باورم نمی شد که شوهرم به دخترم که از همسر قبلم دارم،پیشنهاد دوستی داده
سایر منابع:
سایر خبرها
سرگذشت دزد وحشت آفرین
تامین هزینه های اعتیادم، خودم به تنهایی به خرید و فروش مواد مخدر پرداختم. سال 93 بود که با چند گرم شیشه دستگیر و به چهار و نیم سال زندان محکوم شدم. دو سال از دوران محکومیتم سپری شده بود که برای شرکت در جشن ازدواج خواهر کوچکم به مدت هفت روز به مرخصی آمدم، اما غرورم اجازه نمی داد بدون وسیله و با جیب خالی در جشن عروسی شرکت کنم، این بود که تصمیم به سرقت یک خودرو گرفتم تا در جشن عروسی از آن
پسر پلید به نسرین دست درازی کرده بود! / برادرش در پشت بام چه دید !
کردم تا اینکه در خلوتی کوچه دیدم محمود به خانه شان می رود. از پشت سر به او نزدیک شدم و با چاقو به جانش افتادم و بعد فرار کردم. مطمئن بودم کسی مرا نخواهد یافت. عذاب وجدان نداشتی؟ تا وقتی نفهمیده بودم که اشتباه کرده ام، هیچ عذاب وجدانی نداشتم. چرا اشتباه؟ وقتی دستگیر شدم و ادعا کردم محمود مزاحم خواهرم بود، پلیس از نسرین بازجویی کرد و تازه فهمیدم مزاحم اصلی
عید غدیر فرصت خوبی است تا یکدیگر را ببخشیم
گیرد با وجود داشتن دختری کوچک به کلاس های مختلف هنری و آموزشی برود. او می گوید: بعد از ازدواج چشمم به جهان باز شد. اوایل می ترسیدم تنها بیرون بروم، اما همسرم حمایتم کرد و مرا تشویق به حضور در کلاس و فعالیت های فرهنگی و اجتماعی می کرد. دوره های آموزشی مهدالرضا (ع) را در حرم مطهر پشت سر می گذارد و حالا مربی مهدالرضا (ع) در حسینیه حضرت زهرا (س) واقع در انتهای شفیعی است. 3 روز در هفته کلاس
گفتگو با عالیه حجت زاده، یکی از اولین دانش آموخته های رشته روزنامه نگاری در ایران
سال های حضورش در مشهد نیز سلسله گزارش های او درباره افزایش سن حضانت فرزندان به مادران به نتیجه می رسد. روزنامه نگاری شغلی حساس و تخصصی است، اگر خبرنگار تاریخ بداند، اگر به اصول اخلاقی پایبند باشد. انشایی درباره جنگ ویتنام او در خانواده ای پرورش می یابد که پدر اهل مطالعه و پیگیر اخبار روز است و روزنامه هم خواندنی محبوب خانه آن هاست. از آنجا که دختر خانواده قریحه نوشتن دارد و پیگیر
باید آدم هایی تربیت کنیم که از خودمان بهتر باشند 12 مرداد 1399 ساعت: 18:5
دوره من و در رشته ارتوپدی بود. منافقین به در خانه او رفتند و ایشان را شهید کردند. سال خیلی سختی بود. هیچ کسی حاضر نبود مسئولیت معاونت دانشکده پزشکی را بپذیرد برای اینکه در گزینش آنجا باید عده ای را رد می کردند و عده ای را قبول می کردند بنابراین مرا مسئول کردند. آقای دکتر قریب، رئیس دانشکده پزشکی بودند و من معاون ایشان شدم. در حالی که رزیدنت سال دوم داخلی هم بودم. آن زمان همه همکلاسی های من
خون جمال روی اقلامی ریخت که برای مردم محروم می برد
. جمال عصای دست مادر بود و حالا پیرزن هم پسرش و هم عصای دستش را از دست داده است. خواهر زاده شهید از روز حادثه بگویید. شهادت دایی چطور اتفاق افتاد و آخرین ملاقات شما با ایشان چه زمانی بود؟ ما در دزلی زندگی می کنیم و دایی در منطقه اورامان بود. (مادرم بعد از اینکه با مرحوم پدرم ازدواج کرد از اورامان به دزلی آمد)، اما، چون دایی خیلی به صله رحم اعتقاد داشت، مرتب به ما سر می
درجستجوی دنیای بدون جنگ
. در کودکی عادت داشت که رد و نقش سنگ های کنار کوه را با چشم هایش دنبال کند. فکر می کرد تا سه، چهار روز باید مسیر را طی کند و پایان نقش برجسته ها را ببیند اما افغانستان و همه ولایت به ولایت آن همیشه پر از ناآرامی بود و جایی برای پرورش آن همه استعداد و تخیل کودکانه نداشت. بزرگ تر که شدم شغلم در روستا چوپانی و کشاورزی بود اما بعد به ایران آمدم. چند سال بعد در همسایگی حسن حاضرمشار به سمت مجسمه سازی کشیده
نرم افزاری برای محاسبۀ نمرۀ اعتمادپذیری
بی دلیلش در بعضی از آخرِ هفته ها. همان موقع ها، همسایه مان، خانوادۀ لوکزامبورگ، زنِ خدمتکاری داشتند که دوریس زمانِ زیادی را با او می گذراند. یک روز بعدازظهر، آقای لوکزامبورگ به خانۀ ما آمد و گفت که متوجه شده که خدمتکارشان با یک شبکۀ فروش مواد مخدر در ارتباط است. آن ها حتی در یک سرقت مسلحانه هم دست داشته اند . پدرم بعد ها فهمید که دوریس هم رانندۀ فرارشان بوده . بعدتر کاشف به عمل آمد که
سبزپوشانی که با گریه مردم گریستند
انتظامی نیز به نوعی سخت تر از گذشته شده است زیرا میزان ساعات کار ما افزایش یافته و ضمن اینکه باید همه پروتکل های بهداشتی را رعایت کنیم، ماسک بزنیم، از دستکش و مواد ضد عفونی استفاده کنیم، با مجرمانی در ارتباط هستیم که نه تنها بهداشت را رعایت نمی کنند بلکه با وجود برخورد پلیس باز به سطح جامعه باز می گردند. وی با بیان اینکه هر شب حدود ساعت 12 به خانه باز می گردم، می افزاید: وقتی به خانه باز
افشای راز تکان دهنده
، این شرایط را تحمل کردم تا این که بعد از به دنیا آمدن دختر دیگرم تازه متوجه شدم که همایون به مواد مخدر صنعتی روی آورده است. دیگر بر لبه پرتگاه ایستاده بود و هر لحظه با توهم هایی که داشت، مرا به باد کتک می گرفت. چند بار تلاش کرد دختر کوچکم را بفروشد و ... خلاصه، زندگی فلاکت بارم هر روز بدتر می شد تا این که بعد از 13سال زندگی مشترک از او طلاق گرفتم و حضانت دخترانم را در قبال بخشش مهریه
از خانه تا مسجد جامع | روایت یک ساعت پیاده روی در خیابان های هرات
. صدای لرزش خفیفی را از کیف دوربینم احساس کردم. موبایلم داشت زنگ می خورد. مریم جان بود. نگران شدم نکند متوجه شده باشد امروز جواد با من نیامده و من تنها به کوچه و خیابان زده ام. حالا چه کار کنم؟ چند زنگ دیگر و سپس قطع شد. سریع شماره جواد را گرفتم. مغازه اش در چوک گل ها بود و من هم به او نزدیک شده بودم همین، خیالم را تا حدی راحت می کرد. تلفنش مشغول بود. شاید مریم داشت با او صحبت می کرد. خدا
ناپدری عاشق نیلوفر 17 ساله شد / رازی که دختر از مادرش پنهان کرده بود
بی فایده بود. با وجود این، این شرایط را تحمل کردم تا این که بعد از به دنیا آمدن دختر دیگرم تازه متوجه شدم که همایون به مواد مخدر صنعتی روی آورده است. دیگر بر لبه پرتگاه ایستاده بود و هر لحظه با توهم هایی که داشت، مرا به باد کتک می گرفت. چند بار تلاش کرد دختر کوچکم را بفروشد و ... خلاصه، زندگی فلاکت بارم هر روز بدتر می شد تا این که بعد از 13 سال زندگی مشترک از او طلاق گرفتم و حضانت
گفت وگو با همسر شهید ضیائی | یا عباس آقا یا هیچ کس!
. سال 52 بود که عقد کردیم؛ پدرم از ما نیابت گرفت، رفت حرم و عقدمان را خواند. خانواده همسرم بسیار متدین و اهل حفظ حریم ها بودند اما در عین حال شاد و بانشاط و اجتماعی. کنار خانه مان منزلی با حیاتی بزرگ بود که 2روز در آن جشن گرفتیم یک روز برای خانم ها و یک روز برای آقایان؛ همسرم از شوق و ذوقش تمام دیوارهای حیات را قالی زده بود! عباس آقا متولد 1327 و اصالتا شاهرودی بود؛ هفت ماه بیشتر نداشت
کرونا و آثار آن
علیها فرمود: از این که پیامبر صلی الله علیه و آله مرا از برعهده گرفتن مسئولیت های مردان، معاف ساخت، فقط خدای می داند که چقدر خوشحال شدم.[32] همکاری زن و مرد در خانواده نشانه ی احترام و صمیمیت بین آنان بوده و فضایی از یکدلی را در خانواده ایجاد می کند. این کار در آرامش زندگی و روابط بین انها موثر است. در ایام دیگر شاید کار زن در خانه به چشم نیاید و کم ارزش جلوه کند یا مردان به دلیل مشغله
شهیدی که زندگی بانوی نویسنده را متحول کرد
سایت تبیان نیز داستان های مرا منتشر کرد. از این رو تصمیم گرفتم با چند نویسنده و ناشر صحبت کنم. **: برای چاپ خاطرات چه اقداماتی انجام دادید؟ سال 1394 سراغ چند ناشر رفتم تا از آنها برای چاپ کتاب دلداده کمک بگیرم. علی رغم این که نوشته ها و تلاشم را تحسین می کردند، اما چون معتقد بودند من نویسنده ناشناخته ای هستم راضی به همکاری در چاپ نمی شدند. همچنین با چند نویسنده که صحبت کردم
زیر و بم پرونده تروریست های تندر | چگونگی جذب نیرو در 3 استان | انجمنی که با تولید فیلم های غیراخلاقی پا ...
گذشته به طور اتفاقی با مجید آشنا شدم و تحت القائات او که بیشتر از تاریخ باستان می گفت، قرار گرفتم. مجید در ساخت مواد منفجره تخصص داشت و زمانی که یک بار با او برای تست یکی از بمب ها به کوه های اطراف شیراز رفتم، از انفجار حاصله به شدت ترسیدم و همان جا متوجه شدم او اهداف پلیدی دارد. در طرح انفجار خودروهای حامل نیروهای سپاهی و بسیجی، من مجید را منصرف کردم، زیرا اگرچه افکار ضدنظام داشتم، اما
داستان کوتاهی از ایزابل آلنده: زندگی پایان ناپذیر
جای می گیرند. در سال 1981 زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود، ایزابل نامه نوشتن به او را آغاز کرد که بعدها دستمایهٔ رمان بزرگ خانه ارواح وی شد. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان پائولا را در سال 1991 به صورت نامه ای خطاب به دخترش نوشته است. رمان های آلنده به بیش از 30 زبان ترجمه شده و نویسندهٔ خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده اند که
بفرمایید کرونا...!
درست کند. برای اینکه گفته هایش را اثبات کند، یک فلافل به من می دهد و می گوید: در هیچ رستورانی نمی توانید عین این فلافل را پیدا کنید. از او پرسیدم آیا بهداشت را رعایت می کنید؟ خندید و گفت: تا جایی که بتوانم بله اما فلافل های اینجا به خاطر همین کثیفی ها معروف شده است. مواد اولیه فلافل را همسرم در خانه درست می کند. او خیلی روی موارد بهداشتی حساس است و برای اینکه مدیون مردم نشویم، کاملا
شیرزن کارخانه
کمک دست مادرم بودم با این حال مادرم نمی گذاشت به من سخت بگذرد. خانم اولیای بقال 14سال بیشتر نداشت که پای سفره عقد نشست. ماجرای ازدواج طاهره خانم هم شنیدنی است: پدر شوهرم با پدرم دوست بودند. آن وقت ها آقای موسوی بزرگ برای پسرش دنبال دختر می گشت از پدرم راهنمایی خواست. پدرم هم همسایه مان را معرفی کرد چون آن ها را می شناخت و می دانست آدم های خوبی هستند دخترهای سربه زیر و خوبی هم داشتند. مادرشوهر
این زن تهرانی شوهرش را تکه تکه کرد/ راننده تاکسی راز این زن را لو داد +عکس
پتو بیرون افتاد. با این تماس مأموران پلیس به آدرس موردنظر رفتند و زن 45 ساله به نام مریم را بازداشت کردند .این زن همانجا به قتل شوهر سابقش به نام اردشیر اعتراف کرد. مریم در بازجویی ها گفت: من و همسرم 22 سال قبل با هم ازدواج کردیم اما شوهرم معتاد بود. ما صاحب یک دختر بودیم اما چون از بدرفتاری های او خسته شده بودم از اردشیر جدا شدم. دخترم با پدرش زندگی میکرد و من گاهی اوقات به
8 روایت دردناک از قرنطینه خانگی مبتلایان به کرونا و مبارزه آن ها برای غلبه بر بیماری
هفته پیش بود که متوجه شدم یکی از همکارانم درگیر این بیماری شده است و ازآنجاکه باهم در ارتباط بودیم و من هم بچه کوچک داشتم، نگران شدم و آزمایش خون دادم، اما منفی بود. بازهم دکتر برای اطمینان خاطر نمونه گیری از حلق و بینی را پیشنهاد داد که متاسفانه نتیجه آن مثبت شد. هم خودم و هم همسرم کرونا گرفته بودیم؛ به همین دلیل اولین کاری که کردیم، این بود که دختر نُه ماهه مان را پیش مادربزرگش فرستادیم. بعد از
سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم
اسیر تحویل فرماندهان مان دادیم و 15 روز مرخصی تشویقی گرفتیم. به عنوان سوال پایانی، از شرایط زندگی خود پس از جنگ بگویید. پس از جنگ تا مدتی شغل خاصی نداشتم تا اینکه در سال 71 با همسرم ازدواج کردم و از آنجایی که تحصیلاتم را نتوانسته بودم ادامه دهم به شغل سابقم که خرید و فروش چُدن و آهن بود بازگشتم و کما کان هم در همان عرصه مشغولم اما خدا را شکر که دو فرزند صالح به نام های علی و یاسین
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
را می بینم و بعد دسته گل می خرم. اما نزدیک خانه که شدم دیدم خانه شلوغ است، وقتی وارد شدم زانوانم شل شد، همه می دانستند؛ اما فقط دلداری می دادند و می گفتند که خبر شایعه است، محمد سالم است. من به پدرم زنگ زدم و گفتم با همکارانتان تماس بگیرید ببینید چه خبر است، پدر تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، دیدم پدرم گریه می کند، گفتم چه شده؟ گفت محمد تمام شد. تلفن از دست من افتاد و مادر شوهر و خواهرشوهرم
ذلیل بشی کروناااا!
شد رفتم! ابتدا در را با آرنجم باز کردم! دستهایم را 20 ثانیه شستم! در توالت را با پا باز کردم! کارم که تمام شد شیر آب را با دستمال کاغذی باز و دوباره با دستمال کاغذی بستم! دوباره با پا در توالت را باز کردم و وارد روشویی شدم و دستهایم را 20 ثانیه شستم و بعد با آرنجم در روشویی را باز کردم و خارج شدم و داشتم به سمت اتاق پذیرایی کنار مهمانها می رفتم که همسرم جیغ کشان به سمتم دوید! مرا وحشت
به استقبال شهادت رفت
کدخبر: 665426 || تاریخ: 09مرداد1399 قدس آنلاین: سرور هادیان/ امروز 9 مرداد سالروز شهادت پاسداری است که فقط 17 سال داشت و در منطقه مهران در عملیات والفجر3 به شهادت رسید. محمد متولد 17 شهریور 1345 در مشهد بود که حالا 36 سال از فراق او می گذرد. به همت فرهنگسرای پایداری و با حضور راوی دفاع مقدس علیرضا دلبریان به دیدار خانواده شهید محمد پوستچیان می رویم. مثل همه خانواده های شهدا، مهربان، خالص، صبور، ساده و میهمان نواز. پدر
وزیر اسبق صمت: اگر دخترم گرفتار شده، خودم را مسئول می دانم
بختیاری بودند ولی خانم من متولد آبادان است. دختر مرحوم دکتر ابوالقاسم بختیار است که 107 سال زندگی کرد و ایشان از موسسین واحد بهداشت و درمان شرکت نفت بودند. *چند فرزند دارید؟ 4 دختر و 7 نوه دارم. دخترانم همه ازدواج کردند. *همه تحصیلکرده هستند؟ یکی در حد دیپلم و خانه داری ماند، ولی بقیه دکترا دارند؛ یکی پزشک، یکی هوش مصنوعی از استرالیا دکتر دارد و دیگری هم