سایر منابع:
سایر خبرها
متهم: اعتیاد پسرم زندگی مان راتباه کرده بود
گام با بررسی بانک اطلاعات افراد ناپدید شده متوجه شدند که دو روز قبل از کشف جسد مردی با حضور در کلانتری 179 خلیج فارس از پسرش به اتهام توهین و تخریب لوازم خانه اعلام شکایت کرده بود. تحقیقات نشان داد که مشخصات پسر شاکی با جسد کشف شده مطابقت دارد، بنابراین پدر وی به پزشکی قانونی دعوت شد و هویت پسرش را شناسایی کرد. مرد 52 ساله که جابر نام داشت در تحقیقات گفت: پسرم رامین به مصرف مواد مخدر
دلیل حکم3ساله گزارشگرتلویزیون؛ ماجرای پسران یزدی!
سفر خبر داده بودند ادامه داد: مربی کودک مان هم مدام تاکید می کرد که شما باید به فکر آینده بچه خودتان باشید و این پول ها را باید هزینه کنید که به اصرار پسرم 200 هزار تومان فراهم و پرداخت کردم. پس از اینکه این پول را پرداخت کردیم دوباره بعد از چند روز به ما گفتند که باید 300 هزار تومان عوارض خروج از کشور پرداخت کنیم که ما، چون این پول را نداشتیم گفتیم قصد اعزام کودک مان به خارج را نداریم که دوباره
بابام و دانشگاه من
ارنک باشی : چند روز قبل در مجلسی نشسته بودیم که صحبت به حمایت و توجه والدین به وضعیت تحصیلی فرزندان شد و اینکه الان این حمایت و توجه با گذشته خیلی تفاوت دارد هرکس حرفی زد ، یکی گفت : پدر من ، نه می دانست کی امتحان دارم ، نه کار داشت که درس می خوانم یا نمی خوانم . یکنفر از آن طرف مجلس گفت : پدر من اصلا نمی دانست من کلاس چندم هستم . از گوشه مجلس صدایی بلند شد که : خداپدر و مادرت بیامرزه
هدیه بزرگِ علی کوچولو
شهروند| جان داد، جان بخشید. با همان سن و سال کمش چهاربیمار نیازمند را از خطر مرگ نجات داد. علی حسین خانی پسر بچه 6ساله اهل رفسنجان بود. تب بالا و تشنج او را از پا درآورد و بعد هم مرگ مغزی شد. پدر و مادر علی با اینکه مرگ تنها پسرشان را باور نمی کردند، اما به اهدای اعضای بدن علی رضایت دادند. حالا قلب علی هنوز در بدنی می تپد. کلیه هایش جان دو بیمار نیازمند را نجات داد و کبد کوچکش امیدی شد برای ادامه
جزییاتی جدید از آنچه بر حامد از ایلام تا افغانستان گذشت
افغانستان می فروشد و در واقع بعد از دیدن ما که در جستجوی حامد هستیم قصد معطلی و اخاذی از ما را داشته است. حامد پس از بازگشت از افعانستان مدام در هراس و وحشت است پدر حامد ادامه می دهد: من از عشایر منطقه ملکشاهی هستم با سه فرزند پسر که همگی معلول هستند، در مدت یک هفته ای که اقوامم در کشور افغانستان در جستجوی حامد بوده اند با قرض گرفتن از بستگان 50 میلیون تومان هزینه کرده ام
کودک ربایی بخاطر سرقت گوشواره دختر بچه مشهدی
بار سپاد آمدم چشمم به گوشواره های دختر بچه ای افتاد که احتمال دادم مسافر هستند، وسوسه های شیطانی رهایم نمی کرد تا این که آن دختر را با ترفندی از پدر و مادرش جدا کردم و در حال بیرون آوردن گوشواره هایش بودم که دستگیر شدم و ... شایان ذکر است به دستور سرهنگ عباس زمینی (رئیس کلانتری سپاد) متهم این پرونده در اختیار ماموران دایره تجسس قرار گرفت تا درباره جرایم احتمالی دیگر او تحقیقات بیشتری
کاسبی در اغتشاشات؛ شکستن هر شیشه 100 هزار تومان!
ماشینم حضور دارند که پسر بچه تشنج کرده است. مرد بر سرش می زد و می گفت: من چه خاکی بر سرم بریزم. راه را باز نمی کنند که من بروم. با راننده به سمت خودرویش رفتیم چند ردیف پایین تر بود. یک خودروی پراید بود. از شیشه نگاه کردم پسر بچه ای روی صندلی عقب دراز کشیده بود، در را باز کردم 3- 2.5 ساله بود. دهانش کج شده و کف از دهانش بیرون می ریخت. مادرش را که نگو؛ فقط گریه می کرد. بی تابی اش بی حد
دختر نوجوان: آبرویم در خطر است مژگان فضای مجازی پسر از آب درآمد
ام را فاش می کردم تا این که بعد از گذشت چند ماه از این ماجرا یک روز مژگان چهره واقعی اش را به من نشان داد و تصویری از خودش را برایم ارسال کرد. آن جا بود که فهمیدم مژگان مرا فریب داده او یک پسر جوان بود و ادعا می کرد که عاشقم شده است. وقتی متوجه این ماجرا شدم بلافاصله با او قطع رابطه کردم، اما از آن روز به بعد آن جوان ناشناس مرا تهدید می کند که اگر به این رابطه ادامه ندهم تصاویر خصوصی ام را در فضای
ستاره ساز ساختمان
نوجوان مسجدی تشکیل دادم به نام کریم اهل بیت(ع). برایشان سالن می گرفتم، آموزش می دادم و... این تیم هنوز هم پابرجاست و بچه های تیم در سالن پارک رجا هفته ای یک روز دور هم جمع می شوند و بازی می کنند. حالا مدیر کانون کریم اهل بیت(ع) همین مسجد هستم. 30نفر نوجوان محله در این مسجد فعالیت های فرهنگی، ورزشی و... در قالب این کانون انجام می دهند. رفقای فوتبالی فوتبال باعث شد مسیر زندگی ام را درست
مهربانی به بلندای یلدا
سماور را روشن نکرده اید؟ هنوز هیچ کدام از دختر ها جواب نداده اند که بلند می شود و همان طور که سمت آشپزخانه می رود، زیر لب می گوید: ای بابا؛ اگر 6 دختر هم در خانه داشته باشی باز هم تا خودت نگویی، چای نمی گذارند! آمار بچه ها را بعد از آنکه بساط چای را رو به راه می کند، این طور می دهد: خدا به ما 6 دختر و 2 پسر داده است. از دختر ها یکی را شوهر داده ام و رفت خانه بخت. یکی هم چندماه قبل نامزد کرده
مهران زند؛ قهرمان معلولی که می خواهد کلیه اش را بفروشد
روزنامه شهروند – محمد باقرزاده: هنوز 6 سالش تمام نشده بود که روزگار از او تصمیم گیری دشواری می خواست؛ مهران زند لشنی سال 76 باید تصمیم می گرفت که برای ادامه زندگی خانواده پدر یا مادرش را انتخاب کند و او پیش از این با مادربزرگش یعنی مادرِ پدرش انس گرفته بود. مهران پس از جدایی پدر [...] روزنامه شهروند – محمد باقرزاده: هنوز 6 سالش تمام نشده بود که روزگار از او تصمیم گیری دشواری می خواست؛ مهران زند لشنی سال 76 باید تصمیم می گرفت که برای ادامه زندگی خانواده پدر یا مادرش را انتخاب کند و او پیش از این با مادربزرگش یعنی مادرِ پدرش انس گرفته بود. مهران پس از جدایی پدر و مادر دیگر آن کودک شاد نبود و بازی هایش از کوچه های دورود در استان لرستان به کنج خانه و همزبانی با مادربزرگی قصه گو و دلسوز کشیده شد. دوری از پدر و مادر، اما پایان تراژدی زندگی کودکی با آرزو های بزرگ نبود و روزگار برای مهران بازی های دیگری هم در چنته داشت. هر چه زمان می گذشت نرمی استخوان مهران هم بیشتر خودنمایی می کرد، اما او مصمم به زندگی و پر از امید و آرزو بود تا نوبت به آن صبح حادثه ساز رسید؛ در آن روز مهران پانزده ساله شال و کلاه کرده بود که به دیدن مادرش برود، اما خودرویی از پشت او را چنان نقش زمین کرد که پس از 13 سال هنوز برخاستن برای او دشوار است. بازی روزگار و خطای پزشکان هر دو پای مهران را به یغما برد و حالا چند سالی است که از آن کودک شاد و پرامید، جسمی ناقص و روحی پر از درد و دل نگرانی به جای گذاشته است. مهران زند لشنی در همه این سال ها در سر سودای ایستادگی و مبارزه داشت و پس از خداحافظی از نیم تنه پایین بدنش، بر فشار های روحی و جسمی مسلط شد. او این بار پرامیدتر از گذشته روی دو دست خود بلند شد و به والیبال نشسته روی آورد. چند بار روی سکوی قهرمانی ایستاد و درست در روز هایی که گمان می کرد امید و روشنی به زندگی اش رسیده است، مشکلات تازه سربرآوردند. مهران در 28 سال گذشته هر چه در توان داشت برای زندگی گذاشت، اما روزگار چندان روی خوشی به او نشان نداد؛ بدعهدی مسئولان و بی توجهی دوستان حالا مهران را به جایی رسانده است که می خواهد کلیه اش را بفروشد و همین چند روز پیش هم برگه اهدای کلیه را پر کرده است. با کِرمی که گوشت بدنم را می خورد، درد دل کردم 27 سال از نام گذاری سوم دسامبر، 12 آذر، به نام معلولان در سازمان ملل متحد و با هدف توجه به مشکلات این گروه از جامعه و آماده سازی زمینه رشد آن ها می گذرد، اما همچنان میلیون ها معلول در ایران و در بسیاری از کشور های دنیا برای ابتدایی ترین نیاز های خود تلاش می کنند. مهران یکی از همین افراد است که سال هاست در آرزوی یک خبر خوش شب و روز را به سختی پشت سرمی گذراند. او تک فرزند خانواده ای است که خیلی زود از هم پاشید و پدر و مادر هر کدام زندگی تازه ای را برای خود برگزیدند. دلتنگی مهران، اما هیچ وقت رهایش نکرد و پس از جدایی پدر و مادر، همواره دلش برای هر دو آن ها تنگ می شد هر چند حالا می داند که زندگی کاری با دلش ندارد: پدرم گاهی اوقات به من سر می زد، اما خودش ازدواج کرده بود و همسرش راضی نبود که من پیش آن ها زندگی کنم و مادرم هم همین شرایط را داشت. دلتنگی من یک چیز بود و واقعیت زندگی چیز دیگر. او، اما همه این روز ها را گذراند تا به پانزده سالگی رسید: 15 سالم بودم که تصادف کردم. صبح زود بیدار شدم که بروم مادرم را ببینم؛ ماشین از پشت به من زد، زمین خوردم و جفت پاهایم شکست، اعزامم کردند به تهران و بیمارستان شفا یحیائیان میدان بهارستان. همان روز سریع من را اعزام کردند. پس از آن روز و با آغاز دشواری های تازه، سختی های گذشته و دلتنگی های کودکی برای مهران تبدیل به روز های خوب زندگی شد: بیمه نبودم، وضع مالی خوبی نداشتم، پدر و مادرم سختی های خودشان را داشتند. سختی زندگی تازه شروع شده بود، ولی همه کمک کردند و به تهران اعزام شدم. گفتند باید پلاتین بگذاریم. برگه رضایت را امضا کرد و پلاتین ها هم به بدن نحیفش اضافه شد، اما درد و دل شوره مهران کم نشد: پلاتین خوب در بدنم جا نگرفته بود. باعث شد که پاهایم بی حرکت بماند و زخم بستر بگیرم. بعد از سه چهار سال فهمیدیم که این درد ها و مشکلات به پلاتین برمی گردد. او پس از عمل، سال های زیادی را روی تخت گذراند، پاهایش سیاه شده بود و نمی توانست قدمی بردارد و همین باعث شد زخم بستر بگیرد: شنیدن این دوران دل می خواهد، آن قدر تلخ و آن قدر سیاه است که هر کسی نمی تواند گوش کند. در همین حد که یک روز به پشت پایم دست زدم و دیدم کرم ها مشغولند. یکی را به دست گرفتم و با هم حرف زدیم. درد دل کردم، بعد هم سرجایش گذاشتم و گفتم بخور این روزی تو است. روز وداع با نیمی از بدن مهران هفت سال را روی تخت گذراند و در همه این سال ها هم مادربزرگش همراه و همدرد او بود: هفت سال آرزو داشتم برف را لمس کنم، باران را لمس کنم و بوی خوش بهار را بچشم، اما همه این تغییرات را فقط از شیشه پنجره می دیدم. سال 92، نوبت به روز دشوار و تصمیمی سرنوشت ساز رسید. مهران انتخاب کرده بود که با پا ها و نیمی از بدنش وداع کند: پاهایم سیاه شده بود و خودم رضایت دادم که قطع شوند. هفت سال روی تخت بودم؛ هفت سال که لحظه لحظه اش سخت و تلخ بود. خانواده می گفتند مهران را بگذارید کهریزک. من همه این ها را می شنیدم و ذره ذره آب می شدم و خجالت می کشیدم که چرا سرنوشت مهران باید این باشد؟ چرا یک اشتباه باید من را به اینجا برساند. اما مادربزرگم لحظه ای تنهایم نگذاشت. مهران تصمیمش را گرفته بود، اما پزشکان نظر دیگری داشتند: می گفتند اگر پاهایت قطع شود خونریزی شدید باعث مرگت می شود، چون زخم بستر هم داری و این خون اگر به بالا و قلب برسد حتما می میری، پزشکان متخصص زیادی به من می گفتند و به همین دلیل این پروسه هفت سال طول کشید و خانواده ام هم راضی نمی شدند. می گفتند همین جوری نفس بکشی هم خوب است، چون معلوم نیست بعد عمل زنده بمانی. جوان بیست ودو ساله آن روز، از هفت سال نفس کشیدن سخت روی یک تخت و زل زدن به سقف خسته شده بود: در نهایت خودم رضایت دادم که پاهایم قطع شود. زمانی که می خواستم بی هوش شوم برای قطع پا، آیت الکرسی را با خود برده بودم اتاق عمل. هیچ کس نبود و فقط من بودم و خدای خودم. فکر می کردم شاید دیگر دنیای من تمام شده باشد، اما زندگی راه و رسم خودش را دارد. باید بدون پا برمی خاستم مهران از آن عمل سخت هم جان سالم به در برد، اما دیگر دو پایش را از دست داده بود. جسم تازه با خود سختی های دشوار هم می آورد و روح انسان را آزار می دهد. افسردگی پس از عمل، مهران را رها نمی کرد، اما او تصمیم گرفته بود بدون پا برخیزد: گفتم این حق من است و باید زندگی کنم، با پا یا بدون پا. باید زندگی کرد. پیش خودم گفتم وقتی خداوند به من فرصت زندگی داده چرا من کوتاه بیایم؟ دوره سخت نقاهت، مبارزه با افسردگی و آشنایی با بدن جدید برای مهران چند ماه طول کشید و او این روز ها را هم پشت سرگذاشت و بار دیگر برای زندگی بلند شد. این بار می خواست با ورزش و والیبال به روز های آینده اش رنگ زندگی بپاشد: تصمیم گرفتم بروم در عرصه ورزش. عمه ام خیلی کمکم کرد. می دانستم باید تلاش کنم. رفتم سراغ والیبال. شرایط من از همه هم بازی هایم بدتر بود، اما می خواستم و انرژی زیادی داشتم. او دوستان تازه ای پیدا کرده بود و با هم شوخی و خنده های خود را داشتند. به نواقص بدن هم گیر می دادند و با هم می خندیدند و روزگار هم به آن ها چراغ سبز نشان داده بود. تمرین دوستانه برای مهران نتیجه داد: تیم خوبی شده بودیم و تمرین مان هم زیاد بود. توانستیم در والیبال نشسته چندین مقام بیاوریم. دو مدال طلا، یک نایب قهرمانی و یک سومی. در مسابقات شهرداری تهران قهرمان شدیم و خیلی خوب پیش می رفتم. تا همین سه ماه پیش و روی دیوار های خانه ای که حالا از بین رفته، مدال ها، لوح تقدیر و تصویری از مهران در کنار محمدباقر قالیباف شهردار پیشین تهران، خودنمایی می کرد. حالا انگار سرنوشت آن مدال های افتخار هم شبیه آوارگی مهران است: خانه متعلق به یک خیّر بود. دو سه ماه به من داده بود که تا قبل از تخریب، آنجا زندگی کنم. خیلی لطف داشت، اما او هم زندگی خودش را داشت و برای خانه اش برنامه دیگری ریخته بود. خودم که آواره ام و وسایلم هم شبیه زندگی خودم. سختی های تازه از راه می رسد حضور در جامعه و گذران زندگی با ورزش برای هر معلولی در ایران با مشکلات فراوانی همراه است و پس از سال ها شعار و برنامه هنوز پایتخت ایران برای حدود 10 درصد از ساکنان مناسب نیست. اما برای مهران تهران شهر بهتری بود. او دوستان تازه ای پیدا کرد، چند قهرمانی هم کسب کرد و درست در روز هایی که به تیم ملی فکر می کرد، جسمش بازی تازه ای درآورد: بعد از چند سال عوارض بیماری باعث شد زمین بخورم و دیگر نتوانم ادامه دهم. جایی نداشتم بخوابم و شرایط مالی هم بد بود. دیگر نمی توانستم بروم خانه عمه ام. چند روزی پیش پدرم رفتم، ولی همسر پدرم راحت نبود و مشکلات روحی برگشت. هیچ کس را نداشتم. جوانی تنها حالا مزه زندگی و پیروزی بر مشکلات را چشیده بود. او نمی خواست تسلیم شود. مشکلات تازه او را به نهاد های دولتی و مستقل فراوانی کشاند، اما هیچ کس دست او را نگرفت: به هر نهادی برای کمک رفتم که حقوقی به من بدهند یا مسکن بدهند، ولی هیچ کس کمک نمی کرد. مجلس که رفتم من را راه ندادند. بنری همراه داشتم و روی آن نوشته شده بود: آقای لاریجانی من می خواهم با شما درد دل کنم. به هر جایی که فکر می کردم ممکن است موثر باشد رفتم. ناامیدتر از همیشه برگشتم. بعد ها دوباره به مراکز بهزیستی و همه جا رفتم، ولی هیچ کس کمکی به من نکرد. او حالا باید با دریافتی ماهی 160 هزار تومان از بهزیستی و ماهی 45 هزار و 500 تومان یارانه چرخ زندگی را بچرخاند، اما نمی شود: هزینه داروها، اسپری و کپسول تنگی نفس و چندین مورد دیگر را که برای تنگی تنفس باید استفاده کنم، ندارم. این دارو ها یک طرف، لباسم هم یک طرف. من غرور دارم، می خواهم در این مملکت نان بازوی خودم را بخورم. الان باید منتظر بمانم که آیا همسایه لباس جدید می خرد یا نه که لباس کهنه اش را به من بدهد. آوارگی: امید دادند و ناامیدم کردند مهران زند لشنی حالا تنهاست؛ نه خانه ای، نه حقوقی، نه همراهی. او که چندماهی در خانه یک خیّر زندگی می کرد، جایی برای زندگی ندارد: قبلا در تهران خانه عمه، دختر عمه و ... بودم؛ 10-15 روز یک بار خانه هر کدام از دوستان و آشنایان می روم و حتی هزینه ایاب و ذهاب هم ندارم. بعضی وقت ها هم می روم دورود، خانه عمویم. در همین سال ها مهران یک بار با رسانه ای حرف زد و یک بار هم به برنامه ای تلویزیونی رفت و وعده های فراوانی گرفت: از شبکه سه به من قول دادند، ولی الان حتی جوابم را هم نمی دهند. وقتی به من وعده دادند خیلی خوشحال شدم و یک لحظه دردم فراموش شد. گفتم مشکل خانه ام حل می شود و ورزشم را ادامه می دهم، ولی الان سردرگم هستم که چرا بعضی افراد به راحتی قول می دهند و فراموش می کنند همه این وعده ها و بدقولی ها روی روح و روان جوانی که تنها یک زندگی ساده می خواست، تاثیر گذاشته است و حالا مهران 28ساله ناامید است: وقتی می بینم اطرافیانم آینده خود را رقم می زنند خوشحال می شوم، اما وقتی به خودم نگاه می کنم، غبطه می خورم که مهران دلش پاک بود، برای کسی بدی نمی خواست، چرا به این روز افتاد. روزگار سخت مهران و بدقولی مسئولان، در چند ماه گذشته با مجموعه ای از خبر های بد تکمیل شد: پدرم چند ماه پیش فوت کرد؛ همان پدری که به من پیام می داد مهران، پسرم! فکر می کنی دوست ندارم پیش من باشی؟ پدرم می خواست، ولی شرایط مالی و شرعی اجازه نمی داد که من پیش او باشم. کاش پدرم بود و فقط به من می گفت پسرم، همین. همان پدر را هم از دست دادم. از هیچ چیزی بهره نبردم، نه از راه رفتن، نه از نفس کشیدن و نه از زندگی و ازدواج، اما شاکرم. سرماخوردگی، عفونت، آسم، مشکل ریه، بی پولی و در به دری از جوانی ورزشکار، مهرانی ناامید و خسته ساخته است. او هرچه فکر می کند هیچ راه و روزنه امیدی نمی بیند تا جایی که چند روز پیش تصمیم دشواری گرفت: آن همه قول و وعده ای که به من دادند و هیچ کدام اجرایی نشد، شرایط من را از قبل بدتر کرد. دیگر واقعا به بن بست رسیده ام و هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. نه کاری می توانم بکنم، نه درآمدی از خودم دارم. تصمیم گرفتم کلیه ام را بفروشم، هرچند دکتر ها من را از این کار منع کردند و گفتند ممکن است خطرناک باشد. می گویند شانس موفقیت چند درصد است، ولی چند روز پیش رفتم و فرم اهدای کلیه را پر کردم. تصمیمم را گرفتم و این کار را کردم. درست یا غلط آن را نمی دانم، اما این را خوب می دانم که هیچ کس اطرافم نیست و هیچ کس دستم را نمی گیرد. مهران حالا و پس از این تصمیم سخت، نمی داند چه روز هایی انتظارش را می کشد و حتی نمی داند چند روز دیگر زنده است، اما یک جمله برای مردم دارد: بدانید که آرزو داشتم تنها یک شب سرم را راحت بگذارم و بخوابم. روزگار سپری شده مهران، سرگذشت یکی از چندمیلیون ایرانی معلول است که با وجود تمام تغییرات همچنان بسیاری از حقوق ابتدایی آن ها نادیده گرفته می شود؛ جمعیتی که همین چند ماه پیش، همایون هاشمی نماینده مردم میاندوآب در مجلس تعداد آن ها را حدود 10میلیون اعلام کرد و براساس اطلاعات مستند، بهزیستی ایران تا سال 96، تنها یک میلیون و 415 هزار نفر از آن ها را تحت پوشش قرار داده است. درج شده توسط : ...
چرا صد روز آینده برای "دونالد ترامپ" کلیدی خواهد بود؟
گزینه ای برای عزل رییس جمهوری توسط کنگره قید کردند. آنان توافق کردند که روسای جمهور در صورت مقصر شناخته شدن از سوی کنگره به ارتکاب جرائمی، چون خیانت، رشوه و یا سایر جرایم سنگین می توانند از سمت شان برکنار شوند. 2-موارد استیضاح چه هستند؟ برای آغاز طرح استیضاح مراحل دادرسی در کمیته قضایی مجلس نمایندگان صورت می گیرد. اگر کمیته قضایی مجلس نمایندگان اتهامات و طرح استیضاح را به طور
تذکرات کتبی نمایندگان مجلس به مسوولان اجرایی کشور
به گزارش وانانیوز، علی اصغر یوسف نژاد تذکرات کتبی نمایندگان مجلس شورای اسلامی به مسوولان اجرای کشور در پایان جلسه علنی امروز قرائت کرد. متن این تذکرات به شرح ذیل است: قاضی پور نماینده ارومیه و محجوب نماینده تهران به وزیر نفت: لزوم تسریع در پرداخت خسارات انفجار گاز در ساختمان جهاد دانشگاهی ارومیه، همچنین به ریاست جمهوری: ضرورت توجه به حقوق ایثارگران مطابق قوانین مصوب خصوصا
آرزوهای یک هوادار ویژه از نساجی؛ من اینجا و در بیمارستان چشم به راهتان هستم
روز جمعه ورزشگاه وطنی شاهد یک آمبولانس بود که این بار به جای مداوای مصدومیت های احتمالی بازیکنان، جوان 29 ساله ای را به ورزشگاه آورده بود که به خاطر تماشای یک بازی فوتبال سال های قبل سلامتی اش را از دست داد. محمدرضا فهیمی که به عنوان هوادار ویژه نساجی شناخته می شود می گوید با گذشت سه سال از قطع شدن بیمه تامین اجتماعی حالا بیش از 500 میلیون تومان به بیمارستان بدهکار است! صحبت با محمدرضا
از کفر ناحوم تا کفر ناحوم به کفر ناحوم
را می دهد. نامزد سحر خردسال برای او خوراکی می فرستد و بر دزدی های زین از خوراکی مغازه اش چشم می بندد. نکته ای است که هیچ فریب شرورانه ای در فیلم نیست. صحبت های پدر و مادر زین نیز در دادگاه گواه خیرخواهی آنان است. پدر می خواست دخترش سقفی بر سرش باشد و بر تختی بخوابد. مادر حاضر به صد جنایت بود تا بچه هایش خوب زندگی کنند. ترجیع بند صحبت های پدر، مادر و نامزد سحر همه این است که ما نمی خواستیم این گونه
گفت وگویی منتشرنشده با تورج شعبانخانی
باز هم روی اسم آن فکر کنیم و ببینیم عنوان دیگری را هم می توان در این فهرست قرار داد یا نه. بعد از تایپ صحبت ها و تنظیم شان، متن را به استاد دادم تا اگر می خواهد چیزی را کم یا اضافه کند، انجام دهد تا آن را برای چاپ به دست ناشر بسپارم. تغییرات اندکی با مداد روی متن انجام داد. اما کار تنظیم و تدوین متن کتاب آن قدر طول کشید که استاد از میان ما رفت. می گفت دوست دارد در روز رونمایی کتاب، دوستان و همکارانش
آموزش ابتدایی لنگ می زند
شان دادم. آمدم شهر خودم چند تا تصویر آموزشی خریدم که بتوانم بهتر آموزش بدهم. مجبور بودم از کلاس اول دوباره شروع کنم. عبید ملک رئیسی معلمی است در یکی از روستاهای مرزی سیستان وبلوچستان، معلمی که الهیات خوانده و تا دو سال قبل عربی و پیام های آسمانی درس می داد. با 700 هزار تومان حقوق تصمیم گرفت محل تدریسش را عوض کند که دیگر هزینه رفت وآمد ندهد، گفتند باید بروی سر کلاس ابتدایی: تدریس در دوره ابتدایی
آرامش دریا در تلاطم دنیا!
/> - بله من از ساعت 12-1 شب آنجا ماندم. دو نفر از بچه های دیگر هم مجروح شده بودند که یکی از آنها به پایش خورده بود و پایش شکسته بود. من چون پیش خودم مسکن داشتم، یک مسکن به او دادم گفتم بخور پایت درد می کند آرامت می کند. من خودم درد نداشتم ولی با این وجود یک مسکن هم خودم خوردم تا ببینم وضعیت چگونه می شود. اصلاً نمی توانستم تکان بخورم. فاش نیوز: شما با چیزی با عنوان قطع نخاعی آشنا بودید
قصه دوبله کارتون های دهه 60
این سابقه کاری 200 هزار تومان دریافت کنم و به همین خاطر به گوینده ای می دهند که 50 هزار تومان می گیرد. * با شرایطی که می فرمائید دوبلورها از نظر مالی تحت فشار هستند؟ – بله شرایط مناسبی نداریم و اغلب بچه ها برای امرار معاششان تحت فشار هستند. * تعدادی از دوبلورها در کنار دوبله کار بازی هم انجام می دهند. قدیمی های دوبله که هم سن و سال من هستند، بیشتر از
گلایه از وضع معیشتی جانبازان/ قطع آب شهری در شهرهای اندیمشک و دزفول
میشناسم که به همین وضع هستن، خواهش میکنم در این مورد گزارشی تهیه بفرمایید. 9550...0913: با سلام جاده های مسیرمنطقه زفره به روستای های برزاود و برزاوند به ظفرقند اردستان از توابع اصفهان خراب بوده و نیازبه آسفالت و ترمیم دارد و مدت زیادی است به همین نحو بوده لطفا اطلاع رسانی شود تا رسیدگی بعمل آید باتشکر. 7276...0930: در شهرهای اندیمشک و دزفول آب شهری شب ها ضعیف و روزها نیز قطع می
روحانی بعد از دستگیری برادر خود، مدافع آزادی ها شد / سرمایه داران و ویژه خواران برای هیچ کاندیدی هزینه ...
: نه به احمدی نژاد رای دادم نه روحانی / حامیان پوپولیسم روحانی، از مردم عذرخواهی کنند تبریزبیدار: با توجه به اینکه شما قبلا در سمت نمایندگی مجلس همواره دولت ها را نقد کرده اید، عملکرد دولت آقای روحانی را چطور ارزیابی می کنید و به نظرتان اعلام برائت اصلاح طلبان از آقای روحانی، نوعی فرار از مسئولیتِ حمایت از وی تلقی نمی شود؟ کسانی که با فریاد و صدای بلند از آقای
لاریجانی رفتار مستبدانه دارد/ ماجرای پیشنهاد بنزین 10 هزار تومانی و یارانه 240 هزار تومانی
؟ پاسخ دادم مردم توسط اغتشاش گران تحریک شده اند و فضا به گونه ای است که عده ای کشور را ناآرام می کنند؛ باید علنی سخن گفت. حرفم این بود که سال گذشته اگر علنی سخن می گفتیم، اذهان مشوش می شدند و قیمت ها بی سبب بالا می رفت. ببینید قیمت تمام شده هر لیتر بنزین حدود 7 هزار تومان بود و این بنزین لیتری هزار تومان به مردم فروخته می شد؛ این 6 هزار تومان مابه التفاوت باید از کجا تأمین می شد؟ من نظراتی
سفره های مردم و مشکلات معیشتی
یک رستوران کوچک داشتم که با این وضعیت تورم مجبور شدم آن را تعطیل کنم؛ حالا من یک شغل دیگر داشتم که نان زن و بچه ام را بدهم اما آن چند نفری که در رستوران کار می کردند بیکار شدند. احمد که از راه تدریس خصوصی روزگار می گذراند هم بی نصیب نمانده است: من هر روز مسافت عالی شهر تا محل کارم که در منطقه "بهمنی" قرار دارد را باید طی کنم؛ قبلاً ماهی 600 هزار تومان پول بنزین می دادم اما حالا باید ماهی
سفره خالی کارگران شهرداری خرم آباد در آستانه شب یلدا؛ پاکبانانی که 6 ماه حقوق نگرفتند
شش ماه حقوقی که معوق مانده از کارش پرسیدم که گفت کارگر شهرداری است و ماه هاست حقوقی نگرفته و زندگی اش لنگ مانده، سوالم را ادامه دادم کدام منطقه، گفت سه ، با توقف تاکسی در انتهای مسیر پلاستیک مشکلی که لباس های نارنجی اش رو در آن چپانده بود مچاله کرد و در تاریک روشن هوا به سرعت راهش را پیش گرفت و رفت. سفره کارگران باز هم خالی شد خالی بودن سفره این کارگر و کارگران دیگر در آستانه
جا ماندن دانش آموزان مناطق محروم از لایحه بودجه سال 99
به گزارش خبرگزاری فارس از رشت، بودجه پیشنهادی دولت برای وزارت آموزش وپرورش در سال 99 معادل 57 هزار و 122 میلیارد و 777 میلیون و 700 هزار تومان است. بودجه 99 کاهش هایی نسبت به 98 دارد، مثلاً فعالیت های ورزشی و بخش پرورشی با کاهشی حدود 30 درصد مواجه است. افزایش 65 هزارمیلیاردی دولت در کسب درآمد از مالیات در سال آتی نائب رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس در گفت وگو
عمر بن سعد بن ابی وقاص چه شخصیتی داشت؟
تکرار کرد. ابن زیاد اصرار کرد تا این که عمر گفت: نامه را گذاشتم که چون پیر زنان قریش در مدینه بر من اعتراض کنند آن نامه عذر من باشد. من تو را پند دادم و نصیحت کردم درباره حسین که اگر پدرم را چنان نصیحت کرده بودم حق او را ادا کرده بودم... .[11] عمر سعد از کارش بسیار پشیمان و اندوهگین شد؛ زیرا او نسبت به منصب های وعده داده شده توسط ابن زیاد، نومید گشت. او از مجلس ابن زیاد برخاست و به سمت خانه
مهاجرت جوانان تحصیل کرده ایرانی به عراق برای کارگری
خیلی از بچه هایی که در عراق کار می کنند، دوست دارند شب ها کنار خانواده شان باشند؛ در شهری که به دنیا آمده و بزرگ شده اند، اما شرایط اقتصادی دمار از روزگار مردم درآورده و آنان را راهی غربت کرده است. اینجا آدم هایی هستند که دست زن و بچه را گرفته اند و آمده اند برای کار؛ برای اینکه دلواپس خانه نباشند و هر ماه یک میلیون خرج رفت وآمد نکنند پتویی رنگ و رو رفته کف اتاقک پهن است و اجاق خوراک
سفره های مردم و مشکلات معیشتی
یک رستوران کوچک داشتم که با این وضعیت تورم مجبور شدم آن را تعطیل کنم؛ حالا من یک شغل دیگر داشتم که نان زن و بچه ام را بدهم اما آن چند نفری که در رستوران کار می کردند بیکار شدند. احمد که از راه تدریس خصوصی روزگار می گذراند هم بی نصیب نمانده است: من هر روز مسافت عالی شهر تا محل کارم که در منطقه "بهمنی" قرار دارد را باید طی کنم؛ قبلاً ماهی 600 هزار تومان پول بنزین می دادم اما حالا باید ماهی
سفره های مردم و مشکلات معیشتی
یک رستوران کوچک داشتم که با این وضعیت تورم مجبور شدم آن را تعطیل کنم؛ حالا من یک شغل دیگر داشتم که نان زن و بچه ام را بدهم اما آن چند نفری که در رستوران کار می کردند بیکار شدند. احمد که از راه تدریس خصوصی روزگار می گذراند هم بی نصیب نمانده است: من هر روز مسافت عالی شهر تا محل کارم که در منطقه "بهمنی" قرار دارد را باید طی کنم؛ قبلاً ماهی 600 هزار تومان پول بنزین می دادم اما حالا باید ماهی
جایگاه ایثارگری در بودجه 99
طبق جدول برای توسعه خدمات بیمه ای ایثارگران در سال آینده دولت مبلغ 945 میلیارد تومان را به مجلس شورای اسلامی پیشنهاد کرده است. در جدول شماره 9 با عنوان برآورد اعتبارات ردیف های متفرقه در ردیف 15 تحت عنوان اعتبارات موضوع عدم قطع حقوق پدر و مادر شهید فوت شده که فرزندان محجور، صعب العلاج، معلول، مطلقه تحت تکفل و نامادری دارند، برآورد هزینه ای برای سال آینده مبلغ 328500 میلیون ریال لحاظ