خودکشی دختر 18 ساله پشت کنکوری/ معلم خصوصی به او تجاوز کرده بود!
سایر منابع:
سایر خبرها
ناگفته های تلخ زن 32 ساله مشهدی از 6 روز اسارت
رویداد24 ماجرای عجیب این پرونده زمانی در دستور کار پلیس قرار گرفت که زن 32 ساله ای با اعلام شکایت از یک پسر جوان ادعا کرد: برای گذران زندگی مجبور بودم در خانه مردم کارگری کنم تا لقمه نانی برای فرزندانم فراهم شود در این میان من که در شهرک مهرگان ساکن بودم از طریق یکی از آشنایان با خانمی در خیابان وحید مشهد آشنا شدم که برای امور منزلش به کارگر نیاز داشت. من هم دو بار برای کارگری به خانه
خیز بلند برای آینده روشن
رفتم و در حرم امام رضا (ع) در رواق دارالهدایه هفته ای 2 بار قبل از شروع برنامه هایشان تلاوت می کردم. اکنون هم همراه استادم به مسجد می روم و در برنامه های قرآنی و گروه تواشیح آنجا شرکت می کنم و اذان مسجد را می گویم. وی ادامه می دهد: امسال هم در مسابقات اذان و تفسیر شرکت کردم. در اذان مقام اول ناحیه را کسب کردم و در تفسیر هم موفق شدم مقام دوم ناحیه را به دست بیاورم. امسال برای اولین بار در
دود های لاکچری با طعم میلیونی
ورزشکاری درشتش به سختی پشت پیشخوان مغازه قرار گرفته بود، سراغ یک سیگار لاکچری را برای هدیه دادن گرفتم، علی همانطور که سیگاری را دود می کرد دو کتفش را باز کرد و سینه جلو داد و با لحن لوتی های قدیم گفت: آبجی چنین چیزی را در مغازه های اینجا نمی توانی پیدا کنی چرا که تمامی مغازه های اینجا اکثراً عمده فروش هستند و تمام خرید و فروش هایشان در سامانه ثبت می شود این کار را انجام می دهند که مثلاً جلوی قاچاق
عکاسی لنداسکیپ؛ از این اشتباهات بپرهیزید
: در ابتدا، برنامه ریزی کرده بودم به دیستریکت لیک بروم تا در 24 ساعت، دو ویدئو ضبط کنم. می خواستم یک برداشت در عصر داشته باشم؛ ولی نور ضعیف بود و واقعا حس و حال انجامش را نداشتم. سپس، چند عکس گرفتم و به این فکر کردم که به جای ضبط دو ویدئو، فیلمی از 24 ساعتی بسازم که در آنجا مشغول عکاسی هستم. هدفم این بود که مثلا در فیلم بگویم در هر زمانی، در چه مکانی بوده ام و عکس هایی را نمایش دهم که از
روایت عجیب یک زوج برای طلاق/ زندگی مان مثل فیلم های ترسناک است
، اما درست همان روز که رضا باید برای حمایت مالی و روحی کنار ما قرار می گرفت، غیبش زد. حدود یک ماه از رضا بی خبر بودم و دخترم صدمه روحی زیادی خورد که در آن حال پدرش سراغ او را نگرفت. بعد از یک ماه رضا با من تماس گرفت و گفت تو این بلا را سر دخترمان آورده ای و حالا می خواهی مرا هم بکشی. بعد از این اتفاق تصمیم گرفتم برای همیشه از این زندگی بروم. دیگر طاقت این فشار های عصبی را ندارم. رضا نفس
بی وفا!
به گزارش خبرگزاری برنا ؛ اولین بار سهراب را در عروسی دختر خاله ام دیدم. پسری جوان و خوش چهره که نگاه خیلی از دختران فامیل را به خود جلب کرده بود. اما او تنها توجه اش به من بود و تمام طول عروسی مرا زیر نظر داشت. من که تازه دیپلم گرفته بودم و اصلاً به ازدواج و این داستان ها فکر نمی کردم و فقط دوست داشتم سرکار بروم و زندگی مستقلی را شروع کنم. خلاصه در یکی از مدارس ابتدایی
سالروز خیانت فرقه رجوی رویاهای منافقانه و زندگی های تباه شده در اسارت
داغونشان فریاد زده میشد. معلوم بود جوانیشان را تمام کرده اند، شاید هم سوزانده اند و حالا به دنبال یک ثمره و میوه میگردند... وقتی به خودم آمدم، دیدم جلسه تمام شد و باز یاد آن خانم مسن و داد و فریادش افتادم. اینکه چه اتفاقی برایش افتاد، ذهنم را شدید قلقلک میداد. چند روز بعد از طریق یکی از دوستانم، با خبر شدم که او را دادگاهی کرده و به زندان منتقل کرده اند. علت زندانی شدنش را هم نمیدانستند
از فارغ التحصیلی و بیکاری تا افسردگی و مرگ!
نقشی جز زاییدن ما نداشته و نداره، پدرم هم که راضی به ازدواج بود. چند بار شدیدا از دستشون کتک خوردم، گوشیم رو شکوندن، خیلی ناراحت شدم، تصمیم گرفتم بیام تهران، فقط به مادرم گفتم که میرم دنبال کار بگردم. اومدم خونه یکی از دوستام، خودش فرداش رفت شهرستان، یه چند روز هم دنبال کار گشتم و قیمت خونه هارو پرسیدم همه چیز ناامید کننده بود، برادرهام هم هی تهدید می کردند که می آییم میکشیمت و از این
دزدی که از دزدی خسته شد
جوانی کم سن و سال بود. در حالی که من 27 سال داشتم و هیجانی تصمیم نمی گرفتم. خلاصه، خیلی زود به برادر سکینه نزدیک شدم و رفاقت صمیمانه ای را با او برقرار کردم. چند روز بعد نقشه سرقت احشام یکی از اهالی روستا را با نعمت در میان گذاشتم. او کاملا مخالف بود، ولی من برای اجرای نقشه فرارم از ازدواج باید او را به هر طریق ممکن راضی می کردم، برای این منظور به سراغ یکی دیگر از دوستان هم
موفقیت بانوی 71 ساله اصفهانی در اخذ مدرک کارشناسی ارشد
) درباره مشکلات تحصیل در این سن گفت: از روز نخست همه امور زندگی بر اساس زمان بندی خاص برای هر کاری بود، مثل زمان بندی امور منزل و خانه داری، زمان بندی انجام ورزش، زمان بندی رسیدگی به امور خارج از منزل و برای آغاز به تحصیل و قاعدتاً گرفتاری های پس از آن نیز زمان بندی و برنامه ریزی خاصی پیش بینی کرده بودم. حقانی اضافه کرد: تاکنون بر اساس همان زمان بندی و برنامه ریزی به گونه ای که زیانی به
صدای مقاومت آبادان
نه، ژنراتور نمی کشد. برق اتاق ها را خاموش کردیم و دیدیم نمی کشد. رسیدیم به خود استودیوی تولید و دیدیم باز هم نمی کشد. برق اتاق فرمان و استودیوی پخش را هم خاموش کردیم، باز هم نکشید. دست آخر دیدیم فقط میز صدای ما با این ژنراتور راه می افتد. برای آن هم زود داغ می کرد و بعد دو ساعت از کار می افتاد. یعنی همان اول، کمی که کار کرد شروع کرد به داغ شدن و آقای قلمبر شروع کرد به باد زدن آن. گفتیم نزدیک اذان
پرده از معمای 130 ساله تابلوی ون گوگ برداشته شد
مابقی فرانسوی ها در خانه حبس شده بودم برای همین تصمیم گرفتم کمی وسائلم را مرتب کنم. چند ماه قبل مجموعه کارت پستال هایی را که تاریخشان به سال های 1900 تا 1910 برمی گشت و متعلق به پیرزنی از منطقه اوور بود اسکن کرده بودم. یکی از آن ها را روی مانیتور انداختم که فردی با دوچرخه را ایستاده در کنار یک مسیر نشان می داد. هنگام تماشای آن توجهم به درخت کنار مسیر و ریشه هایش جلب شد. بلافاصله به نظرم رسید که این
کوچک ترین غسال داوطلب اموات کرونایی کیست؟ + عکس
. خیلی ترسیدم وگفتم شب به پدرم می گویم پشیمان شدم و خلاص. آن روز با یکی از دوستانم همراه شده بودم. او گفت توکل به خدا کن. ما با هم شروع می کنیم. به پدرم حرفی نزدم. همه ترس ها و دلهره ها را در دلم مخفی کردم و می دانستم حتما آنها که پدرم مرا بهشان سپرده حتما کمکم می کنند. این دختر بچه را کی آورده غسالخانه؟ قرار بود منتظر بمانیم تا تماس بگیرند. بالاخره تماس گرفتند و گفتند امروز
شهید سید محمدباقر صدر نابغه و تکاور عالم شیعه است
تقوایی بی نظیری دارد. ایشان در دروس رایج حوزه سرآمد زمانه خود بوده و در همان دروس و غیر آن نوآوری های مطرح می کند. شهید صدر در سنین جوانی کتاب جریان فدک در تاریخ را می نویسند و بعد از آن کتاب های فلسفتنا، اقتصادنا و جامعتنا. البته جامعتنا با شهادت ایشان فقط ایده و صوت است که ابتدا تحت عنوان المدرسه القرآنیه و بعد جامعتنا چاپ می شود. ایشان سال ها قبل از جریان تولید علم دینی و علوم انسانی اسلامی که
مرد کرجی همسر و دختر خود را با اسید سوزاند
کشور رفتم که مخفیگاهم در آنجا لو رفت و بازداشت شدم. اشتباه کردم که همسر و دخترم را قربانی اسیدپاشی کردم. متهم به اتهام دو فقره اسیدپاشی روانه زندان شد تا بعد از پایان تحقیقات در دادگاه محاکمه شود. اوایل پاییز سال گذشته زن میانسالی همراه دختر جوانش در حال رفتن به خرید در یکی از محله های جنوبی شهر کرج بودند که ناگهان مردی که بطری اسید به دست داشت آن ها را صدا زد و زمانی که مادر و
خون در مدفوع کودک، آزمایش انجام بدیم براش؟
سوال مخاطب نی نی بان: با سلام و خسته نباشید من یه دختر 1 سال و 9 ماهه دارم و الان 1 ماهه باردارم از وقتی فهمیدم باردارم به دلیل دردهایی که داشتم دخترم رو از شیر گرفتم از همان روز تا الان میشه گفت روزی 5 الی 6 بار مدفوع میکنه در صورتی که قبلا روزی یک بار بوده. همچنین حس میکنم غذایی که میخوره اصلا هضم نمیشه و فقط دفع میشه تا اینکه من دیروز توی مدفوعش یه
نویسنده کتاب خاطرات شهید ماهینی: یک عکس جرقه ای برای نوشتن کتاب شد
به مصاحبه با آشنایان و دوستان شهید علیرضا ماهینی گرفتم. *چه شد که شروع به مصاحبه گرفتن و جمع آوری خاطرات کردید؟ زمانی که در بوشهر به دیدن مادر شهید رفتم، برادر شهید موقع خداحافظی شماره مرا گرفت و فردای آن روز ما را برای شام دعوت کرد. بعد از شام گفت: سه نفر از دوستان شهید را دعوت کرده ام بیایند اینجا که اگر خواستند خاطره ای را از شهید تعریف کنند. یعنی بدون این که من تقاضایی کرده
دختر خوش قدم
کردم طبق معمول فقط چند سوال می خواهد بپرسد. این زن پرسید، می خواستم ببینم برای آزادی زندانیان جرایم غیر عمد باید از چه طریقی اقدام کنم. مشغول توضیح در مورد روش های پرداخت بودم که تلفن قطع شد. اما دوباره تماس گرفت و از بدهی بعضی مددجویان پرس وجو کرد. من هم به او تا جایی که اجازه داشتم، توضیح دادم که رسیدم به اسم یک زن، بلافاصله کنجکاو شد و پرسید این خانم مادر هستند. من هم گفتم بله مادر سه فرزند
درخواست قصاص برای ابلیس سیاه
مأموران گفت: سال 78 مادرم فوت شد و پدرم ازدواج کرد اما نامادری ام هم چند سال بعد به خاطر بیماری فوت شد. به همین دلیل پدرم برای سومین بار با زنی جوان ازدواج کرد که یک پسر به نام کامبیز داشت. پدرم همان سال ها همه اموالش را به نام من کرده بود. پس از چند سال وقتی کامبیز بزرگ شد از این موضوع ناراحت و چند بار هم با پدرم سر این موضوع بحث کرده بود. روز حادثه کامبیز با من تماس گرفت و گفت هر چه با
اسلام آوردن دختر ورزشکار و قهرمان وزنه برداری جهان
به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) “ربکا کوها” قهرمان وزنه برداری دنیا که روز گذشته به دین اسلام مشرف شد از طریق اینستاگرام خود این موضوع را تایید کرد. وی در صفحه اینستاگرام خود پس از انتشار عکس های محجبه خود با این متن به اسلام روی آوردن خود را با خوشحالی اعلام کرد: دوستان، دنبال کنندگان و عزیزان! من یک تصمیم بزرگ در زندگی گرفتم! و همه آنچه که من می
حاج حسن شب عروسی اش عازم جنگ با ضد انقلاب شد
پدربزرگش مشهدی اصغر فرستادیم. مادر به روز هایی که فرزندش مؤذن مسجد محله تکاب بود، اشاره می کند و می گوید: وقتی از روستا به تکاب می رفتیم، لحظه شماری می کردم تا حسن را ببینم. یک بار که رفته بودیم، پسرم منزل نبود. از پدرشوهرم سراغش را گرفتم. گفت به مسجد رفته تا اذان بگوید. کمی دیگر صدایش را می شنوی. وقتی صدای اذان حسن آمد واقعاً خوشحال شدم. پسرم تا کلاس نهم در تکاب نزد پدربزرگش بود. بعد
زن مطلقه: همه همسایگان من را بدون حجاب دیده بودند
خبرنگار خراسان با متهم این پرونده جنایی است. متولد فروردین سال 59 هستم! 40 سال دارم. تا اول دبیرستان تحصیل کردم البته مقطع ابتدایی را در روستا بودم و بعد برای ادامه تحصیل به مدرسه شبانه روزی در چکنه رفتم. ازدواج کردم! هنوز اول دبیرستان را تمام نکرده بودم که پسر دایی ام عاشقم شد. نمی دانم! نه می توانم بگویم دوست داشتم و نه می توانم بگویم او را دوست
در مسیر کمال
آنکه به پدر و مادرم اطلاع دهم، نه تنها از تحصیل دست کشیدم، برای گذران عمر در کافه ها و رستوران های آلمان مشغول به کار شدم. دیگر مثل سابق به نماز و روزه خیلی اهمیت نمی دادم و این سبک زندگی 7 سال ادامه داشت. ذهنیت منفی شما نسبت به سلفی ها و وهابی ها در دیدگاهت نسبت به گروهک هایی مثل القاعده تاثیرگذار بود؟ در ابتدا، گروه های سلفی و القاعده را یکی نمی دانستم و معتقد بودم، القاعده در
ریحانه از پدرم آتو داشت!
. پدرم به خانه آمد و همگی با هم ناهار خوردیم، پدرم چایی هم خورد بعد به اتاقش رفت و خوابید و من هم در سالن خواب بودم که ناگهان با جیغ و فریادهای مادرم از خواب بیدار شدم. پدرم همیشه در پارکینگ را قفل می کرد و هیچ کس نمی توانست از آنجا وارد یا خارج شود اما آن روز پدرم فراموش کرده بود در را قفل کند و مادرم وقتی به پارکینگ می رود با پتوی خونی و رد خونی که روی زمین و در زیر صندوق عقب خودرو بود
سید مهدی سید صالحی: دوست نداشتند در اصفهان بت شوم
قرآن استخاره گرفتم و با آن دو دوستم مشورت کردم و خیلی با من همفکری کردند که به پیکان بروم. جالب بود سپاهان مرا نمی خواست ولی 150 میلیون پول رضایتنامه از من گرفتند. بعد از فرهاد کاظمی که فوتبال خود را مدیون او بودم، مدیون دو نفر دیگر در فوتبال به غیر از لوکا بوناچیچ که گفتم شدم. آن ها اصغر مدیر روستا و مهندس صاحب پناه بودند. از لحاظ روحی من داغون داغون بودم و به شکلی شد که خودم را خرد می دیدم و
مردم برایم سیگار می خریدند
جنگ عکس های خود را در آسوشیتدپرس منتشر کرده است. شهرت بین المللی او نیز به خاطر عکس هایی است که در این خبرگزاری و دیگر خبرگزاری های بزرگ جهان منتشر شده اند. او درباره تجربه همکاری با آسوشیتدپرس می گوید: عکس هایی که توضیح دارد به آسوشیتد پرس مخابره شده. نگاتیوها هم دست A.P است. معمولا هر چند روز یک بار عکس ها را برای آسوشیتدپرس پست می کردم. فریم های قبل و بعد را باید می فرستادم و خودم به جز همین عکس
پدری که زنم داد و گفت بچه دار شو !
شهاب نبوی طنزنویس دیشب مثل تمام این سال ها یکدفعه آمد بالای سرم و گفت بلند شو برات تصمیم گرفتم. پدرم، عاشق تصمیمات یهویی و یک شبه بود. مثلا یک شبه تصمیم گرفت ازدواج کند. یک شبه تصمیم گرفت بچه دار شود. یک شبه تصمیم ها را گرفت من باید 6 ماه بیشتر شیر نخورم تا حال شیرنخورده ها را بفهمم. یک شبه تصمیم گرفت دیگر نیاز نیست بروم مهدکودک و حالا دیگر وقتش است توی کوچه با مسائل و مشکلات بشری از
تصادفی که قاتل را به دام انداخت
که به او هم ضربه ای زدم. بعد از جنایت چه کردی؟ به خانه رفتم و لباس هایم را عوض کردم و به خانه خاله ام رفتم. یک روز آنجا بودم و یک روز هم در شهریار در خانه دوستم ماندم. وقتی فهمیدم سروش کشته شده آن زمان بود که تصمیم گرفتم از تهران بروم. 15 روزی را در مسافرخانه ای در مشهد بودم و بعد از آن به شهرستان شیروان رفتم. یکی از دوستانم آنجا بود. اما در حال عبور از خیابان بودم که
تصادف با موتور در شیروان، قاتل مرغ فروش تهرانی را به دام انداخت
خانه خاله ام رفتم. یک روز آنجا بودم و یک روز هم در شهریار در خانه دوستم ماندم. وقتی فهمیدم سروش کشته شده آن زمان بود که تصمیم گرفتم از تهران بروم. 15 روزی را در مسافرخانه ای در مشهد بودم و بعد از آن به شهرستان شیروان رفتم. یکی از دوستانم آنجا بود. اما در حال عبور از خیابان بودم که موتورسواری با من تصادف کرد و مرا به بیمارستان بردند و هویتم برملا شد. متأهل هستی؟ سال ها قبل با