پاسدار بود و به محض شروع جنگ به جبهه رفت، از خصلت هایش می توانم پایبندی اش به ارزش ها را بگویم و شجاعتش، روزی که به خط رفت، پدرم غروب همان روز، شب عید غدیر آمد منزل ما
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
که بچه های تویسرکان را شبانه از دزفول برای عملیات مرصاد آورده بودند، با اینکه برای بازرسی اتوبوس ها خودم هم بودم اما نمی دانم چرا اتوبوس رزمندگان تویسرکان را ندیده بودم. رحمان گفته بود سالگرد شهادت برادرم اصغر به شهادت می رسم پس مراسم هر دوی ما را با هم بگیرید تا هزینه کم و زحمت مردم زیاد نشود. همین طور هم شد، روز سالگرد شهادت علی اصغر، رحمان هم شهید شد و پیکرش هم تشییع، همه در بهت
روایتی از تک تیراندازی که پدر معنوی بسیجیان شد/ وحدت و امنیت؛ یادگار حبیب دلها برای مردم جنوب شرق
نهی از منکر و تبعیت از ولایت می شناختند و از آنجایی که غمخوار مردم بود و برای رسیدگی به مشکلاتشان جانانه گام بر می داشت، لقب پدر معنوی بسیجیان سیستان و بلوچستان را به او دادند. وی با بیان این که شهید لک زایی، بیش از 60 ترکش از زمان جنگ تحمیلی در بدن داشت و چشمش را در جبهه در راه دفاع از وطن تقدیم کرد، افزود: پدرم همچون همه غیورمردان ایران اسلامی سرشار از فروتنی و اخلاص بود و عشق و ارادت
رزمنده ای که پس از بازنشستگی به یاران شهیدش پیوست/ شهیدی که از خرید کالای ایرانی خسته نمی شد
دهد تا درآمدی برایمان باشد، اما می گفت نیازی نداریم و فهمید دختر و پسری قصد ازدواج دارند و درآمدشان کفاف اجاره خانه نمی دهد؛ پیشنهاد داد در طبقه دوم خانه بیایند و چند سال ساکن شوند تا توانستند پولی پس انداز کنند و بعد از آن ها هم دو خانواده دیگر با شرایط مشابه آمدند خانه ما و بعد از چند سال توانستند خانه دار شوند. وی افزود: مشتاق کار خیر بود و عاشق خدمت به مردم و نه تنها خودش بلکه دیگران
کوچکترین شهید دفاع مقدس که داغ اسارتش را به دل بعثی ها گذاشت
جبهه به یاد می آورد که در هنگام ورود رضا به پادگان، به فرمانده می گویند: پسری آمده که 12 سال دارد این فرمانده با رضا صحبت می کند و خیلی مسائل علمی و دینی را از رضا می پرسد و با معلومات رضا می گوید بچه شمایید نه رضا. رضا به پادگان ابوذر اعزام شد و به گیلان غرب رفت. فرمانده اش می گفت: گروه گروه رزمنده پیش رضا آمده بودند تا بدانند این بچه 12 ساله چه کسی است؟ رضا به همه روحیه داده بود.
شهیدی که 2 بار به خاک سپرده شد/ پیکر را با عجله دفن کردیم تا پدرم آن را نبیند
خبر شهادت حمید فورا از مشهد به تهران برگشتم و متوجه شدم پیکر این شهید عزیز به شدت آسیب دیده و حتی بخشی از پیکر هنوز بازنگشته است. همه تلاشم را کردم تا به پدر و مادرم با پیکر متلاشی حمیدرضا روبرو نشوند. شهید پورزرگری در جبهه پدری که حسرت دیدار فرزند بر دلش ماند هنگام خاکسپاری حمیدرضا مرحوم پدرم مدام درخواست می کرد که به او اجازه دهیم بار دیگر چهره فرزندش را ببیند
شهیدی که 2 بار تشییع و دفن شد/ پیکر را با عجله دفن کردیم تا پدرم آن را نبیند
شهادت حمید فورا از مشهد به تهران برگشتم و متوجه شدم پیکر این شهید عزیز به شدت آسیب دیده و حتی بخشی از پیکر هنوز بازنگشته است. همه تلاشم را کردم تا به پدر و مادرم با پیکر متلاشی حمیدرضا روبرو نشوند. شهید پورزرگری در جبهه پدری که حسرت دیدار فرزند بر دلش ماند هنگام خاکسپاری حمیدرضا مرحوم پدرم مدام درخواست می کرد که به او اجازه دهیم بار دیگر چهره فرزندش را ببیند، اما
برادر نخستین شهید جیرفت: دفاع مقدس سند افتخار ایران است
در عرصه دفاع از میهن، به مقام رفیع شهادت نائل آمده است. برادر شهید معناصری ادامه داد: از هر مسیری که می خواستیم به سمت خانه برویم، جمعیت زیاد مردم مانع عبور ما می شد و من هم بچه هشت ساله ای بودم که اصلا متوجه نبودم چه اتفاقی افتاده که خیابان ها شلوغ شده است. وی با بیان اینکه خانواده ما از انقلابی های قبل از انقلاب بودند گفت: اما احساس می کردم که یک اتفاق ناگواری رخ داده است
ابوفاطمه مسافر سوریه شد/کلیشه ای می گویم عاشق شهادتم
بودم و بغضی با من همراه بود که نکند این آخرین عکس از پدرم باشد. در تمام مراسم های تشییع پیکر شهدای مدافع حرم شرکت می کردیم و به این خاطر که پدرم نیز در سوریه حضور داشت، حال خانواده های آنان را درک می کردیم. پدرم از هر لحاظ حامی خانم هاست و کار هایی از قبیل بچه داری، آشپزی، تمیز کردن منزل را نیز انجام می دهد حتی در روز هایی که به مرخصی می آمد روز هایی که نبود را جبران می کرد
قصه دلتنگی وعاشقانه های پدر و مادر 3 شهید لرستانی/فرزندانم از امام حسین(ع) الگو گرفتند
دانشجوی رشته فیزیک کاربردی دانشگاه صنعتی اصفهان بود که بعد از حضور در عملیات های مختلف در جزیره مجنون در پاتک دشمن مجروح با بدنی مجروح به اسارت دشمن بعثی درآمد و در اوج غربت به شهادت رسید و جسدش از قبرستان الکرخ سال 75 به ازنا انتقال یافت و در جوار دو برادر دیگرش آرام گرفت. نقش بانوان در پشت جبهه ها دیدنی بود مادر شهیدان باقری با اشاره به نقش بانوان در جنگ تحمیلی گفت: ما نیز
بازگشت به خانه سه ماه بعد از خبر شهادت
درد را تحمل می کردم . اما شهادتش باعث شد که دیدار ما به قیامت بماند و فراق ما در این دنیا ابدی شود . این مادر شهید وقتی می خواهد خاطره ای از فرزندش بگویید حافظه اش یاری نمی کند از پسرش علی که دو سال از شهید کوچکتر است و کنارش نشسته است کمک می گیرد ... برادر شهید می گوید: محمدولی دفعه اولی که به جبهه اعزام شد همراه با حسین غلامی یکی از دوستان صمیمی اش رفت که حسین هم اهل
سید جواد هاشمی نژاد: محل شهادت پدرم 40 سال است که خاک می خورد
حضور پدر و فعالیت های علمی و سیاسی او چگونه گذشت؟ بسیاری از مواقع حضور فیزیکی پدر را در کنار خود نداشتیم. وقتی سال 1343 به دنیا آمدم، پدرم زندان بود. زمانی که به مقطع راهنمایی رفتم و دوست داشتم در این فرایند تحصیلی پدرم کنارم باشد، باز هم ایشان در زندان به سر می برد. در دوران تحصیل، حس حضور پدر را در مدرسه تجربه نکردم. با وجود اینکه کمتر حضور ایشان را در خانه حس می کردیم، اما وقتی می دیدیم مردم
از آبادان تا تبریز در روایت مهاجران جنگی خوزستان
سختی ها زندگی کنار آنها خوب بود.خیلی ها اینجا دختر گرفتند و دختر دادند و بعد از جنگ هم ماندگار شدند و برخی از خانواده ها هم بعد از جنگ به زادگاهشان برگشتند. اما من ماندم و در همین جا ازدواج کردم . این مسئول درباره اعزام به جبهه توضیح می دهد: 14ساله بودم که خواستم به جبهه بروم و شناسنامه ام را هم دستکاری کردم اما فهمیدند و من را برگرداندند اما دو سال بعد در 16 سالگی به همراه لشکر عاشورا
روایتی از نوجوان اهل سنت که کم سن ترین شهید دفاع مقدس لقب گرفت/ وقتی کوله بار مردانگی "سَبیل" با دعای ...
امید مادرش بود، اما آنقدر مشتاق و شجاع بود که نه تنها توانست رضایت مادرش را جلب کند، بلکه کوله بارش را پر کرد از دعای خیر مادر و در صف دیگر هم رزمانش راهی جبهه شد و کم و سن و سال ترین شهید دفاع مقدس لقب گرفت. عشق به رهبر و دفاع از وطن مولود چاکری، مادر شهید سبیل اخلاقی به خبرنگار ما گفت: سبیل 11 ساله و محصل بود، آن روزها همه جا صحبت از جنگ و جبهه بود و خیلی ها برای مبارزه با
از مخالفت با رژیم شاه تا رزمندگی دفاع مقدس
حاج جواد و برادر شهید پاسدار محمد است که او نیز برای حاج غلامرضا حکم پسر داشته است. روز های کرونایی ما را مجاب می کند تا در ایوان این خانه پرمهر و محبت که با چند قاب عکس از شهیدان جلوه بیشتری پیدا کرده است بنشینیم و خاطرات این جانباز شیمیایی را که سابقه 80 ماه حضور در جبهه را دارد از زبان خودش بشنویم. انتقال به مشهد سال 1316 در خانواده ای مذهبی در زاهدان به دنیا آمدم. خانه ها آن
زندگی بعد از جنگ برایم سخت شده/ مادرم مرا راهی جبهه کرد
. بغضش را با جرعه آبی قورت داد: حرف های ما یک طرف و حرف های مادر شهدا یک طرف دیگر! هر بار که این عکس را می بینم بیشتر از هر چیزی صبوری مادران شهدا برایم تداعی می شود! برادرم رفته بود جبهه. سال 61 بود. من سن و سالم کم بود و می خواستم بروم جبهه اما یواشکی! ولی آخرش به من گفتند که به پدرت اطلاع بده! آمدم خانه و موضوع را مطرح کردم، پدرم مخالفت کرد و گفت بگذار برادرت برگردد بعد تو برو... من با بغض رفتم
همسر عکاس شهید ایرنا: داریوش ما را تنها نگذاشته است
را به سازمان ارائه دادم و این یک نمونه از الهام های شهید به من یا بچه هایم است. وی در مورد نحوه شهادت همسرش می گوید: داریوش فردی جسور و بی باک و پای ثابت بیشتر عملیات ها بود و سری نترس داشت و همزمان با خبرگزاری ایرنا برای سازمان جهاد سازندگی سابق نیز فعالیت می کرد. وی سال 63 که داریوش باز هم قصد رفتن به جبهه را داشت را خوب به یاد می آورد وقتی که دوربینش را در دست گرفت و از
عاشقانه های فرمانده شهید با مادرش/ رازی که شهید خرمی قبل از شهادت به مادرش گفت
به گزارش خبرگزاری تسنیم از دزفول، بیش از 40 سال از انقلاب و روزهای جنگ و جبهه می گذرد و از آخرین دیدارهای عاشقانه مادران شهدا با فرزندان شان از زیر سایه قرآن چندین سال سپری شده است. به بهانه هفته دفاع مقدس به سراغ اسوه ی صبر و بردباری رفتیم که همچنان پای انقلاب است ، در ادامه گفت وگو خبرنگار تسنیم با "روبخیر صفارزاده" مادر شهید سردار پاسدار سپاه مسعود خرمی فرمانده گردان بهداری لشکر7ولیعصر(عج
نیمه پنهان جنگ
احساس می کنم هنوز آن طور که باید خالص نشده ام تا مورد قبول خدا قرار بگیرم. او ادامه می دهد: آن زمان من هم، سن و سال زیادی نداشتم. دخترم یک سال و نیمه بود و پسرم 7ماهه که پدرشان به شهادت رسید. آن روزها به دلم افتاد و برات شد که در این جنگ به شهادت می رسد. یکی از دغدغه های شهید تعلیم و تربیت بچه ها بود و من به ایشان قلبا قول دادم که به پای بچه ها می نشینم و سعی می کنم مادر صبوری باشم که
آقازاده ای که بی سر وصدا پرواز کرد
اجتماعات، سینما سه بعدی و مرکز کنترل در وسعت هشت هزار هکتار به بهره برداری می رسد. سردار شیروانیان دعای خیر شهدا و ملحق شدن به ایشان را می طلبد و با بغضی مانده از سال ها دلتنگی و فراق از دوستان شهیدش می گوید: اگر پاداشی برای ماست من انتظار دارم شهادت پاداشم باشد. و این گونه، حضور همیشگی پدر در میدان عمل باعث شد پسر با لباس رزم سبز بصیرت فداییِ اهل بیت و شهید جبهه مقاومت شود.
بوی پیراهن پدر، یادگاری که از شهادت بر جای مانده است
زمانی که پدر خود را در جنگ از دست داد تنها 2 سال داشت و در باره آنچه از پدر شهیدش در خاطر دارد، به ایرنا گفت: پدرم مردی بسیار مهربان، مردم دار، خوشرو و دست به خیر بود. معلم افزود: او با کودکان به گونه ای رفتار می کرد که گویی پدر همه نصیرن است و با بزرگسالان با کمال احترام ارتباط برقرار می کرد، بسیار به صله رحم اعتقاد داشت و در ضمن اهل مطالعه فراوان، خواندن و نوشتن بود. این
اتاقکی که 27 سال است گنجینه شهداست/ ماجرای عموخسرو و تصاویری که زندگی اوست
گرفته و عموخسرو قصه ما هم در این روستا ساکن است، خانه ای دارد که سال هاست رنگ و بوی شهادت به خود گرفته، خانه ای که یکی از اتاق هایش پر از تصویر شهداست و حالا تبدیل شده به یک نمایشگاه. قصه این مرد بزرگ را از مردم اسدآباد شنیده بودم، می گفتند اگر می خواهی از شهدا بدانی سراغ او برو، یک رزمنده بازمانده از جنگ، کسی که عاشق شهادت است و دلش را در روز های خون و آتش جا گذاشته است. هر