از مخالفت با رژیم شاه تا رزمندگی دفاع مقدس
سایر منابع:
سایر خبرها
شهادت دو پسرم با فاصله کمتر از یک سال
کردند شناسنامه اش را دست کاری کرده بود و از این جهت توانسته بود به جبهه برود. بعد از چندین بار که پسرانم اعزام می شدند و به مرخصی می آمدند پدرشان به پسر بزرگم گفت با شناختی که از شما دارم از رفتن به جبهه منصرف نخواهی شد پس برو نامت را در سپاه ثبت نام کن که اگر شهید شدی خبری از تو به ما برسد. علی اصغر مراحل ثبت نام را انجام داد و بعد از گذراندن دوره هایی و آزمون قبول شد و از سمت سپاه عازم
بانوان پشتیبان جبهه و جنگ از خانه
. ترابی یگانه در ادامه سخنانش از همسرش به عنوان یک حامی و مشوق یاد می کند و به بیان خاطره ای از بمباران نمازجمعه می پردازد: آن زمان هشت ماهه باردار بودم، داشتم به سمت برپایی نمازجمعه می رفتم که گفتند محل نمازجمعه را زدند، سریع دخترم را به همسایه سپردم و گفتم اگر من مُردم دخترم زیر دست و پا نماند و به مادرم تحویل بده، به همین جمله اکتفا کردم و برای کمک رفتم. در واقع از سال 60 هر جمعه از
ماجرای خواستگاری موزیسین برجسته از همسرش
ماجرای خواستگاری حسین دهلوی از من کمی خنده دار است. آقای میرنقیبی که ناظم نوبت عصر آن زمان هنرستان بود چند بار مرا کنار کشید و درباره خانواده ام سوال کرد. من هم رفتم به همکلاسی هایم گفتم فکر کنم می خواهند از همه بچه ها تحقیقات کنند. چند روز بعد گفتند ما می خواهیم یک روز بیاییم منزل شما، به پدر و مادرت خبر بده. من باز هم متوجه نشدم؛ چون در این فضاها نبودم. به بچه ها گفتم فکر کنم از طرف هنرستان می خواهند به خانه همه سر بزنند. یک روز که من هنرستان بودم به خانه ما آمدند و وقتی من برگشتم پدر و مادرم گفتند برای خواستگاری آمده بودند. من خیلی تعجب کردم و پرسیدم از طرف چه کسی؟ گفتند حدس بزن، مربوط به هنرستان می شود. من هر کسی را به ذهنم رسید گفتم به غیر از دهلوی. وقتی گفتند خواستگار دهلوی است من شوکه شدم. باورم نمی شد. گفتم مگر می شود؟ دهلوی خیلی بداخلاق است! من هیچ گاه متوجه توجه استاد به خودم نشده بودم؛ اما بعد که فکر کردم، تازه معنی بعضی از رفتارهایشان را متوجه شدم. به عنوان ...
رزمنده دفاع مقدس: از آقامهدی لقب قربان طلا گرفتم
سایر رزمندگان به آقامهدی گفتند که چرا قربان را با این سن و سال کم فرمانده گذاشته اید( آن موقع من مسئول یگان دریایی بودم)، آقامهدی گفتند شما که اعتراض می کنید که چرا قربان طلا را فرمانده گذاشته اید، من هر موقع در طول شبانه روز بگویم به جزیره مجنون برو، می رود و مرخصی هم نمی رود و هر هفت یا هشت ماه یک بار مرخصی رفته و زود برمی گردد و به فرامین نه نمی گوید. غنی دل گفت: هدف من و خانه ام در
مهدی عبدی: قول گلزنی به حمیدخان داده بودم
... حمیدخان خیالت راحت! وی ادامه داد: گفتم که خیالت راحت باشد حمیدخان! امروز بازی کنم گل میزنم. به او قول دادم و وقتی موفق به گلزنی شدم سمت مربی خودم رفتم و گفتم دیدید گفتم خیالت راحت باشد. انتهای پیام/ بیشتر بخوانید: برانکو: پیروزی در خون پرسپولیس است/ بونجاح یک قاتل تمام عیار است ترکیب پرسپولیس مقابل السد قطر در لیگ قهرمانان آسیا پخش زنده بازی تیم های پرسپولیس ایران و السد قطر امروز یکشنبه 6 مهر آشوبی: تفکرات ژاوی در السد حکمفرما است/ فقط پرسپولیسِ یحیی می تواند از این مرحله عبور کند پیش بازی پرسپولیس – السد | لیگ قهرمانان آسیا ...
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
شهید نجمی رفتم بعد از مدتی از آقای تهرانی مسوول درمانگاه خواستم برم خط مقدم. فهمیده بودم شب جمعه 20 آذر سال 60 عملیات می شود، چندین بار برای رفتن به خط را اصرار کردم و گفتم من از زن و بچه و همه چیز دست کشیدم که با دشمن در خط مقدم بجنگم. آقای تهرانی از مهارت کارم خبردار بود بدون اینکه پاسخ درستی برای حضورم در خط بدهد مسوولیت تجهیز امدادگران را کار خیلی سنگینی بود را به من سپرد. کار را با
قرعه کشی برای اعزام به جبهه؛ سبقت برای ایثار بود/ وقتی پستچی وصیت نامه ام را به دست خودم داد
جامعه نمی دیدیم؛ اما اگر بخواهم از کسی نام ببرم، دوست داشتم شهید پیام حاج بابایی و پسرعمویم، شهید عباس یزدی فر را ببینم. از نگاه شما چه شد که فرهنگ ایثار دهه شصت، به فرهنگ خود را بر دیگران مقدم داشتن در زمان ما تبدیل شد؟ قدس: یادم هست در آن ایام، قرار بود تعدادی نیرو به جبهه اعزام شود و داوطلبان در مقابل شهرداری فعلی، جمع شده بودند و از هم سبقت می گرفتند تا به جبهه بروند. ظرفیت
رفیقدوست: آیت الله هاشمی با حالت خوفناکی گفت آبروی ما جلوی مردم رفته است
. ساعت 9 بود در قرارگاه خوابیده بودم بیدار شدم رنگ سردار رضایی و سردار شفیع زاده پریده است . وزیر سپاه در دوران دفاع مقدس خاطرنشان کرد: شفیع زاده گفت شما برای 20 روز آفند و 40 روز پدافند مهمات دادید و الان 55 روز است من دارم آفند می کنم. این پنج رقم مهمات را من 48 ساعت دارم. یک لحظه فکر کردم و گفتم برو شلیک کن. سردار رضایی گفت می دانی یعنی چه؟ یعنی بعد از 48 ساعت باید دست ها را ببرم بالا
مسئولان لیبی می گفتند به شرطی موشک می دهیم که عربستان را بزنید
خاطرنشان کرد: شفیع زاده گفت شما برای 20 روز آفند و 40 روز پدافند مهمات دادید و الان 55 روز است من دارم آفند می کنم. این پنج رقم مهمات را من 48 ساعت دارم. یک لحظه فکر کردم و گفتم برو شلیک کن. سردار رضایی گفت می دانی یعنی چه؟ یعنی بعد از 48 ساعت باید دست ها را ببرم بالا. گفتم حاج محسن تا حالا فهمیدی چگونه و از کجا آمده است؟ حالا هم اعتماد کن. رفتم سنگر مخابرات و با مرحوم سعیدی نیا تماس گرفتم. با
پیغام فتح| قسمت آخر فعالیت جانباز پرستار به کرونا ختم شد/ نجات رزمنده ای که اکنون مدیر است
1362 پس از اخذ مدرک سیکل با شرکت در آزمون وارد آموزشگاه بهیاری شدم، یک سال بعد به صورت داوطلبانه به جبهه رفتم و توانستم در 9 عملیات شرکت کنم. تا سال 1365، حدود سه بار از ناحیه بازو و پا زخمی شدم، ولی به عقب برنگشتم، در آن زمان مسوولیتم معاون گردان و فرمانده گروهان بود، وضعیت جسمی ام خیلی بد نبود، در همان جا استراحت کردم و به خدمت ادامه دادم، آچار فرانسه بودم و همه کار می کردم .
ببخشید؛ قرص ضد شاخداری ندارید؟!!!
داشتم آرام آرام از کنار پیاده رو قدم زنان به سمت خانه می رفتم که موبایلم زنگ خورد! نوه کوچکم که تازه امسال رفته کلاس دوم، خیلی سریع گفت: بابابزرگ میشه از پشت و روی یک اسکناس برام پرینت رنگی بگیری؟ برای پوشه کارم می خوام! به او قول دادم که انجام می دهم. خلاصه بعد از خداحافظی قطع کرد! اولین خدمات کامپیوتری که رسیدم داخل شدم و یک اسکناس هزار تومنی از جیبم
جانباز افغانستانی: افتخار می کنم که جانباز جنگ ایرانم
شدم. اما می دیدم که بعضی از آن ها وقتی به جنگ می روند، بر نمی گردند و شهید می شوند. این موضوع خیلی روی من اثر گذاشت. آنها، از بهشتیان روی زمین بودند و حد بالایی از خودشناسی داشتند. اگر جوانی در آن زمان نماز نمی خواند و به جبهه می رفت وقتی بر می گشت نماز شب خوان می شد. در چنین فضایی من احساس کردم که من هم وظیفه دارم در جنگ شرکت کنم. وقتی برای ثبت نام در سپاه ورامین رفتم زمستان سال 61 بود و هیچ
چه کسانی می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟/ دکتر گفت: منم کچلم! نکنه چمرانم
درمانگاه شهید نجمی. اولین درمانگاه خط مقدم جبهه. پاییز 1359. ساختمان ویران شده پاییز 1397 *چه کسانی هستند که می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟ تحریف دست از سر تاریخ شفاهی هم بر نمی دارد. مرحوم علی کبر مصطفوی افسر گارد جاوید شاه بوده که وقتی امام فرمان می دهد پادگان ها را خالی کنید بیرون می آید و می گوید من تا الان افسر اینجا بودم و دیگر نیستم. می آید و خودش را به محمد
نقش فرماندهان شاه در تحریک صدام برای جنگ
در آبان سال 58 شاه را در مراکش و سپس در مکزیک دیدم. در مکزیک پیش ایشان رفتم و گفتم "شما که مملکت را دادید و رفتید. آیا برنامه ای دارید که بایستید و پس بگیرید؟ اگر برنامه ای ندارید که من بروم." شاه به من گفت: "احمد ما ایستاده ایم و شورایی تشکیل خواهیم داد که اعضای آن تیمسار اویسی، تیمسار پالیزبان (او آن زمان در کردستان مشغول جنگ بود)، شاپور بختیار، سیدحسین نصر، هوشنگ انصاری، نهاوندی و دو افسر جوان
ماجرای وسوسه انتقام از خلبان اسیر و مجروح بعثی در اتاق عمل
رزمندگان و مردم مجروح شده از جنگ بوده است و حالا او 58 ساله است و دوران بحران کرونا را در خانه سپری می کند. وی، کار خود را از تزریقات آغاز کرده و می گوید شرایط پایگاه هوایی به گونه ای بوده که نیازمند بودیم تا برخی حرفه های دیگر را بیاموزیم، در آن زمان یک بیمارستان خانواده در دزفول بود که برخی عمل ها را در آن انجام داده بودم؛ اما عمل هایی که منجر به قطع دست و پا در اثر جراحات جنگ می شد
خاطرات آیت الله فاضل لنکرانی از حضور در جبهه ها
خیلی خوبی بود. تقریبا حدود 20 سال سن داشتم که به جبهه رفتم. اولا آن موقع معمم نبودم و به جبهه می رفتم و معمم می شدم و دوباره بر می گشتم و لباس روحانیت را در می آوردم. یک بار که می خواستم به جبهه بروم پدر گفت این بار دیگر به صورت دائمی معمم بشو. به ایشان گفتم هرچه شما بفرمایید. به حاج احمد آقا زنگ زدند که ما می خواهیم محمدجواد را معمم کنیم. آن موقع هم تمام ملاقات های امام تعطیل بود و هیچ
یادگار 37 ساله میدان مین
جانباز بالای 70 درصد اظهار کرد: بعد از رفتن پرستار دست هایم را در کنار پهلوهایم قرار دادم و متوجه قطع شدن آنها شدم؛ در همان لحظه نیز خدا را شکر کردم. در مدتی که در بیمارستان امام رضا (ع) بستری بودم، حدودا 17 عمل جراحی در ناحیه شکم و سینه را انجام دادم اما وضعیت بهتری در این زمینه حاصل نشد. وی ادامه داد: برای ادامه درمان در سال 1363 به کشور آلمان سفر کردم اما برای درمان چشم هایم موفقیتی
بسیاری از رزمنده ها ورزشکار بودند
کردیم. در این میان کسی بود که با او کل کل داشته باشید یا به واسطه ورزش کردن هایتان آشنایی دور و قبل از جنگ؟ وقتی کشتی می گرفتم به سالن که می رفتم پسری بود که وزنه برداری کار می کرد. هم سن و سال ما بود، اما به لحاظ بدنی قوی تر بود. دورادور می شناختمش، اما هیچ وقت جلو نرفته بودم برای آشنایی، اما تمرین کردنش را می دیدم. بعد از مدتی که در چذابه و سوسنگرد بودم وقتی به جبهه شوش آمدم
خاطره جانباز شیمیایی از گردان کمیل/ استقبال مردم برای بدرقه رزمندگان دیدنی بود
عصبانی شدم و گفتم: بابا ولم کن می خوام برم بغلش کنم رفیقمه _ اگر رفیقته پس مگه مرض داری اینطوری نمکدون پرت می کنی و داد می کشی دست من و سد رامین را ول کردند. همان وسط سفره همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. کل بساط سفره بهم ریخت. این بهم ریختگی زمانی بیشتر شد که من رفتم و پیش سدرامین نشستم کلا ترتیب سفره عوض شد، من قرار بود با یکی دیگر هم کاسه شوم سدرامین هم همینطور. حالا با آمدن من
فراغی که 40 ساله شد / روایت مادر شهید قادری از شبی که خواب شهادت فرزندش را دید + فیلم
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، شهید خسرو قادری، در سن 15 سالگی به برای دفاع از وطن به جبهه های جنگ رفت و تا کنون پیکر پاک این شهید بازنگشته است. مادر شهید خسرو قادری در گفت وگو با تسنیم از روز اعزام فرزندش به جبهه اظهار داشت: اعزام خسرو به جبهه روز جمعه بود من درحال آماده شدن برای رفتن به نماز جمعه بودم، وقتی از نماز برگشتم خسرو رفته بود. وی با بیان اینکه "شب عملیات زنگ زد
این مرد، هم مدافع وطن است، هم مدافع حرم و هم مدافع سلامت/ عکس
پادگان دو کوهه رفتم. در پادگان دوکوهه مکبر شدم. تماشای شور و هیجان رزمنده هایی که اغلب کم سن و سال بودند برای من، عجیب بود. آن تصویرها، شب های پادگان دوکوهه، نماز شب های رزمنده های 1516 ساله ای که صبح ها اسلحه به دست از پادگان آماده اعزام می شدند، یک دل نه صد دل مرا عاشق نبرد کرد و از آن روز به بعد همه هدفم این بود که من هم رزمنده شوم. وقتی برگشتم، هر کاری کردم که بتوانم به جبهه بروم، نشد
داستان کوتاه قلب افشاگر از ادگار آلن پو
بلند و سنگین شروع کردم به راه رفتن، به این طرف و آن طرف می رفتم، تا نشان بدهم از حضور این آدم ها خشمگین هستم ولی باز آن صدای لعنتی بلندتر می شد. ای خدای بزرگ! چه گرفتار شدم؟ از شدت عصبانیت دهنم کف کرده بود با شدت و حرارات پرت و پلا می گفتم، فحش و بد و بیراه می دادم، صندلی ای را که رویش نشسته بودم بی اختیار به این طرف و آن طرف می بردم، و روی همان تخته های جابه جا شده صندلی را قژ قژ به عقب و جلو می
سرقت برای جراحی زیبایی
می شود. وی ادامه داد: از آن به بعد از قیافه ام نفرت پیدا کردم. اعتماد به نفسم را از دست دادم و دلم می خواست جراحی زیبایی انجام بدهم. اما هزینه جراحی خیلی زیاد بود و من به تازگی با همه سرمایه ای که داشتم یک موتور خریده بودم. از سوی دیگر من کارمند یک شرکت هستم که حقوق چندانی نمی گیرم. یک روز که سوار بر اتوبوس بودم تا به محل کارم بروم مسافری کنارم نشست. سر صحبت را باز کرد و از شرایط سخت زندگی و
شعار معروف حاج آقای ابوترابی: پاک باش و خدمتگزار
بوشهر متولدشدم چهارده ساله بودم که وارد به جبهه رفتم و سه دوره ی سه ماهه ی متناوب در جبهه حضور داشتم تا اینکه در تاریخ 1363/12/23 در عملیات بدر در محاصره ی دشمن قرار گرفتیم و در حالی که مجروح بودم اسیر شدم. پنج سال و شش ماه اسیر بودم و جانباز 40٪ هستم. پیش از اسارت طلبه بودم و در کنار دروس حوزوی مشغول تحصیل در کلاس اول دبیرستان نیزبودم. در اسارت تا جایی که می شد به لطف خدا ماموریت طلبگی
روزهای سخت محاصره در کوه آربابای بانه / شوق شنیدن و آموختن قرآن در جبهه ها
کردند. اما در همان زمان جنگ، هنگامی که به منزل می آمدم(آن هنگام ساکن اصفهان بودم) در خانه و یا مسجد، کلاس قرآن برگزار می کردم. هر لحظه هشت سال دفاع مقدس و حضور در هر منطقه و محیط، نشانه ای از ایثار و مقاوت و به نوعی دانشگاه آدم سازی بود. به طور مثال هنگامی که در روستای عین خوش از توابع بخش موسیان در شهرستان دهلران استان ایلام بودم، در کنار ما لشکر فجر شیراز مستقر بود، صبح ها با دوستم برای
مسئولین باید فرهنگ ایثار، شهادت و از خود گذشتی را به نسل امروز منتقل کنند
دلیل مشکلات مالی برای کار راهی تهران شدم آن زمان 14 سال سن داشتم، تا سال 63 در تهران در نانوایی کار می کردم و در همان حین درسم را نیز ادامه دادم در سن 17 سالگی از تهران به عنوان بسیجی و با ترفند به سوسنگرد اعزام شدم و در آنجا نیز در پخت نان برای رزمنده ها فعالیت داشتم. نحوه اعزام شما به جبهه به چه صورت بوده است؟ همانطور که گفتم ابتدا دو سال به عنوان بسیجی به سوسنگرد رفتم وقتی 18
عاشقانه های فرمانده شهید با مادرش/ رازی که شهید خرمی قبل از شهادت به مادرش گفت
به مصلی نماز جمعه رفتم و به فعالیت همیشگی خود مشغول شدم زیرا مسعودم گفته بود مادر هرگز دست از فعالیت برای دفاع از اسلام و امام(ره) بر ندارید حتی اگر یکی از ما یا هر سه فرزندانت شهید شدند . مادرشهید خرمی به سجایای اخلاقی فرزندشهیدش اشاره می کند می گوید: یک روز که مسعود عازم جبهه بود برای خداحافظی به خانه آمد نگاه کردم یک وانت پر از صندوق انار در خانه است به مسعود گفتم این همه انار برای
گفت وگوی خواندنی تسنیم با بانوی رزمنده دوران پیروزی انقلاب / مادری که دختر و پسرش هم راهی جبهه کرد
بود.به خانه مان حمله کردند و شیشه ها را شکستند. ولی هرگز دست از مبارزات نکشیدیم. سبحانی با بیان اینکه بعد از شروع جنگ تحمیلی، بار دیگر احساس تکلیف کردم، گفت: وقتی جنگ شد، پسرم سرباز بود و در فتح آبادان آنجا حضور داشت. تصمیم گرفته بودم به رزمندگان کمک کنم. با گروهی که داشتیم و جز مبارزان انقلابی بودیم، تصمیم گرفتیم به خانواده هایی که فرزندانشان در جبهه هستند کمک کنیم. مثلا در امور کشاورزی
چله عزت|روایت 40 سال استقامت مادر3 شهید دفاع مقدس+عکس و فیلم
برای شفا به خانه ما می آیند و به شهدایمان متوسل می شوند. خانواده ما شش شهید دارد. به غیر از سه پسرم دو تا از پسر عمه های بچه ها و یکی از پسر عموهایشان هم به شهادت رسیده اند. روزهایی که جوان بودم تلاش می کردم برای انقلاب ایستادگی کنم. با دل داغدار می رفتم در تظاهرات شرکت می کردم و شعار می دادم. گاهی پیاده می آمدم و پاهایم از راه زیاد تاول می زد. مادر دو پسر را در یک هفته از دست داده است