سایر منابع:
سایر خبرها
نقشه پدرشوهر برای عروس بیچاره!
صراط: وقتی بعد از گفتگو با جاری ام گوشی تلفن را گذاشتم، تنم لرزید. این جمله او که نگذار تا آخر عمر نفرینت کنم! مدام در ذهنم رژه می رفت. اما به خاطر آن که فرزندانم را از دست ندهم هم چاره دیگری نداشتم چرا که... زن 30 ساله در حالی که بیان می کرد برای رهایی از زندگی بی سر و سامانی که به دنبال ازدواج اجباری دچار آن شده ام، گاهی افکار احمقانه به سرم می زند، درباره داستان تلخ زندگی
سرایداری که معلم شد
توابع جیرفت زندگی می کردیم آن زمان در روستای ما مدرسه راهنمایی نبود و من فقط تا کلاس پنجم درس خوانده بودم، پدرم می خواست در شهر کهنوج خانه بسازد تا ما بتوانیم ادامه تحصیل بدهیم اما انگار خدا سرنوشت دیگری را برایمان رقم زده بود. آن زمان پدرم به شهادت رسید و من به خاطر ماندن در روستا از تحصیل محروم شدم. بعد شهادت پدرم در 17 سالگی ازدواج کردم و بچه دار شدم، همسرم معلم بود و
خودم را ربودم تا شوهرم تنبیه شود! / او معتاد است و با این کار خواستم قدرم را بداند
بردیم و الان هم فتانه خانه دوستش است. با اطلاعاتی که مسعود در اختیار تیم تحقیق قرار داد بلافاصله مأموران پلیس راهی خانه دوست فتانه شده و زن جوان را در آنجا پیدا کردند. فتانه در تحقیقات گفت: وقتی شوهرم به خواستگاری ام آمد از ازدواج قبلی اش یک بچه داشت اما من ازدواج نکرده بودم. با این حال شرایطش را پذیرفتم و ازدواج کردیم. اما این اواخر جلال معتاد شده بود و مرا کتک می زد. بیشتر پولش را صرف
در رسانه | روزهای شاد سمانه با عقد به پایان رسید
/> سمانه عنوان می کند: بعد از عروسی طبقه پایین مادر شوهرم زندگی می کردیم؛ من 14 ساله بودم و او 21 سال! خانواده اش احساس می کردند ما هنوز بچه ایم و اختیار زندگی ام را به دست گرفته بودند، همسرم برای هر کاری با خانواده و خواهرانش مشورت می کرد، در واقع شوهرم مطیع خواهرش بود و همه موارد را به خواهرشوهرم اطلاع می داد. سمانه یادآور می شود: با اینکه تازه ازدواج کرده بودیم او نمی توانست از دوست
آئینه عبرت: دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم!
و این چشمان درشت اما در هم شکسته پنهان شده است. اکبر 36 سال دارد. دیروز با همسر و پسر نوجوانش دیداری داشتم. نوجوانی مودب و خوش چهره و مادری اهل یکی از شهرهای دور که هیچ آشنا و فامیلی در تبریز ندارد. این دو جوان 15 سال پیش زمانی که در دانشگاه یکی از شهرستان های اطراف تبریز، هم دانشکده ای بودند باهم آشنا شدند. آشنایی کوتاه آنها به ازدواج منتهی شد و دختر دانشجو، به ناچار در
پا در رکاب سلامتی و فرهنگ
ندارد و شامل زن و مرد و پیر و جوان می شود. مثلاً چندین زوج و حتی چند نسل ازیک خانواده در این گروه عضو هستند و هر روز با شرکت در برنامه های گروه همراه هم رکاب می زنند. حسین بهمنی کیا 65 ساله از ساکنان تهرانپارس که در دوران بازنشستگی به دوچرخه سواری رو آورده و حالا 5 سال است که به همراه همسر، دختر، پسر و نوه اش رکاب می زند، می گوید: خودم در همین پارک پلیس با گروه آشنا شدم و بعد از مدتی
خاطرات دمشق/ مادر مصطفی کنار کارکنان دفتر رهبری پناه گرفت
مادر مصطفی از صدایش شادی چکید : من می خوام مصطفی رو زن بدم، منتظر اجازه شما و رضایت خواهرتون هستیم! بیش از یک سال در یک خانه از داریا تا دمشق با مصطفی بودم، بارها طعم احساسش را چشیده و یک سحر در حرم حرف عشقش را از زبان خودش شنیده بودم و باز امشب دست و پای دلم می لرزید. دلم می خواست از زبان خودش حرفی بگوید و او همه احساسش در نگاهش بود که امشب دلم را بیش از همیشه زیر و رو می
برای مستندسازی باید زندگی را بیاموزیم
را دارید که باید آنجا باشید تا چیزی را از دست ندهید. اما در دهه های هفتاد و هشتاد، هیچکس این را نمی فهمید. خانواده من که در دهلی نو زندگی می کردند، هیچوقت فیلم های مستندی را که من در این هفت سال ساختم ندیدند تا اینکه من یک فیلم بلند در سال 1998 ساختم به نام سلام بمبئی . آنها فیلم های دیگر مرا ندیدند چون مستند را فیلمی کسل کننده می دانند که در مورد مسائل سیاسی و این قبیل موضوعات است و اصلا آن را
رایحه خوش خدمت در روستا/ ماجرای رجعت و هجرت طلبه جوان همدانی به روستا برای خدمت به مردم
: همان طور که گفتم با تشویق خانواده وارد حوزه علمیه شدم بعدازآن و پس از ازدواج با همسرم نیز وقتی موضوع حضور در روستا را با وی در میان گذاشتم و از مشکلات کار تبلیغ سخن گفتم ایشان چون تحصیل کرده بودند درک خوبی داشتند و مرا به انجام این کار تشویق کردند. اگر تبلیغ با سختی نباشد نمی توان به آن عنوان جهادگری داد وی مطرح کرد: کار تبلیغ سختی های خاص خود را دارد و همچنان که پزشکی بیمار
مردی که سراغ زن بیوه برادرش رفت/ صَفر به همه زنان نظر داشت
کردم تا اجازه دهد فرزندانم را خودم بزرگ کنم و سرپرستی آن ها را به عهده بگیرم. پدرشوهرم که بعد از مرگ رجب تصمیم داشت حضانت نوه هایش را از من بگیرد، با این شرط از خواسته اش گذشت که من تعهد بدهم هیچ وقت ازدواج نکنم. من هم برای حفظ فرزندانم تعهد محضری دادم چون می دانستم با حقوق مستمری همسرم می توانم زندگی ام را اداره کنم و از سوی دیگر نیز با خیاطی و ساخت عروسک در منزل روزگارم می گذشت. با وجود این
حکم قصاص برای زن متهم به شوهرکشی
بود، درخواست قصاص کرد. سپس متهم ردیف اول در جایگاه حاضر شد. او گفت: شوهرم از همسر اولش جدا شده بود که به خواستگاری من آمد. او 18 سال از من بزرگ تر بود، اما به دلیل اینکه من شرایط خوبی نداشتم، قبول کردم با او ازدواج کنم. ما در سال هایی که با هم زندگی کردیم صاحب دو دختر شدیم. در زمان حادثه دختر کوچکم که حالا 10 ساله است، هشت سال بیشتر نداشت و دختر بزرگم هم 14 ساله بود. همسرم مرد بداخلاقی
جانباز هفتاد درصد آب بر به خیل هم رزمان شهیدش پیوست
خبری دارم، اگر بشنوی خوشحال می شوی. اما کرمان آمدی می گویم. اصرار کردم، تا اینکه گفت: یک نفر را می شناسم که می خواهد با تو پیمان دوستی ببندد. گفتم: منظورت را نمی فهمم. بعد فقط صدای او را می شنیدم که از نجابت وایمان دختر همسایه تعریف می کرد. سال ها بود می شناختمش، از اینکه حاضرشده بود در زندگی همراه من شود خوشحال بودم، اما نگرانی رهایم نمی کرد. با خود فکر می کردم چطور یک دختر جوان می تواند تا آخر
مهریه سلاحی در دست زنان یا علیه زنان؟
شعار سال : سفر به دور دنیا در 180 روز، هزار بار سفر به کربلا، سفر به 120 پایتخت جهان، 110 کیلوگرم گل یاس، 1368 شاخه رز قرمز، 5000 قطعه مرجان دریایی، 10 راس آهوی وحشی، دو هزار قطعه شکلات، 100 لیتر بنزین، 100 تابلوی نقاشی، یک دست و یک پا، یک جفت چشم و 1978 توپ تنیس ، اشتباه نکنید! این ها بریده صفحات آگهی روزنامه نیست، این لیستی از عجیب ترین مهریه های ثبت در دفاتر ثبت ازدواج کشور است. مرور دوباره
مزار سردار سلیمانی در شب یلدا +عکس
یک تیبا هم همراهشان بود که آن ها هم بالا نیامدند. البته راننده هم پایین منتظر ماند و حاج قاسم تنها وارد منزل شد. به قدری صمیمی که گویی سال ها با هم رفت و آمد نزدیک داشته ایم. یک ساعتی دیدارشان طول کشید و با تک تک پسر ها و داماد ها دست دادند. همسرم پرسید چرا با خانواده تشریف نیاوردید؟ و از سردار خواهش کرد یک بار با آن ها بیاید. حاج قاسم گفت راستش همسر من خیلی جایی نمی رود، اما یک دختر
مملکت ما با همین یکی یه دونه ها سرفراز می ماند
؟ گفتند مگر نمی شناسی؟ این پسر شعبانعلی است. وقتی آمدم خانه، دیدم پدر و مادر یحیی برای خواستگاری من آمده اند. او خودش مرا نشان کرده و به پدر و مادرش هم گفته بود. با این که پدر و مادرش شخص دیگری را برای ازدواج با یحیی در نظر گرفته بودند، اما به خواسته یحیی احترام گذاشتند و اینگونه زندگی مشترک من و یحیی آغاز شد. من و یحیی در مرداد سال 58 ازدواج کردیم و ثمره زندگی مان دو فرزند دختر و یک پسر است. یحیی
خیل پرستاران مشتاق، اعزام به سوریه را دشوار کرده بود/ دفاع همان دفاع اما سنگرها عوض شده است
سوریه صحبت کردم هیچ گونه مخالفتی صورت نگرفت اما در اولین اعزامم، فرزندانم از نظر روحی با مشکلاتی مواجه شدند که با عنایت حضرت زینب مشکل زیادی پیش نیامد. پس از اولین اعزام و ورود به سوریه و تماس با همسرم برای جویای احوال، همسرم گفت فردای روزی که رفتی، پسر بزرگت دل درد و دختر کوچکت هم درد دندان شد که برای رفع این بیماری ها به دکتر مراجعه و آزمایشات مختلفی انجام دادم و دکتر با مشاهده جواب آزمایشات
امسال شب یلدا چطور بزرگترهای فامیل را فراموش نکنیم؟
خوانی و حافظ خوانی می کنند که خدا می داند. هر سال 8 خانواده از فامیل مهمان ما می شدند. امسال هم سفره ساده ما جمع نمی شود. همسرم و عروسم شیرینی خانگی پخته اند با رعایت اصول بهداشتی به علاوه یک برگه فال حافظ و این نخودچی کشمش ها که قرار است به لطف پسرم به دست مهمان های همیشگی برسد. صالحی، دبیر بازنشسته می گوید: شام ما عدس پلو بود. میوه هم فقط هندوانه و انار. اجازه نمی دادیم سفره پر تجمل شود
پیشه اش پرستاری بود چه در خانه چه در بیمارستان/ با وجود دو فرزند اتیسم از خدمت به کرونایی ها دست نکشید
بیماران کرد تا خنده از لبان آنها گم نشود و سلامتی هرچه زودتر به آنها برگردد. قرار مصاحبه را که با همسرش هماهنگ کردم، همدان نبود، برای دوره درمان رفته بود تهران، به سختی پشت تلفن صحبت می کرد، گفت که آخر هفته برمی گردم، می توانید برای مصاحبه به منزل مادرم تشریف بیاورید. جویای احوالش شدم؛ پرسیدم حالتان برای مصاحبه مساعد است؟ جواب داد بله مشکلی نیست، بعد از شهادت همسرم به خاطر شوک عصبی
بانوی کارآفرین احیاگر آداب و سنن بزرگان/ پرداخت ناچیز تسهیلات به واحد اقامتی خسارت دیده از کرونا
مادرم تمام دارایی های آنها که چند قطعه زمین کشاورزی و یک منزل تمام گلی با تمام وسایل قدیمی بود به من ارث رسید. این منزل شاید قیمت چندانی نداشت اما تمام خاطرات کودکی من با والدینم را تداعی می کرد و هرگز حاضر نبودم این خانه روستایی گلی را فروخته و یا خراب کنم. حدود 6 سال این منزل با تمام وسایل قدیمی آن دست نخورده بود و هربار که همسرم و فرزندانم از من می خواستند که این خانه روستایی را
ناگفته های سپیدپوشان سمنانی از زمان شیوع کرونا تاکنون
که همه فکر می کردند رفتنی است اما سلامت خود را به دست آورد بهترین خاطره در ذهن من است ( در حالی که هیجان وجودش را گرفته بود ادامه داد )یکی دیگر از خاطرات من مربوط به 15 سال پیش و مربوط به دختر خانوم کلاس اولی به نام نگار بود. نگار با درد شکم شدید به مدت زیادی در بیمارستان بستری بود و مادرش کتابهایش را در روی تخت بیمارستان به فرزندش آموزش می داد و ما پرستارها هم درباره برخی کلمه های سخت
از پرستاری اهل بیت تا زنده نگه داشتن واقعه عاشورا/ حضرت زینب(س) تربیت عزتمندانه ای داشت
) نیز در حین اینکه فرزندان را هم باید آماده می کردند که شهادت پدر را خوب معامله کرده، بی تابی نکرده و دشمن را شاد نکنند. علمی فرد ادامه می دهد: حضرت زینب(س) از 28 رجب سال 60 هجری و از زمان حرکت از مدینه به فرزندان و اهل بیت(ع) آموزش می دادند که آماده شهادت باشند که اوج آن در کربلا بود. استاد حوزه علمیه می گوید: دومین کار حضرت زینب(س) بعد از شهادت امام حسین(ع) این است که تک تک