سایر منابع:
سایر خبرها
حجت الاسلام بی آزار تهرانی: غیرت دینی از سرمایه های مومنان است
این مساله بررسی شود. استاد حوزه علمیه ادامه داد: گاهی صحبت از گرانی و شدائد است که همه ما گله داریم و حرفی نیست، صحبت کنند این خواسته رهبر معظم انقلاب است که در دانشگاه ها از جمله دانشگاه تهران باید تریبون آزاد وجود داشته باشد که دانشجویان نقد و سوال کنند. وی با بیان اینکه در ماه مبارک رمضان به تعبیر پیامبر(ص) دست ابلیس و جنود آن بسته است، اظهار کرد: ما هرگز دست جنود شیطان را
با همسر بی حوصله و بداخلاق مان چگونه برخورد کنیم؟
را درک کنید گاهی در زندگی مرد خانه یک بحران به وجود می آید؛ مثلا از کار اخراجش می کنند، یکی از والدینش بیمار ( Patient )می شود یا سرمایه گذاری مالی اش با شکست روبه رو می شود و مواردی از این دست. در چنین شرایطی او هیچ چیز نمی خواهد جز زنی که آرام و محکم کنارش باشد و کم حرفی و بد خلقی اش را به پای دوست نداشتن او نگذارد و همه کار های حاشیه ای را سر و سامان دهد تا او از پس بحران ایجاد شده
پس از دیدن آقا آرام و قرار نداشتم!
بودید که به این شدت تحت فشار ساواک بودید؟ بله. من زابل داشتم درس می خواندم. خانه یکی از دوستان ما نزدیک شهر بود و من هم آنجا بودم. آیت الله طالقانی به زابل تبعید شده بود. شنیده بودم که عصر ها آقا را برای پیاده روی بیرون می آورند. یک روز رفتم نزدیک خانه آقا که بتوانم ایشان را ملاقات کنم. آقا که آمد، دویدم و رفتم دست آقا را گرفتم ببوسم. می گفتند برو من دست آقا را ول نمی کردم. حالا نگو
پشت پرده کوک کردن ساز حمله نظامی
به گزارش دیار آفتاب ؛ به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ القای جنگ با آمریکا این روزها بیشتر از هر زمان دیگری بر سر زبان افتاده؛ خصوصا از وقتی آمریکا ناوهایش را روانه خلیج فارس کرد؛ بعد از آن بود که یک روز از لیدرهای جریانات غربگرا وا مصیبتا شنیدیم و روز دیگر مطبوعات و بلندگوهاشان سعی کردند با تیترهای درشت طوری وانمود کنند که مردم بین دوراهی جنگ و صلح قرار دارند. اما همه خوب می دانیم حقیقت چیز
مادری که هویتش را عوض کرد تا پسرانش به سوریه بروند/ با من تمرین کردند چطور افغانستانی حرف بزنم/بچه داری ...
و نیم بعد از ازدواج که مصطفی هم به دنیا آمده بود در منطقه گلشهر مشهد ساکن شدیم. حاصل ازدواجمان سه پسر و یک دختر بود که اولین و آخرین فرزندم سال گذشته در سوریه هم زمان به شهادت رسیدند. *قدم خیر برای انتخاب نام بچه ها معمولا اسمی که مطرح می شد همه موافقت می کردند. قبل از به دنیا آمدن فرزند اولمان ما همسایه ای داشتیم که اسم پسرشان مصطفی بود و من او را خیلی دوست داشتم به
نیاز روزانه انسان به آغوش چقدر است؟
دارید را " هر روز" در آغوش بکشید، همسر، فرزندان، والدین، خواهران و برادران و دوستان تان را... این یک نیاز واقعی است. *** خواندن این مطالب را از دست ندهید: "نوازش بدنی" فرزندان مان چگونه باشد "اعتماد به نفس" چه وقت و چگونه شکل می گیرد؟ "باج گیری عاطفی" چیست و در برابر آن چه کنم؟ ارتباط کلامی بین زن و مرد و سوء تفاهمی که در همه تاریخ
بیت الحفاظِ نوه ی مُلا حسن
خانواده قرآنی بزرگ شدم؛ در زمان های قدیم به مربیان قرآن مُلا می گفتند و پدر بزرگ بنده-حاج محمد- و همچنین پدر بزرگ مادرم- ملاحسن- از بهترین مُلاهای قدیم شهر زنگی آباد بودند که ان شاء اللہ روحشان قرین رحمت الهی؛ پس مسلماً ما هم باید قدم در راه این بزرگواران بگذاریم. همینطور یکی از خاله های بنده - وجیهه زنگی آبادی- حافظ کل قرآن هستند؛ خواهرم- اسما ایرانمنش- از حافظان برجسته استان کرمان و کشور
رد پای باران ؛ از مهاجران تا چابهار
سر و صدا از مدرسه خارج شدند . مارال وقتی وارد کوچه ی شان شد اول به سراغ خانه باران رفت . زنگ در خانه باران را زد. مادر باران آمد . مارال برگ یادداشت شده را سمتش برد و گفت : باران کجاست ؟ مادر باران گفت : آمده مدرسه . و لحظاتی بعد به سر و رویش کوبید ... خبری که خیلی زود داغ شد خبر گم شدن باران در فضای مجازی باز نشر می شد از مهاجران شازند تا شبکه های فارسی زبان دوست و دشمن
شیوۀ رفتار با نوجوانان در دوران بلوغ
بعد) تقسیم کرده، به والدین و مربیان توصیه می کنند که در هفت سال سوم زندگی (همان دوران بلوغ و نوجوانی) به او به عنوان یک شخصیت بزرگسال بنگرند. همچنین به او اعتماد و در کارها با وی مشورت کنند. در حقیقت، رسول خدا(ص) در روایت موردنظر، به تشخص طلبی و استقلال جویی جوان توجه فرموده و او را در کشور کوچک خانواده، وزیر و مسئول شناخته است. از طرف دیگر، به پدر و مادر فهمانده است که با جوان امروز مانند کودک
امیدهای معتادان متجاهر برای وصل به زندگی
شدم ولی محیط کارگری و تعارف های کارفرما به مصرف تریاک، کار دستم داد. اوایل فکر می کردم فقط از روی سرخوشی مصرف می کنم و محال است آلوده و معتاد شوم. اما بعد از مصرف حس و حال خوشی به من دست می داد که دوست داشتم باز هم آن را تجربه کنم. هدف دیگرم از مصرف مواد، بیدار ماندن و بیشتر کار کردن و صرف انرژی بیشتر بود. بعد از مدتی هروئین و شیشه را باهم مصرف می کردم. چشم باز کردم دیدم همه
اخبار حوادث
برادر، به خاطر ارثیه پدری، خواهر خود را ربود چند روز قبل دختر جوانی به پلیس رفت و از ربوده شدن توسط برادرش خبر داد. او گفت من و برادرم ساکن شیراز هستیم. پدرم قبل از فوتش سند دو خانه را به نام من منتقل کرد. یک خانه اش را نیز به نام برادرم کرد. وی افزود: بعد از مرگ پدر، برادرم از این ماجرا با خبر شد و کینه به دل گرفت. او می گفت باید طبق قانون سهم من از ارثیه پدرمان بیشتر باشد و من
پایتخت شب هاپلک نمی زند
که با سلیقه رنگ شده است. میز هم از یک بشکه بزرگ فلزی ساخته شده: این فضای صمیمانه و اجتماعی به ما انرژی می دهد. نخستین بار سال گذشته به اینجا آمدیم و آن موقع هم روی همین صندلی نشستیم. شب خاطره انگیزی بود و بعد از آن من و همسرم یک قرار با هم گذاشتیم؛ هر وقت روزمرگی و رخوت سراغ مان آمد به 30تیر بیاییم. همسر آقامیلاد هم می گوید از این فضا انرژی می گیرد: ما یک راز کوچولو هم در رابطه با خیابان
شهیدی که برای رسیدن به منتهی الیه آرزوهایش ازخودش گذشت+فیلم
را بوسید و گفت حلالم کن. همیشه برای به جای آوردن صله رحم وقت می گذاشت و نسبت به مادر خودش و مادر من بی نهایت مهربان بود. بعد از ازدواج دو سال را در خانه پدر آقا رضا زندگی کردیم و در این مدت آقا رضا از محل کار که می آمد ابتدا به منزل مادر می رفت و جویای احوال وی می شد بعد می آمد طبقه پائین کمتر می شد اول به خانه بیاید و بعد برود احوالپرسی مادرش. همیشه برنامه ریزی می کرد، زمانی که به
نقد + موجود
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.روزی، روزگاری در ولایت غربت یک زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند و از این بابت کلی غصه می خوردند. سال ها گذشت تا یک روز که زن و مرد بیچاره توی خانه شان نشسته بودند و هی آه های سوزناک می کشیدند، یک مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن که از دیدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پایش افتادند و گفتند: ای فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه
چگونه شنوندۀ بهتری باشیم؟
بگذارید که هر کس را که می بینید، یکی دو چیز در زندگانیش آموخته و شما می توانید با ترکیبی از علاقمندی حقیقی و چند سوال پایان باز، این نکته ها را استخراج کنید. برخی گزینه ها از این قرارند: چه چیز شما را در آن مورد غافلگیر کرد؟ بزرگترین لحظۀ یادت باشد چه بوده است؟ چرا آن چیز تو را جذب کرد؟ چه چیز را بیش از همه در آن مورد دوست داشتی؟ راه دیگر فکر
چرا کیرکگور قلب نامزد زیبایش را شکست؟
مادرانه را ترسیم می کند)، دربارۀ پدرش زیاد گفته و نوشته است، و از او به عنوان مردی سخت گیر و معتقد یاد می کند که درپیِ اطاعت محض بود. کیرکگور بعد ها به دوستانش می گوید که از میکال نوعی دل مردگی و احساس گناه ساطع می شد، و در روزنوشت هایش از هراسی که پدرم روح مرا از آن انباشته بود سخن می گوید. میکال به این باور رسیده بود که او و خانواده اش گرفتار نفرینی هستند که جان هر هفت فرزند او را
آرزوهایی که آرزو ماند
برای همیشه از میان ما رفته بود خیلی زود اتفاق افتاد و آن جا بود که من ماندم و چهار فرزندم که مسئولیت سنگینی را باید به دوش می کشیدم. آن موقع پسر بزرگم کلاس دوم راهنمایی بود و هیچ وقت یادم نمی رود که وقتی به او خبر دادم، تازه از خواب بیدار شده بود. گریه های او در آن موقع و احساس کودکانه اش برای از دست دادن پدرش هیچ گاه از خاطرم نمی رود. در همه این سال ها هنگامی که می خواستیم بچه ها را عروس و داماد
ماجرای عجیب مردی که به رگ های دستش التماس می کرد!
به خاطر ماجرای خواستگاری، عذاب وجدان گرفته بود برای همین خودش را سرزنش می کرد و من را پیش دعا نویس و اشخاص دیگر می برد تا شاید به زندگی عادی برگردم. پنهان کاری مادرم سرنوشتم را عوض کرد تا این که پدرم فوت کرد. آن قدر غرق در مواد شده بودم که تا به خودم آمدم دیدم مراسم خاک سپاری او تمام شده و حتی شام مراسم را داده و بدون این که برای آخرین بار از پدرم خداحافظی کنم او را دفن کرده اند. بعد از
تبعیض و بی عدالتی ادامه دارد/بی مهری به شهناز، فرزند ناخوانده شهر
استعمال و تزریق هستند و چندقدم آن طرف تر هم خانه خرابه ای در نبش غفار 14 و ضلع شرقی این زمین ورزشی است که چندین زن و مرد در حال مصرف و تزریق مواد بودند و بارها معتادان اینجا را به آتش کشیده اند. او می گوید: وقتی که کودکان و نوجوانان می خواهند به زمین ورزشی بیایند(که بایستی هزینه هم پرداخت کنند) مجبورند از بین همین معتادان رفت و آمد کنند و صحنه های ناخوشایندی را بینند و در ذهن شان ثبت کنند
خاطره بازی با امین الله رشیدی: می خواستم رئیس جمهور شوم!
من که 15سال داشتم به اتفاق چندنفر دیگر هر روز پشت در خانه اش گوش می ایستادیم تا صدای رادیو را بشنویم. مجری رادیو در آن سال ها بهرام شاهرخ بود که صدایش از برلین پخش می شد. ظاهرا رادیو در نخستین ماه های راه اندازی، صرفا جنبه اطلاع رسانی به مردم را داشته است. نخستین سال های شروع به کار رادیو با اوج جنگ جهانی دوم مصادف بود و مردم دوست داشتند از خبرهای جنگ مطلع شوند. وقتی صدای
کل کل نکنیم چه کنیم؟
تأکید دارد باید در همه چیز برنده باشد و اگر احساس کند شکست خواهد خورد بازی را بهم می زند: از کودکی دوست داشتم برنده باشم و از اینکه شکست بخورم، عصبانی می شدم. با همین روحیه بزرگ شده ام و گاهی برای برنده شدن هم کل کل های سنگینی با طرف مقابل می کنم. گاهی اوقات توی محل کار برای اینکه موفق باشم و به اصطلاح کل طرف مقابل را بخوابانم او را دور می زنم و سعی می کنم خودم به تنهایی آن کار را انجام بدهم
ضیافت معصومانه
وحشتناک بود همه مردم بیرون بودند و برخی از مردم نیز زیر آوار مانده بودند و هیچ کس جرات نداشت به خانه اش بازگردد. برادرم رستوران دار بود به آشپزهایش زنگ زد و گفت برای 800 نفر غذا درست کنند، ما برگشتیم که غذاها را با خود ببریم، در این فاصله به مسجد محل رفته و گفتم موادغذایی که امشب بعد از مراسم شب احیا پخش می کنید، بدهید تا ببریم در مناطق زلزله زده ورزقان پخش کنیم ولی آنها موافقت نکردند و
از رویا تا واقعیت
من در اراک به دنیا آمدم. درست در بحران شروع جنگ جهانی دوم. به یاد دارم که در سن دو سالگی متوجه برو و بیاهایی شده بودم. پدرم به دنبال این بود که بعضی از زندانی هایی که به اراک آورده بودند را آزاد کند. آن رفت و آمدها برایم جذاب بود. می دیدم که چطور برای کمک به آنها تلاش می کرد. پدرم تاجر بود. اما در اثر همین حوادث، لطمه دید و بعد به استخدام شرکت ملی فرش درآمد و بسیاری از شعب این شرکت را
کلاهبرداری ختم به قتل شد
توانستم چوب را از دستش بیرون بیاورم. با همان چوب ضربه ای به صورتش زدم که تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. به خاطر نفرتی که از او داشتم تصمیم گرفتم با طناب خفه اش کنم، اما منصرف شدم و جسد را داخل چاهی که داخل پارکینگ بود، انداختم. متهم ادامه داد: بعد از آن با خواهر و خواهر زاده اش که پسری 21 ساله است تماس گرفتم و خواستم به خانه ام بیایند. وقتی آمدند قصد داشتم آن ها را هم به قتل برسانم
گفتگو با مژگان، خانم مجردی که مادر شده است
جبرانش را داشت، شاید به همین دلیل است که می گوید: وقتی در شیرخوارگاه حضور داشتم، دنیا برایم شیرین تر از قبل می شد، البته نه فقط من، که خیلی ها در شیرخوارگاه برای دلشان کار می کردند و با بچه های معصومی که دست سرنوشت آن ها را به اینجا کشانده بود، وقت می گذراندند. کم کم کار به جایی رسید که هیچ چیزی به اندازه بودن در محیط شیرخوارگاه مرا آرام و خوشحال نمی کرد. من همه غم و غصه هایم را با بودن در آنجا فراموش
ادعاهای جوانی که دوستش را به قتل رساند
اعتماد داشتند. به دلیل این اعتماد کلید اتاق های مهم مدرسه دست حامد بود، در یکی از اتاق ها سؤال های امتحانی نگهداری می شد و ما با کمک حامد توانستیم سؤال های امتحانی را برداریم و سؤال ها لو رفت. دوستی ما به دلیل این ماجرا محکم تر شده بود. من حامد را امین خودم می دانستم. یک روز بعد از خستگی شدید به خانه حامد رفتم لباس ها و تنم کثیف بود به حمام رفتم لباس هایم را درآورده بودم که حامد از من چند عکس
تفسیر سوره فجر و قیامت از شهید مرتضی مطهری/ جزوه حزب جمهوری اسلامی
ثمود چه کرد؟! آنانی که صخره ها و سنگ ها را در صحرا شکافتند و در درون این سنگ ها برای خودشان خانه های بزرگ ساختند. قضیه ثمود تا چند قرن پیش از نظر تاریخی روشن نبود – البته از نظر قرآن که روشن است – بعد در کشفیات اخیری که در صحرای شام کردند درست عین همین چیزهایی که قرآن خبر داده پیدا شد که چه **صفحه=20@ خانه های سنگی بزرگی را با نوعی استادی و مهارت کامل (که نشانه تمدن
پدر عروس 15 ساله به ناچار در دادگاه بله گفت ! / رامتین این دختر را با خود برده بود
را گرفتم. او در همسایگی ما زندگی می کرد و هر روز صبح با فاصله چند قدم تا مدرسه همراهم می آمد و به من ابراز علاقه می کرد. رامتین که می دانست به خاطر برگزاری امتحانات زودتر از همیشه مدرسه را ترک می کنم گاهی در سرمای دی ماه مقابل مدرسه می ایستاد که دوباره مرا تا منزل تعقیب کند. آن زمان تازه وارد پانزدهمین سال زندگی ام شده بودم و دوست داشتم زیبایی ام را به رخ دیگران بکشم به همین دلیل مقداری
میزان انحراف ذهنی دختران بیشتر است یا پسران؟!
جمله فضای سایبری تسری پیدا کند، بعد از مدتی به آسیب اجتماعی تبدیل می شود. بنابراین عدم کنترل و مهار آسیب اجتماعی و نیز عدم توانمندسازی اقشار آسیب پذیر در برابر آنها، به سرریزی در اجتماع منجر می شود که همان جرم است؛ یعنی در همه جوانب، فرایند انحرافات ذهنی و کجروی ها تا ارتکاب جرم، یک فرایند شناخته شده است. فضای سایبری نیز در انحراف کجروی ها یا در تکثر توسعه آسیب ها یا مستقیماً در ارتکاب
از آندرس اسکوبار کلمبیایی تا فاجعه ماراکانا؛ مصایب فوتبالیست بودن
آور برای باربوزا نماند. او برای سال ها در خانه خواهرزنش سکونت داشت و سرانجام در سال 2000 در فقر درگذشت. اما داستان باربوزا غم انگیزترین روایت از زندگی ورزشی یک دروازه بان نیست؛ هم داستان های او کم نیستند. مانگا دروازه بان برزیلی دیگری است که گناه عملکرد ضعیف تیم به پای او نوشته شد. جام جهانی 1966 برای تیم ملی برزیل یک شرمساری بزرگ بود. مانگا در این تورنمنت تنها یک بار به میدان رفت. در آن دیدار او