آخوندی که ریشش را می تراشید و کراوات می زد! + عکس
سایر منابع:
سایر خبرها
وقتی شهید صدرزاده از همسرش تعریف کرد
. مدتی که سوریه می رفت و مجروح می شد هر بار از بیمارستان ساک می دادند. این ساک ها یک شکل مشکی با نوشته طوسی بودند. من هم تمام ساک ها را یک جا گذاشته بودم. شروع کردم به شمارش ساک ها و دیدم از 5 تا ساک فقط 4 تا سر جایش است. با لبخندی از سر شیطنت جلوی در آشپزخانه ایستادم و گفتم: شما ساک جمع کردی درسته؟ با لبخندی که همیشه برای انکار کارها می زد گفت: نه . از من اصرار و از آقا مصطفی انکار. بعد با صدای
اسارت، آغاز رهایی...
عراقی با باتوم، کابل، چوب دستی به استقبال اسرا آمدند و راننده ماشین را جوری پارک کرد که کسی نتواند فرار کند دو ردیف ایستادند و هرکس پیاده می شد تا لحظه آخر از دوطرفه می زدند یا چوب را لایق پای بچه می انداختند تا زمین بخورند و بیشتر کتک بزنند. سرما، گرسنگی، تشنگی بیداد می کرد من سرپا در اردوگاه خوابیدم مصطفی از خاک بالشی درست کرد تا بخوابید، من بعد از دوساعت آمدم بیدار شوم بدنم از سرما خشک
پروانه ای که سوخت
. سرگرد با تعجب گفت: منظورتان از یکی دیگر چیست؟ یاقوتی گفت: او هنوز هم به پروانه خیانت می کند، اما این بار خواهرزاده رئیس شرکت را اغفال کرده است. اتفاقا آن دختر در همین شهر زندگی می کند. اگر بخواهید می توانم آدرسش را به شما بدهم. چون خودم تعقیب شان کردم. سرگرد کاغذ و خودکار را مقابل یاقوتی گذاشت و او هم نشانی منزل بیتا، خواهرزاده رئیس شرکت را روی آن نوشت. سرگرد رو به همکارش کرد و
لباس پرنسسی زن علیرضا بیرانوند
کردم یکی از اقوام من را دید و رفت به پدرم گفت شما واقعا فکر می کنید پسرتان دارد فوتبال بازی می کند؟ پسر شما دارد در تهران کار می کند. بعد پدرم خیلی ناراحت به من زنگ زد و پرسید چرا؟ گفتم:مجبورم! چون جای خواب ندارم. باز هم گفت برو خانه عمه. گفتم نمی شود. خودم اذیت می شوم. پدرم واقعا خبر نداشت. اگر خبر داشت شاید اصلا نمی گذاشت من فوتبال بازی کنم و به هر طریقی بود به تهران می آمد تا مرا ببرد. تا اینکه شکر خدا باشگاه نفت کم کم به من یک نمازخانه داد تا آنجا بخوابم. بعد می رفتم در رختکن می خوابیم و بعد از آن هم یک سوییت در اختیار من گذاشتند که در آن 8 نفر بودیم. ...
اعترافات جدید زنی که به خاطر مرگ گربه اش دست به انتقام گیری زد
و حیوان را پیش دامپزشک بردم. چند روز تحت نظر بود اما فوت شد. صاحبش وقتی این را فهمید گربه دوم را از من تحویل گرفت اما زیر بار نمی رفت که گربه دیگرش مریض شده و مرده است. پس از آن پیامکی، تلگرامی و تلفنی من را تهدید می کرد که تو بچه ام را کشتی و بلا سرت می آورم. من با این زن از مرداد سال گذشته درگیری های مختلفی داشتم و برایم ایجاد مزاحمت می کرد تا اینکه شامگاه پنجم شهریور امسال مردی تماس
عبدالکریم، اولین شهید کردآباد بود
کتابخانه ای آماده کردند و در اختیار هم محله ای هایشان قرار دادند. محمد کردآبادی به یکی از خاطره های عبدالکریم اشاره می کند و می گوید: عصر روز یکشنبه 28 تیر (17 رمضان) به منزل پدری سر زدم. عبدالکریم را دیدم وسط اتاق نشسته و دارد ساکش را می بندد. گفتم: کجا؟ چه خبر؟ همان طور که مشغول جادادن وسایلش در ساک بود، گفت: قرار است با بچه های خوراسگان به جبهه برویم. گفتم: تو که اینجا مشغولی و در بیمارستان ها پیگیر
هرگونه معامله اموال متعلق به اعضای سازمان مجاهدین ممنوع است
: می توانید وقایع آن سال را در صحن دادگاه توضیح دهید؟ فرزند شهید باهنر گفت: بعد از آن، ساختمان کامل در آتش سوخت. آتش که مهار شد ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده، به منزل برگشتیم و یادم هست که مرحوم آیت الله موسوی اردبیلی من را صدا زدند و گفتند در این اتفاقی که امروز افتاده پدر شما و آقای رجایی به شهادت رسیدند و در آن جا به ما تسلیت گفتند. وی افزود: آن روز با سختی های خود تمام شد
دستور شناسایی و توقیف تمامی اموال متعلق به سازمان مجاهدین خلق صادر شد
کامل در آتش سوخت. آتش که مهار شد ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده، به منزل برگشتیم و یادم هست که مرحوم آیت الله موسوی اردبیلی من را صدا زدند و گفتند در این اتفاقی که امروز افتاده پدر شما و آقای رجایی به شهادت رسیدند و در آن جا به ما تسلیت گفتند. وی افزود: آن روز با سختی های خود تمام شد و ما آماده تشییع جنازه در روز بعد شدیم که تشییع جنازه خیلی شلوغی شد و ازدحام جمعیت به حدی بود که ما به دفن
پهلوان بسیجی خوابید کنار مجروح و دست او را گرفت
توانسته بود از دست مامورها فرار کند. روز بعد رفتیم بهشت زهرا. در مراسم تشییع و تدفین شهدا کمک کردیم. بعد از هفدهم شهریور هر شب خانه یکی از بچه ها جلسه داشتیم. برای هماهنگی در برنامه ها. مدتی محل تشکیل جلسه پشت بام خانه ابراهیم بود. مدتی منزل مهدی و ... در این جلسات از همه چیز خصوصا مسائل اعتقادی و مسائل سیاسی روز بحث می شد. تا اینکه خبر آمد حضرت امام به ایران باز می گردند.
پرستارهایی که حاضر به رعایت حجاب نبودند!
می دادم که این بچه اصلا سالم باشد. با خودم می گفتم با این وضعیتی که من در آن هستم، عجیب نیست اگر یک بچه عقب مانده ذهنی یا معلول حرکتی به دنیا بیاورم. یکی از همکارانم به نام یگانه را دیدم. جویای حال دیگر همکاران شدم، گفت: مهین شهید شد. مهین دانشیار، از همکاران پرستارمان، سه ماهه باردار بود. 18 سال بیشتر نداشت و تازه ازدواج کرده بود. مشاهدات فردی و جزئیات شنیده نشده مهری فلاحی در
استاد نقویان: امروز روحانیت دیگر مرجعیت مردم نیست/ نباید مردم را وادار به دور زدن قانون و خلاف آن کنیم/ ...
های جالبی داشتند، خیلی عادت ندارند آقای نقویان را با تیشرت زرد رنگ ببینند. این را در مسیر تغییر آقای نقویان تفسیر و تحلیل کنیم یا ... البته آن عکس یک مراسم خانگی بود و میزبان جمعی بودم که در آن جمع آقای ابطحی هم حضور داشت. طبیعتا وقتی مهمان به خانه شما می آید در منزل لباس های راحت تری می پوشید. وقتی مهمان به منزل می آید با عبا و عمامه نیستیم.(خنده) آن روز هم آن تیشرت تن من بود و او گفت
استوانه های شریعت | از آقازادگی تا طلبگی؛ زندگی به سبک یادگار امام
: دو ماه [بعد از ازدواج] مصطفی در منزل ما بود تا آن که خانه پیدا کردند. آن ها هیچ اثاث نداشتند. از همان وسایل خودمان آنان را هم صاحب اثاث کردیم. یک قطعه قالی و یک گلیم و دو دست رختخواب، یک دست ظرف چینی، یک کتری، یک دست استکان و نعلبکی، یک چراغ فتیله ای و دو قابلمه به آن ها دادیم، رفتند و به زندگی شان پرداختند. او یخچال نداشت و وقتی به او می گفتند در این زمینه ها فکری کن، بچه
اعلام حکم سارقان خودرو سرمربی سابق کشتی
به گزارش مشرق ، رسیدگی به این پرونده از فروردین 1401 با شکایت مردی به پلیس مبنی بر سرقت خودروی لندکروزش آغاز شد. وی در تشریح ماجرا به مأموران گفت: ساعت 8 شب در حال رانندگی بودم که یک خودروی پژو 405 از پشت با ماشینم برخورد کرد. بلافاصله کنار اتوبان توقف کردم و پیاده شدم تا ببینم ماشینم چقدر خسارت دیده که ناگهان دو سرنشین خودروی 405 از ماشین پیاده شدند و با تهدید اسلحه از من خواستند بدون
چند روایت از ویژگی های بارز اخلاقی حاج آقا مصطفی خمینی
؟ گفته شد که می گویند ما از اینجا نمی رویم. یک دفعه ایشان فرمود: نمی روند، نمی روند! با صدای بلند چند نفر از طلبه ها را صدا زد و بعد عبایش را کنار گذاشت، رفت در حجره ها را باز کرد و تمام اجناس و اثاثیه های آن ها را بیرون ریخت؛ حجره ها را یکی یکی تحویل طلبه هایی داد که حجره نداشتند و این معضل را که مدت طولانی بود گریبان گیر حوزه شده بود در عرض چند لحظه برطرف کرد. این قضیه مربوط به ایامی بود که مدرسه
اگر مصطفی نیست مجتبی هست/دوچرخه سواری بی تصدیق و تبحر در مشاعره
دیگری مهمان بودند. به هر صورت صبح آنها را آزاد می کنند و اخوی [آقا مجتبی] به هوای دست شستن دولا می شود و چاقوی آقامصطفی را از حوض در می آورد و بالاخره به خانه بر می گردند. صدای ما را از قاهره می شنوید روز دوم یا سوم جنگ اعراب با اسرائیل بود (خرداد سال 1346) که آقامصطفی خمینی دوباره مهمان منزل میرزا عبدالعلی تهرانی شد تا با آقا مجتبی و آقا مرتضی دیداری تازه کند. این بار شور و شوق
ال پائیس: آینده جنگ برای اوکراین به دلیل کمبود نیرو، تیره و تار است
اسکودا می افزاید: خود من دوستی داشتم و او تمام جنگ را در خطوط مقدم حضور داشت اما دیگر نمی توانست تحمل کند زیرا فرماندهان به او استراحت نمی دادند. به همین دلیل، چند روز پیش از اینجا رفت. ال پائیس به نقل از الکساندر افسر تیپ 119 نیروهای دفاعی سرزمینی اوکراینی فاش می کند که چند روز پیش از آنکه نیروهای روسیه در اوایل ماه اکتبر شهرک وولدار در منطقه دونتسک را به کنترل خود درآورند، نیروهای
گزارش ساواک از شهادت یک روحانی مبارز و انقلابی
خبرگزاری حوزه | در سال 1356، بحرانی گریبان سلطنت پهلوی را گرفت که پی آمدهای آن پایان عمر رژیم را حتمی کرد و آن بحرانی بود که با شهادت آیت الله سید مصطفی خمینی آغاز شد. ایشان در واپسین ساعات روز 1356/07/30 در منزل خود در شهر نجف اشرف به شیوه ای نامعلوم به شهادت رسید. شهید مصطفی خمینی از بدو شروع نهضت اسلامی همراه حضرت امام خمینی بود. ایشان اول بار در سال 1342 و پس
فرمانده گردان کربلا چرا در شب کربلای 4 سر ستون قرار گرفت؟
نه؟ در آن لحظه در این فکر نبودم که بی سیم کم است. با خودم می گفتم مال بیت المال است و وقتی توانش را دارم چرا بیاندازمش؟ آن بی سیم را آوردم و آمدیم عقب و ماموریت تمام شد. یک روز دیدم پیک گردان آمد و گفت عادلیان بیا فرماندهی کارت دارد. رفتم دیدم آقای شاه حسینی معاون آقای فرجوانی گفت ما در عقب نشینی عملیات بدر، شما را زیر نظر داشتیم. دیدیم که بی سیم خودت را که ننداختی، یکی دیگر را هم آورد
همسر شهید اسلامی:خانه ما پناهگاه مبارزین بود
اگر ساواک پرسید، می گوییم مسجد می رویم. بخشی از اعلامیه ها را به منزل خواهرشوهرم بردیم. وقتی دوباره برگشتیم، باقی اعلامیه ها و اسلحه ها را هم برد، اما نمی دانم کجا برد. ما سحر میهمان داشتیم، برادر شوهرم از شمال آمده بود. او رفت برای ما نان بخرد. ساواک ریخت در خانه ما، من گفتم اسلامی رفته نان بخرد و مراقب مادر اسلامی و پسر بزرگم بودم که ماموران ازشان چیزی نپرسند. اسلامی آمد از او
به مناسبت درگذشت مرحومه حاجیه خانم زهرا بادامچیان/ بانویی فداکار و پای کار انقلاب
به طرف مسجد راه افتادیم؛ چون غروب ماه رمضان بود. گفتم اگر ساواک پرسید، می گوییم مسجد می رویم. بخشی از اعلامیه ها را به منزل خواهرشوهرم بردیم. وقتی دوباره برگشتیم، باقی اعلامیه ها و اسلحه ها را هم برد، اما نمی دانم کجا برد. ما سحر میهمان داشتیم، برادر شوهرم از شمال آمده بود. او رفت برای ما نان بخرد. ساواک ریخت در خانه ما، من گفتم اسلامی رفته نان بخرد و مراقب مادر اسلامی و پسر بزرگم بودم که ماموران
حرف های تکان دهنده مرد همسرکش در دادگاه
بازجویی های اولیه لب به اعتراف گشود و در تشریح این جنایت گفت: روز حادثه وقتی بچه ها به مدرسه رفتند با همسرم دعوایمان شد، من از شدت عصبانیت نخ یکی از بادکنک ها را دور گردن همسرم پیچیدم و محکم کشیدم و چند ثانیه بعد فهمیدم دیگر نفس نمی کشد. همان موقع پشیمان شدم اما دیگر کاری از دستم برنمی آمد. از ترس اینکه بچه ها متوجه ماجرا شوند به سرعت جسد همسرم را زیر تختخواب بچه ها پنهان کردم.
نوشتن پشت میله های زندان؛ از نلسون ماندلا تا یحیی سنوار
زندگی فردی به نام احمد است که در بحبوحه نبرد و محاصره، در اردوگاه ساکن است و از نزدیک شاهد ظلم و ستم صهیونیست هاست. سنوار در سراسر این رمان، زندگی اهالی غزه را با سادگی و فروتنی به تصویر می کشد؛ سادگی و فروتنی در لباس، غذا و عشق. این رمان در سایت آمازون قرار گرفت و با استقبال افکار عمومی روبرو شد؛ اما با فشار سیاسی و لابی رژیم صهیونیستی از این سایت حذف شد. سنوار در مصاحبه با روزنامه نگاری
ولایت پذیری شهید حتی در سینه خیز رفتن
اقوام را برای بچه هایم بگیرم. وقتی لباس ها را تن حسین می کردم او نه تنها اعتراض نمی کرد که تشکر هم می کرد. هنگامی که کلاس اول دبستان بود، روزی از مدرسه به خانه آمد، کیفش را به گوشه ای انداخت و با عصبانیت گفت دیگر مدرسه نمیرم . گفتم چرا، پاسخی نداد. با اصرارهای پی در پی و مادرانه من بالاخره لب به سخن گشود و گفت، امروز خانم معلم در کلاس بافتنی می بافت و درس نمی داد. به او گفتم شما
دستگیری سارقان بانک پس از 2 ساعت
ورود به بانک، نگهبان را غافلگیر و او را خلع سلاح کردند. بعد از این ماجرا، یکی از سارقان به طرف رئیس بانک رفت و با تهدید اسلحه او را به طرف گاوصندوق اصلی برد. وی سپس رئیس بانک را مجبور کرد در گاوصندوق را باز کند و بعد از اینکه تمامی پول ها را داخل یک گونی ریخت، با رها کردن اسلحه خالی نگهبان، همراه همدست دیگرش پا به فرار گذاشت. اظهارات شاهدان در حالی بیان می شد که بررسی ها نشان می داد 2
گفت وگو با خواهر شهید علی دهقانی از شهدای دفاع مقدس
12 سال از علی کوچک تر بودم. وقتی برادرم به شهادت رسید دوم راهنمایی بودم. علی 21 ساله بود که به جبهه رفت. دوره آموزشی اش 20 روز بود. در شکست حصر آبادان، منطقه مارد و در طی عملیات ثامن الائمه (ع) شهید شد. ما چهار خواهر و سه برادر بودیم. علی شهید شد و برادر دیگرمان هم به مقام جانبازی نائل آمد. یک خواهرم هم بعد ها به رحمت خدا رفت. پدرم اوایل کشاورز بود، بعد به بازار رفت و شغل آزاد داشت. در مورد
مطهری دوم و پروانه ای که به گِرد استاد قرآن می چرخید+ فیلم
خمینی (ره) از آنان به چشم و چراغ ملت یاد کردند. شعبان حسنی، پدر شهیدان حسنی در سال 85 به دیدار فرزندانش رفت و احترام مجیدی، مادر این دو شهید نیز دو سال پیش به آنان پیوست. شانزدهمین دیدار جامعه قرآنی به منزل محسن و مجید حسنی اختصاص داشت؛ شهدایی که با دو سال اختلاف سن راهی جبهه شده و شهادت را به دنیای زودگذر ترجیح دادند. محسن حسنی که در خانه، او را محمد هم صدا می زدند، متولد تهران در سال
ساختمان ها و خیابان های خالی ویران شده ضاحیه جنوبی بیروت
از جوانان از من خواستند که زیاد نمانم چرا که پهپادها در حال پرواز هستند و هر لحظه ممکن است حملاتی را انجام دهند. محمد بعد از حملاتی که در 27 سپتامبر منجر به شهادت سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان شد از منزلش فرار کرد و به نزد برخی نزدیکانش در بیروت رفت. وی گفت: ما فرار کردیم بدون اینکه حتی کفش هایمان را بپوشیم و گمان کردیم که هرگز یک بار دیگر منزلمان را نخواهیم دید.
مروری بر زندگی قهرمانی که خاک خورد اما خاک نداد
مقابل هرگونه خطر ملی می ایستد. ستارخان در خاطرات خود گفته است: من هیچ وقت گریه نمی کنم، چون اگر اشک می ریختم، آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورَد اما در مشروطه دوبار آن هم در یک روز اشک ریختم. حدود 9 ماه بود که تحت فشار بودم؛ بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون؛ چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهاردست
علامه حسن زاده آملی به روایت نزدیک ترین شاگرد
کلاس نهج البلاغه خدمت ایشان رفتیم. ایشان ایستاد و به بنده گفت: برو جلو، نماز را بخوان . نگاهی به ایشان کردم و گفتم: آقا، من بروم نماز بخوانم؟ . گفت: بله، برو جلو نماز بخوان . دو بار گفت و برای بار سوم گفتم: آقا، نمی شود، من چطور بروم در حضور شما بخوانم؟ ؛ ایشان با ما شوخی کردند که بچه باید حرف گوش کن باشد. گفتم: آقاجان، این جا بچه
شهیدنامه ایرنا استان سمنان؛ جاویدنام محمدرضا حمزه
به گزارش خبرنگار ایرنا ، شهید محمدرضا حمزه هفدهم مهر 1346 مصادف با میلاد امام رضا (ع) در شهرستان سرخه متولد شد. خواهر شهید حمزه نقل می کند: برادرم برای این که نماز اول وقتش ترک نشود، نماز صبح را در منزل، نماز ظهر را در مدرسه و نماز مغرب و عشا را در مسجد می خواند. او تا سال سوم دبیرستان درس خواند و سپس در لباس سربازی از طرف سپاه سرخه لشکر هشت نجف اشرف گردان ذوالفقار راهی