روزهای سخت محاصره در کوه آربابای بانه / شوق شنیدن و آموختن قرآن در جبهه ها
سایر منابع:
سایر خبرها
روایت 117 نکته و داستان به یادماندنی از دفاع مقدس و جلسات قرآنی
نامش احمد است و بسیاری از قاریان جوان او را استاد ابوالقاسمی صدا می زنند، استادی که سال ها برای یادگیری قرآن از این جلسه به آن جلسه و از پای درس این استاد به محضر استادی دیگر می رفت تا طعم کلام وحی را بیشتر در کام نهد و شیرینی این کام را به دیگران منتقل کند. کسی دقیقا نمی داند که او چند شاگرد دارد ولی چهره نام آشنای این استاد 52 ساله قرآنی، نه
بسیاری از رزمنده ها ورزشکار بودند
شرکت کردم. پدرم اسب اصیل عرب داشت و علاقه زیادی به اسب سواری داشتم. استعدادش را هم داشتم و در رشته استقامت در مسافت 80 کیلومتر قهرمان استان خوزستان شدم. در مسابقات کشوری نیز چند سال قهرمان 120 کیلومتر ایران بودم. دو سال پیش هم قهرمان 115 کیلومتر ایران شدم و هنوز هم دارم برای مسابقات کار می کنم. در دوران جنگ به طور کامل از ورزش دور بودید؟ نه. بگذارید جواب سؤالتان را این طور بدهم
قرعه کشی برای اعزام به جبهه؛ سبقت برای ایثار بود/ وقتی پستچی وصیت نامه ام را به دست خودم داد
بود. دهرویه: من در آغاز جنگ 9 ساله بودم و با بمباران فرودگاه مهرآباد، متوجه می شدم که در کشور اتفاقی افتاده. یادم هست کسانی که می خواستند لات بازی دربیاورند، در محل سیگار روشن می کردند! درباره خبر شهادت شهید بهشتی هم یادم هست با اتوبوس دوطبقه با مادرم به شاه عبدالعظیم می رفتیم؛ می گفتند 68 نفر شهید شده اند و آمار شهدا در حال افزایش بود. من با خودم فکر می کردم اگر 4 نفر به این آمار اضافه
عکسی از مادر یک شهید که جهانی شد/ سال های سخت انتظار مادر برای بازگشت فرزند
نباشیم، از این رو اسفندیار نام خود را به سعید و شاهین نام خود را به حمید تغییر دادند. زنده نگه داشتن نام و یاد شهید پس از 36 سال در جلسه قرآن حمیدرضا مزینانی از دوستان و همرزمان شهید شاهین باقری است که هم در جلسات قرآن در تهران و هم در جبهه در کنار این شهید عزیز حضور داشته و درباره شهید شاهین باقری می گوید: من در جلسات قرآن با شاهین آشنا شدم و این آشنایی ما تا شهادت شاهین ادامه
والفجر 8 بزرگترین، موفق ترین و پر دستاوردترین عملیات در طول 8 سال دفاع مقدس بود/آن زمان سختی ها و ...
پرستاری و پرستار داوطلبی بودم که به عضویت گروه اضطرار در آمدم و در 8 عملیات مختلف شرکت کردم. سال 59 قبل از ورود به دانشکده پرستاری به عنوان سرباز وظیفه عازم جبهه جنگ شدم. آن موقع ابتدای جنگ بود و شهر آبادان سه ماه در محاصره سخت دشمن قرار داشتیم.در جبهه های جنگ هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم. غذایمان خرمای کپک زده بود که از نخل می چیدیم و آب را هم از شط می خوردیم. در آن زمان نیاز شدیدی به نیروی
گفتگو با دو آزاده که چند سال بعد از شهادت به خانه بازگشتند!
افتادم توی اروند همه فکر کردند شهید شدم. چند دقیقه بعد اسیرم کردند و بدون اینکه کسی از من خبر داشته باشه سه سال در اردوگاه 12 تکریت ماندم. عملیات فاو تیر خوردم و همه فکر کردند شهید شدم چنگیز ماجرا را این طور تعریف می کند: سال 63 به عنوان بسیجی راهی جبهه شدم. در 4 عملیات بزرگ شرکت داشتم و در لشکر 25 کربلا مسئولیت فرماندهی تعدادی از رزمنده ها را بر عهده داشتم. مدتی هم در گردان علی
روایت خاطرات یک جانباز آزاده ارمنی از دوران دفاع مقدس
امروز گریبان گیر من است. *در چه سال و در چه شرایطی به جبهه اعزام شدید و چه مدت تا اسارت طول کشید؟ 18/2/65 با ارتش به جبهه اعزام شدم و کلاً یک سال و 4 ماه در جبهه حضور داشتم. به محض رسیدن به خط مقدم در 28/ 04/ 67 و با تک عراقی ها به اسارت در آمدم. مدتی بعد از اسارت من، عملیات مرصاد علیه منافقین آغاز شد. *بزرگترین درسی که از دوران حضور در جبهه گرفتید چیست؟
اقامه نماز در قلب رژیم صهیونیستی توسط شیرمرد نراقی/وقتی افسر مهندسی پرواز درسرزمین اشغالی نماز خواند
هواپیما دو شب و دو روز در خاک اسرائیل گروگان گرفته شدند و در نهایت به ایران بازگردانده شدند. نوروز علی آقائی فرزند علی اکبر از اهالی شهر نراق است که در این پرواز مسئولیت مهندسی پرواز را برعهده داشت و به واسطه برپایی نماز در قلب اسرائیل پس از ربایش هواپیما به یکی از خبرسازترین چهره ها تبدیل شد. علی آقائی که در دوران جنگ نیز 95 ماه در جبهه های حق علیه باطل حضور داشت، در رابطه با
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
صاحب الزمان(عج) طلب می کردم که لطف الله گریه افتاد و گفت ما را به اندازه سرباز آقا قبول نداری؟ . با دل شکسته، درد زیاد، چشمان بسته و غربت روی تخت بیمارستان بودم، لطف الله پانسمان چشمم را باز کرد و پرسید: دستم را می بینی؟ با این کارش متوجه شدم که دید ندارم این حالت چشم را تا یک سال با خود داشتم الان هم ترکش زیادی در مرکز بینایی ام مانده است. خانواده ام هیچ خبری از وضعیتم نداشتند
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
کردم که لطف الله گریه افتاد و گفت ما را به اندازه سرباز آقا قبول نداری؟ . با دل شکسته، درد زیاد، چشمان بسته و غربت روی تخت بیمارستان بودم، لطف الله پانسمان چشمم را باز کرد و پرسید: دستم را می بینی؟ با این کارش متوجه شدم که دید ندارم این حالت چشم را تا یک سال با خود داشتم الان هم ترکش زیادی در مرکز بینایی ام مانده است. خانواده ام هیچ خبری از وضعیتم نداشتند مادرم روحیه بسیار
تنیس آزاد فرانسه| ماری: یکی از بدترین شکست ها را در طول دوران زندگی ام داشتم
به گزارش خبرگزاری فارس، اندی ماری دارنده 3 عنوان قهرمانی گرنداسلم شب گذشته در نخستین مسابقه خود در تورنمنت آزاد فرانسه مقابل استان واورینکا شکست خورد و از دور مسابقات کنار رفت. وی در این باره اظهار داشت: زمان هایی که از مسابقات خود ناامید می شدم، سعی می کردم احساساتم را در زمین کنترل کنم. نمی دانم آیا این روش روی من تأثیر گذاشت یا نه اما به همین دلیل بود که شاید آرام تر از حد معمول
مسابقات کشوری قرآن هم مجازی شد
تغییراتی داشته است. الان در مرحله ارسال برای برخی قرآنیان در سراسر کشور است تا نظرات جمع آوری شود. اگر این کار صورت بگیرد، در دو بخش مهم به ثبات خواهیم رسید. بنا بر این است که آیین نامه ها را در دوره های 3 تا 5 ساله تغییر ندهیم. وی همچنین ضمن گرامی داشت هفته دفاع مقدس، درباره حضور خود در دوران دفاع مقدس گفت: سه بار به جبهه اعزام شدم، بار اول در حالی که 15 سال داشتم، در قالب کاروان قرآنی
شیوه برگزاری مسابقات سراسری قرآن تغییر کرد
را برگزار کرد. خوشبختانه این مرحله بر اساس زمانبندی، تا پایان شهریورماه به سرانجام رسید. وی افزود: مرحله کشوری هم آبان ماه و در هفته وحدت برگزار خواهد شد. ابتدا قصد داشتیم مرحله کشوری را به صورت حضوری برگزار کنیم و حتی اطلاع رسانی هم کرده بودیم که مسابقات حضوری برگزار می شود. مقدمات این کار هم فراهم شده بود، اما با توجه به اوج گیری شیوع کرونا در هفته اخیر، ضمن مشورت با ریاست محترم ساز
رئیس دانشکده الهیات دانشگاه قم: نباید به دشمن اجازه تحریف واقعیت ها و حقایق دفاع مقدس را داد
از چند مدتی که بهبودی نسبی حاصل شد دوباره در جبهه حاضر شدم و در عملیات طریق القدس که جزو نخستین عملیات های مشترک سپاه و ارتش بود توفیق فرماندهی بخشی از سپاه قم را داشتم. وی اضافه کرد: در آن زمان البته هنوز قم تیپ و لشکری نداشت بلکه نیروهای قم دو گروهان بودند که فرمانده یکی از گروهان ها بنده بودم و ما به همراه بچه های اصفهان در مجموع یک گردان را تشکیل داده بودیم. عضو انجمن ق
اگر الان هم جنگ شود خواهم رفت
به مناسبت هفته دفاع مقدس خبرنگار خبرگزاری علم و فناوری فارس گفتگویی را با دکتر سعید قاضی پور پزشک و دانشجوی دکترای الهیات و معارف اسلامی (علوم قرآن و حدیث) دانشگاه آزاد تهران انجام داده است . ** * از خاطراتتان در روزهای اول جنگ بگویید . روز اول جنگ سیزده ساله بودم و خاطرم هست از همان روز اول اصرار داشتم به جبهه بروم. بعضی از دوستانم با تقلب وگفتن سن بیشتر رفتند ولی من خلاف
قدم گذاشتن در خیابان برای من تبدیل به کابوس شد
می شدم و تمامی آن لحظات بار دیگر جلوی چشم من ظاهر می شد و دیگر نسبت به همه راننده تاکسی ها احساس بدی داشتم با وجود اینکه می دانستم شاید همان یک نفر در میان راننده ها تا این میزان شرور باشد. در تمام این مدت تنها بودم و نزدیک به یک سال و نیم از این حادثه گذشته است و من هنوز نتوانسته ام شغل دیگری پیدا کنم و هر روز زندگی من سخت تر می شود. من در تمامی طول پرونده مورد قضاوت قرار گرفتم. مثل اینکه من متهم
روایت تسنیم از بسیجی که فرمانده ارشد ارتش شد / امام خمینی(ره) چگونه گره جنگ را باز کرد؟ + فیلم
دلیل این بود که معلم پرورشی به نام محمد حسین حسینیان در یزد داشتم که در سال 64 در عملیات والفجر 8 شهید شد و او تاثیر گذارترین شخصی بود که باعث شد من وارد حوزه بسیج و جبهه شوم، بعد شهادت این معلم به عملیات کربلای 5 و 8 به صورت بسیجی اعزام شدم و راه وی را ادامه دادم. به واسطه همین جبهه و جنگ وارد دانشگاه افسری ارتش جمهوری اسلامی ایران شدم. البته به محض ورودم به جبهه، جنگ تمام شد. فرمانده
از مخالفت با رژیم شاه تا رزمندگی دفاع مقدس
دبیرستان تحصیل کردم، اما آن را به پایان نرساندم و بنا به اقتضای شرایط به خدمت ارتش درآمدم. در 18، 19 سالگی وارد ارتش شدم. سپس به خاش رفته و چند سالی در آنجا بودم. من مسئول ادوات در چهار گردان بودم که لشکر ما به کرمان منتقل شد. از آنجا با پای پیاده به کرمان رفتم که 35 روز طول کشید. 7 الی 8 سال را در کرمان به فعالیت در ارتش گذراندم. هم زمان به فعالیت های ورزشی نیز مشغول بودم. به ورزش خیلی علاقه داشتم و از
عملیات ثامن الائمه (ع)، تجلی همراهی سپاه و ارتش در شکست حصر آبادان
بشکنید، کلید بصره را به شما می دهیم و تمام رسانه ها این گفته او را نوشتند که ایرانی ها به هیچ وقت نمی توانند محاصره را بشکنند. وی به حضور خود در عملیات ثامن الائمه (ع) اشاره کرد و گفت: در سال 1360 بنده معاون آتشبار گردان 368 توپخانه پشتیبان تیپ دو قوچان لشکر 77 خراسان بودم که در عملیات ثامن الائمه (ع) به صورت داوطلبانه دیده بان جلو شدم. در عملیات ثامن الائمه (ع) هر کسی وظیفه ای داشت و آن را به درستی
نیمه پنهان جنگ
ذکرم صرفاً بزرگ کردن و تربیت بچه ها باشد و من هم تلاشم را کردم. البته آن چه مهم است حضور معنوی و دعای شهید در تمام لحظات سخت و پیچ وخم های زندگی است که من با تمام وجودم لمس می کنم. او معتقد است به نقش زنان در دفاع مقدس چندان پرداخته نشده است: به نظرم پرداختن به نقش زنان در دفاع مقدس آن قدر جای کار دارد تا آنجا که رهبر انقلاب هم فرموده اند این عظمت جنگ و دفاع مقدس مرهون زحمات خانواده
با مردی که پایش را در جبهه جا گذاشت/ 99 درصد ساعات جنگ را در جبهه بود
بندرعباس برای حفاظت از دریاها عمل کند. یکی از افتخارات بنده انجام خدمت سربازی در نظام مقدس جمهوری اسلامی است در حین خدمت سربازی خیلی از دوستان اصرار بر ماندم در نیروی هوایی داشتند؛ اما خودم علاقه مند به خدمت در سپاه بودم. پس از پایان دوره سربازی، در سپاه ناحیه تویسرکان که تازه تاسیس شده بود ثبت نام و پذیرش شدم و فردای همان روز یعنی تیرماه سال 58 در گردان ابوذر همدان به فرماندهی
جانبازی که هنوز در جبهه می جنگد+عکس
دانشجوی تربیت معلم بودم به عنوان یک رزمنده بسیجی داوطلب به جبهه رفتم. پدر و مادرم (خدا رحمتشان کند) هیچ کدام با رفتن من موافق نبودند، آن زمان ارائه رضایت نامه برای جبهه رفتن الزامی بود. مجبور شدم امضای آن دو بزرگوار را جعل کنم و راهی جبهه شوم. استقرار در گردان یازهرا (س) برای اجرای مرحله دوم عملیات محرم این جانباز دفاع مقدس در ادامه از اعزام به جبهه برای ما گفت: حدود 50 روز
جانبازی با دردهایی ناگفته و نادیده
/> وی با بیان این که نوروز سال 65 در حالی که یک فرزند دو ساله داشتم بنا به فرمان رهبر کبیر انقلاب راهی جبهه شدم و در کنار رزم با دشمن به عنوان آرپیجی زن، چون به حرفه جوشکاری هم آشنایی داشتم، به طور داوطلبانه عملیات ساخت سوله برای مداوای مجروحان جنگی را نیز بر عهده گرفتم، عنوان کرد: در شب های تاریک، برای اینکه نور جوشکاری توجه دشمن را جلب نکند، پتویی رو خود کشیده و زیر پتو جوشکاری می کردم؛ بعد از
نقش بی بدیل مدارس و دانشگاه در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت
اکنون مدیر بقعه متبرکه امام زاده یحیی (ع) در روستای میامی هستم. از نحوه شروع فعالیت های انقلابی خود قبل و بعد از شروع جنگ تحمیلی برایمان بگویید قبل از انقلاب وقتی کودک بودم به همراه پدربزرگم در مسجد جامع شهرمان شرکت می کردم و از کودکی با قران آشنا شدم و علاقه مند به دین بودم تا بحبوحه انقلاب در سال 57 با فعالیت های سیاسی آشنا شدم و در تکثیر نوارهای حضرت امام راحل، شعار نویسی بر در و
راه امروز رزمندگان جوان هوانیروز درس آموزی از مکتب شیرودی هاست
ماندگاری برای ملت ایران خلق کنند. سرهنگ خلبان بهمن ایمانی استاد خلبان و رئیس گروه معارف جنگ پایگاه چهارم هوانیروز ارتش از پرورش یافتگان مکتب پروازی کشوری ها، شیرودی ها و وطن پورهاست. او بیش از 2دهه با پوشیدن لباس رزم، پرواز با پرنده آهنین را راهی برای خدمت و تقرب یافته و اگرچه خاطراتی شیرین از سال های پس از دفاع مقدس دارد ولی به واسطه مطالعات گسترده و دریافت شفاهی و سینه به
شجاعت، استقامت و توکل رزمندگان باعث پیروزی ما در جنگ شد
در عملیات والفجر مقدماتی حضور داشتیم که در این منطقه و مناطق دیگر خیلی خاطرات شیرینی از شهدا و رزمندگان داریم. چه شد که با سن کم به جبهه اعزام شدید؟ مدرسه و تحصیل را چه کردید؟ درسال 61، اولین باری که به جبهه اعزام شدم پانزده سال بیشتر نداشتم و ابتدا به مرکز بسیج عشایر دزفول با چندتا از دوستان مراجعه کردیم وقتی که رفتیم هنگام ثبت نام، مسؤول اعزام به من گفت شما سن کمی داری و
شجاعت، استقامت و توکل رزمندگان باعث پیروزی ما در جنگ شد
بهمن ماه 61 در عملیات والفجر مقدماتی حضور داشتیم که در این منطقه و مناطق دیگر خیلی خاطرات شیرینی از شهدا و رزمندگان داریم. چه شد که با سن کم به جبهه اعزام شدید؟ مدرسه و تحصیل را چه کردید؟ درسال 61، اولین باری که به جبهه اعزام شدم پانزده سال بیشتر نداشتم و ابتدا به مرکز بسیج عشایر دزفول با چندتا از دوستان مراجعه کردیم وقتی که رفتیم هنگام ثبت نام، مسؤول اعزام به من گفت شما سن کمی
عاشقانه های فرمانده شهید با مادرش/ رازی که شهید خرمی قبل از شهادت به مادرش گفت
بودم تا برای منصور که از بیمارستان ترخیص شده بود گوشت بخرم همه مغازه ها به خاطر موشک باران تعطیل بودن؛ در حال برگشت به خانه بودم که ماشین سپاه در خانه بود ابتدا با خودم فکر کردم پسرم مسعود آمده است خوشحال شدم نزدیکتر که رفتم دیدم برادرم به همراه چند سپاهی در خانه هستند با خودم گفتم تدارکات از جبهه آورده اند که به یکباره برادرم گفت بیا برویم شهید دیگری داریم مسعود شهید شده است... .